معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1

ابراهیم گلستان، نویسنده ، مترجم و سینماگر بزرگ ایران  با ترجمه‌هایش از داستان نویسان مدرنیست آمریکایی و اروپایی، با داستان‌های کوتاهش و با فیلم‌های مستند و داستانی اش تاثیر چشمگیر  و انکارناپذیری بر نویسندگان و سینماگران ایران گذاشت. گلستان در عین حال که ریشه محکمی در قلمرو خرد و میراث فرهنگی ایران داشت همواره کوشید راه خود را برود و استقلال فکری حرفه‌ای خود را حفظ کند. گلستان یک هنرمند و ادیب مدرنیست درجه یک بود که همیشه پیوندش را با ادبیات کهن ایران حفظ کرد . با اینکه نخستین کسی در ایران بود که از فاکنر و همینگوی ترجمه کرد و تحت تاثیر زبان مدرن داستان‌های آنها قرار گرفت اما به همان اندازه از سعدی نیز متاًثر بود و معتقد بود که حتی خیلی از تکنیک‌های مونتاژی فیلم‌هایش را از شیوه تقطیع سعدی در اشعارش آموخته نه از گدار و آیزانشتاین. آنقدر سعدی را دوست داشت و به جهان اشعارش نزدیک بود که هرگاه شعری از سعدی را می‌خواند بی‌اختیار بغض می‌کرد و اشکش جاری می‌شد .
گلستان هم در ادبیات و هم در سینما نوآور بود و توانست بر بسیاری از نویسندگان و فیلمسازان تاثیر فراوان بگذارد . او هم ادیب بود هم سینماگر و هم ذهن سیاسی داشت .وی  در جوانی پیرو تفکر سوسیالیسم بود و به حزب توده ایران پیوست اما بعد از مدتی از این حزب استعفا داد و به کارهای خلاقانه فردی پرداخت با این وجود در سال‌های پایانی عمرش می‌گفت که همچنان به سوسیالیسم و مارکسیسم و حزب توده ایران  دلبستگی دارد .
ابراهیم گلستان ۱۰۱ سال عمر کرد و با کوله باری از تجربه و آثار توانست سهم بسزایی در ادبیات و سینمای ایران داشته باشد.
امروز سالروز تولد این هنرمند بزرگ است یادش گرامی و آثارش ماندگار باد.🎂

🍏🍎🍃
1👌1
🎂


هرگز برای تبدیل شدن به آنچه که می توانستی باشی، دیر نیست!


“جورج الیوت”
🍏🍎🍃
👌2🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


کتاب دمیان با عنوان فرعی «داستان جوانی امیل سینکلر» شاید مهم‌ترین و خواندنی‌ترین کتاب هرمان هسه باشد. کتابی که در آن با جوانی جویای معنا، در طلب رسیدن به وحدت، شکلی دیگر از مفهوم تربیت، عرفان و جامعه روبه‌رو هستیم. این کتاب مختص کسانی است که در طلب یگانگی، تمامیت و وحدت وجودند. زبان تمثیلی و نثر شاعرانه هرمان هسه، این اثر را به تابلویی بی‌بدیل مانند کرده است.
🍏🍎🍃
👌2
Demian 7
Herman Hesse
📕📕
📕#دمیان
‌#هرمان_هسه
▪️بخش,/ 7
🎤 عاطفه_ آقایی_نژاد

دمیان یکی از مهم‌ترین کتاب‌های کارنامه ادبی هرمان هسه، نویسنده نامدار آلمانی است. هسه که در سال ۱۹۴۶ برنده جایزه نوبل ادبی نیز شده است کتاب دمیان را بلافاصله پس از جنگ جهانی اول نوشت؛ کتابی که می‌توان آن را آیینه تمام‌نمای اندیشه هسه دانست. رمانتیسم آلمانی، عرفان و شرق‌گرایی، آثار و اندیشه‌های نیچه و یونگ و همچنین زمانه‌ای که اثر در آن به نگارش درآمده است، از مضامین اثرگذار در کتاب دمیان است
🍏🍎🍃
👌2
📚

❗️جعلیات

انشایم که تمام شد
معلم با خط کش چوبی‌اش زد پشت دستم
و گفت جمله‌هایت زیباست...
گفتم اجازه آقا...
پس چرا می‌زنید؟
نگاهم کرد...
پوزخند تلخی زد و گفت:
میزنم تا همیشه یادت بماند،
خوب نوشتن و زیبا فکر کردن
در این دنیا تاوان دارد!


انتشار با نام احمد شاملو معتبر نیست.
🍏🍎🍃
👌2
Nafas
Ehsan Khajehamiri
🎼❤️🎼

#احسان_ خواجه_امیری




یکی تو دنیا هست؛
که کل دنیاشی‌...
تموم درداته...
تموم رویاشی ...
🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1


دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان می‌روم
و انگشتانم را
بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم!

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند..
چراغ‌های رابطه تاریک‌اند ...!


#فروغ_فرخزاد
🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
Ghoghaye Setaregan
@Talakar3006
🎼❤️🎼

🎼# "غوغای ستارگان"
🗣# بانو_پروین
🎼آهنگ ساز، تنظیم کننده، تک نوازِ ویولن:
استاد همایون خرم🎻
# استاد کریم فکور
در دستگاهِ شور🎼

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد ،،، با ستارگانم

امشب ....
یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی؛ دورم

🍏🍎🍃
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1

 با نام‌ و یاد حضرت دوست
🗓 امروز‌ دوشنبه ☀️🐓

☀️۲۸مهر                 ۱۴۰۴
🌙۲۷ ربیع الثانی   ۱۴۴۷
🌲۲۰ اکتبر          ۲۰۲۵
--------☔️---☔️-----☔️------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
🍂🍃🍂
--------------------
ایمان داشته باش؛
به فردایی که بعد از
یک شب تاریک می آید!

#ژان_کریستف
----------------
آرزو دارم با افتادن هر برگ از
شاخه‌، اندوه و ناشادی از روح
و قلب تان دورِ دور... و ناکامی
و ناامیدی، برگ های خشکیده ای
باشند؛ گم شده در آغوش باد
------------------
قدم هایتان در مسیری سبز 💚🌾
آخرین دوشنبه مهرماه زیبا بشادی
-----------
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
1🥰1
📆

چهار داستان همیشه ذهن و دل مرا درگیر کرده‌‌اند. حیرت‌زده از زوایای مختلف نگاهشان می‌کنم.

داستان آن درویش که سبب توبه و بیداری عطار شد. وقتی از او درخواست کمک کرد و عطار دست رد بر سینه‌اش زد و درویش گفت: «ای خواجه! تو چگونه خواهی مُرد؟» عطّار گفت: «چنانکه تو خواهی مُرد.» درویش گفت: «تو همچون من می‌توانی مُرد؟» عطّار گفت: «بلی.» درویش کاسه‌ای چوبین داشت زیر سرنهاد و گفت «الله!» و جان بداد. با مُردنش بزرگ‌ترین درس را به عطار داد. چشم‌هایش را بست و مُرد و عطار زیر و رو شد و مغازه‌اش را بست و راهی دیگر در پیش گرفت. انگار که بگوید تو که از مال خود نمی‌توانی چشم بپوشی، در وقت مرگ، چگونه از جانت چشم خواهی پوشید؟ و عطار چون نمی‌توانست حقیقت ماجرا را در کلام دریابد، درویش با مرگ خود دست‌های عطار را در دست حقیقت گذاشت. هنوز به آن ماجرا و آن صحنهٔ نمایش نگاه می‌کنم که مرد درویش آرام و سبکبار، بی‌قید و بی‌پروا، از زندگی چشم پوشید تا چشم کسی را که نمی‌شناخت بگشاید و به او حیاتی تازه ببخشد. و به دلیری و سبکباری درویش غبطه می‌خورم.

داستان دخترک کبریت‌فروش که در شبی به غایت سرد که همه جا را برف پوشیده بود و کسی خریدار کبریت‌هایش نبود و دلواپس بود که چگونه با دست خالی به خانه بازگردد، دل به دریا زد و تمام دار و ندارش را یکی یکی به آتش کشید تا روح معصوم و دردمندش را در رؤیایی گرم کند. کبریت زد و چهرهٔ مهربان مادربزرگش را دید. کبریت دیگری روشن کرد و آن بزم دلخواه را تماشا کرد. مادربزرگ می‌آمد تا او را با خود ببرد به قلمرو مهربانی‌های گرم و خواب‌های خوب. همهٔ کبریت‌ها را روشن کرد تا آن رؤیای دلپذیر، آن خیال شیرین را بیشتر و بیشتر درک کند. چه باک اگر بیداد سرما جان خستهٔ او را می‌ستانْد. آن رؤیای گرم، به این زندگی محنت‌آلود می‌ارزید. به دست‌های کوچک و یخ‌زدهٔ دخترک کبریت‌فروش فکر می‌کنم و آن امید دلیر که او را به اوج‌ها می‌بُرد. آن روشنایی‌ مختصر در آن شبِ تنهازدهٔ سرد، چه شکوهی داشت. دیدار سیمای مادربزرگ، در آن شب تنهازدهٔ سرد، چه خواستنی‌ بود. و به آن لحظهٔ پایان که کبریت‌ها تمام شده‌اند و دخترک در گوشهٔ متروکی از شب آرام گرفته است. چشم‌هایش را بسته است.

و داستان آن مرد نقاش که موفقیتی چشم‌گیر نداشت اما محض خاطر دخترکی بیمار بزرگ‌ترین و باشکوه‌ترین کار هنری خود را رقم زد. دخترکی که هر روز از پشت پنجرهٔ اتاقش به درخت حیاط می‌نگریست و با سقوط هر برگ، می‌پنداشت فرصت او نیز رو به اتمام است. می‌پنداشت افتادن آخرین برگ، آخرین روز زندگی اوست. چه خیال غریبی. زمستان بود. برگ‌ها دست باد را می‌فشردند و می‌رفتند. و دخترک آرام‌آرام تسلیم سرنوشتی می‌شد که در خیال خود می‌پرورد. افتادن هر برگ، در چشم و خیال دخترک بیمار، چه وزنی داشت. چه مهیب بود. مرد نقاش شبی تا صبح نخفت. در سرمای استخوان‌سوز بر دیوار حیاط سرگرم نقاشی شد. نقاشی برگی که انگار بر شاخهٔ درخت است. و جان در این کار گذاشت. و صبح که دخترک بیدار شد دید که هنوز برگی بر شاخهٔ درخت است. و برگ، که عصارهٔ جان نقاش بود، افتادنی نبود. و نقاش با بذل جان خود به قلب دختر، امید بخشید. امیدی که او را به زندگی‌ بازگرداند. و کامیابی هنر، این است.

و داستان چهارم، داستان شفقت، دوستی و وفای ابوالحسن خرقانی است. قصه می‌گوید شاگرد او بیمار شد و بیمناک مرگ بود. گفت از لحظهٔ جان دادن می‌ترسد. از تنهایی لحظهٔ جان دادن می‌ترسد. ابوالحسن گفت نگران نباش. من کنار تو خواهم بود. حتی اگر از این بیماری جان سالم به در بُردی و سال‌ها زنده ماندی و من رفته بودم، باز به وقت مرگ تو، از آن‌سوی جهان خود را به بالین تو خواهم رساند تا در لحظهٔ جان سپردن تنها نباشی. و از تنهایی و مرگ، نلرزی. و چنان شد. شاگرد سی سال پس از مرگ ابوالحسن زنده ماند و چون موعد او فرارسید، در شب رحلت، از بستر بلند شد، ایستاد و گفت السلام علیک. پرسیدند به که سلام می‌کنی؟ گفت ابوالحسن خرقانی است. آمده است. آری، پرده‌ها را کنار می‌زنم، از فراز درهٔ مرگ عبور می‌کنم و خودم را می‌رسانم به تو. حتی مرگ نیز، میان ما حائل نیست. تنهایت نخواهم گذاشت.

در هر چهار داستان، دست‌ مرگ در دست زیبایی است. و زیبایی دردناک و باشکوه است.

#صدیق_قطبی
🙏1👌1