○
عیسی و یهودا
_ به من بگو، راز تو چیست؟
_ ترحّم، برادرم یهودا.
_ برای کی؟ به چه کسی ترحّم میکنی؟ به خودت، به فقر و فلاکت خودت؟ یا شاید دلت به حال اسرائیل میسوزد؟ یالله بگو، برای اسرائیل است؟...
_ رنج انسان، برادرم یهودا.
_ انسان را فراموش کن. یونانیها که آن همه سال از ما کشتار کردند انسانند، لعنت بر آنها. رومیها هم انسانند. و هنوز ما را کشتار میکنند و معبد و خداهایمان را آلوده میسازند. اینها را رها کن. این اسرائیل است که باید همواره مواظبش باشی. و اگر احساس ترحّم میکنی، باید برای اسرائیل باشد. غیر از این، همه را بریز دور.
_اما من برای شغالان، برادرم یهودا، و برای چلچلهها و علف احساس ترحّم میکنم.
_ ها، ها! و برای مورچهها؟
بلی، و برای مورچهها هم. همه چیز از آن خداست. وقتی بر روی مورچه خم میشوم، در دیدگان سیاه و براقش چهرهٔ خدا را میبینم.
_ در صورت من چه، پسر نجار؟
_ آنجا هم، در اعماق، چهرهٔ خدا را میبینم.
_ و از مرگ نمیترسی؟
_ چرا بترسم، برادرم یهودا؟ مرگ دری نیست که بسته میشود، مرگ دری است که گشوده میگردد. گشوده میگردد و آدم وارد میشود.
_ به کجا؟
_ به سینهٔ خدا...
📕آخرین وسوسهٔ مسیح
✍ نیکوس کازانتزاکیس
🍏🍎🍃
عیسی و یهودا
_ به من بگو، راز تو چیست؟
_ ترحّم، برادرم یهودا.
_ برای کی؟ به چه کسی ترحّم میکنی؟ به خودت، به فقر و فلاکت خودت؟ یا شاید دلت به حال اسرائیل میسوزد؟ یالله بگو، برای اسرائیل است؟...
_ رنج انسان، برادرم یهودا.
_ انسان را فراموش کن. یونانیها که آن همه سال از ما کشتار کردند انسانند، لعنت بر آنها. رومیها هم انسانند. و هنوز ما را کشتار میکنند و معبد و خداهایمان را آلوده میسازند. اینها را رها کن. این اسرائیل است که باید همواره مواظبش باشی. و اگر احساس ترحّم میکنی، باید برای اسرائیل باشد. غیر از این، همه را بریز دور.
_اما من برای شغالان، برادرم یهودا، و برای چلچلهها و علف احساس ترحّم میکنم.
_ ها، ها! و برای مورچهها؟
بلی، و برای مورچهها هم. همه چیز از آن خداست. وقتی بر روی مورچه خم میشوم، در دیدگان سیاه و براقش چهرهٔ خدا را میبینم.
_ در صورت من چه، پسر نجار؟
_ آنجا هم، در اعماق، چهرهٔ خدا را میبینم.
_ و از مرگ نمیترسی؟
_ چرا بترسم، برادرم یهودا؟ مرگ دری نیست که بسته میشود، مرگ دری است که گشوده میگردد. گشوده میگردد و آدم وارد میشود.
_ به کجا؟
_ به سینهٔ خدا...
📕آخرین وسوسهٔ مسیح
✍ نیکوس کازانتزاکیس
🍏🍎🍃
👌2
○
قول میدهم در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند و این نشان میدهد که جهان با همه عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است و ناتوان ...
✍#نادر_ابراهیمی
🍏🍎🍃
قول میدهم در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند و این نشان میدهد که جهان با همه عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است و ناتوان ...
✍#نادر_ابراهیمی
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
ز صبح روی او دارم صبوحی
نماز شام را هرگز نپایم
چو گل در باغ حسنش خوش بخندم
چو صبح از آفتابش خوش برآیم_
#حضرت_مولانا
چهارشنبه تان به ترنم خوش عشق
🍏🍎🍃
ز صبح روی او دارم صبوحی
نماز شام را هرگز نپایم
چو گل در باغ حسنش خوش بخندم
چو صبح از آفتابش خوش برآیم_
#حضرت_مولانا
چهارشنبه تان به ترنم خوش عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
«خاموشمان میخواهند و
فراموشمان میخواهند.
با سخنی، اشارهای و نگاهی
ای خسیس محبت!
حتی به آهی
دشمن را بشکن.»
✍ #سیاوش_کسرایی
🍏🍎🍃
«خاموشمان میخواهند و
فراموشمان میخواهند.
با سخنی، اشارهای و نگاهی
ای خسیس محبت!
حتی به آهی
دشمن را بشکن.»
✍ #سیاوش_کسرایی
🍏🍎🍃
👌2
○
دلا چو غنچه
شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گره گشا آورد
رسیدن گل و
نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و
کش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبری
هدهد سلیمان است
که مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
✍حضرت#حافظ
صبح تون به خیر دوستانم 🌻🌤
روزتان سرشار از عشق و امید
🍏🍎🍃
دلا چو غنچه
شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گره گشا آورد
رسیدن گل و
نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و
کش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبری
هدهد سلیمان است
که مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
✍حضرت#حافظ
صبح تون به خیر دوستانم 🌻🌤
روزتان سرشار از عشق و امید
🍏🍎🍃
❤1🙏1
Mon amie la rose
Francoise Hardy
🎼❤️🎼
خورشید که بتابد؛
شمعدانی های پشت پنجره
به قدم های سبز کوچه
لبخند... خواهند زد...
گنجشک ها؛
با بال های آبی ِ پرواز
در قنوت باورِ عشق؛
خدای را... تسبیح می گویند
خورشید که بتابد؛
سنجاقک ها
در ضیافتِ نور
فصل های
رفته را... ورق می زنند
و چشم های خیس من؛
در آفتاب سبز نگاه تو ...
به شکرانه یِ
طلوع صبحی دیگر
به عشق ؛
سلامی دوباره خواهند داد...!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به مهر صبح تان به خیر
🍏🍎🍃
خورشید که بتابد؛
شمعدانی های پشت پنجره
به قدم های سبز کوچه
لبخند... خواهند زد...
گنجشک ها؛
با بال های آبی ِ پرواز
در قنوت باورِ عشق؛
خدای را... تسبیح می گویند
خورشید که بتابد؛
سنجاقک ها
در ضیافتِ نور
فصل های
رفته را... ورق می زنند
و چشم های خیس من؛
در آفتاب سبز نگاه تو ...
به شکرانه یِ
طلوع صبحی دیگر
به عشق ؛
سلامی دوباره خواهند داد...!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به مهر صبح تان به خیر
🍏🍎🍃
❤1🙏1
غزلیات حافظ 355
@audiobo0ok
غزل شماره/ ۳۵۵ حافظ
حالیا مصلحتِ وقت در آن میبینم
که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شَوَم
یعنی از اهلِ جهان پاکدلی بُگزینم
جز صُراحی و کتابم نَبُوَد یار و ندیم
تا حریفانِ دَغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خَلق برآرم چون سَرو
گر دهد دست که دامن ز جهان دَرچینم
بس که در خرقهٔ آلوده زدم لافِ صَلاح
شرمسار از رخِ ساقی و مِیِ رنگینم
سینهٔ تَنگِ من و بارِ غمِ او، هیهات
مردِ این بارِ گران نیست دلِ مسکینم
من اگر رندِ خراباتم و گر زاهدِ شهر
این مَتاعم که همیبینی و کمتر زینم
بندهٔ آصفِ عهدم دلم از راه مَبَر
که اگر دَم زَنَم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم
🍏🍎🍃
حالیا مصلحتِ وقت در آن میبینم
که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شَوَم
یعنی از اهلِ جهان پاکدلی بُگزینم
جز صُراحی و کتابم نَبُوَد یار و ندیم
تا حریفانِ دَغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خَلق برآرم چون سَرو
گر دهد دست که دامن ز جهان دَرچینم
بس که در خرقهٔ آلوده زدم لافِ صَلاح
شرمسار از رخِ ساقی و مِیِ رنگینم
سینهٔ تَنگِ من و بارِ غمِ او، هیهات
مردِ این بارِ گران نیست دلِ مسکینم
من اگر رندِ خراباتم و گر زاهدِ شهر
این مَتاعم که همیبینی و کمتر زینم
بندهٔ آصفِ عهدم دلم از راه مَبَر
که اگر دَم زَنَم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم
🍏🍎🍃
❤1🙏1
Gole Golkhooneh
Aref
🎼❤️🎼
دست هایم را بگیر
مگذار
در ملال غربتِ
این عصرِ بی رامش،
بمیرم... خسته و دلتنگ و ناشاد
دست هایم را بگیر
جانم صدایم کن...
مگذار
بال هایِ تردِ پروازم
بشکند، چون ساقه یِ
نیلوفری در باد ...
بگذار؛ دست هایت؛
سبز شود... در عریان روح ام
تا باور کنم...
در کمانه یِ این همه... بیداد
نرفته ای در خواب؛
نبرده... نقطه چینِ ها
نبرده ... شوره زارها
سرابِ... کوره راه ها
نبرده است... نبرده است...
دو بالِ ریش و زخمی ِ
پرنده را... نداده بر باد
نبرده از یاد... نبرده از یاد...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
دست هایم را بگیر
مگذار
در ملال غربتِ
این عصرِ بی رامش،
بمیرم... خسته و دلتنگ و ناشاد
دست هایم را بگیر
جانم صدایم کن...
مگذار
بال هایِ تردِ پروازم
بشکند، چون ساقه یِ
نیلوفری در باد ...
بگذار؛ دست هایت؛
سبز شود... در عریان روح ام
تا باور کنم...
در کمانه یِ این همه... بیداد
نرفته ای در خواب؛
نبرده... نقطه چینِ ها
نبرده ... شوره زارها
سرابِ... کوره راه ها
نبرده است... نبرده است...
دو بالِ ریش و زخمی ِ
پرنده را... نداده بر باد
نبرده از یاد... نبرده از یاد...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1