Dov´è L´Amore
Cher
🎼❤️🎼
تو گفتی:
من به غیر از دیگرانَم چُنینم در وفاداری، چنانَم.
تو غیر از دیگران بودی که امروز
نه میدانی، نه میپُرسی نشانَم!
#فریدون_مشیری
🍏🍎🍃
تو گفتی:
من به غیر از دیگرانَم چُنینم در وفاداری، چنانَم.
تو غیر از دیگران بودی که امروز
نه میدانی، نه میپُرسی نشانَم!
#فریدون_مشیری
🍏🍎🍃
❤2🙏1
○
مرگ انسان زمانی ست؛
که نه شب؛
بهانه ای برای خوابیدن دارد
ونه صبح؛
دلیلی برای بیدار شدن.
" زندگیتون پر از بهانه های خوب
و قشنگ " شاد باشید
🍏🍎🍃
مرگ انسان زمانی ست؛
که نه شب؛
بهانه ای برای خوابیدن دارد
ونه صبح؛
دلیلی برای بیدار شدن.
" زندگیتون پر از بهانه های خوب
و قشنگ " شاد باشید
🍏🍎🍃
❤2
○
پاییزان بغضِ
فروخفته ی بهاران است!
وقتی که دست های ویرانگر
باد شکوفه ها را پرپر می کرد
و بر گونه هایِ
زخمیِ شقایق ها
داغ حسرت می گذاشت ...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
پاییزان بغضِ
فروخفته ی بهاران است!
وقتی که دست های ویرانگر
باد شکوفه ها را پرپر می کرد
و بر گونه هایِ
زخمیِ شقایق ها
داغ حسرت می گذاشت ...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
غزلیات حافظ 216
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ_216
📖 هر روز یک غزل از حافظ
-------------------
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتاد
تا بود فلک، شیوهٔ او پردهدری بود
منظورِ خردمندِ من آن ماه که او را
با حُسنِ ادب شیوهٔ صاحبنظری بود
از چنگِ مَنَش اختر بَدمِهر به در برد
آری چه کنم؟ دولتِ دورِ قمری بود
عُذری بِنِه ای دل، که تو درویشی و او را
در مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بود
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنجِ روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل را
با بادِ صبا وقتِ سحر جلوهگری بود
هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظ
از یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود
🍏🍎🍃
📖 هر روز یک غزل از حافظ
-------------------
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتاد
تا بود فلک، شیوهٔ او پردهدری بود
منظورِ خردمندِ من آن ماه که او را
با حُسنِ ادب شیوهٔ صاحبنظری بود
از چنگِ مَنَش اختر بَدمِهر به در برد
آری چه کنم؟ دولتِ دورِ قمری بود
عُذری بِنِه ای دل، که تو درویشی و او را
در مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بود
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنجِ روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل را
با بادِ صبا وقتِ سحر جلوهگری بود
هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظ
از یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود
🍏🍎🍃
👏1👌1
○
از باغ لبت
دوباره دمنوش رسید
عصرانه ی
شعر و شور و آغوش رسید
از چای سیاه چشم هایت برسان
کتری دلم به نقطه ی جوش رسید
✍#محمد_علی_نیکومنش
🍏🍎🍃
از باغ لبت
دوباره دمنوش رسید
عصرانه ی
شعر و شور و آغوش رسید
از چای سیاه چشم هایت برسان
کتری دلم به نقطه ی جوش رسید
✍#محمد_علی_نیکومنش
🍏🍎🍃
👌2❤1
○
"این که باید تسلیم بود، که باید تسلیم شد، که ناچاری و باید خود را به مرگ بدهی نیز چیزی است که در همه لحظهها به ذهن نمیآید. همیشه نمیآید! و غالباً وقتی چنین چیزی بر ذهن و چنین سخنی بر زبان میگذرد که خبری از خطر مرگ نیست. لبهگاه مرگ امان نمیدهد که به تسلیم بیندیشی. فرصتی در اختیار نداری. نه به تسلیم و نه به دفاع. در این دم تو، تودهای از ذرات هستی که پیوسته و پُر شتاب تمام میشوی.
شاید بتوان گفت: مثل آتش. مثل خود آتش. سرپا آتشی. به شتاب میسوزی تا تمام شوی. گرچه به ظاهر خشکیده، مُرده باشی. گرچه پشت به دیواره پوده چاه، هزار سال پیر شده باشی.
✍#محمود_دولت_آبادی
📕#جای_خالی_سلوچ
🍏🍎🍃
"این که باید تسلیم بود، که باید تسلیم شد، که ناچاری و باید خود را به مرگ بدهی نیز چیزی است که در همه لحظهها به ذهن نمیآید. همیشه نمیآید! و غالباً وقتی چنین چیزی بر ذهن و چنین سخنی بر زبان میگذرد که خبری از خطر مرگ نیست. لبهگاه مرگ امان نمیدهد که به تسلیم بیندیشی. فرصتی در اختیار نداری. نه به تسلیم و نه به دفاع. در این دم تو، تودهای از ذرات هستی که پیوسته و پُر شتاب تمام میشوی.
شاید بتوان گفت: مثل آتش. مثل خود آتش. سرپا آتشی. به شتاب میسوزی تا تمام شوی. گرچه به ظاهر خشکیده، مُرده باشی. گرچه پشت به دیواره پوده چاه، هزار سال پیر شده باشی.
✍#محمود_دولت_آبادی
📕#جای_خالی_سلوچ
🍏🍎🍃
👌2