معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram


دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان می‌روم
و انگشتانم را
بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم!

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند..
چراغ‌های رابطه تاریک‌اند ...!


#فروغ_فرخزاد
🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
Ghoghaye Setaregan
@Talakar3006
🎼❤️🎼

🎼# "غوغای ستارگان"
🗣# بانو_پروین
🎼آهنگ ساز، تنظیم کننده، تک نوازِ ویولن:
استاد همایون خرم🎻
# استاد کریم فکور
در دستگاهِ شور🎼

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد ،،، با ستارگانم

امشب ....
یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی؛ دورم

🍏🍎🍃
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1

 با نام‌ و یاد حضرت دوست
🗓 امروز‌ دوشنبه ☀️🐓

☀️۲۸مهر                 ۱۴۰۴
🌙۲۷ ربیع الثانی   ۱۴۴۷
🌲۲۰ اکتبر          ۲۰۲۵
--------☔️---☔️-----☔️------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
🍂🍃🍂
--------------------
ایمان داشته باش؛
به فردایی که بعد از
یک شب تاریک می آید!

#ژان_کریستف
----------------
آرزو دارم با افتادن هر برگ از
شاخه‌، اندوه و ناشادی از روح
و قلب تان دورِ دور... و ناکامی
و ناامیدی، برگ های خشکیده ای
باشند؛ گم شده در آغوش باد
------------------
قدم هایتان در مسیری سبز 💚🌾
آخرین دوشنبه مهرماه زیبا بشادی
-----------
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
1🥰1
📆

چهار داستان همیشه ذهن و دل مرا درگیر کرده‌‌اند. حیرت‌زده از زوایای مختلف نگاهشان می‌کنم.

داستان آن درویش که سبب توبه و بیداری عطار شد. وقتی از او درخواست کمک کرد و عطار دست رد بر سینه‌اش زد و درویش گفت: «ای خواجه! تو چگونه خواهی مُرد؟» عطّار گفت: «چنانکه تو خواهی مُرد.» درویش گفت: «تو همچون من می‌توانی مُرد؟» عطّار گفت: «بلی.» درویش کاسه‌ای چوبین داشت زیر سرنهاد و گفت «الله!» و جان بداد. با مُردنش بزرگ‌ترین درس را به عطار داد. چشم‌هایش را بست و مُرد و عطار زیر و رو شد و مغازه‌اش را بست و راهی دیگر در پیش گرفت. انگار که بگوید تو که از مال خود نمی‌توانی چشم بپوشی، در وقت مرگ، چگونه از جانت چشم خواهی پوشید؟ و عطار چون نمی‌توانست حقیقت ماجرا را در کلام دریابد، درویش با مرگ خود دست‌های عطار را در دست حقیقت گذاشت. هنوز به آن ماجرا و آن صحنهٔ نمایش نگاه می‌کنم که مرد درویش آرام و سبکبار، بی‌قید و بی‌پروا، از زندگی چشم پوشید تا چشم کسی را که نمی‌شناخت بگشاید و به او حیاتی تازه ببخشد. و به دلیری و سبکباری درویش غبطه می‌خورم.

داستان دخترک کبریت‌فروش که در شبی به غایت سرد که همه جا را برف پوشیده بود و کسی خریدار کبریت‌هایش نبود و دلواپس بود که چگونه با دست خالی به خانه بازگردد، دل به دریا زد و تمام دار و ندارش را یکی یکی به آتش کشید تا روح معصوم و دردمندش را در رؤیایی گرم کند. کبریت زد و چهرهٔ مهربان مادربزرگش را دید. کبریت دیگری روشن کرد و آن بزم دلخواه را تماشا کرد. مادربزرگ می‌آمد تا او را با خود ببرد به قلمرو مهربانی‌های گرم و خواب‌های خوب. همهٔ کبریت‌ها را روشن کرد تا آن رؤیای دلپذیر، آن خیال شیرین را بیشتر و بیشتر درک کند. چه باک اگر بیداد سرما جان خستهٔ او را می‌ستانْد. آن رؤیای گرم، به این زندگی محنت‌آلود می‌ارزید. به دست‌های کوچک و یخ‌زدهٔ دخترک کبریت‌فروش فکر می‌کنم و آن امید دلیر که او را به اوج‌ها می‌بُرد. آن روشنایی‌ مختصر در آن شبِ تنهازدهٔ سرد، چه شکوهی داشت. دیدار سیمای مادربزرگ، در آن شب تنهازدهٔ سرد، چه خواستنی‌ بود. و به آن لحظهٔ پایان که کبریت‌ها تمام شده‌اند و دخترک در گوشهٔ متروکی از شب آرام گرفته است. چشم‌هایش را بسته است.

و داستان آن مرد نقاش که موفقیتی چشم‌گیر نداشت اما محض خاطر دخترکی بیمار بزرگ‌ترین و باشکوه‌ترین کار هنری خود را رقم زد. دخترکی که هر روز از پشت پنجرهٔ اتاقش به درخت حیاط می‌نگریست و با سقوط هر برگ، می‌پنداشت فرصت او نیز رو به اتمام است. می‌پنداشت افتادن آخرین برگ، آخرین روز زندگی اوست. چه خیال غریبی. زمستان بود. برگ‌ها دست باد را می‌فشردند و می‌رفتند. و دخترک آرام‌آرام تسلیم سرنوشتی می‌شد که در خیال خود می‌پرورد. افتادن هر برگ، در چشم و خیال دخترک بیمار، چه وزنی داشت. چه مهیب بود. مرد نقاش شبی تا صبح نخفت. در سرمای استخوان‌سوز بر دیوار حیاط سرگرم نقاشی شد. نقاشی برگی که انگار بر شاخهٔ درخت است. و جان در این کار گذاشت. و صبح که دخترک بیدار شد دید که هنوز برگی بر شاخهٔ درخت است. و برگ، که عصارهٔ جان نقاش بود، افتادنی نبود. و نقاش با بذل جان خود به قلب دختر، امید بخشید. امیدی که او را به زندگی‌ بازگرداند. و کامیابی هنر، این است.

و داستان چهارم، داستان شفقت، دوستی و وفای ابوالحسن خرقانی است. قصه می‌گوید شاگرد او بیمار شد و بیمناک مرگ بود. گفت از لحظهٔ جان دادن می‌ترسد. از تنهایی لحظهٔ جان دادن می‌ترسد. ابوالحسن گفت نگران نباش. من کنار تو خواهم بود. حتی اگر از این بیماری جان سالم به در بُردی و سال‌ها زنده ماندی و من رفته بودم، باز به وقت مرگ تو، از آن‌سوی جهان خود را به بالین تو خواهم رساند تا در لحظهٔ جان سپردن تنها نباشی. و از تنهایی و مرگ، نلرزی. و چنان شد. شاگرد سی سال پس از مرگ ابوالحسن زنده ماند و چون موعد او فرارسید، در شب رحلت، از بستر بلند شد، ایستاد و گفت السلام علیک. پرسیدند به که سلام می‌کنی؟ گفت ابوالحسن خرقانی است. آمده است. آری، پرده‌ها را کنار می‌زنم، از فراز درهٔ مرگ عبور می‌کنم و خودم را می‌رسانم به تو. حتی مرگ نیز، میان ما حائل نیست. تنهایت نخواهم گذاشت.

در هر چهار داستان، دست‌ مرگ در دست زیبایی است. و زیبایی دردناک و باشکوه است.

#صدیق_قطبی
🙏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


بخاطر داشته باش:
عشق ورزیدن به انسانی دیگر
مانند ملاقات با خداوند است ...

#ویکتور_هوگو


☑️ سکانسی زیبا از فیلم سینمایی بمب یک عاشقانه، و آواز "ساقی بیا" خسرو آواز ایران استاد شجریان

🍏🍎🍃
2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


هرکس به شیوه خود به خدا نزدیک می‌شود
یکی با یقین،
دیگری با انکار
و سومی با تردید...!


#پائولو_کوئیلو
🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ناز تو
وحید موسوی
🎼❤️🎼

خدا كند انگورها برسند
‏جهان مست شود
‏تلوتلو بخورند خیابان‌ها
‏مرزها مست شوند
‏برای لحظه‌ای
‏تفنگ‌ها یادشان برود دریدن را
‏كاردها یادشان برود
‏بریدن را
‏قلم‌ها آتش را
‏آتش‌بس بنویسند.

#الیاس_علوی
🍏🍎🍃
1👍1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


آفتاب
بزمِ امید است؛
برگلگونه های برفی ِ صبح

و سایه بانی از حرمتِ عشق
بر لب های نشکفته ی نسیم

و در کوله بارِ قاصدک؛
پیغامی از نور
و هزار هزار
بال سبزِ شاپرک است...!


#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
دوشنبه تان به روشنای آفتاب مهر
🍏🍎🍃
2🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
تو نمی تونی بد باشی
نوش آفرین
🎼❤️🎼




تو نمی تونی بد باشی
حتا اگه شکستن
قلب منو بلد باشی؛
تو نمی تونی بد باشی ...



🍏🍎🍃
2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
‌‌
‌‌○
جان زنده شود؛
ز روی جانان دیدن

#مولانا
🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1