○
جهان و جامعه انسانی درون آن مثل اتوبوسی در حال حرکت است که انسانهایی گونهگون بر آن سوار شدهاند، در برابر چیزی که در حرکت و تحول دایم است نمیتوان یک ایده را همیشه، به کار بست !
🍏🍎🍃
جهان و جامعه انسانی درون آن مثل اتوبوسی در حال حرکت است که انسانهایی گونهگون بر آن سوار شدهاند، در برابر چیزی که در حرکت و تحول دایم است نمیتوان یک ایده را همیشه، به کار بست !
🍏🍎🍃
👌1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○
انگار... کبوتری شده ام
با دوبال مخملین خیال
انگار قویی شده ام، عاشق
بر سریر خاطرات رفته ی شاد
انگار؛
شاپرکی شده ام، رها در باد
در حریرِ سکوت آبی ِ میعاد
انگار اسیر دو چشم مستِ محال
با دو بالِ سبزِ آرزو... شده ام...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
با عشق می شود از زمستان های
سرد و از چهارفصلی زرد گذر کرد
🍏🍎🍃
انگار... کبوتری شده ام
با دوبال مخملین خیال
انگار قویی شده ام، عاشق
بر سریر خاطرات رفته ی شاد
انگار؛
شاپرکی شده ام، رها در باد
در حریرِ سکوت آبی ِ میعاد
انگار اسیر دو چشم مستِ محال
با دو بالِ سبزِ آرزو... شده ام...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
با عشق می شود از زمستان های
سرد و از چهارفصلی زرد گذر کرد
🍏🍎🍃
❤2
غزلیات حافظ 320
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ《320》
📖 هر روز یک غزل از حافظ
--------------------
دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب میزدم
نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب میزدم
ابرویِ یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یادِ گوشهٔ محراب میزدم
هر مرغِ فکر کز سرِ شاخِ سخن بِجَست
بازش ز طُرِّهٔ تو به مِضراب میزدم
رویِ نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخِ مهتاب میزدم
چشمم به رویِ ساقی و گوشم به قولِ چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب میزدم
نقشِ خیالِ رویِ تو تا وقتِ صبحدم
بر کارگاهِ دیدهٔ بیخواب میزدم
ساقی به صوتِ این غزلم کاسه میگرفت
میگفتم این سرود و مِیِ ناب میزدم
خوش بود وقتِ حافظ و فالِ مراد و کام
بر نامِ عمر و دولتِ احباب میزدم
🍏🍎🍃
📖 هر روز یک غزل از حافظ
--------------------
دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب میزدم
نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب میزدم
ابرویِ یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یادِ گوشهٔ محراب میزدم
هر مرغِ فکر کز سرِ شاخِ سخن بِجَست
بازش ز طُرِّهٔ تو به مِضراب میزدم
رویِ نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخِ مهتاب میزدم
چشمم به رویِ ساقی و گوشم به قولِ چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب میزدم
نقشِ خیالِ رویِ تو تا وقتِ صبحدم
بر کارگاهِ دیدهٔ بیخواب میزدم
ساقی به صوتِ این غزلم کاسه میگرفت
میگفتم این سرود و مِیِ ناب میزدم
خوش بود وقتِ حافظ و فالِ مراد و کام
بر نامِ عمر و دولتِ احباب میزدم
🍏🍎🍃
❤1
○
در آغاز کلمه نبود، خیال بود. در ابتدای زمان، غارنشینی خسته از تلاش روزانه، عصرگاه روی چمنزار دراز کشید و همینطور که به آسمان نگاه میکرد، تصاویری دید؛ شعر متولد شد.
#بهمن_محصص
شرح تصویر:
نیلبکزن، برنز، به ارتفاع ۴ متر ~ ۱۳۵۱
کاری از #بهمن محصص،
در روزگاری که زینتبخش محوطهی تئاتر شهر بود.
🍏🍎🍃
در آغاز کلمه نبود، خیال بود. در ابتدای زمان، غارنشینی خسته از تلاش روزانه، عصرگاه روی چمنزار دراز کشید و همینطور که به آسمان نگاه میکرد، تصاویری دید؛ شعر متولد شد.
#بهمن_محصص
شرح تصویر:
نیلبکزن، برنز، به ارتفاع ۴ متر ~ ۱۳۵۱
کاری از #بهمن محصص،
در روزگاری که زینتبخش محوطهی تئاتر شهر بود.
🍏🍎🍃
👌1