Jaan Jaan
Aron Afshar
🎼❤️🎼
نبض ام را بگیر
تا قلبِ شعرم طلوع کند؛
تا خون در رگ هایِ
آبیِ تن ام سبز شود _
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
نبض ام را بگیر
تا قلبِ شعرم طلوع کند؛
تا خون در رگ هایِ
آبیِ تن ام سبز شود _
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
●
اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید
آن شخص را احمق فرض نکنید
بلکه بدانید او خیلی بیشتر از آنچه لیاقت داشتهاید
به شما اعتماد کرده است...!
👤#باب_مارلی
🍏🍎🍃
اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید
آن شخص را احمق فرض نکنید
بلکه بدانید او خیلی بیشتر از آنچه لیاقت داشتهاید
به شما اعتماد کرده است...!
👤#باب_مارلی
🍏🍎🍃
👌2👏1
چی می شه گفت به این دل دیوونه
رامش
🎼❤️🎼
جمعه زیباست؛
اگر یاد تو در دل باشد
و صدای پر پرواز خیالت در باد
جمعه زیباست؛
اگر قاصدک رویاها
نامه ی عشقِ تو را بگشاید...!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
جمعه زیباست؛
اگر یاد تو در دل باشد
و صدای پر پرواز خیالت در باد
جمعه زیباست؛
اگر قاصدک رویاها
نامه ی عشقِ تو را بگشاید...!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2🙏1
غزلیات حافظ 213
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ-213
📖 هر روز یک غزل از حافظ
----------------------
گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بود
حُقِّهٔ مِهر بدان مُهر و نشان است که بود
عاشقان زُمرهٔ اربابِ امانت باشند
لاجرم چشمِ گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دمِ صبح
بویِ زلفِ تو همان مونسِ جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچُنان در عملِ معدن و کان است که بود
کشتهٔ غمزهٔ خود را به زیارت دریاب
زانکه بیچاره همان دلنگران است که بود
رنگِ خونِ دلِ ما را که نهان میداری
همچنان در لبِ لعلِ تو عیان است که بود
زلفِ هندویِ تو گفتم که دگر رَه نزند
سالها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابهٔ چشم
که بر این چشمه همان آبِ روان است که بود
🍏🍎🍃
📖 هر روز یک غزل از حافظ
----------------------
گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بود
حُقِّهٔ مِهر بدان مُهر و نشان است که بود
عاشقان زُمرهٔ اربابِ امانت باشند
لاجرم چشمِ گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دمِ صبح
بویِ زلفِ تو همان مونسِ جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچُنان در عملِ معدن و کان است که بود
کشتهٔ غمزهٔ خود را به زیارت دریاب
زانکه بیچاره همان دلنگران است که بود
رنگِ خونِ دلِ ما را که نهان میداری
همچنان در لبِ لعلِ تو عیان است که بود
زلفِ هندویِ تو گفتم که دگر رَه نزند
سالها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابهٔ چشم
که بر این چشمه همان آبِ روان است که بود
🍏🍎🍃
❤2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
عصر آخرین آدینه تابستانی تان
شاد و دلپذیر ☕️روزهای پایانی شهریور ماه به شهد و شیرینی انگورهای تاک تاکستان های همیشه سرمست زندگی تان، قدم های مهر به مهر و دوستی... رنگین کمان رنگ رنگ آرزوهایتان به استجابت نگاه سبز و آفتابی ِ حضرت عشق❤️🌻
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
عصر آخرین آدینه تابستانی تان
شاد و دلپذیر ☕️روزهای پایانی شهریور ماه به شهد و شیرینی انگورهای تاک تاکستان های همیشه سرمست زندگی تان، قدم های مهر به مهر و دوستی... رنگین کمان رنگ رنگ آرزوهایتان به استجابت نگاه سبز و آفتابی ِ حضرت عشق❤️🌻
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1🥰1
@navayjan
Shahriar Piroozfar هیچ مگو
🎼❤️🎼
« هیچ مگو »
گفتم اِی عشق
من از چیزِ دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست ،
دگر هیچ مگو
حضرت#مولانا
#شهریارپیروزفر
🍏🍎🍃
« هیچ مگو »
گفتم اِی عشق
من از چیزِ دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست ،
دگر هیچ مگو
حضرت#مولانا
#شهریارپیروزفر
🍏🍎🍃
❤1🙏1
❗️جعلیات
شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان
میان این تعصبها میان جنگ مذهبها!
یکی افکار زرتشتی یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی یکی دینش مسلمانی
یکی در فکر تورات است یکی هم هست نصرانی!
هزاران دین و مذهب هست در این دنیای انسانی ...
خدا یکی، ولی، اما هزاران فکر روحانی
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم!
تعصب چیست در مذهب؟! مگر نه این که انسانیم!
اگر روح خدا در ماست خدا گر مفرد و تنهاست
ستیز پس برای چیست؟!
برای خود پرستیهاست
من از عقرب نمیترسم ولی از نیش میترسم
از آن گرگی که میپوشد لباس میش میترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم
ولی از اختلاف مغز و دل با ریش میترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش میترسم
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاق افکار تهی بر خویش میترسم
کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش و هم از خویش میترسم....
❌ انتشار با نام سیمین بهبهانی معتبر نیست.
✅#ژولیده_نیشابوری✅✅
🍏🍎🍃
شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان
میان این تعصبها میان جنگ مذهبها!
یکی افکار زرتشتی یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی یکی دینش مسلمانی
یکی در فکر تورات است یکی هم هست نصرانی!
هزاران دین و مذهب هست در این دنیای انسانی ...
خدا یکی، ولی، اما هزاران فکر روحانی
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم!
تعصب چیست در مذهب؟! مگر نه این که انسانیم!
اگر روح خدا در ماست خدا گر مفرد و تنهاست
ستیز پس برای چیست؟!
برای خود پرستیهاست
من از عقرب نمیترسم ولی از نیش میترسم
از آن گرگی که میپوشد لباس میش میترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم
ولی از اختلاف مغز و دل با ریش میترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش میترسم
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاق افکار تهی بر خویش میترسم
کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش و هم از خویش میترسم....
❌ انتشار با نام سیمین بهبهانی معتبر نیست.
✅#ژولیده_نیشابوری✅✅
🍏🍎🍃
👌2🙏1
○
عدالت آن است که برای هر اشتباه فقط یک بار مجازات شویم؛
ولی ما بابت هر اشتباه خودمان را هزاران بار مجازات میکنیم،
انسان حافظه ای قوی دارد، بارها اشتباه خود را یادآوری میکنیم، بارها خود را محاکمه میکنیم، بارها خود را مقصر میدانیم و بارها خود را مجازات میکنیم.
📕 #چهار_میثاق
✍🏻 #دون_میگوئل_روئیز
🍏🍎🍃
عدالت آن است که برای هر اشتباه فقط یک بار مجازات شویم؛
ولی ما بابت هر اشتباه خودمان را هزاران بار مجازات میکنیم،
انسان حافظه ای قوی دارد، بارها اشتباه خود را یادآوری میکنیم، بارها خود را محاکمه میکنیم، بارها خود را مقصر میدانیم و بارها خود را مجازات میکنیم.
📕 #چهار_میثاق
✍🏻 #دون_میگوئل_روئیز
🍏🍎🍃
👌3🙏1
○
مهم نیست بتوانی به دوردستها سفر کنی، تو هیچ گاه نمیتوانی از خودت فرار کنی.
📕 پس لرزه
✍🏼#هاروکی_موراکامی
🍏🍎🍃
مهم نیست بتوانی به دوردستها سفر کنی، تو هیچ گاه نمیتوانی از خودت فرار کنی.
📕 پس لرزه
✍🏼#هاروکی_موراکامی
🍏🍎🍃
👏2👌2
●
"این که باید تسلیم بود، که باید تسلیم شد، که ناچاری و باید خود را به مرگ بدهی نیز چیزی است که در همه لحظهها به ذهن نمیآید. همیشه نمیآید! و غالباً وقتی چنین چیزی بر ذهن و چنین سخنی بر زبان میگذرد که خبری از خطر مرگ نیست. لبهگاه مرگ امان نمیدهد که به تسلیم بیندیشی. فرصتی در اختیار نداری. نه به تسلیم و نه به دفاع. در این دم تو، تودهای از ذرات هستی که پیوسته و پُر شتاب تمام میشوی.
شاید بتوان گفت: مثل آتش. مثل خود آتش. سرپا آتشی. به شتاب میسوزی تا تمام شوی. گرچه به ظاهر خشکیده، مُرده باشی. گرچه پشت به دیواره پوده چاه، هزار سال پیر شده باشی. که ترس، میخت کرده باشد. که تکان نتوانی بخوری و حتی صدای نفسهای خود را نتوانی بشنوی."
و اینگونه است که عباس پسر مِرگان به اندازه شاید 30 سال پیر میشود و نویسنده غصه مادر را به زیبایی هر چه تمام به تصویر میکشد
✍#محمود_دولت_آبادی
📕#جای_خالی_سلوچ
🍏🍎🍃
"این که باید تسلیم بود، که باید تسلیم شد، که ناچاری و باید خود را به مرگ بدهی نیز چیزی است که در همه لحظهها به ذهن نمیآید. همیشه نمیآید! و غالباً وقتی چنین چیزی بر ذهن و چنین سخنی بر زبان میگذرد که خبری از خطر مرگ نیست. لبهگاه مرگ امان نمیدهد که به تسلیم بیندیشی. فرصتی در اختیار نداری. نه به تسلیم و نه به دفاع. در این دم تو، تودهای از ذرات هستی که پیوسته و پُر شتاب تمام میشوی.
شاید بتوان گفت: مثل آتش. مثل خود آتش. سرپا آتشی. به شتاب میسوزی تا تمام شوی. گرچه به ظاهر خشکیده، مُرده باشی. گرچه پشت به دیواره پوده چاه، هزار سال پیر شده باشی. که ترس، میخت کرده باشد. که تکان نتوانی بخوری و حتی صدای نفسهای خود را نتوانی بشنوی."
و اینگونه است که عباس پسر مِرگان به اندازه شاید 30 سال پیر میشود و نویسنده غصه مادر را به زیبایی هر چه تمام به تصویر میکشد
✍#محمود_دولت_آبادی
📕#جای_خالی_سلوچ
🍏🍎🍃
👌2