با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز یکشنبه. ☀️🌖
☀️۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
🌙۶ ذی القعده ۱۴۴۶
🌲 ۴ مه ۲۰۲۵
----------🌱-----🌧-------🌱----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا 🌱🎋☘
‐---------------------------
تیک تاک لحظه هایتان به عشق
و امید و آرامش 🌻☀️🌈🌧
قدم های زندگی به رویشی سبز
----------------
---------🍃-------🌱-----🍃------
الهی ...
مرا در بهارِ باورهایم، بارور کن!
و در شکوفایی ِ جوانه های بذر
حضورم ... بارانِ عشق باش!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به حلاوت دوستی و مهر
با آرزوی طلوع صبحی روشن🌻
🍏🍎🍃
🗓 امروز یکشنبه. ☀️🌖
☀️۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
🌙۶ ذی القعده ۱۴۴۶
🌲 ۴ مه ۲۰۲۵
----------🌱-----🌧-------🌱----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا 🌱🎋☘
‐---------------------------
تیک تاک لحظه هایتان به عشق
و امید و آرامش 🌻☀️🌈🌧
قدم های زندگی به رویشی سبز
----------------
---------🍃-------🌱-----🍃------
الهی ...
مرا در بهارِ باورهایم، بارور کن!
و در شکوفایی ِ جوانه های بذر
حضورم ... بارانِ عشق باش!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به حلاوت دوستی و مهر
با آرزوی طلوع صبحی روشن🌻
🍏🍎🍃
❤2👍1🥰1
○
امید داشتم که سرنوشت من با دلیران و پهلوانان آمیخته باشد
تا در میان آن گروه پرتوان با همتی بلند کمر بندم و خدمت کنم
اما نگارندۀ غیب نقش دیگری بر من نگاشته بود
و هنگامی که آن رویداد پرمحنت و آن بیماری مهلک بر من افتاد
با دل خونین خویش گفتم
کار خداوند همه نیکوست
اگر بتوانم یک دل و یک جهت روی در او کنم
این ساعات ملالت بار
و این روزهای محنت و ناکامی
و این شبهای سیاه ِ غم آلود
هیچ یک بی ثمر نخواهد بود
بلکه خواهم توانست که تاب آورم زخم را به شکیبایی
و بدل کنم رنج را به توان و پایداری
و بلا و محنت را به قداست و پاکی.
خدای من
اگر مرا بار دیگر زندگی بخشی
در آن زندگی دوم نیز، بیش از پیش، فروتن و افتاده خواهم بود
و داناتر و نیرومندتر در کشمکش هستی
و آماده تر برای توکل بر تو.
پیمان من با تو این است
اگرچه مرگ خود بر در ایستاده باشد.
اما ای آفریدگار، سرنوشت من هرچه باشد
بگذار اکنون به عبادت تو مشغول باشم.
📕 #در_قلمرو_زرین
شعر از #آن_برونته
ترجمه و تلخیص #حسین_الهی_قمشه_ای
🍏🍎🍃
امید داشتم که سرنوشت من با دلیران و پهلوانان آمیخته باشد
تا در میان آن گروه پرتوان با همتی بلند کمر بندم و خدمت کنم
اما نگارندۀ غیب نقش دیگری بر من نگاشته بود
و هنگامی که آن رویداد پرمحنت و آن بیماری مهلک بر من افتاد
با دل خونین خویش گفتم
کار خداوند همه نیکوست
اگر بتوانم یک دل و یک جهت روی در او کنم
این ساعات ملالت بار
و این روزهای محنت و ناکامی
و این شبهای سیاه ِ غم آلود
هیچ یک بی ثمر نخواهد بود
بلکه خواهم توانست که تاب آورم زخم را به شکیبایی
و بدل کنم رنج را به توان و پایداری
و بلا و محنت را به قداست و پاکی.
خدای من
اگر مرا بار دیگر زندگی بخشی
در آن زندگی دوم نیز، بیش از پیش، فروتن و افتاده خواهم بود
و داناتر و نیرومندتر در کشمکش هستی
و آماده تر برای توکل بر تو.
پیمان من با تو این است
اگرچه مرگ خود بر در ایستاده باشد.
اما ای آفریدگار، سرنوشت من هرچه باشد
بگذار اکنون به عبادت تو مشغول باشم.
📕 #در_قلمرو_زرین
شعر از #آن_برونته
ترجمه و تلخیص #حسین_الهی_قمشه_ای
🍏🍎🍃
❤2👌1
Mozhdeye Baran
Mohammad Motamedi
🎼❤️🎼
🎼مژده باران
🗣#محمد_معتمدی
-----------------------------
خنک آن قمار بازی
که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش
الا هوس قمار دیگر
#مولانای_جان
🍏🍎🍃
🎼مژده باران
🗣#محمد_معتمدی
-----------------------------
خنک آن قمار بازی
که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش
الا هوس قمار دیگر
#مولانای_جان
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
من
روز خویش را ...
با آفتاب ِ روی تو ...
کز مشرق ِ خیال دمیده است ،
آغاز می کنم!!
من...
با تو می نویسم و می خوانم ؛
من ...
با تو راه می روم و حرف می زنم ؛
وز شوق ِ این محال
که دستم به دست توست ،
من
جای راه رفتن ...
پرواز می کنم!!
آن لحظه ها که مات ...
در انزوای خویش
یا در میان جمع ،
خاموش می نشینم ؛
موسیقی نگاه ِ تو را گوش می کنم!
گاهی میان مردم . . .
در ازدحام شهر ...
غیر از تو هرچه هست ...
فراموش می کنم...!!!
✍#فریدون_مشیری
درودی به طراوت باران مهر
و به حلاوت و شور زندگی🌻
صبح تون به خير روزتان شاد
🍏🍎🍃
من
روز خویش را ...
با آفتاب ِ روی تو ...
کز مشرق ِ خیال دمیده است ،
آغاز می کنم!!
من...
با تو می نویسم و می خوانم ؛
من ...
با تو راه می روم و حرف می زنم ؛
وز شوق ِ این محال
که دستم به دست توست ،
من
جای راه رفتن ...
پرواز می کنم!!
آن لحظه ها که مات ...
در انزوای خویش
یا در میان جمع ،
خاموش می نشینم ؛
موسیقی نگاه ِ تو را گوش می کنم!
گاهی میان مردم . . .
در ازدحام شهر ...
غیر از تو هرچه هست ...
فراموش می کنم...!!!
✍#فریدون_مشیری
درودی به طراوت باران مهر
و به حلاوت و شور زندگی🌻
صبح تون به خير روزتان شاد
🍏🍎🍃
❤2🙏1
be haghe shamsalhagh
mehrdad maleki
🎼❤️🎼
🎼به حق شمس الحق
🗣#مهرداد_ملکی
---------------------------
ای زندگی ِ تن و توانم همه تو ...
جانی و دلی،
ای دل و جانم همه تو...
تو هستی من شدی،
از آنی همه من...
من نیست شدم در تو،
از آنم همه تو ...
#مولانای_جان
🍏🍎🍃
🎼به حق شمس الحق
🗣#مهرداد_ملکی
---------------------------
ای زندگی ِ تن و توانم همه تو ...
جانی و دلی،
ای دل و جانم همه تو...
تو هستی من شدی،
از آنی همه من...
من نیست شدم در تو،
از آنم همه تو ...
#مولانای_جان
🍏🍎🍃
❤2🙏1
○
من اهل سرزمین انگورهای کلاه دارم که در تپه های بدرانلو از تاکها آویزان بودند.
حدود هفتاد سال قبل ،با دستان پرمهر و جادویی، مامپهلوی، مامای قابل و با تجربه شهر بجنورد، به این دنیا سلام کردم.
شنیده بودم، خوشحالی پدر ومادرم در لحظه آگاهی از تولد فرزند پسر، خیلی وصف ناپذیر بوده.
قبل از تولدم اکثر بستگان نزدیک پسر دار شده بودند، گوشواره طلای نذری نگین دار را سالها در لاله گوش راستم تا اول دبستان حس کرده ام.
من اهل کوچه سعدیم، اول بازار. مثل همه، کودکی کردم وبازیهای کودکانه
با طوقهی خالی دوچرخه، همهی طول و عرض کوچه بهار را رفته ام.
.
با قله کمانی که از چوب درخت قره آغاج ساخته شده بود، چه کیفی میکردم.
چه همه، با تکه کوچکی از پوست و موی گوسفند که سربی بهش وصل بود لنگ زدهام.
دبستان ابن سینا را با آقای وطنیان و صمدی، گرمه ای و حیدرزاده، در گاراژ ضیایی، و سپس انتهای اسفالت خیابان بش قارداش به یاد میآورم.
مزهی خوب فتیر مسکه، بوی چایی کاکوتی ،آشهای صمیمانه یارمه، با چریش فراوان و دوغهای ترش کنار سفره را، خوب یادمه.
وقتی بزرگ تر شدم، با کت و شلوارهای دوخت هوشمند، سفیدگران و زهرایی و پیراهنهای کار آقای نظیفی، پیراهن دوزی رکس، در اول پاساژ توسلیان، کلی پز دادم.
از جوون ترها یاد گرفته بودم، یقهی پیراهنم را روی یقه کتم بیندازم، عشقی داشت.
با انبوه پسران و دختران دبیرستان نعیمی و ایراندخت همگام مسیر خیابان پهلوی و کوچه صدر آباد را طی کرده ام.
خانم جهان پناه در دبیرستان دخترانه ایراندخت و آقای هدایت در دبیرستان نعیمی را خوب بیاد دارم.
من در آن دیار بارها از "کینه یول" پیاده و یا با دوچرخه به بش قارداش رفتهام، که هر وقت دلم برای آب مهربان وماهیهای آرام اون تنگ میشد.
چه همه چنار داشت، با کلی سایه برای اطراق و چه همه آفتاب داشت که سنگهای کنار استخر را گرم میکرد تا ما که لرزان و سرمایی به آنها تکیه میدادیم، گرم بشیم.
چقدر املت خوردیم که روی پیک نیک درست میکردیم، ویک عالمه ۲۱ غلیظ نگاه کردیم، که ساعتها بدون خستگی ادامه داشت.
من شرم و حیای دختران دم بخت، در مراسم خواستگاری را بهیاد میآورم که با صورتهای سرخ شده از خجالت، برای بزرگترهای فامیل داماد آینده چایی میآوردند.
من نگاه کنجکاو وموشکافانهی مادر و خواهر پسران دم بخت را که لحظاتی طولانی حرکات عروس آینده را ورانداز میکردند خوب یادمه.
ساز جادویی علیخان آبچوری و ضربآهنگ زیبای حسین به بی، روی دایره را خوب به خاطر سپرده ام که خستگی ناپذیر ساعتها عروسی را گرم میکردند.
من اهل سرزمین دوقرصه و قاشده، قولده
هستم. مگر میشود آن نواهای برخاسته از دل را فراموش کرد.
من اضطراب مشقهای زیاد عید را چشیدهام که گاهی تا نزدیکیهای روز ۱۳ هنوز انجام نداده بودم.
با نوای طبل و سنج مراسم محرم، با انبوه دستجات عزاداری تا معصوم زاده رفته ام، ومزهی حلیم حسینیه جاجرمی را چشیده که سالهاست در خاطرم مانده.
برای قهرمانان شهرم در تنها سالن کشتی سبزه میدان خوشحالی کرده و از فوتبا ل حسن مظفر ،موسی نودهی ،فیروز فرید
پرویز، دلاوری ،محمود مهرنیا، نصر زرین، غیرتی، زردکانلودو...کیف کرده ام.
من صدارتی و ترانه را با اینکه سالهاست دیگر نیستند،دوست دارم.
دکه های بلوار را یادمه، با بوی کباب و چنجه که دودش هم، همه را مست میکرد.
تنورهای خانه که با هیزم داغ میشد و بوی نان تازه را که آماده میشد، هیچ وقت فراموش نمیکنم و مادرم که تا کمر خم میشد تا با فراموشی گرمای داغ تنور زودتر نان آماده شده را بذاره تو سفرهی کنار تنور، تامن ناخونک بزنم و اون لذت ببره.
مگر میشه بوی سبزیهای فراوان توی مغازه های اول بازار را که ریحون ها خوشبوترش میکرد، فراموش کنی.
مگر میشه از نوای آخرین ترانه های سوسن که از مغازه حیدر طوسی به گوش میرسید لذت نبرد.
چه بویی داشت کتابهای نو و دفترهای قشنگ مغازهی آقای طبری.
من آدمهای نشسته داخل آرایشگاه ایمانی را زیاد دیده ام، که او هم اصلاح میکرد و هم با بقیه گرم صحبت بود.
درشکه ها یادم میآد با درشکهچیهای زمخت.
گاریهای پر از هندوانه و خربزه را، خوب بیاد دارم که آن وقتها مردم فراوان میخریدند.
من عروسیها یادم مونده و حمل خنچه های اهدایی برای عروس.
من هنوز عاشق ساز وطنم هستم.
هنوز دوست دارم صدا و ولولهی شادی در کوچه، پس کوچه های شهرم را بشنوم.
من اهل آن دیارم.
من عاشقم، عاشق سرزمین انگورهای کلاه داری!
"احمدعلی مجاهد"
تیرماه ۱۴۰۱ ایران.جولای ۲۰۲۲
ایالت ماساچوست، شهر گرافتون.
🍏🍎🍃
من اهل سرزمین انگورهای کلاه دارم که در تپه های بدرانلو از تاکها آویزان بودند.
حدود هفتاد سال قبل ،با دستان پرمهر و جادویی، مامپهلوی، مامای قابل و با تجربه شهر بجنورد، به این دنیا سلام کردم.
شنیده بودم، خوشحالی پدر ومادرم در لحظه آگاهی از تولد فرزند پسر، خیلی وصف ناپذیر بوده.
قبل از تولدم اکثر بستگان نزدیک پسر دار شده بودند، گوشواره طلای نذری نگین دار را سالها در لاله گوش راستم تا اول دبستان حس کرده ام.
من اهل کوچه سعدیم، اول بازار. مثل همه، کودکی کردم وبازیهای کودکانه
با طوقهی خالی دوچرخه، همهی طول و عرض کوچه بهار را رفته ام.
.
با قله کمانی که از چوب درخت قره آغاج ساخته شده بود، چه کیفی میکردم.
چه همه، با تکه کوچکی از پوست و موی گوسفند که سربی بهش وصل بود لنگ زدهام.
دبستان ابن سینا را با آقای وطنیان و صمدی، گرمه ای و حیدرزاده، در گاراژ ضیایی، و سپس انتهای اسفالت خیابان بش قارداش به یاد میآورم.
مزهی خوب فتیر مسکه، بوی چایی کاکوتی ،آشهای صمیمانه یارمه، با چریش فراوان و دوغهای ترش کنار سفره را، خوب یادمه.
وقتی بزرگ تر شدم، با کت و شلوارهای دوخت هوشمند، سفیدگران و زهرایی و پیراهنهای کار آقای نظیفی، پیراهن دوزی رکس، در اول پاساژ توسلیان، کلی پز دادم.
از جوون ترها یاد گرفته بودم، یقهی پیراهنم را روی یقه کتم بیندازم، عشقی داشت.
با انبوه پسران و دختران دبیرستان نعیمی و ایراندخت همگام مسیر خیابان پهلوی و کوچه صدر آباد را طی کرده ام.
خانم جهان پناه در دبیرستان دخترانه ایراندخت و آقای هدایت در دبیرستان نعیمی را خوب بیاد دارم.
من در آن دیار بارها از "کینه یول" پیاده و یا با دوچرخه به بش قارداش رفتهام، که هر وقت دلم برای آب مهربان وماهیهای آرام اون تنگ میشد.
چه همه چنار داشت، با کلی سایه برای اطراق و چه همه آفتاب داشت که سنگهای کنار استخر را گرم میکرد تا ما که لرزان و سرمایی به آنها تکیه میدادیم، گرم بشیم.
چقدر املت خوردیم که روی پیک نیک درست میکردیم، ویک عالمه ۲۱ غلیظ نگاه کردیم، که ساعتها بدون خستگی ادامه داشت.
من شرم و حیای دختران دم بخت، در مراسم خواستگاری را بهیاد میآورم که با صورتهای سرخ شده از خجالت، برای بزرگترهای فامیل داماد آینده چایی میآوردند.
من نگاه کنجکاو وموشکافانهی مادر و خواهر پسران دم بخت را که لحظاتی طولانی حرکات عروس آینده را ورانداز میکردند خوب یادمه.
ساز جادویی علیخان آبچوری و ضربآهنگ زیبای حسین به بی، روی دایره را خوب به خاطر سپرده ام که خستگی ناپذیر ساعتها عروسی را گرم میکردند.
من اهل سرزمین دوقرصه و قاشده، قولده
هستم. مگر میشود آن نواهای برخاسته از دل را فراموش کرد.
من اضطراب مشقهای زیاد عید را چشیدهام که گاهی تا نزدیکیهای روز ۱۳ هنوز انجام نداده بودم.
با نوای طبل و سنج مراسم محرم، با انبوه دستجات عزاداری تا معصوم زاده رفته ام، ومزهی حلیم حسینیه جاجرمی را چشیده که سالهاست در خاطرم مانده.
برای قهرمانان شهرم در تنها سالن کشتی سبزه میدان خوشحالی کرده و از فوتبا ل حسن مظفر ،موسی نودهی ،فیروز فرید
پرویز، دلاوری ،محمود مهرنیا، نصر زرین، غیرتی، زردکانلودو...کیف کرده ام.
من صدارتی و ترانه را با اینکه سالهاست دیگر نیستند،دوست دارم.
دکه های بلوار را یادمه، با بوی کباب و چنجه که دودش هم، همه را مست میکرد.
تنورهای خانه که با هیزم داغ میشد و بوی نان تازه را که آماده میشد، هیچ وقت فراموش نمیکنم و مادرم که تا کمر خم میشد تا با فراموشی گرمای داغ تنور زودتر نان آماده شده را بذاره تو سفرهی کنار تنور، تامن ناخونک بزنم و اون لذت ببره.
مگر میشه بوی سبزیهای فراوان توی مغازه های اول بازار را که ریحون ها خوشبوترش میکرد، فراموش کنی.
مگر میشه از نوای آخرین ترانه های سوسن که از مغازه حیدر طوسی به گوش میرسید لذت نبرد.
چه بویی داشت کتابهای نو و دفترهای قشنگ مغازهی آقای طبری.
من آدمهای نشسته داخل آرایشگاه ایمانی را زیاد دیده ام، که او هم اصلاح میکرد و هم با بقیه گرم صحبت بود.
درشکه ها یادم میآد با درشکهچیهای زمخت.
گاریهای پر از هندوانه و خربزه را، خوب بیاد دارم که آن وقتها مردم فراوان میخریدند.
من عروسیها یادم مونده و حمل خنچه های اهدایی برای عروس.
من هنوز عاشق ساز وطنم هستم.
هنوز دوست دارم صدا و ولولهی شادی در کوچه، پس کوچه های شهرم را بشنوم.
من اهل آن دیارم.
من عاشقم، عاشق سرزمین انگورهای کلاه داری!
"احمدعلی مجاهد"
تیرماه ۱۴۰۱ ایران.جولای ۲۰۲۲
ایالت ماساچوست، شهر گرافتون.
🍏🍎🍃
👌2👍1
○
نخستین وظیفهی ما ناامیدنشدن است. نباید بیش از اندازه به کسانی گوش فرادهیم که فریاد میزنند دنیا به آخر رسیده ...
تمدن های جهانی به این راحتی محدود نمی شوند و اگر هم قرار باشد فرو بریزد -بیتردید- پس از دنیاهایی دیگر فرو خواهد ریخت.
این کاملاً درست است که ما در عصری مصیبت بار زندگی میکنیم. اما بسیاری از مردم مصیبت را با ناامیدی اشتباه میگیرند. لارنس اظهار میداشت: "مشکلات باید همانند تازیانهای محکم باشد که بر سیهروزی فرود آید."
این تفکری سالم است که باید بیدرنگ عملی گردد.
✍#آلبر_کامو
📕عشق به زندگی
🔁امیر لاهوتی
🍏🍎🍃
نخستین وظیفهی ما ناامیدنشدن است. نباید بیش از اندازه به کسانی گوش فرادهیم که فریاد میزنند دنیا به آخر رسیده ...
تمدن های جهانی به این راحتی محدود نمی شوند و اگر هم قرار باشد فرو بریزد -بیتردید- پس از دنیاهایی دیگر فرو خواهد ریخت.
این کاملاً درست است که ما در عصری مصیبت بار زندگی میکنیم. اما بسیاری از مردم مصیبت را با ناامیدی اشتباه میگیرند. لارنس اظهار میداشت: "مشکلات باید همانند تازیانهای محکم باشد که بر سیهروزی فرود آید."
این تفکری سالم است که باید بیدرنگ عملی گردد.
✍#آلبر_کامو
📕عشق به زندگی
🔁امیر لاهوتی
🍏🍎🍃
👌2
Gozashteh
Moein
🎼❤️🎼
گذشته، گذشتهها گذشته
هرگز به غصه خوردن، گذشته بر نگشته
به فکر آینده باش، دلشاد و سرزنده باش
به انتظار طلعت خورشید تابنده باش
عمر کمه صفا کن، رنج و غمو رها کن
اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن
🍏🍎🍃
گذشته، گذشتهها گذشته
هرگز به غصه خوردن، گذشته بر نگشته
به فکر آینده باش، دلشاد و سرزنده باش
به انتظار طلعت خورشید تابنده باش
عمر کمه صفا کن، رنج و غمو رها کن
اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن
🍏🍎🍃
❤2👌1
●○
بازیگر؛ آفرینش با جانِ خویش است.
امروز، روز هنرمندانیاست که جهان را نه با کلام، که با جانشان روایت میکنند.
بازیگرانی که هر بار بر صحنه میروند، تکههای خود را به تماشا میگذارند. کسانی که در پوست دیگران فرو میروند، و ما را با خود به سفری میبرند میان رنج و شادی، میان رؤیا و یاد.
روز بازیگر، فقط روز بازیگران نیست که بر پرده نقرهای میدرخشد یا بر صحنه تئاتر جان میدهد. صحنه دلدادگان است؛ آنها که در برابر هر چشم، هزار نقش میپذیرند، اما بیرون از نور، گاه بینام و بینشان میمانند.
بازیگری، تجسم درد است و لذت، و گاهی فریادیاست خاموش، که تنها نگاه مخاطب آن را میشنود.
بازیگر، همنفس تپشِ جامعه است؛ آیینهایاست که هر روز تَرَک تازهای از مردم زمانهاش را در خود منعکس میکند.
در این روز، باید کلاه از سر برداشت برای تمام بازیگرانی که بر صحنه زندگی ما، گاه خنداندند، گاه گریاندند، و همیشه چیزی ورای متن به ما بخشیدند:
«حس، حضور، حقیقت.»
روزتان مبارک، بازیگران جان، راویان بیمرزِ احساس.
✍#علی_طاهری
🍏🍎🍃
بازیگر؛ آفرینش با جانِ خویش است.
امروز، روز هنرمندانیاست که جهان را نه با کلام، که با جانشان روایت میکنند.
بازیگرانی که هر بار بر صحنه میروند، تکههای خود را به تماشا میگذارند. کسانی که در پوست دیگران فرو میروند، و ما را با خود به سفری میبرند میان رنج و شادی، میان رؤیا و یاد.
روز بازیگر، فقط روز بازیگران نیست که بر پرده نقرهای میدرخشد یا بر صحنه تئاتر جان میدهد. صحنه دلدادگان است؛ آنها که در برابر هر چشم، هزار نقش میپذیرند، اما بیرون از نور، گاه بینام و بینشان میمانند.
بازیگری، تجسم درد است و لذت، و گاهی فریادیاست خاموش، که تنها نگاه مخاطب آن را میشنود.
بازیگر، همنفس تپشِ جامعه است؛ آیینهایاست که هر روز تَرَک تازهای از مردم زمانهاش را در خود منعکس میکند.
در این روز، باید کلاه از سر برداشت برای تمام بازیگرانی که بر صحنه زندگی ما، گاه خنداندند، گاه گریاندند، و همیشه چیزی ورای متن به ما بخشیدند:
«حس، حضور، حقیقت.»
روزتان مبارک، بازیگران جان، راویان بیمرزِ احساس.
✍#علی_طاهری
🍏🍎🍃
👌2❤1