📕
بعدازظهر پنجشنبه بود؛ مثل همهٔ
پنجشنبه ها خاموش و دلگیر و کمی هم خوشی تعطیلی جمعه. اواخر پاییز بود. اتاق هنوز نم داشت. یک هفته پیش سیل آمده بود. بابام زیرکرسی خوابیده بود. آفتاب روی دیوار کاهگلی حیاط رنگ می باخت؛ دلم می خواست آفتاب نرود. هیچ وقت نرود و مشق هایم خود به خود نوشته بشوند و بابام از خواب بیدار نشود: هر وقت بلند می شد، بهانه می گرفت و کتکمان می زد. دلهرهٔ شنبه در دلم بود. آن همه مشق و جدول ضرب ومعلم نامهربان و صدای ماست فروش دوره گرد در کوچه "چرا هیچ کس نبود که دوستمان داشته باشد؟" ولی بود. بچه گربه هایی بودند که شب ها، دزدکی توی جامان می بردیم. دست هامان را می لیسیدند و برایمان خرخر می کردند_
#علی_اشرف_درویشیان
🍏🍎🍃
بعدازظهر پنجشنبه بود؛ مثل همهٔ
پنجشنبه ها خاموش و دلگیر و کمی هم خوشی تعطیلی جمعه. اواخر پاییز بود. اتاق هنوز نم داشت. یک هفته پیش سیل آمده بود. بابام زیرکرسی خوابیده بود. آفتاب روی دیوار کاهگلی حیاط رنگ می باخت؛ دلم می خواست آفتاب نرود. هیچ وقت نرود و مشق هایم خود به خود نوشته بشوند و بابام از خواب بیدار نشود: هر وقت بلند می شد، بهانه می گرفت و کتکمان می زد. دلهرهٔ شنبه در دلم بود. آن همه مشق و جدول ضرب ومعلم نامهربان و صدای ماست فروش دوره گرد در کوچه "چرا هیچ کس نبود که دوستمان داشته باشد؟" ولی بود. بچه گربه هایی بودند که شب ها، دزدکی توی جامان می بردیم. دست هامان را می لیسیدند و برایمان خرخر می کردند_
#علی_اشرف_درویشیان
🍏🍎🍃
👌2❤1
○
ویرانهایست این جهان. عمر کفاف نمیدهد که آباد کنیم. و غیرت، رخصت نمیدهد که رها کنیم. اینگونه رها کردن نشانهی رذالت، پس آبادسازی یک گوشهی گُم جهان به دست ما، آبادسازی کل عالم است به دست همگان.
📕 مردی در تبعید ابدی
✍🏻 #نادر_ابراهیمی
🍏🍎🍃
ویرانهایست این جهان. عمر کفاف نمیدهد که آباد کنیم. و غیرت، رخصت نمیدهد که رها کنیم. اینگونه رها کردن نشانهی رذالت، پس آبادسازی یک گوشهی گُم جهان به دست ما، آبادسازی کل عالم است به دست همگان.
📕 مردی در تبعید ابدی
✍🏻 #نادر_ابراهیمی
🍏🍎🍃
👌2
ماریا کارساس به آلبر کامو
جمعه ۲۷ ژانویه ۱۹۵۰
«عزیزم همین الان دو نامهات را دریافت کردم، با هم، دو نامه بسیار خوبت. نمیخواستم بگذارم نامه عازم شود بی اینکه به تو از شادی و آرامشی که به وجودم برگشته بگویم چ. آخ عشق من! هرگز نمیدانستم حسادت چیست. تو آن را به من آموختی. من اصلا چیزی از نفرت نمی دانستم. الان با تمام وجودم از هجران متنفرم. میبینی، وقتی یک روز کامل بی تو میمانم، دیگر هیچ چیز نمیبینم، دیگر حتی خودم را نمیشناسم و ناگهان انگار ممکن نیست که روزهای خوشبختی دوباره از راه برسد، روزهایی که حس میکنم رؤیایی بیش نبوده است. آخ! چه مه غلیظ نفرت انگیزی است که همه چیز را مات و کدر و یکنواخت میکند. چه وقت شکل اشیا و نور خیره کننده بازمیگردد؟ فقط نامههای تو طول کشیده. طول کشیده. طول کشیده. دارم خفه میشوم. می آید و به روزها نشانی از فراخواندن زندگی می زند.
بنویس. دوستم داشته باش. همه چیز را بگو. تعریف کن. دوستت دارم. دوستت دارم در سرما، در گرمایی که برایم می آوری، در شادی و غم و حتی در این مه غلیظی که دوریات مرا در آن فروبرده است. دوستت دارم و مدید میخواهمت، خیلی طولانی و خیلی عمیق»
🍏🍎🍃
جمعه ۲۷ ژانویه ۱۹۵۰
«عزیزم همین الان دو نامهات را دریافت کردم، با هم، دو نامه بسیار خوبت. نمیخواستم بگذارم نامه عازم شود بی اینکه به تو از شادی و آرامشی که به وجودم برگشته بگویم چ. آخ عشق من! هرگز نمیدانستم حسادت چیست. تو آن را به من آموختی. من اصلا چیزی از نفرت نمی دانستم. الان با تمام وجودم از هجران متنفرم. میبینی، وقتی یک روز کامل بی تو میمانم، دیگر هیچ چیز نمیبینم، دیگر حتی خودم را نمیشناسم و ناگهان انگار ممکن نیست که روزهای خوشبختی دوباره از راه برسد، روزهایی که حس میکنم رؤیایی بیش نبوده است. آخ! چه مه غلیظ نفرت انگیزی است که همه چیز را مات و کدر و یکنواخت میکند. چه وقت شکل اشیا و نور خیره کننده بازمیگردد؟ فقط نامههای تو طول کشیده. طول کشیده. طول کشیده. دارم خفه میشوم. می آید و به روزها نشانی از فراخواندن زندگی می زند.
بنویس. دوستم داشته باش. همه چیز را بگو. تعریف کن. دوستت دارم. دوستت دارم در سرما، در گرمایی که برایم می آوری، در شادی و غم و حتی در این مه غلیظی که دوریات مرا در آن فروبرده است. دوستت دارم و مدید میخواهمت، خیلی طولانی و خیلی عمیق»
🍏🍎🍃
❤2👌1🕊1
○
در شیارِ
سکوت ممتد شب؛
چه غوغایی در تب و تاب است؛
درون خلوتِ
پستوی بی قرار بی آغوش؛
چه فریادها،
چه جراحت ها
در تن زخمی ِ بستر؛
و در گلوی شرحه شرحه یِ
خواب است...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
در شیارِ
سکوت ممتد شب؛
چه غوغایی در تب و تاب است؛
درون خلوتِ
پستوی بی قرار بی آغوش؛
چه فریادها،
چه جراحت ها
در تن زخمی ِ بستر؛
و در گلوی شرحه شرحه یِ
خواب است...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. ☀️🐓
☀️۱۸ مهر ۱۴۰۴
🌙۱۷ ربیع الثانی ۱۴۴۷
🌲۱۰ اکتبر ۲۰۲۵
--------☔️---☔️-----☔️------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
🍂🍃🍂
---------------------
-------------------
اگر تمام شب برای دیدن خورشید گریه کنی؛ لذت دیدن ستاره ها را... از دست خواهی داد!
#شکسپیر
----------------
آرزو دارم با افتادن هر برگ از
شاخه، اندوه و ناشادی از روح
و قلب تان دورِ دور... و ناکامی
و ناامیدی، برگ های خشکیده ای
باشند؛ گم شده در آغوش باد
------------------
قدم هایتان در مسیری سبز
آدینه تان به شادی و آرامش
-----------
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. ☀️🐓
☀️۱۸ مهر ۱۴۰۴
🌙۱۷ ربیع الثانی ۱۴۴۷
🌲۱۰ اکتبر ۲۰۲۵
--------☔️---☔️-----☔️------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
🍂🍃🍂
---------------------
-------------------
اگر تمام شب برای دیدن خورشید گریه کنی؛ لذت دیدن ستاره ها را... از دست خواهی داد!
#شکسپیر
----------------
آرزو دارم با افتادن هر برگ از
شاخه، اندوه و ناشادی از روح
و قلب تان دورِ دور... و ناکامی
و ناامیدی، برگ های خشکیده ای
باشند؛ گم شده در آغوش باد
------------------
قدم هایتان در مسیری سبز
آدینه تان به شادی و آرامش
-----------
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2
○
ای شاخهی شکوفهی بادام
خوب آمدی
سلام
لبخند میزنی؟
اما
این باغ بینجابت
با این شب ملول
زنهار از این نسیمک آرام
وین گاه گه نوازش ایام
بیهوده خنده میزنی افسوس
بفشار در رکاب خموشی
پای درنگ را
باور مکن که ابر
باور مکن که باد
باور مکن
که خندهی خورشید بامداد
من میشناسم
این همه نیرنگ و رنگ را
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
🍏🍎🍃
ای شاخهی شکوفهی بادام
خوب آمدی
سلام
لبخند میزنی؟
اما
این باغ بینجابت
با این شب ملول
زنهار از این نسیمک آرام
وین گاه گه نوازش ایام
بیهوده خنده میزنی افسوس
بفشار در رکاب خموشی
پای درنگ را
باور مکن که ابر
باور مکن که باد
باور مکن
که خندهی خورشید بامداد
من میشناسم
این همه نیرنگ و رنگ را
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
🍏🍎🍃
❤1🙏1