○
جمله مهمانند در عالم ولیک
کم کسی داند که او مهمان کیست
نرگس چشم بتان ره میزند
آب این نرگس ز نرگسدان کیست
#مولانای_جان
🍏🍎🤍
جمله مهمانند در عالم ولیک
کم کسی داند که او مهمان کیست
نرگس چشم بتان ره میزند
آب این نرگس ز نرگسدان کیست
#مولانای_جان
🍏🍎🤍
❤1👌1
Panjereh
Moein
🎼❤️🎼
بر کنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون ترا تمام درختان
با نام می شناسند
#منوچهر_آتشی
🍏🍎🍃
بر کنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون ترا تمام درختان
با نام می شناسند
#منوچهر_آتشی
🍏🍎🍃
❤1👌1
Fin octobre, début novembre
Isabelle Boulay
🎼❤️🎼
اگر میخواهی احساس مرا بدانی
به سایهات نگاه کن، نزدیک توام
در حالی که هرگز نمیتوانم لمست کنم.
✍#جمال_ثریا
🍏🍎🍃
اگر میخواهی احساس مرا بدانی
به سایهات نگاه کن، نزدیک توام
در حالی که هرگز نمیتوانم لمست کنم.
✍#جمال_ثریا
🍏🍎🍃
❤2
غزلیات حافظ 227
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ_227
📖 هر روز یک غزل از حافظ
---------------------
گرچه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کَرَم کُن که نه چندان هنر است
حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود
گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیض
ور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود
اسمِ اعظم بِکُنَد کارِ خود ای دل، خوش باش
که به تَلبیس و حیَل، دیو مسلمان نشود
عشق میورزم و امّید که این فَنِّ شریف
چون هنرهایِ دگر موجب حِرمان نشود
دوش میگفت که فردا بدهم کامِ دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حُسنِ خُلقی ز خدا میطلبم خویِ تو را
تا دگر خاطرِ ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نَبُوَد همّتِ عالی حافظ
طالبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان نشود
🍏🍎🍃
📖 هر روز یک غزل از حافظ
---------------------
گرچه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کَرَم کُن که نه چندان هنر است
حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود
گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیض
ور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود
اسمِ اعظم بِکُنَد کارِ خود ای دل، خوش باش
که به تَلبیس و حیَل، دیو مسلمان نشود
عشق میورزم و امّید که این فَنِّ شریف
چون هنرهایِ دگر موجب حِرمان نشود
دوش میگفت که فردا بدهم کامِ دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حُسنِ خُلقی ز خدا میطلبم خویِ تو را
تا دگر خاطرِ ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نَبُوَد همّتِ عالی حافظ
طالبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان نشود
🍏🍎🍃
❤1🙏1
○
تا خموشم من
ز گلزار تو ریحان می برم
چون بنالم عطر گیرد
عالم از ریحان من
من که باشم مر تو را
من آنک تو نامم نهی
تو کی باشی مر مرا
سلطان من سلطان من
✍#مولانای_جان
🍏🍎🍃
تا خموشم من
ز گلزار تو ریحان می برم
چون بنالم عطر گیرد
عالم از ریحان من
من که باشم مر تو را
من آنک تو نامم نهی
تو کی باشی مر مرا
سلطان من سلطان من
✍#مولانای_جان
🍏🍎🍃
❤2🙏1
طاقتم ده
مرضیه
❤3👌1
○
دستم را بگير
مرا به پرچین خاطرات سبزِ
کودکی ام ببر
به دنیای بادبادک های رنگی ِ رها
مرا به رویاهایِ
آبیِ معصومانه ام ببر
__مرا به کوچه های
سبز کودکی ام ببر
به جمعه های رنگیِ دور ...
به جمعه های رنگی ِ
دورِ دورِ دور .....
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
دستم را بگير
مرا به پرچین خاطرات سبزِ
کودکی ام ببر
به دنیای بادبادک های رنگی ِ رها
مرا به رویاهایِ
آبیِ معصومانه ام ببر
__مرا به کوچه های
سبز کودکی ام ببر
به جمعه های رنگیِ دور ...
به جمعه های رنگی ِ
دورِ دورِ دور .....
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
🙏2❤1
نمیشه
شاهرخ
🎼❤️🎼
در کدامین؟
کوچه یِ بن بست؛
ردِ پاهایِ تو گم شد
که خیابان ها؛
همه دورند ، مه آلود اند
تمامِ عابران خسته؛
همه ابری... همه کورند!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
در کدامین؟
کوچه یِ بن بست؛
ردِ پاهایِ تو گم شد
که خیابان ها؛
همه دورند ، مه آلود اند
تمامِ عابران خسته؛
همه ابری... همه کورند!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2👌1
●
شعری برای عمران صلاحی
✍#استادشمسلنگرودی
خب
« حالا حكایت ماست »
ما ماندهایم و كمی مرگ
كه قطرهچكانی هر روزه نصیبمان میشود.
آخر برادرم، عمران!
ارزش داشت زندگی
كه بهخاطر آن بمیری؟
همه اندوهناكاند
بقالیها كه خریداری از كفشان رفته است
روزنامهها، كهنهفروشیها، شاعران
كه شغل دومشان تجارت رنج است،
و قاتلان
كه مفت و مسلم
نمونهی سربهراهی را از دست دادهاند.
آخر چهوقت غمناك كردن این مردم مهربان بود؟!
اما نه،
تو باید میمردی
ببین چه منزلتی پیدا كرده شعر!
رادیوهای وطن نیز شعرهای تو را میخوانند
و روی شیشههای مغازهها عكست را نصب كردهاند
تو همیشه سودآور بودی عمران
همیشه كارهای ثمربخشی میكردی.
و میگویم حالا كه راه و رسم مردن خود را میدانی
خوب است گاهگاه برخیزی و دوباره فاتحهای...
كه شعر دیگر بچهها را هم بخوانند
رادیوهای وطن ارزش آدم مرده را میدانند.
چه كار بجایی كردی
ماهها بود بغضی توی گلویمان گیر كرده بود و
بهانهی خوبی در كف نبود
تنها تو بودی
با مرگ مختصرت
كه راضیمان میكردی
و تو تنها بودی
كه حقبهجانب و نیمرخ
میتوانستیم
در صفحهی روزنامهای بهخاطر او بگرییم،
دیگر دوستان كه میدانی
خردهحسابی داشتیم...
آه عمران عزیزم!
ببین همهجا طنزها ستایش شعرهای توست
تو
كلاه گشادی بر سر و خم بر ابرو
كه زیر كلاهت پیدا نبود.
تو باید میمردی
نه بهخاطر خود
بهخاطر ما
كه چنین مرگت
زندگی را
خندهآورتر كرده است.
اما میترسم عمران
میترسم كه همین كارهایت نیز شوخی بوده باشد
و سپس شرمندهی این شعرها، آهها، پوسترها...
میترسم ناگهان ته سالن پیدا شوی
و بیایی بالا
و ببینیم آری همهمان مردهایم
همهمان مردهایم و چنان به كار روزمرهی خود مشغولیم
كه از صف محشر بازماندهایم.
نه، عمران!
این روزگار درخور آدمی نیست
درخور آدمی نیست
كه بگوییم
جای تو خالی
سالروز سفر عمران صلاحی
شاعر، نویسنده، و طنزپرداز
🍏🍎🍃
شعری برای عمران صلاحی
✍#استادشمسلنگرودی
خب
« حالا حكایت ماست »
ما ماندهایم و كمی مرگ
كه قطرهچكانی هر روزه نصیبمان میشود.
آخر برادرم، عمران!
ارزش داشت زندگی
كه بهخاطر آن بمیری؟
همه اندوهناكاند
بقالیها كه خریداری از كفشان رفته است
روزنامهها، كهنهفروشیها، شاعران
كه شغل دومشان تجارت رنج است،
و قاتلان
كه مفت و مسلم
نمونهی سربهراهی را از دست دادهاند.
آخر چهوقت غمناك كردن این مردم مهربان بود؟!
اما نه،
تو باید میمردی
ببین چه منزلتی پیدا كرده شعر!
رادیوهای وطن نیز شعرهای تو را میخوانند
و روی شیشههای مغازهها عكست را نصب كردهاند
تو همیشه سودآور بودی عمران
همیشه كارهای ثمربخشی میكردی.
و میگویم حالا كه راه و رسم مردن خود را میدانی
خوب است گاهگاه برخیزی و دوباره فاتحهای...
كه شعر دیگر بچهها را هم بخوانند
رادیوهای وطن ارزش آدم مرده را میدانند.
چه كار بجایی كردی
ماهها بود بغضی توی گلویمان گیر كرده بود و
بهانهی خوبی در كف نبود
تنها تو بودی
با مرگ مختصرت
كه راضیمان میكردی
و تو تنها بودی
كه حقبهجانب و نیمرخ
میتوانستیم
در صفحهی روزنامهای بهخاطر او بگرییم،
دیگر دوستان كه میدانی
خردهحسابی داشتیم...
آه عمران عزیزم!
ببین همهجا طنزها ستایش شعرهای توست
تو
كلاه گشادی بر سر و خم بر ابرو
كه زیر كلاهت پیدا نبود.
تو باید میمردی
نه بهخاطر خود
بهخاطر ما
كه چنین مرگت
زندگی را
خندهآورتر كرده است.
اما میترسم عمران
میترسم كه همین كارهایت نیز شوخی بوده باشد
و سپس شرمندهی این شعرها، آهها، پوسترها...
میترسم ناگهان ته سالن پیدا شوی
و بیایی بالا
و ببینیم آری همهمان مردهایم
همهمان مردهایم و چنان به كار روزمرهی خود مشغولیم
كه از صف محشر بازماندهایم.
نه، عمران!
این روزگار درخور آدمی نیست
درخور آدمی نیست
كه بگوییم
جای تو خالی
سالروز سفر عمران صلاحی
شاعر، نویسنده، و طنزپرداز
🍏🍎🍃
🕊3