طاقتم ده، شعر از رحیم معینی کرمانشاهی
مرضیه، همایون خرم
🎼❤️🎼
🗣بانو#مرضیه
------------------------------
باغ بهشت و سایه
طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست
برابر نمیکنم .....
✍حضرت#حافظ
🍏🍎🍃
🗣بانو#مرضیه
------------------------------
باغ بهشت و سایه
طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست
برابر نمیکنم .....
✍حضرت#حافظ
🍏🍎🍃
❤2🙏1
○
شبی بود، پروانه ها گرد هم جمع شدند، خواستند شمعی به میان جمع آورند که تابشش بر تاریکی چیره شود و از پرتوش ظلمت گریزان گردد، همگان گفتند باید یکی را برگزینیم که شمع را بشناسد و او را بفرستیم تا شمع را با خود به اینجا اورد.
پروانه ای که شمع شناس می نمود، بدین خدمت برگزیده شد و چون دستور یافت، پر کشید و به سوی کاخی سر به فلک کشیده پرواز کرد، نزدیک کاخ رسید، سایه ای لرزان بر دیواره های کاخ افسانه ای بدید، بازگشت و خود را به پروانگان رسانید و گفت: این شمع که شما می گوئید، فروغی دلخواه ندارد، بیماری تبدار و جان خسته ای زرد و نزاری است که کارش اشک ریختن و به خود لرزیدن است، آنچه من دیدم روئین تنی نیست که بتواند با تاریکی به پیکار برخیزد و بر او به پیروزی دست یابد.بزرگ پروانگان که داستان و گفته های پروانه را شنید، لب به خنده گشود و گفت: تو کودکی ظاهر بین و کوته نظر،شمع را نشناخته ای و هرزه درائی می کنی، آنگاه فرمان داد که پروانه ی دیگری به سوی شمع پرواز کند.
این بار پروانه ای باریک بین، از میان پروانگان، برخاست و به جانب کاخی که شمع در آن می سوخت پرواز کرد. چون به کاخ رسید و به پیکره ی شمع نزدیک شد، خود را به شمع زد تا بنگرد که این بیمار تبدار را یارای بر پای ایستادن، تا چه اندازه است. اما شراره بر بالش افتاد، پرش شعله ور گردید و نیم سوخته، نزد یاران رفت و گفت: شمع سراپا آتش است، می سوزاند، لیکن آتشش سخت دلکش است.
اما بزرگ پروانگان بدین سخن نیز از جستجوگری حقیقت باز نایستاد و گفت: این پروانه هم شمع را نشناخته و نشان هایش را آنسان که بوده، در نیافته است. یکی دیگر برود، به فرمان بزرگ پروانگان، پروانه ای دیگر سرمست و خرامان از جای خود برخاست و پرکشان خود را به کاخ رسانید.
بر سر شمع نشست و یکباره شرر بر جانش افتاد، سر تا پایش بسوخت و چون آهن گداخته ای همه آتش شد. سپس خاکستر گردید و خاکسترش به سر شمع فرو ریخت : بزرگ پروانگان که این حال از دور بدید، گفت: تنها او بود که از راز شمع خبر یافت اما دریغا که خبرش به ما نرسید.
تنها سوختگان در وادی توحید خبر از اسرار دارند و آن را که خبر شد، خبری باز نیامد.
📕منطق الطیر
✍#عطار_نیشابوری
🍏🍎🍃
شبی بود، پروانه ها گرد هم جمع شدند، خواستند شمعی به میان جمع آورند که تابشش بر تاریکی چیره شود و از پرتوش ظلمت گریزان گردد، همگان گفتند باید یکی را برگزینیم که شمع را بشناسد و او را بفرستیم تا شمع را با خود به اینجا اورد.
پروانه ای که شمع شناس می نمود، بدین خدمت برگزیده شد و چون دستور یافت، پر کشید و به سوی کاخی سر به فلک کشیده پرواز کرد، نزدیک کاخ رسید، سایه ای لرزان بر دیواره های کاخ افسانه ای بدید، بازگشت و خود را به پروانگان رسانید و گفت: این شمع که شما می گوئید، فروغی دلخواه ندارد، بیماری تبدار و جان خسته ای زرد و نزاری است که کارش اشک ریختن و به خود لرزیدن است، آنچه من دیدم روئین تنی نیست که بتواند با تاریکی به پیکار برخیزد و بر او به پیروزی دست یابد.بزرگ پروانگان که داستان و گفته های پروانه را شنید، لب به خنده گشود و گفت: تو کودکی ظاهر بین و کوته نظر،شمع را نشناخته ای و هرزه درائی می کنی، آنگاه فرمان داد که پروانه ی دیگری به سوی شمع پرواز کند.
این بار پروانه ای باریک بین، از میان پروانگان، برخاست و به جانب کاخی که شمع در آن می سوخت پرواز کرد. چون به کاخ رسید و به پیکره ی شمع نزدیک شد، خود را به شمع زد تا بنگرد که این بیمار تبدار را یارای بر پای ایستادن، تا چه اندازه است. اما شراره بر بالش افتاد، پرش شعله ور گردید و نیم سوخته، نزد یاران رفت و گفت: شمع سراپا آتش است، می سوزاند، لیکن آتشش سخت دلکش است.
اما بزرگ پروانگان بدین سخن نیز از جستجوگری حقیقت باز نایستاد و گفت: این پروانه هم شمع را نشناخته و نشان هایش را آنسان که بوده، در نیافته است. یکی دیگر برود، به فرمان بزرگ پروانگان، پروانه ای دیگر سرمست و خرامان از جای خود برخاست و پرکشان خود را به کاخ رسانید.
بر سر شمع نشست و یکباره شرر بر جانش افتاد، سر تا پایش بسوخت و چون آهن گداخته ای همه آتش شد. سپس خاکستر گردید و خاکسترش به سر شمع فرو ریخت : بزرگ پروانگان که این حال از دور بدید، گفت: تنها او بود که از راز شمع خبر یافت اما دریغا که خبرش به ما نرسید.
تنها سوختگان در وادی توحید خبر از اسرار دارند و آن را که خبر شد، خبری باز نیامد.
📕منطق الطیر
✍#عطار_نیشابوری
🍏🍎🍃
🙏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
شب سکوت مبهمِ
بغض های در گلوی پنجره است ؛
وقتی باران
جای پای عابرانی را قدم می زند
که راه خانه را گم کرده اند ...
#فرح_ فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
شب سکوت مبهمِ
بغض های در گلوی پنجره است ؛
وقتی باران
جای پای عابرانی را قدم می زند
که راه خانه را گم کرده اند ...
#فرح_ فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2
کیمیا_علیرضا قربانی
@AlirezaGhorbaniFan
🎼❤️🎼
🗣: علیرضا قربانی
✍: مسعود کلانتری
🎼: آرمان موسیپور
--------------------------
ای ذکرِ تسبیحِ ملک
در حلقهی زنّارِ من
کفرم تویی، دینم تویی
تسبیح تو، زنّار تو
ای نغمههای گونهگون
از عشق، غم، شادی، جنون
هم دف تویی، هم نای تو
هم چنگ تو، هم تار تو
🍏🍎🍃
🗣: علیرضا قربانی
✍: مسعود کلانتری
🎼: آرمان موسیپور
--------------------------
ای ذکرِ تسبیحِ ملک
در حلقهی زنّارِ من
کفرم تویی، دینم تویی
تسبیح تو، زنّار تو
ای نغمههای گونهگون
از عشق، غم، شادی، جنون
هم دف تویی، هم نای تو
هم چنگ تو، هم تار تو
🍏🍎🍃
❤2❤🔥1👌1
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز یکشنبه. ☀️🌖
☀️۴ خرداد ۱۴۰۴
🌙۲۷ ذی القعده ۱۴۴۶
🌲۲۵ مه ۲۰۲۵
----------🌱-----🌧-------🌱----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا 🌱🎋☘
‐---------------------------
تیک تاک لحظه هایتان به عشق
و امید و آرامش 🌻☀️🌈🌧
گام های زندگی به رویشی سبز
----------------
---------🍃------🌱-----🍃------
الهی ...
مرا در بهارِ باورهایم، بارور کن!
و در شکوفایی ِ جوانه های بذر
حضورم ... بارانِ عشق باش!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به حلاوت دوستی و مهر
با آرزوی طلوع صبحی روشن🌻
🍏🍎🍃
🗓 امروز یکشنبه. ☀️🌖
☀️۴ خرداد ۱۴۰۴
🌙۲۷ ذی القعده ۱۴۴۶
🌲۲۵ مه ۲۰۲۵
----------🌱-----🌧-------🌱----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا 🌱🎋☘
‐---------------------------
تیک تاک لحظه هایتان به عشق
و امید و آرامش 🌻☀️🌈🌧
گام های زندگی به رویشی سبز
----------------
---------🍃------🌱-----🍃------
الهی ...
مرا در بهارِ باورهایم، بارور کن!
و در شکوفایی ِ جوانه های بذر
حضورم ... بارانِ عشق باش!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به حلاوت دوستی و مهر
با آرزوی طلوع صبحی روشن🌻
🍏🍎🍃
❤2🥰1
○
هرگز تسلیم نشوید
وقتی مشکلی رخ می دهد، وقتی جاده سربالایی است، وقتی پول کم و بدهی زیاد است، وقتی دلت می خواهد لبخند بزنی اما مجبوری که آه بکشی، وقتی تحتِ شرایطِ فشار و خفقان هستی
نفس بکش اما تسلیم نشو!
زندگی سرشار از فراز و نشیب است
ما می دانیم و لمسش می کنیم
بارها شکست می خوریم
و وقتی که باید تلاش کنیم، دست از کار و تلاش برمی داریم
اگر پیشرفت کُند است، هرگز تسلیم نشوید
موفقیت شاید در یک قدمیِ شما باشد
در مقابلِ شدیدترین ضربات به نبرد ادامه بدهید
در بدترین شرایط است که نباید تسلیم شوید.
👤#برایان_تریسی
با آرزوی برداشتن قدم هایتان با
عشق و امید... زیر آسمانی چه
ابری و چه آفتابی؛ بشادی و لبخند
🍏🍎🍃
هرگز تسلیم نشوید
وقتی مشکلی رخ می دهد، وقتی جاده سربالایی است، وقتی پول کم و بدهی زیاد است، وقتی دلت می خواهد لبخند بزنی اما مجبوری که آه بکشی، وقتی تحتِ شرایطِ فشار و خفقان هستی
نفس بکش اما تسلیم نشو!
زندگی سرشار از فراز و نشیب است
ما می دانیم و لمسش می کنیم
بارها شکست می خوریم
و وقتی که باید تلاش کنیم، دست از کار و تلاش برمی داریم
اگر پیشرفت کُند است، هرگز تسلیم نشوید
موفقیت شاید در یک قدمیِ شما باشد
در مقابلِ شدیدترین ضربات به نبرد ادامه بدهید
در بدترین شرایط است که نباید تسلیم شوید.
👤#برایان_تریسی
با آرزوی برداشتن قدم هایتان با
عشق و امید... زیر آسمانی چه
ابری و چه آفتابی؛ بشادی و لبخند
🍏🍎🍃
❤3👍1🙏1
○
دوستت دارم
پنجره ای ست؛ رو به سمت آفتاب
وقتی غنچه های گل سرخ
به لبخند می شکفند؛
بال پرواز شاپرک رویای
صبح فردا می شود
تا عشق راه خانه را گم نکند
و دست های تو
میعاد آب و آینه و نور باشد !
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
دوستت دارم
پنجره ای ست؛ رو به سمت آفتاب
وقتی غنچه های گل سرخ
به لبخند می شکفند؛
بال پرواز شاپرک رویای
صبح فردا می شود
تا عشق راه خانه را گم نکند
و دست های تو
میعاد آب و آینه و نور باشد !
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
بیقرار
شهرام ناظری
🎼❤️🎼
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
#مولانای_جان
🍏🍎🍃
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
#مولانای_جان
🍏🍎🍃
❤2🙏1
غزلیات حافظ 101
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ_101
📖 هر روز یک غزل از حافظ
------------------------
شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بیبنیاد
زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبش
ز کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟
که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟
ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز میبینم
که لاله میدمد از خونِ دیدهٔ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفاییِ دهر
که تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
نمیدهند اجازت مرا به سِیرِ سفر
نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد
قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ
که بستهاند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
🍏🍎🍃
📖 هر روز یک غزل از حافظ
------------------------
شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بیبنیاد
زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبش
ز کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟
که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟
ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز میبینم
که لاله میدمد از خونِ دیدهٔ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفاییِ دهر
که تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
نمیدهند اجازت مرا به سِیرِ سفر
نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد
قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ
که بستهاند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
🍏🍎🍃
❤1👏1