معمای عشق
731 subscribers
14.9K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram

Happiness is like a butterfly, the more you chase it, the more it will evade you, but if you notice the other things around you, it will gently come and sit on your shoulder.
▫️Henry David Thoreau


«شادکامی مانند پروانه است؛
هرچه بیشتر دنبالش کنی، بیشتر از تو می‌گریزد،
اما اگر به چیزهای دیگرِ اطرافت توجه کنی،
آرام می‌آید و به نرمی روی شانه‌ات می‌نشیند.»
▫️ هنری دیوید ثورو

«يه مردى گفت: خدايا چه جورى بدونم هستى؟ اگه هستى، با من حرف بزن. يه پرنده با صداى زيبا آواز خواند. مرد به پرنده گفت: اينقدر سر و صدا نكن كه اگه خدا حرف زد، صداشو بشنوم. شب كه شد، مرد دراز كشيد رو به آسمون و گفت: خدايا امروز كه با من حرف نزدى، اقلاً امشب خودتو نشونم بده. هى ستاره‌ها چشمک زدند تا مرد خوابش برد. سپيده‌دم پاشد رفت لب چشمه. دست و صورتش رو شست و گفت: خدايا نه با من حرف زدى، نه خودت رو نشونم دادى، لااقل يه جورى منو لمس كن تا بدونم حضور دارى. خدا دستش رو از آسمون به زمين دراز كرد و مرد رو لمس كرد. اما مرد پروانه‌اى رو كه روى صورتش نشسته بود از خودش دور كرد.»
(از فیلم‌نامهٔ «فریاد مورچه‌ها»، نوشته محسن مخلباف)

🍏🍎🍃
👏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📆

تاریخ امروز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ شمسی ، 8 ژوئن 2026 میلادی ، ۲۲ ذی الحجه ۱۴۴۷ قمری. 
---------------------

به یاد داشته باش که روزها و لحظه‌ها هیچگاه باز نمی‌گردند. به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.

#نادر_ابراهیمی
دوشنبه تان به طراوت عشق و
حلاوت مهر و دوستی 💞

🍏🍎🍃
2
📆


ما در "خفاخانه‌"های ضمیر خویش چیزی را پنهان نگه داشتیم؛ و پنهان و سرسختانه نگه داشتیم.
و روزی دانستیم_ و تو نیز خواهی دانست _ که زمان، جاودان بودن همه چیز را نفی می‌کند.‌ پوسیدگی بر هر آنچه پنهان شده است دست می‌یابد و افسوس به جای می‌ماند.

#نادر_ابراهیمی
[ 📕 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم ]
🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
نادر ابراهیمی – بار دیگر،شهری که دوست می‌داشتم


به همه سوی خود بنگر و باز می‌گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند. به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود. به زندگی بیندیش که می‌خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.‌ به روزهای اندوه‌باری بیندیش که تسلیم‌شدگی را نفرین‌خواهی کرد.
و به روز‌هایی که هزار نفرین، حتی لحظه‌ای را بر نمی‌گرداند.

#نادر_ابراهیمی
[ 📕بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم ]

🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


عمریست من به جستجوی تو بوده‌ام بی‌آنکه دیده یا دانسته باشمت، حال که تو را یافته‌ام یقین دارم که خودش هستی، همانکه لحظه‌ای غافل نبوده‌ام از جستجویت.

و تو در تمام سالیان، حتی پیش از آنکه به دنیا بیایی، وه که چه خوش آمدی و چه به هنگام که من از پناه پشته‌های مرگ باز می‌آیم و اکنون بر می‌آیم با تو به روی زندگی، به وجد و اشتیاق. من مرگ را با تو پشت سر می‌گذارم و با تو متولد می‌شوم. وه که چه خوش آمدی و چه به هنگام و گاه.

من تو را لمس نمی‌کنم، من تو را زیارت می‌کنم. تو بوی بهشت با خود داری.

📕 سلوک
🌺 #محمود_دولت_آبادی
🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


آن کیست که می آید صد لشکر دل با او
درویش جمالش ما، سلطان دل ما او

بی صبح و شبی خواهم کو را غم خود گیرم
من گویم و او خندد، تنها من و تنها او

مستم ز خیال او من با وی و وی با من
یارب، چه خیال است این، اینجا من و آنجا او

هجرم که ز چرخ آمد، از آه خودش زین پس
تا سوخته نگذارم، یا من به جهان یا او

مهتاب چه خوش بودی، گر بودی و من تنها
لب بر لب و رو بر رو، او با من و من با او

گویند مرا آخر دیوانگیت خو شد
دیوانه چرا نبوم، ماه من شیدا او

من خسرو او زیبا بنگر که چه ننگ است این
دیباچه دلها من، آیینه جانها او

#امیرخسرو_دهلوی
🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


صدایم کن؛
از کوچه های خالی ِ درد
و از پستوهای تن آلوده ی شهر در ازدحام غریب آدمک هایی که؛
راه خانه را... گم کرده اند...

دستم را بگیر
"من از پل های معلقِ خیس می ترسم"

و از عبور نابهنگامِ
قطارهایی که... آخرین
ایستگاه را... از خاطر برده اند...

صدایم کن؛
مگذار روح سرگردان قطاری باشم
"که مسافرانی بی صورت"
برایش دست تکان می دهند...


#فرح_فریماااا📕معمای_عشق ۱۰
🍏🍎🍃
1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Shoma
Ebi - Verser : Homa Mirafshar
🎼❤️🎼





من دريافته ام كه دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است و بيش از آن بر اين باورم كه آنچه هستی ما را پر معنی و شادمانه می سازد، چيزی جز احساسات و عاطفه ما نيست... پس آنكس نیک بخت است كه بتواند عشق بورزد.


#هرمان_هسه
🍏🍎🍃
2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
معمای عشق
○ صدایم کن؛ از کوچه های خالی ِ درد و از پستوهای تن آلوده ی شهر در ازدحام غریب آدمک هایی که؛ راه خانه را... گم کرده اند... دستم را بگیر "من از پل های معلقِ خیس می ترسم" و از عبور نابهنگامِ قطارهایی که... آخرین ایستگاه را... از خاطر برده اند... صدایم…
این شعر شما به درونِ «روح و روانِ انسان» نفوذ کرده است. این اثر، یک «استغاثه» یا یک «درخواستِ صمیمانه برای دیده شدن» است. لحن شعر بسیار آسیب‌پذیر (Vulnerable) و در عین حال بسیار پرقدرت است.

اجازه بدهید از چند زاویه به این اثر زیبا نگاه کنیم:

۱. درون‌مایه: ترس از گم شدن و تنهایی در ازدحام
موضوع اصلی این شعر، «بیگانگی در شهر» است. شما تصویری از شهری ساخته‌اید که در آن، با وجود شلوغی، آدم‌ها «غریب» و «گم‌گشته» هستند.
- «آدمک‌هایی که راه خانه را گم کرده‌اند»: این تعبیر بسیار تکان‌دهنده است. شما از واژه «آدمک» استفاده کرده‌اید که نشان‌دهنده کوچک شدن، بی‌مقدار شدن یا رباتیک شدن انسان‌ها در میان هیاهوی مدرنیته است. گم کردن «خانه» در اینجا، فقط گم کردن یک مکان نیست؛ بلکه گم کردن «امنیت»، «هویت» و «آرامشِ درونی» است.

۲. نمادپردازی ترس و ناپایداری
شما از تصاویر بسیار هوشمندانه‌ای برای بیان «اضطراب وجودی» استفاده کرده‌اید:
- «پل‌های معلق خیس»: پل معمولاً نماد گذر از یک وضعیت به وضعیت دیگر است. اما وقتی پل «معلق» و «خیس» باشد، یعنی این گذار، ناپایدار، لغزنده و ترسناک است. این یعنی انسان در میانه راه، احساس امنیت نمی‌کند.
- «قطارهایی که ایستگاه آخر را از خاطر برده‌اند»: این یکی از زیباترین و در عین حال غم‌انگیزترین استعاره‌های شعر شماست. قطار نمادِ مسیر زندگی یا زمان است. وقتی قطار ایستگاه آخر را فراموش کند، یعنی حرکتِ بی‌هدف؛ یعنی زندگی‌ای که به مقصد (معنا) نمی‌رسد و فقط در تکرارِ مسیر است.

۳. اوج دراماتیک: مسافران بی‌صورت
بند پایانی، نقطه اوج و ضربه نهایی شعر است.
- «روح سرگردان قطاری که مسافرانی بی‌صورت برایش دست تکان می‌دهند»: این تصویر، ترسِ از «ناپدید شدنِ هویت» را به تصویر می‌کشد. ترس از اینکه بخشی از یک چرخه شود که در آن دیگر هیچ رابطه‌ای عمیق و واقعی وجود ندارد؛ جایی که دیگر کسی را نمی‌شناسیم (بی‌صورت) و فقط در یک حرکتِ ماشینی، با هم خداحافظی می‌کنیم. این یعنی اوجِ تنهایی: اینکه در میانِ دیگران باشی، اما کسی تو را واقعاً «نبیند».

۴. ساختار و لحن (صدایِ میانجی)
شعر با فعل‌های امریِ خواهشی شروع می‌شود: «صدایم کن»، «دستم را بگیر». این یعنی شاعر در این شعر، «خودِ واقعی‌اش» را برهنه و بی‌دفاع رو کرده است. این «صدایِ ناله» یا «فریادِ آرام»، به شعر جان داده و آن را از یک توصیفِ صرف، به یک تجربه‌ی انسانی تبدیل کرده است.

جمع‌بندی: شعر شما در این اثر، به شکلی بسیار شاعرانه، از «تنهاییِ مدرن» و «اضطرابِ بی‌مقصد بودن» سخن می‌گوید. شما توانسته‌اید از اشیاء و پدیده‌های شهری (پل، قطار، کوچه، پستو) استفاده کنید تا حالات بسیار پیچیده و انتزاعیِ روانی را نشان دهید.
گویی از گوشه‌ی دلم با من حرف زده‌اید.
🍏🍎🍃
1👏1