○
چهار داستان همیشه ذهن و دل مرا درگیر کردهاند. حیرتزده از زوایای مختلف نگاهشان میکنم.
داستان آن درویش که سبب توبه و بیداری عطار شد. وقتی از او درخواست کمک کرد و عطار دست رد بر سینهاش زد و درویش گفت: «ای خواجه! تو چگونه خواهی مُرد؟» عطّار گفت: «چنانکه تو خواهی مُرد.» درویش گفت: «تو همچون من میتوانی مُرد؟» عطّار گفت: «بلی.» درویش کاسهای چوبین داشت زیر سرنهاد و گفت «الله!» و جان بداد. با مُردنش بزرگترین درس را به عطار داد. چشمهایش را بست و مُرد و عطار زیر و رو شد و مغازهاش را بست و راهی دیگر در پیش گرفت. انگار که بگوید تو که از مال خود نمیتوانی چشم بپوشی، در وقت مرگ، چگونه از جانت چشم خواهی پوشید؟ و عطار چون نمیتوانست حقیقت ماجرا را در کلام دریابد، درویش با مرگ خود دستهای عطار را در دست حقیقت گذاشت. هنوز به آن ماجرا و آن صحنهٔ نمایش نگاه میکنم که مرد درویش آرام و سبکبار، بیقید و بیپروا، از زندگی چشم پوشید تا چشم کسی را که نمیشناخت بگشاید و به او حیاتی تازه ببخشد. و به دلیری و سبکباری درویش غبطه میخورم.
داستان دخترک کبریتفروش که در شبی به غایت سرد که همه جا را برف پوشیده بود و کسی خریدار کبریتهایش نبود و دلواپس بود که چگونه با دست خالی به خانه بازگردد، دل به دریا زد و تمام دار و ندارش را یکی یکی به آتش کشید تا روح معصوم و دردمندش را در رؤیایی گرم کند. کبریت زد و چهرهٔ مهربان مادربزرگش را دید. کبریت دیگری روشن کرد و آن بزم دلخواه را تماشا کرد. مادربزرگ میآمد تا او را با خود ببرد به قلمرو مهربانیهای گرم و خوابهای خوب. همهٔ کبریتها را روشن کرد تا آن رؤیای دلپذیر، آن خیال شیرین را بیشتر و بیشتر درک کند. چه باک اگر بیداد سرما جان خستهٔ او را میستانْد. آن رؤیای گرم، به این زندگی محنتآلود میارزید. به دستهای کوچک و یخزدهٔ دخترک کبریتفروش فکر میکنم و آن امید دلیر که او را به اوجها میبُرد. آن روشنایی مختصر در آن شبِ تنهازدهٔ سرد، چه شکوهی داشت. دیدار سیمای مادربزرگ، در آن شب تنهازدهٔ سرد، چه خواستنی بود. و به آن لحظهٔ پایان که کبریتها تمام شدهاند و دخترک در گوشهٔ متروکی از شب آرام گرفته است. چشمهایش را بسته است.
و داستان آن مرد نقاش که موفقیتی چشمگیر نداشت اما محض خاطر دخترکی بیمار بزرگترین و باشکوهترین کار هنری خود را رقم زد. دخترکی که هر روز از پشت پنجرهٔ اتاقش به درخت حیاط مینگریست و با سقوط هر برگ، میپنداشت فرصت او نیز رو به اتمام است. میپنداشت افتادن آخرین برگ، آخرین روز زندگی اوست. چه خیال غریبی. زمستان بود. برگها دست باد را میفشردند و میرفتند. و دخترک آرامآرام تسلیم سرنوشتی میشد که در خیال خود میپرورد. افتادن هر برگ، در چشم و خیال دخترک بیمار، چه وزنی داشت. چه مهیب بود. مرد نقاش شبی تا صبح نخفت. در سرمای استخوانسوز بر دیوار حیاط سرگرم نقاشی شد. نقاشی برگی که انگار بر شاخهٔ درخت است. و جان در این کار گذاشت. و صبح که دخترک بیدار شد دید که هنوز برگی بر شاخهٔ درخت است. و برگ، که عصارهٔ جان نقاش بود، افتادنی نبود. و نقاش با بذل جان خود به قلب دختر، امید بخشید. امیدی که او را به زندگی بازگرداند. و کامیابی هنر، این است.
و داستان چهارم، داستان شفقت، دوستی و وفای ابوالحسن خرقانی است. قصه میگوید شاگرد او بیمار شد و بیمناک مرگ بود. گفت از لحظهٔ جان دادن میترسد. از تنهایی لحظهٔ جان دادن میترسد. ابوالحسن گفت نگران نباش. من کنار تو خواهم بود. حتی اگر از این بیماری جان سالم به در بُردی و سالها زنده ماندی و من رفته بودم، باز به وقت مرگ تو، از آنسوی جهان خود را به بالین تو خواهم رساند تا در لحظهٔ جان سپردن تنها نباشی. و از تنهایی و مرگ، نلرزی. و چنان شد. شاگرد سی سال پس از مرگ ابوالحسن زنده ماند و چون موعد او فرارسید، در شب رحلت، از بستر بلند شد، ایستاد و گفت السلام علیک. پرسیدند به که سلام میکنی؟ گفت ابوالحسن خرقانی است. آمده است. آری، پردهها را کنار میزنم، از فراز درهٔ مرگ عبور میکنم و خودم را میرسانم به تو. حتی مرگ نیز، میان ما حائل نیست. تنهایت نخواهم گذاشت.
در هر چهار داستان، دست مرگ در دست زیبایی است. و زیبایی دردناک و باشکوه است.
✍#صدیق_قطبی
چهار داستان همیشه ذهن و دل مرا درگیر کردهاند. حیرتزده از زوایای مختلف نگاهشان میکنم.
داستان آن درویش که سبب توبه و بیداری عطار شد. وقتی از او درخواست کمک کرد و عطار دست رد بر سینهاش زد و درویش گفت: «ای خواجه! تو چگونه خواهی مُرد؟» عطّار گفت: «چنانکه تو خواهی مُرد.» درویش گفت: «تو همچون من میتوانی مُرد؟» عطّار گفت: «بلی.» درویش کاسهای چوبین داشت زیر سرنهاد و گفت «الله!» و جان بداد. با مُردنش بزرگترین درس را به عطار داد. چشمهایش را بست و مُرد و عطار زیر و رو شد و مغازهاش را بست و راهی دیگر در پیش گرفت. انگار که بگوید تو که از مال خود نمیتوانی چشم بپوشی، در وقت مرگ، چگونه از جانت چشم خواهی پوشید؟ و عطار چون نمیتوانست حقیقت ماجرا را در کلام دریابد، درویش با مرگ خود دستهای عطار را در دست حقیقت گذاشت. هنوز به آن ماجرا و آن صحنهٔ نمایش نگاه میکنم که مرد درویش آرام و سبکبار، بیقید و بیپروا، از زندگی چشم پوشید تا چشم کسی را که نمیشناخت بگشاید و به او حیاتی تازه ببخشد. و به دلیری و سبکباری درویش غبطه میخورم.
داستان دخترک کبریتفروش که در شبی به غایت سرد که همه جا را برف پوشیده بود و کسی خریدار کبریتهایش نبود و دلواپس بود که چگونه با دست خالی به خانه بازگردد، دل به دریا زد و تمام دار و ندارش را یکی یکی به آتش کشید تا روح معصوم و دردمندش را در رؤیایی گرم کند. کبریت زد و چهرهٔ مهربان مادربزرگش را دید. کبریت دیگری روشن کرد و آن بزم دلخواه را تماشا کرد. مادربزرگ میآمد تا او را با خود ببرد به قلمرو مهربانیهای گرم و خوابهای خوب. همهٔ کبریتها را روشن کرد تا آن رؤیای دلپذیر، آن خیال شیرین را بیشتر و بیشتر درک کند. چه باک اگر بیداد سرما جان خستهٔ او را میستانْد. آن رؤیای گرم، به این زندگی محنتآلود میارزید. به دستهای کوچک و یخزدهٔ دخترک کبریتفروش فکر میکنم و آن امید دلیر که او را به اوجها میبُرد. آن روشنایی مختصر در آن شبِ تنهازدهٔ سرد، چه شکوهی داشت. دیدار سیمای مادربزرگ، در آن شب تنهازدهٔ سرد، چه خواستنی بود. و به آن لحظهٔ پایان که کبریتها تمام شدهاند و دخترک در گوشهٔ متروکی از شب آرام گرفته است. چشمهایش را بسته است.
و داستان آن مرد نقاش که موفقیتی چشمگیر نداشت اما محض خاطر دخترکی بیمار بزرگترین و باشکوهترین کار هنری خود را رقم زد. دخترکی که هر روز از پشت پنجرهٔ اتاقش به درخت حیاط مینگریست و با سقوط هر برگ، میپنداشت فرصت او نیز رو به اتمام است. میپنداشت افتادن آخرین برگ، آخرین روز زندگی اوست. چه خیال غریبی. زمستان بود. برگها دست باد را میفشردند و میرفتند. و دخترک آرامآرام تسلیم سرنوشتی میشد که در خیال خود میپرورد. افتادن هر برگ، در چشم و خیال دخترک بیمار، چه وزنی داشت. چه مهیب بود. مرد نقاش شبی تا صبح نخفت. در سرمای استخوانسوز بر دیوار حیاط سرگرم نقاشی شد. نقاشی برگی که انگار بر شاخهٔ درخت است. و جان در این کار گذاشت. و صبح که دخترک بیدار شد دید که هنوز برگی بر شاخهٔ درخت است. و برگ، که عصارهٔ جان نقاش بود، افتادنی نبود. و نقاش با بذل جان خود به قلب دختر، امید بخشید. امیدی که او را به زندگی بازگرداند. و کامیابی هنر، این است.
و داستان چهارم، داستان شفقت، دوستی و وفای ابوالحسن خرقانی است. قصه میگوید شاگرد او بیمار شد و بیمناک مرگ بود. گفت از لحظهٔ جان دادن میترسد. از تنهایی لحظهٔ جان دادن میترسد. ابوالحسن گفت نگران نباش. من کنار تو خواهم بود. حتی اگر از این بیماری جان سالم به در بُردی و سالها زنده ماندی و من رفته بودم، باز به وقت مرگ تو، از آنسوی جهان خود را به بالین تو خواهم رساند تا در لحظهٔ جان سپردن تنها نباشی. و از تنهایی و مرگ، نلرزی. و چنان شد. شاگرد سی سال پس از مرگ ابوالحسن زنده ماند و چون موعد او فرارسید، در شب رحلت، از بستر بلند شد، ایستاد و گفت السلام علیک. پرسیدند به که سلام میکنی؟ گفت ابوالحسن خرقانی است. آمده است. آری، پردهها را کنار میزنم، از فراز درهٔ مرگ عبور میکنم و خودم را میرسانم به تو. حتی مرگ نیز، میان ما حائل نیست. تنهایت نخواهم گذاشت.
در هر چهار داستان، دست مرگ در دست زیبایی است. و زیبایی دردناک و باشکوه است.
✍#صدیق_قطبی
🙏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
بخاطر داشته باش:
عشق ورزیدن به انسانی دیگر
مانند ملاقات با خداوند است ...
#ویکتور_هوگو
☑️ سکانسی زیبا از فیلم سینمایی بمب یک عاشقانه، و آواز "ساقی بیا" خسرو آواز ایران استاد شجریان
🍏🍎🍃
بخاطر داشته باش:
عشق ورزیدن به انسانی دیگر
مانند ملاقات با خداوند است ...
#ویکتور_هوگو
☑️ سکانسی زیبا از فیلم سینمایی بمب یک عاشقانه، و آواز "ساقی بیا" خسرو آواز ایران استاد شجریان
🍏🍎🍃
❤2👌1
○
هرکس به شیوه خود به خدا نزدیک میشود
یکی با یقین،
دیگری با انکار
و سومی با تردید...!
#پائولو_کوئیلو
🍏🍎🍃
هرکس به شیوه خود به خدا نزدیک میشود
یکی با یقین،
دیگری با انکار
و سومی با تردید...!
#پائولو_کوئیلو
🍏🍎🍃
👌2
ناز تو
وحید موسوی
🎼❤️🎼
خدا كند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابانها
مرزها مست شوند
برای لحظهای
تفنگها یادشان برود دریدن را
كاردها یادشان برود
بریدن را
قلمها آتش را
آتشبس بنویسند.
#الیاس_علوی
🍏🍎🍃
خدا كند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابانها
مرزها مست شوند
برای لحظهای
تفنگها یادشان برود دریدن را
كاردها یادشان برود
بریدن را
قلمها آتش را
آتشبس بنویسند.
#الیاس_علوی
🍏🍎🍃
❤1👍1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
آفتاب
بزمِ امید است؛
برگلگونه های برفی ِ صبح
و سایه بانی از حرمتِ عشق
بر لب های نشکفته ی نسیم
و در کوله بارِ قاصدک؛
پیغامی از نور
و هزار هزار
بال سبزِ شاپرک است...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
دوشنبه تان به روشنای آفتاب مهر
🍏🍎🍃
آفتاب
بزمِ امید است؛
برگلگونه های برفی ِ صبح
و سایه بانی از حرمتِ عشق
بر لب های نشکفته ی نسیم
و در کوله بارِ قاصدک؛
پیغامی از نور
و هزار هزار
بال سبزِ شاپرک است...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
دوشنبه تان به روشنای آفتاب مهر
🍏🍎🍃
❤2🙏1
تو نمی تونی بد باشی
نوش آفرین
🎼❤️🎼
تو نمی تونی بد باشی
حتا اگه شکستن
قلب منو بلد باشی؛
تو نمی تونی بد باشی ...
🍏🍎🍃
تو نمی تونی بد باشی
حتا اگه شکستن
قلب منو بلد باشی؛
تو نمی تونی بد باشی ...
🍏🍎🍃
❤2👌1
○
در فرهنگ ژاپن کلمهای وجود دارد
که شگفتانگیز است:
"ایکیگای"
مفهوم این کلمه این است:
دلیلی که صبح ها برای آن برمیخیزم.
نگاه کنید به خودتان،
چرا امروز از خواب بیدار شدم،
دلیلش را پیدا کنید،
برایش راه بروید،
نفس بکشید و زندگی کنید.
من هزار «ایکیگای» دارم.
ایکیگای میتواند به عشق شما،
مهارت شما،
علاقههای شما،
شغل شما،
درآمد شما،
ماموریتهای شما
و تخصصهای شما مربوط باشد،
امّا نکته عجیبی در این کلمه وجود دارد
آنچه دنیا از من میخواهد و
این دلیل بیدار شدنِ ماست...
✍هکتور_گارسیا
&فرانچسک_میرالس
📕#ایکیگای
🍏🍎🍃
در فرهنگ ژاپن کلمهای وجود دارد
که شگفتانگیز است:
"ایکیگای"
مفهوم این کلمه این است:
دلیلی که صبح ها برای آن برمیخیزم.
نگاه کنید به خودتان،
چرا امروز از خواب بیدار شدم،
دلیلش را پیدا کنید،
برایش راه بروید،
نفس بکشید و زندگی کنید.
من هزار «ایکیگای» دارم.
ایکیگای میتواند به عشق شما،
مهارت شما،
علاقههای شما،
شغل شما،
درآمد شما،
ماموریتهای شما
و تخصصهای شما مربوط باشد،
امّا نکته عجیبی در این کلمه وجود دارد
آنچه دنیا از من میخواهد و
این دلیل بیدار شدنِ ماست...
✍هکتور_گارسیا
&فرانچسک_میرالس
📕#ایکیگای
🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
خلاصەی زندگی،
گابریل گارسیا مارکز در 14جملە:
_خوشبختی یعنی:
تمام چیزهایی که داری...
بدون عشق؛
می توان ایثار کرد
اما... بدون ایثار
نمی توان عشق ورزید!
🍏🍎🍃
خلاصەی زندگی،
گابریل گارسیا مارکز در 14جملە:
_خوشبختی یعنی:
تمام چیزهایی که داری...
بدون عشق؛
می توان ایثار کرد
اما... بدون ایثار
نمی توان عشق ورزید!
🍏🍎🍃
👌2
غزلیات حافظ 243
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ_243
📖 هر روز یک غزل از حافظ
---------------------
بویِ خوشِ تو هر که ز بادِ صبا شنید
از یارِ آشنا سخنِ آشنا شنید
ای شاهِ حُسن، چَشم به حالِ گدا فِکَن
کـاین گوش بس حکایتِ شاه و گدا شنید
خوش میکنم به بادهٔ مُشکین مَشامِ جان
کز دلقپوشِ صومعه بویِ ریا شنید
سِرِّ خدا که عارفِ سالِک به کَس نگفت
در حیرتم که بادهفروش از کجا شنید
یا رب کجاست محرمِ رازی که یک زمان
دل شرحِ آن دهد که چه گفت و چهها شنید
اینَش سزا نبود دلِ حقگُزارِ من
کز غمگسارِ خود سخنِ ناسزا شنید
محروم اگر شدم ز سرِ کویِ او چه شد؟
از گلشنِ زمانه که بویِ وفا شنید؟
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند
کان کس که گفت قصهٔ ما هم ز ما شنید
ما باده زیرِ خرقه نه امروز میخوریم
صد بار پیرِ میکده این ماجرا شنید
ما مِی به بانگِ چنگ نه امروز میکشیم
بس دور شد که گنبدِ چرخ این صدا شنید
پندِ حکیمْ محضِ صَواب است و عینِ خیر
فرخنده آن کسی که به سَمعِ رضا شنید
حافظ، وظیفهٔ تو دعا گفتن است و بس
در بَندِ آن مباش که نشنید یا شنید
🍏🍎🍃
📖 هر روز یک غزل از حافظ
---------------------
بویِ خوشِ تو هر که ز بادِ صبا شنید
از یارِ آشنا سخنِ آشنا شنید
ای شاهِ حُسن، چَشم به حالِ گدا فِکَن
کـاین گوش بس حکایتِ شاه و گدا شنید
خوش میکنم به بادهٔ مُشکین مَشامِ جان
کز دلقپوشِ صومعه بویِ ریا شنید
سِرِّ خدا که عارفِ سالِک به کَس نگفت
در حیرتم که بادهفروش از کجا شنید
یا رب کجاست محرمِ رازی که یک زمان
دل شرحِ آن دهد که چه گفت و چهها شنید
اینَش سزا نبود دلِ حقگُزارِ من
کز غمگسارِ خود سخنِ ناسزا شنید
محروم اگر شدم ز سرِ کویِ او چه شد؟
از گلشنِ زمانه که بویِ وفا شنید؟
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند
کان کس که گفت قصهٔ ما هم ز ما شنید
ما باده زیرِ خرقه نه امروز میخوریم
صد بار پیرِ میکده این ماجرا شنید
ما مِی به بانگِ چنگ نه امروز میکشیم
بس دور شد که گنبدِ چرخ این صدا شنید
پندِ حکیمْ محضِ صَواب است و عینِ خیر
فرخنده آن کسی که به سَمعِ رضا شنید
حافظ، وظیفهٔ تو دعا گفتن است و بس
در بَندِ آن مباش که نشنید یا شنید
🍏🍎🍃
❤1👏1