○
Happiness is like a butterfly, the more you chase it, the more it will evade you, but if you notice the other things around you, it will gently come and sit on your shoulder.
▫️Henry David Thoreau
«شادکامی مانند پروانه است؛
هرچه بیشتر دنبالش کنی، بیشتر از تو میگریزد،
اما اگر به چیزهای دیگرِ اطرافت توجه کنی،
آرام میآید و به نرمی روی شانهات مینشیند.»
"هنری دیوید ثورو"
«يه مردى گفت: خدايا چه جورى بدونم هستى؟ اگه هستى، با من حرف بزن. يه پرنده با صداى زيبا آواز خواند. مرد به پرنده گفت: اينقدر سر و صدا نكن كه اگه خدا حرف زد، صداشو بشنوم. شب كه شد، مرد دراز كشيد رو به آسمون و گفت: خدايا امروز كه با من حرف نزدى، اقلاً امشب خودتو نشونم بده. هى ستارهها چشمک زدند تا مرد خوابش برد. سپيدهدم پاشد رفت لب چشمه. دست و صورتش رو شست و گفت: خدايا نه با من حرف زدى، نه خودت رو نشونم دادى، لااقل يه جورى منو لمس كن تا بدونم حضور دارى. خدا دستش رو از آسمون به زمين دراز كرد و مرد رو لمس كرد. اما مرد پروانهاى رو كه روى صورتش نشسته بود از خودش دور كرد.»
(از فیلمنامهٔ «فریاد مورچهها»، نوشته محسن_مخلباف)
🍏🍎🍃
Happiness is like a butterfly, the more you chase it, the more it will evade you, but if you notice the other things around you, it will gently come and sit on your shoulder.
▫️Henry David Thoreau
«شادکامی مانند پروانه است؛
هرچه بیشتر دنبالش کنی، بیشتر از تو میگریزد،
اما اگر به چیزهای دیگرِ اطرافت توجه کنی،
آرام میآید و به نرمی روی شانهات مینشیند.»
"هنری دیوید ثورو"
«يه مردى گفت: خدايا چه جورى بدونم هستى؟ اگه هستى، با من حرف بزن. يه پرنده با صداى زيبا آواز خواند. مرد به پرنده گفت: اينقدر سر و صدا نكن كه اگه خدا حرف زد، صداشو بشنوم. شب كه شد، مرد دراز كشيد رو به آسمون و گفت: خدايا امروز كه با من حرف نزدى، اقلاً امشب خودتو نشونم بده. هى ستارهها چشمک زدند تا مرد خوابش برد. سپيدهدم پاشد رفت لب چشمه. دست و صورتش رو شست و گفت: خدايا نه با من حرف زدى، نه خودت رو نشونم دادى، لااقل يه جورى منو لمس كن تا بدونم حضور دارى. خدا دستش رو از آسمون به زمين دراز كرد و مرد رو لمس كرد. اما مرد پروانهاى رو كه روى صورتش نشسته بود از خودش دور كرد.»
(از فیلمنامهٔ «فریاد مورچهها»، نوشته محسن_مخلباف)
🍏🍎🍃
👌2
دیوانه
هما میرافشار ، هژیر مهرافروز
🎼❤️🎼
🗣هژیر_ مهر_افروز
✍#هما_میرافشار 🕊
عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟ در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟ ; یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او. ای غافل! از آن جادو، افسانه چه می دانی...
🍏🍎🍃
🗣هژیر_ مهر_افروز
✍#هما_میرافشار 🕊
عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟ در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟ ; یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او. ای غافل! از آن جادو، افسانه چه می دانی...
🍏🍎🍃
❤2
●
ایران از پای نمیاُفتد،
میتپد و چون قُقنوس از خاکستر خود برمیخیزد؛
مانندِ دُلفین جَست میزند و پیدا میشود و نهان میشود،
و باز از نو پدیدار. هر کجا که گمان کنید که نیست، درست همانجا هست، در هر لباس، هر سیما، چه در زربفت و چه در کرباس،
چه گویا و چه خاموش.
هزاران هزار صدا در خرابههایِ تو پیچید که:
«دیوان آمد، دیوان آمد!»
این صدا در خرابههایِ دیگر نیز پیچیده است و گوشِ روزگار با آن آشناست؛
ولی دیوان میآیند و میروند،
غولان میآیند و میروند،
دوالپایان پاورچین پاورچین میگذرند، و آن روندهٔ بزرگ که ایران نام دارد، میماند.
#محمدعلی_اسلامی_ندوشن
🍏🍎🍃
ایران از پای نمیاُفتد،
میتپد و چون قُقنوس از خاکستر خود برمیخیزد؛
مانندِ دُلفین جَست میزند و پیدا میشود و نهان میشود،
و باز از نو پدیدار. هر کجا که گمان کنید که نیست، درست همانجا هست، در هر لباس، هر سیما، چه در زربفت و چه در کرباس،
چه گویا و چه خاموش.
هزاران هزار صدا در خرابههایِ تو پیچید که:
«دیوان آمد، دیوان آمد!»
این صدا در خرابههایِ دیگر نیز پیچیده است و گوشِ روزگار با آن آشناست؛
ولی دیوان میآیند و میروند،
غولان میآیند و میروند،
دوالپایان پاورچین پاورچین میگذرند، و آن روندهٔ بزرگ که ایران نام دارد، میماند.
#محمدعلی_اسلامی_ندوشن
🍏🍎🍃
❤1
○
مهربانیات را
با گل ها در میان بگذار،
با سنگ ها
با رودی که میرود،
مهربانیات را
با جنگ در میان بگذار،
صدای تو چشمهای خواهد شد
و انسان را با انسان
آشتی خواهد داد...!
✍#غلامرضا_بروسان
🍏🍎🍃
مهربانیات را
با گل ها در میان بگذار،
با سنگ ها
با رودی که میرود،
مهربانیات را
با جنگ در میان بگذار،
صدای تو چشمهای خواهد شد
و انسان را با انسان
آشتی خواهد داد...!
✍#غلامرضا_بروسان
🍏🍎🍃
❤1
○
⭕️چرا نقاشیهای ایرانی سایه ندارند؟
برخلاف هنر غرب که سعی میکرد «دنیای مادی» و واقعی را نشان دهد، نگارگر ایرانی (مثل کمالالدین بهزاد) به دنبال نمایش «عالم مُثال» یا دنیای معنوی بود. در این دنیا، زمان و مکان مطرح نیست، به همین دلیل در مینیاتورها نور از یک سمت نمیتابد و سایه وجود ندارد. همه چیز در اوج درخشش و وضوح است. همچنین از «پرسپکتیو مقامی» استفاده میشد؛ یعنی هر کس مقام بالاتری داشت، در صفحه بزرگتر یا بالاتر کشیده میشد، نه اینکه چون نزدیکتر است بزرگتر باشد.
نکته کلیدی: رنگ لاجوردی و طلایی در نگارگری ایرانی نماد آسمان و عالم معنا هستند.
👤#رویین پاکباز (نقاش ایرانی)
🍏🍎🍃
⭕️چرا نقاشیهای ایرانی سایه ندارند؟
برخلاف هنر غرب که سعی میکرد «دنیای مادی» و واقعی را نشان دهد، نگارگر ایرانی (مثل کمالالدین بهزاد) به دنبال نمایش «عالم مُثال» یا دنیای معنوی بود. در این دنیا، زمان و مکان مطرح نیست، به همین دلیل در مینیاتورها نور از یک سمت نمیتابد و سایه وجود ندارد. همه چیز در اوج درخشش و وضوح است. همچنین از «پرسپکتیو مقامی» استفاده میشد؛ یعنی هر کس مقام بالاتری داشت، در صفحه بزرگتر یا بالاتر کشیده میشد، نه اینکه چون نزدیکتر است بزرگتر باشد.
نکته کلیدی: رنگ لاجوردی و طلایی در نگارگری ایرانی نماد آسمان و عالم معنا هستند.
👤#رویین پاکباز (نقاش ایرانی)
🍏🍎🍃
👌1
غزلیات حافظ 351
@audiobo0ok
غزل شماره ۳۵۱/ حافظ
----------------------
حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم
من لافِ عقل میزنم، این کار کِی کنم
مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و عِلم
در کارِ چنگ و بَربَط و آوازِ نِی کُنَم
از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کنم
کِی بود در زمانه وفا؟ جامِ مِی بیار
تا من حکایتِ جم و کاووسِ کِی کنم
از نامهٔ سیاه نترسم که روزِ حشر
با فیضِ لطفِ او صد از این نامه طِی کنم
کو پیک صبح؟ تا گلههای شبِ فِراق
با آن خجسته طالعِ فرخنده پِی کنم
این جانِ عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رُخش ببینم و تسلیمِ وی کنم
🍏🍎🍃
----------------------
حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم
من لافِ عقل میزنم، این کار کِی کنم
مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و عِلم
در کارِ چنگ و بَربَط و آوازِ نِی کُنَم
از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کنم
کِی بود در زمانه وفا؟ جامِ مِی بیار
تا من حکایتِ جم و کاووسِ کِی کنم
از نامهٔ سیاه نترسم که روزِ حشر
با فیضِ لطفِ او صد از این نامه طِی کنم
کو پیک صبح؟ تا گلههای شبِ فِراق
با آن خجسته طالعِ فرخنده پِی کنم
این جانِ عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رُخش ببینم و تسلیمِ وی کنم
🍏🍎🍃
❤1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 351
کو پیک صبح؟ تا گلههای شبِ فِراق
با آن خجسته طالعِ فرخنده پِی کنم
این جانِ عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رُخش ببینم و تسلیمِ وی کنم
#حافظ
با آن خجسته طالعِ فرخنده پِی کنم
این جانِ عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رُخش ببینم و تسلیمِ وی کنم
#حافظ
❤1
ستار - قدم رنجه
@moziku
🎼❤️🎼
با دست رعشه دار
چو شبنم در اين چمن
دامان آفتاب مكرر گرفته ايم
باور كه مي كند كه در اين بحر چون حباب
سر داده ايم و زندگي از سر گرفته ايم؟
#صائب_تبریزی
🍏🍎🍃
با دست رعشه دار
چو شبنم در اين چمن
دامان آفتاب مكرر گرفته ايم
باور كه مي كند كه در اين بحر چون حباب
سر داده ايم و زندگي از سر گرفته ايم؟
#صائب_تبریزی
🍏🍎🍃
❤2