معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
306 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1

با گذشته خود کنار بیاید تا حال شما را خراب نکند.

آنچه دیگران در مورد شما فکر میکنند به شما ارتباطی‌ ندارد.

گذشت زمان تقریبا داروی هر دردی است، به زمان کمی‌ فرصت دهید.

کسی‌ دلیل و مسئول خوشبختی‌ شما نیست بلکه خودتان مسئولید.

زندگی‌ خود را با دیگران مقایسه نکنید، ما هیچ خبر نداریم که زندگی‌ آنها چگونه است.

زیاد فکر نکنید، اشکالی ندارد که جواب بعضی‌ چیز‌ها را ندانیم.

لبخند بزنید، شما مسئول حل تمام مشکلات دنیا نیستید.

شاد باشید و سرشار از آرامش
🍏🍎🍃
1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


اگر خواستید عقیده‌ای را بسنجید، ابتدا ببینید افرادی که پیرو آن عقیده هستند به جامعه‌ی بشری چه خدمتی کرده‌اند؟


#جورج_اورول
🍏🍎🍃
🙏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
غزلیات حافظ 302
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ_302
📖 هر روز یک غزل از حافظ
-----------------
خوش خبر باشی ای نسیمِ شِمال
که به ما می‌رسد زمانِ وصال

قصّةُ الْعِشق، لَا انْفِصامَ لَها
فَصَمَت ها هُنا لسانَ القال

ما لِسَلمی و من بِذی سَلَمٍ
أینَ جِیرانُنا و کَیفَ الْحال

عَفَتِ الدارُ بَعدَ عافیةٍ
فَاسألوا حالَها عَنِ الاَطْلال

فی جَمالِ الکمالِ نِلتَ مُنی
صَرَّفَ اللهُ عَنکَ عَینَ کمال
یا بَریدَ الْحِمی حَماکَ الله

مرحباً مرحباً تَعال تَعال

عرصهٔ بزمگاه خالی ماند
از حریفان و جامِ مالامال

سایه افکند حالیا شبِ هجر
تا چه بازَند شبرُوانِ خیال

تُرکِ ما سویِ کَس نمی‌نِگرد
آه از این کبریا و جاه و جلال

حافظا عشق و صابری تا چند؟
نالهٔ عاشقان خوش است، بِنال
🍏🍎🍃
1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


افسردگی به انسان
فرصت اندیشیدن نمی‌دهد.
بنابراین برای نادان نگه‌داشتن انسان؛
باید به هر روش ممکن اندوهگین اش کرد...

#فردریش_نیچه
🍏🍎🍃
🙏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


روزی از مردی دنیا دیده شنیدم که گفت آدمیزاد بنده‌ی عادت هست؛
با گذشت زمان به هرچیزی عادت می‌کند!
ولی با گذشت زمان دریافتم که
زمان هیچ گاه دردی را دوا نکرده است...
این ماییم که آرام آرام به دردها عادت می‌کنیم...

#گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
🙏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتم غم تو دارم
محمد معتمدی
🎼❤️🎼

گفتم غم تو دارم ...
گفتا غمت سرآید ..!

گفتم که ماه من شو ..
گفتا اگر برآیم ...!

#حافظ


" گفتم غم تو دارم "
#محمد_معتمدی

🍏🍎🍃
2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Audio
📕📕

📕#جنایت و مکافات
#داستایوفسکی
بخش/سوم

بگذارید چنین ادعا کنم که جنایت و مکافات از بهترین رمان ها تاریخ ادبیات است. شاهکاری تکرارنشدنی که علم روان‌شناسی تا حد زیادی مدیون این رمان است. داستایفسکی رنج بشر را در این اثر چنان به تصویر کشید که هیچ رمانی قادر به مقابله با آن نیست.
🍏🍎🍃
👌2
📚
📕

«مال و اموال زیادی نداشتی. اشک و خنده، اصلِ ارثیه‌ی توست. از اشک چیزی تری آتشپاره، بازیگوش و جذاب... می‌دانی بچه‌ها در این سن چطور هستند، سریع به سراغ اصل مطلب می‌روند، در سفری به من گفت چقدر سنگ قبرها به نظرش غم‌انگیز و یکنواخت می‌آیند و آرزویش را با من در میان گذاشت: نوشتن یادبودی به این شکل: " به یاد مادرم که مدام مرا عصبانی می‌کرد" و ما، من و او، قاه‌قاه می‌خندیم، البته غیر ممکن است، سنگ‌تراش احتمالاً چنین سفارشی را قبول نمی‌کند و مردم احتمالاً از خواندنش می‌ترسند. ولی می‌دانم که تو از چنین حرف عاشقانه‌ای خوشحال می‌شوی، برای بازگویی عشق، همیشه نیاز به کلمات عاشقانه نیست، به تلخ و شیرین نیاز است، اما نه به حرف‌های جدّی، مخصوصاً نه جدی، تلخ و شیرین، اشک و خنده.

با کِلِمانس در پارک وِرری گردش می‌کنم. کابین تلفنی نزدیک محل بازی‌ست. گاهی چهارشنبه‌ها وقتی می‌دیدم، من و او، احتمالاً دیرتر از معمول به خانه بر می‌گردیم، از این کابین به تو زنگ می‌زدم... کِلِمانس یک هفته بعد از مرگت کابینِ تلفن را به من نشان داد. گفت: "چطوره بهش زنگ بزنیم"... گوشی تلفن را برداشت، همه‌ی دکمه‌های صفحه‌ی تلفن را فشار داد و چند دقیقه در سکوت، گوش داد، فقط با گفتنِ "آره، آره" سکوت را به هم می‌زد. بالاخره از او پرسیدم: "چی بهت گفت؟" جواب داد: "می‌پرسه همه چیز رو به راهه و همه‌ی ما هنوز با همیم یا نه. بهش گفتم آره و گفتم من هنوز هم به شیطنت با بچه چاقه ادامه می‌دهم." بعد از کابین بیرون آمدیم و به کارِ لذت‌بخشِ خندیدن و بازی کردن ادامه دادیم.

برای حرف‌زدن با مُرده‌ها هزاران راه وجود دارد. دیوانه‌بازی یک بچه‌ی چهارسال و نیمه لازم است تا بفهمیم شاید باید کمتر با آنها حرف زد و بیشتر گوش داد، و آنها فقط یک حرف دارند که به ما بگویند: باز هم زندگی کنید، همیشه، بیشتر و بیشتر زندگی کنید، خودتان را آزار ندهید و خنده را فراموش نکنید.

سه روز پیش از مرگت،‌ هنوز در سنت–اُندراس هستی، پیشنهاد می‌کنی تا پل سرخ به گردش برویم... همچنان که راه می‌رویم به تو خبر می‌دهم که می‌خواهم کتاب بعدی‌ام را درباره‌ی تو بنویسم، به صراحت درباره‌ی تو، لبخند می‌زنی، می‌گویم اولین جمله‌اش آماده است: "اگر از این زندگی سپاسگزارم به این دلیل است که تو در آن هستی." می‌ایستی و می‌پرسی: و اگر دیگر در این زندگی نباشم چه می‌نویسی؟ پاسخت بی‌آنکه بیاندیشم، بر زبانم می‌آید، هر چند برایم رضایت‌بخش نیست اما مهارش نمی‌کنم،... می‌گویم: اگر روزی تو در این زندگی نباشی، باز هم زندگی را دوست می‌دارم و متبرّک می‌دانم. قهقهه می‌زنی و با خنده می‌گویی: اینطوری خیلی خوب است، اینطوری خیلی بهتر است، قول بده وقتی کتاب را شروع کردی، این جمله را کامل بنویسی...
 
ژیلسن قلبم آماده‌ی گریستن نیست، چرا هست، ولی زیر اشک‌ها، خنده است، همانطور که زیر برفِ سفید، رزهای قرمز... می‌خواهم این زمستان را در سکوت بگذرانم، فقط در سکوت می‌توان به یک رز قرمز نزدیک شد...

درباره‌ی جایی که واقعاً هستی هیچ شکی ندارم: تو در قلب‌ گل‌های رز قرمز نهفته‌ای. وقتی به گورستان می‌روم، به مزارت نگاه می‌کنم، پر از اسم است... با خودم می‌گویم که تو آنجایی، در فاصله‌ی دو متری زیر پایم، دو یا سه متر، دیگر نمی‌دانم... و ناگهان، وقتی سرم را بر می‌گردانم، ناگهان تو را آنجا می‌بینم، در گستردگی و گشادگی چشم‌انداز، در زیبایی بی‌مانند زمین و آسمانِ بی‌کران، تو را در هر کجای افق، با سر برگرداندن از مزارت است که تو را می‌بینم.

خوب ژیسلن، موافقم: باز هم از این زندگی که دیگر در آن نیستی سپاسگزار خواهم بود، باز هم دوستش خواهم داشت،‌ بیش از پیش دوستش دارم، چنین عشقی را باید به آواز خواند، در سرچشمه‌ای روشن...»

(فراتر از بودن، کریستین بوبن

«آری تو رفته‌ای
و دیگر لبخند خورشیدگونت
بر نمی‌تابد و مرا شاد نمی‌کند

اما می‌توانم درهای آن کلیسای کهنسال را بگشایم
و گام بر خاکی نهم که تو را در آغوش گرفته است
می‌توانم بر آن سنگ سرد و نمناک بایستم
و بیندیشم که در زیر این توده‌ی سنگین و فسرده
سبکترین و مهربان‌ترین دلی خفته است که هرگز شناخته‌ام

با این همه هر چند که دیگر تو را نمی‌بینم
اما همین که به موهبت دیدارت رسیده‌ام مایه‌ی آرامش و تسلی خاطر است

و هر چند دوران عمر فانی‌ات گذشته است
و دیگر در فضای هستی ما نیستی
اما چه شیرین است این اندیشه
که روحی چنان نزدیک به آسمان
در پیکری به جمال فرشتگان
با دلی آنچنان لطیف و مهربان
روزگاری این کُره‌ی حقیر و خاکی ما را شادی بخشیده است.»

( این قطعه را آن برونته به یاد خواهرش امیلی که در سال ۱۸۴۸ در سی سالگی در گذشت سروده است.)
🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


اگر بخواهید دائما در مورد انسان ها قضاوت کنید.
هرگز فرصت دوست داشتن آنها را نخواهید داشت.

#مادر_ترزا
🍏🍎🍃
👏1👌1


ببار ای ابر ...
برویِ شانه های خالی ِ خفت؛
که آتش می زند
این شعله ها و داغ های
سرکش ذلت؛
بر این بیدادگر هیزم
بر این بیدادگر غربت؛
       
همه سر در گریبان ریا و حرص؛
همه چون روبهان درحیله و در فرصتِ کشت؛
نقاب اندر نقاب بر چهره یِ زشت؛

همه آباد از تزویر
گره از رو... گره از زیر...
همه بافنده هایِ کهنه کارِ پیر
ولی افسوس؛ بی تدبیر... بی تدبیر

ببار ای ابر .. ببار ...
بر شوره زارِ
خسته ی این وادی ِ شور
ببار بر مهر پیشانی؛
ببار بر عفن پای روبهان کور ...!


#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
2🙏1