معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1

‍ در سوگ بهرام
#سهند_ایرانمهر

درگذشت بهرام بیضایی، آن‌هم در روز تولدش، فقط پایان زندگی یک فرد نیست؛ اتفاقی معنادار است که گویی پایان یک دوره فکری در فرهنگ ما را یادآوری می‌کند.گویی حلقه‌ای از یک سنت فکری در فرهنگ ایران، بسته شد. سنتی که در آن هنر شیوه‌ای برای اندیشیدن بود؛ و سینما و تئاتر فقط صحنه نمایش نبود که میدان داوری تاریخ بود.

بیضایی را غالباً «کارگردان» می‌نامند، اما این نام‌گذاری، اگرچه درست، به‌شدت نارساست. از نظر من، او پیش و بیش از آنکه کارگردان باشد، ادیب بود؛ و پیش از آن، جامعه‌شناسی تاریخ‌خوان که به سازوکار قدرت، خشونت، حذف و روایت حساس بود. سینما و تئاتر برای او رسانه بودند، نه هویت. هویت او اما در نسبتش با زبان و تاریخ شکل می‌گرفت.
شاخصه اصلی آثار بیضایی نه تکنیک سینمایی است و نه صرف رجوع به اسطوره؛ بلکه نحوه صورت‌بندی معنا از طریق زبان است. دیالوگ‌های او بیش از آنکه حامل اطلاعات باشند، حامل تاریخ‌اند. واژه‌های گزیده او تصادفی نبودند و جایی از ادبیات که نقطه کانونی توجه او‌ بود، پیش از او چنین رصد نشده بود، این همان‌جاست که تفاوت «دانستن ادبیات» با «ادیب بودن» آشکار می‌شود. بیضایی ادبیات را نمی‌شناخت؛ در آن سکونت داشت.

نثر او نثری سخت‌جان است. نه لغزنده است، نه رها، نه سهل‌الوصول و نه متظاهرانه. جمله‌ها وزن دارند، مکث دارند، ایستادگی دارند. این استحکام زبانی، نتیجه ذوق شاعرانه صرف نیست؛ محصول انضباط فکری است. بیضایی به کلمه اعتماد نمی‌کرد مگر آنکه آزموده شده باشد. به همین دلیل زبان در آثارش نه ابزار تزئین، که میدان کشمکش معناست.

از این منظر، او بیش از آنکه فیلم بسازد، متن تولید می‌کرد؛ متنی که مستق از تصویر، قابلیت خوانده‌شدن دارد. ذهن را تکان می‌دهد و خودش تصویر است. این خصیصه در تاریخ سینمای ایران نادر است. بسیاری تصویر می‌سازند و بعد به‌دنبال معنا می‌گردند؛ بیضایی معنا را می‌ساخت و تصویر را در خدمت آن می‌گرفت. به همین دلیل است که آثارش کهنه نمی‌شوند؛ زیرا به زمانه‌ای خاص پاسخ نمی‌دهند، بلکه به مسئله‌ای تکرارشونده در تاریخ ایران نظیر مسئله روایت، قدرت و حقیقت می‌پردازند.
نگاه او به تاریخ، نگاه ستایش‌گرانه یا نوستالژیک نبود. تاریخ در جهان بیضایی میدان افتخار نیست میدان اتهام است. او تاریخ را می‌کاود تا نشان دهد چگونه قربانیان خاموش می‌شوند و چگونه روایت رسمی جای حقیقت را می‌گیرد. در «مرگ یزدگرد»، در «چریکه تارا»، و حتی سایه‌بازی «جانا و بلادور»، تاریخ نه پشت سر ما، که در کنج فراموش شده درون ما به عنوان یک ایرانی است.

همین نگاه است که او را به جامعه‌شناسی تاریخ نزدیک می‌کند، بی‌آنکه به زبان آکادمیک پناه ببرد. بیضایی نظریه نمی‌نوشت، ام با صحنه و دیالوگ نظریه می‌ساخت. بیضایی متواضعانه می‌گذاشت تا مدعیان خوانش غلط خود را از تاریخ و ادبیات بخوانند آنگاه در زمانش به دقت نشان می‌داد که از فردوسی تا زن و از قدرت تا ادبیات چگونه به نام نظریه به مسلخ ایدئولوژی و خوانشی وارونه رفتند.

اندوهِ فقدان بیضایی، از دست‌دادن یک فیلمساز نیست؛ از دست‌دادن الگویی از اندیشیدن سخت‌گیرانه در فرهنگ ایرانی است. الگویی که زبان را جدی می‌گرفت، تاریخ را ساده نمی‌کرد و مخاطب را تحقیر نمی‌نمود و از همه مهم‌تر در این راه نه وقعی به قدرت می‌گذاشت و نه مجیز مردم را می‌گفت او‌ به جوهره هرچیز کار داشت نه مزاج و مذاق زمانه و خلق آن. او از ما تماشاگر نمی‌خواست؛ شریک فکری می‌خواست و شاید به همین دلیل است که با رفتن او، حس می‌کنیم چیزی بیش از یک فرد از دست رفته است. آنچه رفت بیضایی نبود، امکان پیوند میان ادبیات، تاریخ و هنر با سلیقه و آرایه بی‌نظیر بیضایی بود، پیوندی که او یکی از آخرین حاملان جدی آن بود.

یادش در برگ برگ نانوشته ی
تاریخ و در قلب عاشقانه ی این
سرزمین و مردمانش جاودانه

#معمای_عشق
🍏🍎🍃
1👏1
❤️‍🔥
غزلیات حافظ 313
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ_313
📖 هر روز یک غزل از حافظ
----------------------
بازآی ساقیا که هواخواهِ خدمتم
مشتاقِ بندگیّ و دعاگویِ دولتم

زان جا که فیضِ جامِ سعادت فروغِ توست
بیرون شدی نُمای ز ظلماتِ حیرتم

هرچند غرقِ بحرِ گناهم ز صد جهت
تا آشِنایِ عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوانِ قسمتم

مِی خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراثِ فطرتم

من کز وطن سفر نَگُزیدَم به عمرِ خویش
در عشقِ دیدن تو هواخواهِ غربتم

دریا و کوه در رَه و من خسته و ضعیف
ای خِضْرِ پِی خجسته مدد کن به همتم

دورم به صورت از درِ دولتسرایِ تو
لیکن به جان و دل ز مقیمانِ حضرتم

حافظ به پیشِ چشم تو خواهد سِپُرد جان
در این خیالم اَر بدهد عمر مهلتم
🍏🍎🍃
1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانهٔ تو
شور من… ولوله برپا میکرد

کاش چون یاد دل انگیز زنی
میخزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خيره بر جلوهٔ زیبائی خویش

کاش در بستر تنهائی تو
پیکرم شمع گنه میافروخت
ریشهٔ زهد تو و حسرت من
زین گنه‌کاری شیرین میسوخت

کاش از شاخهٔ سرسبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایهٔ عمر
شعله راز مرا میدیدی

#فروغ_فرخزاد
زاد روزت گرامی فروغ عزیز
بانوی شعر و آب و آیینه 🎂
🍏🍎🍃
1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک زن. قسمت ۳
نوشته: آنی ارنو
📕📕

📕 یک زن
آنی_ ارنو
🎤معصومه_ آقاجانی
قسمت/سوم

«آنی ارنو» استاد بازنشسته‌ی ادبیات است و در حومه‌ی پاریس زندگی می‌کند. او در داستان «یک زن» زندگی مادرش را روایت می‌کند؛ زنی سخت‌کوش و مقاوم که ابتدا با کارگری و سپس با مغازه‌داری و فروشندگی، زندگی را می گذراند

🍏🍎🍃
👌2
📚


عمرِ مردم
همه در پردهٔ حیرانی رفت
عالم خاک
کم از عالمِ تصویر نبود

#صائب_تبریزی
🍏🍎🍃
🙏1👌1
حمیرا_پرویزیاحقی_می عاشقانه
@Banoo_Homeyra
🎼❤️🎼
🎼 می_عاشقانه
🗣بانو #حمیرا
🎧🎻پرویزیاحقی
----------------------
چو عاشق می‌شدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود
ندانستم که این دریا چه موجِ خون‌فشان دارد

ز چشمت جان نشاید بُرد کز هر سو که می‌بینم
کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


آه... ای تقدیر
ای داروغه ی رهگیر
تو این ساز دل ناکوک را بشکن؛
که من، خود ‌... ساز و آوازم
که من، سنگ صبور آسیابی
خسته از بادم
بزن بشکن تو سازت را

بزن بشکن؛
که سازت سخت ناکوک است!

بزن بشکن؛
که من، خود ... ساز و آوازم
در آوازی، که در نای گلو دارم
زبانِ عشق را...
با عشق می سازم ؛

بزن بشکن؛
که من، خود ساز و آوازم
و از سوز نهان چنگی به دل دارم

بزن بشکن؛
تو سازِ واژگون ات را
که من میخانه ی
تقدیر را بستم
و از جامی که از
اشک دل خونینِ عاشق
تا گلو پر بود ... نوشیدم؛

فلک را‌... خواب در هم شد
دل دیوانه ام ... دیوانه بود
دیوانه تر شد!!

#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی
تو در من می خواندی

وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی
تو در من می خواندی

تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد
وقتی که شب تمام نمی شد


#فروغ_فرخزاد 🎂❤️
🍏🍎🍃
1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
Asheghaneh
Moein
🎼❤️🎼

ای شب از رؤیای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی‌ها کرده پاک
ای تپش‌های تن سوزان من
آتشی در مزرع مژگان من

#فروغ_فرخزاد
🍏🍎🍃
1👌1🍓1