○
تو نبودی؛
من، نفس های تو را
در هوا... نفس کشیدم
تو نبودی؛
من با خیالِ تو؛ در آغوشِ
شکوفه ها رقصیدم
تو نبودی؛
من سبزه ها را... به عشق تو؛
گره زدم و یادِ تو را ...
زیرِ باران نوشیدم ؛
تو نبودی؛
من با تو بر بالِ کبوتری عاشق
تا خیالِ تو ... پریدم
تو نبودی؛ من بهار را
با گونه های بنفشه بوسیدم
و عطر یاد تو را
در شکوفه هایِ بادام بوییدم
تو نبودی
من با تو تا تو ... قدم زدم
و در آغوش خیال تو
تا خدا پریدم ...
و عشق را؛
در نگاه نجیب تو بوسیدم ...!
تو نبودی.....!!!؟؟؟
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
تو نبودی؛
من، نفس های تو را
در هوا... نفس کشیدم
تو نبودی؛
من با خیالِ تو؛ در آغوشِ
شکوفه ها رقصیدم
تو نبودی؛
من سبزه ها را... به عشق تو؛
گره زدم و یادِ تو را ...
زیرِ باران نوشیدم ؛
تو نبودی؛
من با تو بر بالِ کبوتری عاشق
تا خیالِ تو ... پریدم
تو نبودی؛ من بهار را
با گونه های بنفشه بوسیدم
و عطر یاد تو را
در شکوفه هایِ بادام بوییدم
تو نبودی
من با تو تا تو ... قدم زدم
و در آغوش خیال تو
تا خدا پریدم ...
و عشق را؛
در نگاه نجیب تو بوسیدم ...!
تو نبودی.....!!!؟؟؟
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
Na Omidi Hargez
Omid
🎼❤️🎼
دور بودم از توو
با یاد تو یار بودم
تو نبودی؛ اما من به تو وفادار بودم ...
وقتی که دل می شد از هجوم غصه عاجز
سر دل داد می زدم که ناامیدی هرگز .....
🍏🍎🍃
دور بودم از توو
با یاد تو یار بودم
تو نبودی؛ اما من به تو وفادار بودم ...
وقتی که دل می شد از هجوم غصه عاجز
سر دل داد می زدم که ناامیدی هرگز .....
🍏🍎🍃
❤1
ویگن - سبزه گره
@moziku
🎼❤️🎼
تقدس حرف حرفِ
اسم قشنگ تو....
تلاوت آیت عشق است؛
و شرم نگاهت...
پاکی و قداستِ باران_
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
تقدس حرف حرفِ
اسم قشنگ تو....
تلاوت آیت عشق است؛
و شرم نگاهت...
پاکی و قداستِ باران_
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
○
باران می بارد!
شب پر از وسوسه ی
چشم اقاقی ست ...
و قاب های خالی ِ پنجره
پر است؛
از صدای قدم هایِ رفته در باد
گویی؛ هزاران سال است
که شهرزاد قصه گو؛
رویای هرشبِ بستری است!
که عشق را ...
در عطر شبانه ی خواب هایش؛
گم کرده است...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
باران می بارد!
شب پر از وسوسه ی
چشم اقاقی ست ...
و قاب های خالی ِ پنجره
پر است؛
از صدای قدم هایِ رفته در باد
گویی؛ هزاران سال است
که شهرزاد قصه گو؛
رویای هرشبِ بستری است!
که عشق را ...
در عطر شبانه ی خواب هایش؛
گم کرده است...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👍1
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز پنج شنبه ☀️🌙
☀️۱۴ فروردین ۱۴۰۴
🌙۴ شوال ۱۴۴۶
🌲۳ آوریل ۲۰۲۵
-------☂------☔️---------
----------🌱🪻-----🌧-------🌱----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا...🌙🌖🌕
‐---------------------------
قدم های زندگی به عشق و امید
برگ برگ سال نو به شور و نشاط زندگی🍃🌻🐠
-------------------
پایان هفته بهاری تان به آرامش
------------------
قدم هایتان در مسیری سبز و پویا
---------🪻-------🌱-----🍃------
الهی ...
مرا در بهارِ باورهایم، بارور کن!
و در شکوفایی ِ جوانه های بذر
حضورم ... بارانِ عشق باش!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به طراوت و سبزی بهاران
🍏🍎🍃
🗓 امروز پنج شنبه ☀️🌙
☀️۱۴ فروردین ۱۴۰۴
🌙۴ شوال ۱۴۴۶
🌲۳ آوریل ۲۰۲۵
-------☂------☔️---------
----------🌱🪻-----🌧-------🌱----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا...🌙🌖🌕
‐---------------------------
قدم های زندگی به عشق و امید
برگ برگ سال نو به شور و نشاط زندگی🍃🌻🐠
-------------------
پایان هفته بهاری تان به آرامش
------------------
قدم هایتان در مسیری سبز و پویا
---------🪻-------🌱-----🍃------
الهی ...
مرا در بهارِ باورهایم، بارور کن!
و در شکوفایی ِ جوانه های بذر
حضورم ... بارانِ عشق باش!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به طراوت و سبزی بهاران
🍏🍎🍃
❤1
○
هرگز برای تبدیل شدن به آنچه که می توانستی باشی، دیر نیست!
“جورج الیوت”
🍏🍎🍃
هرگز برای تبدیل شدن به آنچه که می توانستی باشی، دیر نیست!
“جورج الیوت”
🍏🍎🍃
👌1
○
درود و مهر دوستانم صبح زیبای
بهارتان تان به شور و شعف زندگی
روزتان سرشار از آیات سبز الهی
پایان هفته خوشی داشته باشید
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
درود و مهر دوستانم صبح زیبای
بهارتان تان به شور و شعف زندگی
روزتان سرشار از آیات سبز الهی
پایان هفته خوشی داشته باشید
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
○
درودی به تو محرم راز من
درودی به تو شعر و آواز من
درودی به آیات خورشید و ماه
به آهوی زخمی ِ گم کرده راه
درودی به گیسوی افشان باد
به بذری که رویید به لبخند شاد
درودی
به امید ...
به شعری که جوشید
به کوچ پرستو ...
به بغضِ قناری به آهی که خشکید
درودی به پیله به شب های پر راز
به اشک شقایق؛ به اندوهِ آواز
به شوق و شکوفایی بال پرواز
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
پایان هفته خوشی داشته باشید
🍏🍎🍃
درودی به تو محرم راز من
درودی به تو شعر و آواز من
درودی به آیات خورشید و ماه
به آهوی زخمی ِ گم کرده راه
درودی به گیسوی افشان باد
به بذری که رویید به لبخند شاد
درودی
به امید ...
به شعری که جوشید
به کوچ پرستو ...
به بغضِ قناری به آهی که خشکید
درودی به پیله به شب های پر راز
به اشک شقایق؛ به اندوهِ آواز
به شوق و شکوفایی بال پرواز
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
پایان هفته خوشی داشته باشید
🍏🍎🍃
❤1
○
شبی بود، پروانه ها گرد هم جمع شدند، خواستند شمعی به میان جمع آورند که تابشش بر تاریکی چیره شود و از پرتوش ظلمت گریزان گردد، همگان گفتند باید یکی را برگزینیم که شمع را بشناسد و او را بفرستیم تا شمع را با خود به اینجا اورد.
پروانه ای که شمع شناس می نمود، بدین خدمت برگزیده شد و چون دستور یافت، پر کشید و به سوی کاخی سر به فلک کشیده پرواز کرد، نزدیک کاخ رسید، سایه ای لرزان بر دیواره های کاخ افسانه ای بدید، بازگشت و خود را به پروانگان رسانید و گفت: این شمع که شما می گوئید، فروغی دلخواه ندارد، بیماری تبدار و جان خسته ای زرد و نزاری است که کارش اشک ریختن و به خود لرزیدن است، آنچه من دیدم روئین تنی نیست که بتواند با تاریکی به پیکار برخیزد و بر او به پیروزی دست یابد.بزرگ پروانگان که داستان و گفته های پروانه را شنید، لب به خنده گشود و گفت: تو کودکی ظاهر بین و کوته نظر،شمع را نشناخته ای و هرزه درائی می کنی، آنگاه فرمان داد که پروانه ی دیگری به سوی شمع پرواز کند.
این بار پروانه ای باریک بین، از میان پروانگان، برخاست و به جانب کاخی که شمع در آن می سوخت پرواز کرد. چون به کاخ رسید و به پیکره ی شمع نزدیک شد، خود را به شمع زد تا بنگرد که این بیمار تبدار را یارای بر پای ایستادن، تا چه اندازه است. اما شراره بر بالش افتاد، پرش شعله ور گردید و نیم سوخته، نزد یاران رفت و گفت: شمع سراپا آتش است، می سوزاند، لیکن آتشش سخت دلکش است.
اما بزرگ پروانگان بدین سخن نیز از جستجوگری حقیقت باز نایستاد و گفت: این پروانه هم شمع را نشناخته و نشان هایش را آنسان که بوده، در نیافته است. یکی دیگر برود، به فرمان بزرگ پروانگان، پروانه ای دیگر سرمست و خرامان از جای خود برخاست و پرکشان خود را به کاخ رسانید.
بر سر شمع نشست و یکباره شرر بر جانش افتاد، سر تا پایش بسوخت و چون آهن گداخته ای همه آتش شد. سپس خاکستر گردید و خاکسترش به سر شمع فرو ریخت : بزرگ پروانگان که این حال از دور بدید، گفت: تنها او بود که از راز شمع خبر یافت اما دریغا که خبرش به ما نرسید.
تنها سوختگان در وادی توحید خبر از اسرار دارند و آن را که خبر شد، خبری باز نیامد.
📕منطق الطیر
✍#عطار_نیشابوری
🍏🍎🍃
شبی بود، پروانه ها گرد هم جمع شدند، خواستند شمعی به میان جمع آورند که تابشش بر تاریکی چیره شود و از پرتوش ظلمت گریزان گردد، همگان گفتند باید یکی را برگزینیم که شمع را بشناسد و او را بفرستیم تا شمع را با خود به اینجا اورد.
پروانه ای که شمع شناس می نمود، بدین خدمت برگزیده شد و چون دستور یافت، پر کشید و به سوی کاخی سر به فلک کشیده پرواز کرد، نزدیک کاخ رسید، سایه ای لرزان بر دیواره های کاخ افسانه ای بدید، بازگشت و خود را به پروانگان رسانید و گفت: این شمع که شما می گوئید، فروغی دلخواه ندارد، بیماری تبدار و جان خسته ای زرد و نزاری است که کارش اشک ریختن و به خود لرزیدن است، آنچه من دیدم روئین تنی نیست که بتواند با تاریکی به پیکار برخیزد و بر او به پیروزی دست یابد.بزرگ پروانگان که داستان و گفته های پروانه را شنید، لب به خنده گشود و گفت: تو کودکی ظاهر بین و کوته نظر،شمع را نشناخته ای و هرزه درائی می کنی، آنگاه فرمان داد که پروانه ی دیگری به سوی شمع پرواز کند.
این بار پروانه ای باریک بین، از میان پروانگان، برخاست و به جانب کاخی که شمع در آن می سوخت پرواز کرد. چون به کاخ رسید و به پیکره ی شمع نزدیک شد، خود را به شمع زد تا بنگرد که این بیمار تبدار را یارای بر پای ایستادن، تا چه اندازه است. اما شراره بر بالش افتاد، پرش شعله ور گردید و نیم سوخته، نزد یاران رفت و گفت: شمع سراپا آتش است، می سوزاند، لیکن آتشش سخت دلکش است.
اما بزرگ پروانگان بدین سخن نیز از جستجوگری حقیقت باز نایستاد و گفت: این پروانه هم شمع را نشناخته و نشان هایش را آنسان که بوده، در نیافته است. یکی دیگر برود، به فرمان بزرگ پروانگان، پروانه ای دیگر سرمست و خرامان از جای خود برخاست و پرکشان خود را به کاخ رسانید.
بر سر شمع نشست و یکباره شرر بر جانش افتاد، سر تا پایش بسوخت و چون آهن گداخته ای همه آتش شد. سپس خاکستر گردید و خاکسترش به سر شمع فرو ریخت : بزرگ پروانگان که این حال از دور بدید، گفت: تنها او بود که از راز شمع خبر یافت اما دریغا که خبرش به ما نرسید.
تنها سوختگان در وادی توحید خبر از اسرار دارند و آن را که خبر شد، خبری باز نیامد.
📕منطق الطیر
✍#عطار_نیشابوری
🍏🍎🍃
❤3