●
من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه ایی از این سفرِ دشوار، گرفتار ناامیدی نباید شد من می گویم، به امید بازگردیم، قبل از اینکه ناامیدی، نابودمان کند.
#نادر_ابراهیمی
از "یک عاشقانهی آرام"
🍏🍎🍃
من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه ایی از این سفرِ دشوار، گرفتار ناامیدی نباید شد من می گویم، به امید بازگردیم، قبل از اینکه ناامیدی، نابودمان کند.
#نادر_ابراهیمی
از "یک عاشقانهی آرام"
🍏🍎🍃
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬
انسان روزی بزرگ خواهد شد
اینقدر بزرگ
که به خیانتهای بچه گانهاش
به این همه تمدن های والا اعتراف خواهد کرد
خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشد
انجیلی
جایگاهی برای اعتراف
آمین
📝 #حسین_پناهی
📼 مرد ناتمام
🎬 محرم زینالزاده
🍏🍎🍃
انسان روزی بزرگ خواهد شد
اینقدر بزرگ
که به خیانتهای بچه گانهاش
به این همه تمدن های والا اعتراف خواهد کرد
خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشد
انجیلی
جایگاهی برای اعتراف
آمین
📝 #حسین_پناهی
📼 مرد ناتمام
🎬 محرم زینالزاده
🍏🍎🍃
❤1
دل بلا - معین
@Bazmemusighi
🎼❤️🎼
📻 ای دل بلایی
🎤 خواننده : #نصراله_معین
📝 شعر : #عماد_خراسانی
🎶 آهنگ : #جمشید_شیبانی
--------------------
وقتى عشق درون تو رشد ميكند
زيبايى هم رشد ميكند...
چرا كه عشق زيبايىِ روح است.
#سنت_آگوستين
🍏🍎🍃
📻 ای دل بلایی
🎤 خواننده : #نصراله_معین
📝 شعر : #عماد_خراسانی
🎶 آهنگ : #جمشید_شیبانی
--------------------
وقتى عشق درون تو رشد ميكند
زيبايى هم رشد ميكند...
چرا كه عشق زيبايىِ روح است.
#سنت_آگوستين
🍏🍎🍃
❤1
○
آدینه تان لبریز از جام می عشق،
و زندگی... دل هایتان آرام به نور
الهی ... اندیشه تان سبز و شکوفا
راهتان اگر چه صعب... پویا...
قدم هایتان استوار ...
ایستادن،اجبارکوه است
رفتن... سرنوشت آب؛
افتادن... تقدیربرگ...
وصبر... پاداش آدمی ست.
پس بی هیچ چشم داشتی
محبت کنیم، عشق بورزیم
که از ما تنها... خاطرات به
جا خواهد ماند
🍏🍎🍃
آدینه تان لبریز از جام می عشق،
و زندگی... دل هایتان آرام به نور
الهی ... اندیشه تان سبز و شکوفا
راهتان اگر چه صعب... پویا...
قدم هایتان استوار ...
ایستادن،اجبارکوه است
رفتن... سرنوشت آب؛
افتادن... تقدیربرگ...
وصبر... پاداش آدمی ست.
پس بی هیچ چشم داشتی
محبت کنیم، عشق بورزیم
که از ما تنها... خاطرات به
جا خواهد ماند
🍏🍎🍃
❤2
○
نمی توانید به ساختن
دنیای بهتر امید داشته باشید؛
مگر آنکه تک تک افراد اجتماع پیشرفت کنند.
به این منظور هریک از ما
باید علاوه بر اینکه به پیشرفت خود می اندیشد.
در برابر عموم افراد بشر نیز احساس مسئولیت کند،
وظیفه ما این است که برای کسانی که می توانیم، مفید واقع شویم.
👤#ماری_کوری
🍏🍎🍃
نمی توانید به ساختن
دنیای بهتر امید داشته باشید؛
مگر آنکه تک تک افراد اجتماع پیشرفت کنند.
به این منظور هریک از ما
باید علاوه بر اینکه به پیشرفت خود می اندیشد.
در برابر عموم افراد بشر نیز احساس مسئولیت کند،
وظیفه ما این است که برای کسانی که می توانیم، مفید واقع شویم.
👤#ماری_کوری
🍏🍎🍃
👌1
⚫ یک دقیقه مطالعه
به مدت چندين سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای (ماجوی) کالیفرنيا فرستاده شده بود.
من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم و این در حالی بود که از آن مکان نفرت داشتم.
همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبهی کوچک تنها میماندم.
گرما طاقتفرسا بود و هیچ همصحبتی نداشتم. سرخپوستها و مکزیکیها ی آن منطقه هم انگلیسی نمیدانستند. غذا و هوا و آب همهجا پر از شن بود. آنقدر عذاب میکشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و حتی قید زندگی مشترکمان را بزنم.
نامهای به پدرم نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمیتوانم دوام بیاورم. میخواهم اینجا را ترک کرده و به خانهی شما برگردم. پدر نامهام را با دو سطر جواب داد، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگیام را کاملا عوض کرد:
دو زندانی از پشت میلهها بیرون را مینگریستند... یکی گل و لای را میدید و دیگری ستارگان را!
بارها این دو خط را خواندم و احساس شرم کردم.
تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبهی مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟
با بومیها دوست شدم و عکسالعمل آنها باعث شگفتی من شد.
وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیائی که به توریست نمیفروختند را به من هدیه کردند.
به اشکال جالب کاکتوسها و یوکاها توجه میکردم.
چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا میکردم.
دنبال گوشماهیهایی میرفتم که از میلیونها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
صحرا و بومیها همان بودند.
این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربهی رقتبار را به ماجرایی هیجانانگیز و دلربا تبدیل کرده بود.
من آنقدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ”خاکریزهای درخشان” در مورد زندگی در صحرای ماجوی نوشتم.
من از زندانی که خودم ساخته بودم به بیرون نگریسته و ستارهها را یافته بودم.
اگر به فرزندان خود رویارویی با سختیهای زندگی را نیاموزیم در حق آنها ظلم کردهایم.
👤 #دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
به مدت چندين سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای (ماجوی) کالیفرنيا فرستاده شده بود.
من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم و این در حالی بود که از آن مکان نفرت داشتم.
همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبهی کوچک تنها میماندم.
گرما طاقتفرسا بود و هیچ همصحبتی نداشتم. سرخپوستها و مکزیکیها ی آن منطقه هم انگلیسی نمیدانستند. غذا و هوا و آب همهجا پر از شن بود. آنقدر عذاب میکشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و حتی قید زندگی مشترکمان را بزنم.
نامهای به پدرم نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمیتوانم دوام بیاورم. میخواهم اینجا را ترک کرده و به خانهی شما برگردم. پدر نامهام را با دو سطر جواب داد، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگیام را کاملا عوض کرد:
دو زندانی از پشت میلهها بیرون را مینگریستند... یکی گل و لای را میدید و دیگری ستارگان را!
بارها این دو خط را خواندم و احساس شرم کردم.
تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبهی مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟
با بومیها دوست شدم و عکسالعمل آنها باعث شگفتی من شد.
وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیائی که به توریست نمیفروختند را به من هدیه کردند.
به اشکال جالب کاکتوسها و یوکاها توجه میکردم.
چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا میکردم.
دنبال گوشماهیهایی میرفتم که از میلیونها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
صحرا و بومیها همان بودند.
این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربهی رقتبار را به ماجرایی هیجانانگیز و دلربا تبدیل کرده بود.
من آنقدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ”خاکریزهای درخشان” در مورد زندگی در صحرای ماجوی نوشتم.
من از زندانی که خودم ساخته بودم به بیرون نگریسته و ستارهها را یافته بودم.
اگر به فرزندان خود رویارویی با سختیهای زندگی را نیاموزیم در حق آنها ظلم کردهایم.
👤 #دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
❤2👌1💯1
چهارمضراب گروهی
کامکارها
دستگاه: نوا
دستگاه: نوا
🎼❤️🎼
«چهارمضراب گروهی»
دستگاه: نوا
سه تار: قشنگ کامکار
عود: ارسلان کامکار
دف،رباب: بیژن کامکار
سنتور: پشنگ و اردوان کامکار
تنبک_کمانچه: ارژنگ و اردشیر کامکار
------------------
حتی در غم انگیزترین زندگیها
نیز به لحظاتی درخشان برمیخوریم
و حتی در میان شن و سنگ هم گلهای کوچک شادی می روید..!
#هرمان_هسه
🍏🍎🍃
«چهارمضراب گروهی»
دستگاه: نوا
سه تار: قشنگ کامکار
عود: ارسلان کامکار
دف،رباب: بیژن کامکار
سنتور: پشنگ و اردوان کامکار
تنبک_کمانچه: ارژنگ و اردشیر کامکار
------------------
حتی در غم انگیزترین زندگیها
نیز به لحظاتی درخشان برمیخوریم
و حتی در میان شن و سنگ هم گلهای کوچک شادی می روید..!
#هرمان_هسه
🍏🍎🍃
❤1