○
بیشتر موفقیت های مهم در جهان
توسط افرادی بدست آمده که
در زمانی که به نظر می رسید ؛
هیچ امیدی وجود ندارد،
به تلاش کردن ادامه دادند!
✍دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
بیشتر موفقیت های مهم در جهان
توسط افرادی بدست آمده که
در زمانی که به نظر می رسید ؛
هیچ امیدی وجود ندارد،
به تلاش کردن ادامه دادند!
✍دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
🙏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⭕️واکنش تند کاربران به شوخیهای توهینآمیز زینب موسوی به شاهنامه
🍏🍎🍃
🍏🍎🍃
👍2🙏1👌1
○
⭕️واکنش شفیعی کدکنی به اهانت زینب موسوی، طنزپرداز به فردوسی
---------------------
زمانه بس که
پلید و پلشت و مسخره شد
عیار سنجی خورشید
کار شب پره شد
استاد#شفیعی_ کدکنی
---------------------
کرم شبتاب؛
چه... به مهتاب
چه به انوار بلند خورشید
چاله ی پر شده از قطره ی آب؛
چه به رخسار سپید دریا...
کرم شبتاب؛
چه به آواز خوش ای ایران!
چه به آوای رسای امید ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
⭕️واکنش شفیعی کدکنی به اهانت زینب موسوی، طنزپرداز به فردوسی
---------------------
زمانه بس که
پلید و پلشت و مسخره شد
عیار سنجی خورشید
کار شب پره شد
استاد#شفیعی_ کدکنی
---------------------
کرم شبتاب؛
چه... به مهتاب
چه به انوار بلند خورشید
چاله ی پر شده از قطره ی آب؛
چه به رخسار سپید دریا...
کرم شبتاب؛
چه به آواز خوش ای ایران!
چه به آوای رسای امید ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👍1👏1👌1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
●
گفتم ای عشق
بیا تا که بسازی ما را
یا نه٬ ویرانه کنی
ساخته ی دنیا را
گفتم ای عشق
چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی
شب عاشق ها را
چه شد آن زمزمه ی
هر شبه ی ما ای دوست؟
چه شد آن صحبت
هر روزه ی یاران یارا؟
چشمه ها خشک شد
از بس نگرفتی اشکی
همتی تا که رهایی
بدهی دریا را
حیف از امروز که بی عشق
شب آمد ای عشق
کاش خورشید تو
آغاز کند فردا را
✍#محمدعلی_بهمنی
🎙#ناصر_ عبدالهی
🎤# پرویز_ پرستویی
🍏🍎🍃
گفتم ای عشق
بیا تا که بسازی ما را
یا نه٬ ویرانه کنی
ساخته ی دنیا را
گفتم ای عشق
چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی
شب عاشق ها را
چه شد آن زمزمه ی
هر شبه ی ما ای دوست؟
چه شد آن صحبت
هر روزه ی یاران یارا؟
چشمه ها خشک شد
از بس نگرفتی اشکی
همتی تا که رهایی
بدهی دریا را
حیف از امروز که بی عشق
شب آمد ای عشق
کاش خورشید تو
آغاز کند فردا را
✍#محمدعلی_بهمنی
🎙#ناصر_ عبدالهی
🎤# پرویز_ پرستویی
🍏🍎🍃
❤3🙏1
Booseh Bar Mah
Ebi
🎼❤️🎼
🗣 آبی
🎼 بوسه_بر_ماه
✍ایرج_جنتی_عطایی
---‐-------------------
خالی از بُغض همیشه پُرم از ستاره امشب اگه خوابم اگه بیدار با منی دوباره امشب
شب برگشتن آینه... شب نو کردن تن پوش، شب بوسیدن
ماه و شب وا کردن آغوش
واسه گم کردن اندوه
امشب اون شبِ دوباره است شب پیدا شدن تو
شب دیدار ستاره است
تو رو پیدا کردم امشب ...
🍏🍎🍃
🗣 آبی
🎼 بوسه_بر_ماه
✍ایرج_جنتی_عطایی
---‐-------------------
خالی از بُغض همیشه پُرم از ستاره امشب اگه خوابم اگه بیدار با منی دوباره امشب
شب برگشتن آینه... شب نو کردن تن پوش، شب بوسیدن
ماه و شب وا کردن آغوش
واسه گم کردن اندوه
امشب اون شبِ دوباره است شب پیدا شدن تو
شب دیدار ستاره است
تو رو پیدا کردم امشب ...
🍏🍎🍃
❤2👌1
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. ☀️🐓
☀️۱۴شهریور ۱۴۰۴
🌙۱۲ربیع الاول ۱۴۴۷
🌲۵ سپتامبر ۲۰۲۵
--------🪴--------🪴------
نبض زندگی تپنده به عشق
💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃
--------------------
----------------------
تیک تاک لحظه هایتان به شادی،
آرامش و موفقیت
💫🌙🌔🌕
---------------------
اعتراف به تمام خوبیها و نعمتهایی که همین الان در زندگی دارید، شالوده تمام فراوانیهاست.
#اکهارت_توله
----------------------------
قدم های زندگی در مسیری سبز و شکوفا... آدینه تان به شادمانی
🍏🍎🍃
🗓 امروز جمعه. ☀️🐓
☀️۱۴شهریور ۱۴۰۴
🌙۱۲ربیع الاول ۱۴۴۷
🌲۵ سپتامبر ۲۰۲۵
--------🪴--------🪴------
نبض زندگی تپنده به عشق
💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃
--------------------
----------------------
تیک تاک لحظه هایتان به شادی،
آرامش و موفقیت
💫🌙🌔🌕
---------------------
اعتراف به تمام خوبیها و نعمتهایی که همین الان در زندگی دارید، شالوده تمام فراوانیهاست.
#اکهارت_توله
----------------------------
قدم های زندگی در مسیری سبز و شکوفا... آدینه تان به شادمانی
🍏🍎🍃
❤3
○
ببخشای
ای روشن عشق بر ما،
ببخشای!
ببخشای اگر صبح را
به مهمانی کوچه دعوت نکردیم؛
ببخشای اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست؛
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر خبر نیست.
نسیمی گیاه سحرگاه را،
در کمندی فکنده ست و
تا دشت بیدارش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم،
در آن سوی دیوار بیمیم.
ببخشای
ای روشن عشق
برما ببخشای!
به پایان رسیدیم،
اما،
نکردیم آغاز؛
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز...
✍استاد#شفيعى_كدكنى
صبح آدینه تان به خیر
🍏🍎🍃
ببخشای
ای روشن عشق بر ما،
ببخشای!
ببخشای اگر صبح را
به مهمانی کوچه دعوت نکردیم؛
ببخشای اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست؛
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر خبر نیست.
نسیمی گیاه سحرگاه را،
در کمندی فکنده ست و
تا دشت بیدارش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم،
در آن سوی دیوار بیمیم.
ببخشای
ای روشن عشق
برما ببخشای!
به پایان رسیدیم،
اما،
نکردیم آغاز؛
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز...
✍استاد#شفيعى_كدكنى
صبح آدینه تان به خیر
🍏🍎🍃
❤1🙏1
●
از من بپرس! آری
من آخرین ستارهی شب را شکستهام
از شامِ ناامیدی تا صبحِ ناامیدی
بیدار بودهام
با دستهای مُردهی چشم سفید خویش
دروازهی سیاه افق را گشودهام
سِحری درون قلعهی شب نیست.
✍#منوچهر_آتشی
🍏🍎🍃
از من بپرس! آری
من آخرین ستارهی شب را شکستهام
از شامِ ناامیدی تا صبحِ ناامیدی
بیدار بودهام
با دستهای مُردهی چشم سفید خویش
دروازهی سیاه افق را گشودهام
سِحری درون قلعهی شب نیست.
✍#منوچهر_آتشی
🍏🍎🍃
❤2👌1
Ghasre Sadaf
Aref
🎼❤️🎼
دور از تو ز پیکرم نمودی باقیست
وز آب و گلم گرد وجودی باقیست
بازآی که در فراق جان فرسایت
از آتش زندگیم دودی باقیست
#طالب_آملی
🍏🍎🍃
دور از تو ز پیکرم نمودی باقیست
وز آب و گلم گرد وجودی باقیست
بازآی که در فراق جان فرسایت
از آتش زندگیم دودی باقیست
#طالب_آملی
🍏🍎🍃
❤2👌1
❌✅
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاق اند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
❌از سهراب سپهرى نیست❌
✅#وحید امینائی✅✅
🍏🍎🍃
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاق اند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
❌از سهراب سپهرى نیست❌
✅#وحید امینائی✅✅
🍏🍎🍃
👌2👏1