○
ما زندگی را انتخاب نمیکنیم ، این زندگی است که ما را انتخاب میکند ... نمیتوانیم شاکی باشیم که چرا زندگی ، خوشیها و اندوههای خاصی را به ما اختصاص داده و ما فقط ناگزیریم آنها را بپذیریم و ادامه دهیم ... ما نمیتوانیم زندگیمان را انتخاب کنیم ، اما میتوانیم تصمیم بگیریم که با شادیها و اندوههایی که به ما داده شده ، چگونه برخورد کنیم ...
✍#پائولو کوئیلیو
📕خیانت
🍏🍎🍃
ما زندگی را انتخاب نمیکنیم ، این زندگی است که ما را انتخاب میکند ... نمیتوانیم شاکی باشیم که چرا زندگی ، خوشیها و اندوههای خاصی را به ما اختصاص داده و ما فقط ناگزیریم آنها را بپذیریم و ادامه دهیم ... ما نمیتوانیم زندگیمان را انتخاب کنیم ، اما میتوانیم تصمیم بگیریم که با شادیها و اندوههایی که به ما داده شده ، چگونه برخورد کنیم ...
✍#پائولو کوئیلیو
📕خیانت
🍏🍎🍃
👌3
Audio
Mohammad Ozrkhah - Gole Golab
🎼❤️🎼
نمیخواهم بدانم
زادروزت را
زادگاهات را
کودکیهایت
و نورسیدهگیات را
که تو زنی
از سلسله گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.
✍#نزار قبانی
🍏🍎🍃
نمیخواهم بدانم
زادروزت را
زادگاهات را
کودکیهایت
و نورسیدهگیات را
که تو زنی
از سلسله گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.
✍#نزار قبانی
🍏🍎🍃
❤3👌1
●
ببخش مادر ... ببخش ...
ببخش؛ که در آینه ی ِچشم هایت
انعکاس کبودِ درد را... نفهمیدم
ببخش که از گلبوته های زندگی؛
اگر چه... برایت شکوفه ؛
خارهای درد هم ... بودم ...
آه... مادر ...
من گمان می کردم ؛
همین که گاه گاهی یاد تو باشم
همین که یک بغل گل؛
یک سبد سیب ...
یک سلام و بوسه ای...
بر گونه ی رنجور تو باشم ؛
برای شادی ات کافی ست ...
چرا در شبنم تار نگاهت
دست هایت را نبوسیدم...؟
چرا در کنج چشمانت غم و
تنهایی ات را ...
با تنِ تن پوشی از عطر تن ام ؛
تا کوچه های شادِ
یک آغوش نبوییدم ...؟
چرا مادر ...
چرا اینقدر دیر ...
پر پروانه ی گل های پرواز
دل بی کینه ات باشم ...؟
چرا مادر نفهمیدم
که تو دریایی از عشقی...
و من... ماهی یِ
تُنگ بلورِ... کودکی...
شیطان و بازیگوش و ناباور ؛
چرا مادر ...
چرا هرگز نگفتم دوستت دارم؟
منی که پا به سر عشق ام...
چرا هرگز نگفتم دوستت دارم...؟!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
در قلب و روحم جاودانه ای🕊
🍏🍎🍃
ببخش مادر ... ببخش ...
ببخش؛ که در آینه ی ِچشم هایت
انعکاس کبودِ درد را... نفهمیدم
ببخش که از گلبوته های زندگی؛
اگر چه... برایت شکوفه ؛
خارهای درد هم ... بودم ...
آه... مادر ...
من گمان می کردم ؛
همین که گاه گاهی یاد تو باشم
همین که یک بغل گل؛
یک سبد سیب ...
یک سلام و بوسه ای...
بر گونه ی رنجور تو باشم ؛
برای شادی ات کافی ست ...
چرا در شبنم تار نگاهت
دست هایت را نبوسیدم...؟
چرا در کنج چشمانت غم و
تنهایی ات را ...
با تنِ تن پوشی از عطر تن ام ؛
تا کوچه های شادِ
یک آغوش نبوییدم ...؟
چرا مادر ...
چرا اینقدر دیر ...
پر پروانه ی گل های پرواز
دل بی کینه ات باشم ...؟
چرا مادر نفهمیدم
که تو دریایی از عشقی...
و من... ماهی یِ
تُنگ بلورِ... کودکی...
شیطان و بازیگوش و ناباور ؛
چرا مادر ...
چرا هرگز نگفتم دوستت دارم؟
منی که پا به سر عشق ام...
چرا هرگز نگفتم دوستت دارم...؟!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
در قلب و روحم جاودانه ای🕊
🍏🍎🍃
❤2👏1🕊1
غزلیات حافظ 22
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ《22》
📖 هر روز یک غزل از حافظ
--------------------------------
چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست
سخنشناس نهای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک الله ازین فتنهها که در سرِ ماست
در اندرونِ منِ خستهدل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب؟
بنال، هان که از این پرده کارِ ما به نواست
مرا به کارِ جهان هرگز التفات نبود
رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست
نخفتهام ز خیالی که میپزد دلِ من
خمارِ صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟
چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلم
گَرَم به باده بشویید حق به دستِ شماست
از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پُر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضایِ سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست
🍏🍎🍃
📖 هر روز یک غزل از حافظ
--------------------------------
چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست
سخنشناس نهای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک الله ازین فتنهها که در سرِ ماست
در اندرونِ منِ خستهدل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب؟
بنال، هان که از این پرده کارِ ما به نواست
مرا به کارِ جهان هرگز التفات نبود
رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست
نخفتهام ز خیالی که میپزد دلِ من
خمارِ صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟
چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلم
گَرَم به باده بشویید حق به دستِ شماست
از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پُر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضایِ سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست
🍏🍎🍃
❤1👏1
آهنگ کرمانجی زیبای گروه لبینا به نام شوان
@mousighi_bartar
🎼❤️🎼
آهنگ کرمانجی زیبا
گروه لبینا به نام شوان...
...............
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست...
🍏🍎🍃
آهنگ کرمانجی زیبا
گروه لبینا به نام شوان...
...............
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست...
🍏🍎🍃
❤🔥2❤2
○
جوان تر که بودم،واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم،
من اون جا گارسون بودم،رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود،
البته نمی شد از سیب زمینی سرخ کرده هاش هم گذشت،
خلاصه اینکه پاتوق دختر پسرهای جوان بود.
صاحب رستوران مرد با انصافی بود،از اون سبیلوهای باحال،خیلی هوای زیردست هاش رو داشت،
ما بهش می گفتیم رئیس.
یه روز که می خواستم غذای مشتری ها رو ببرم،
رئیس من رو کشید کنار و گفت:میز شماره دو،اون دختر مو بورِ،بدجور دیوونش شدم،هرکاری بخواد واسش می کنم.
گفتم:ببین رئیس،خیلی خوبه ها،ولی فکر نکنم پا بده!
رئیس گفت:اون هر روز با دوست هاش می آد اینجا،می دونی که من خجالتیم،آمارش رو بگیر،جبران می کنم.
چند دقیقه بعد وقتی که غذای اون دخترها رو روی میزشون میذاشتم،
شنیدم که داشتن در مورد این حرف میزدن که سبیل چه چیز مزخرفیه،
بعد من رو کردم به دختر مو بورِ و گفتم:غذای شما با طراحی مخصوص آقای رئیس سرو شده.
دخترِ هم یه نگاه به رئیس انداخت که دست هاش رو زیر چونه اش زده بود و اون رو دید میزد.
به رئیس گفتم که طرف انگار با سبیل حال نمی کنه،رئیس رو میگی،
رفت تو دستشویی و بدون اون سبیل های فابریکش برگشت.
فردای اون روز وقتی باز داشتم غذای دخترها رو روی میز میذاشتم
بو بردم که اون ها دانشجوی زبان فرانسه هستن.
رئیس هم بلافاصله دوره فشرده زبان فرانسه ثبت نام کرد و بعدش هم ما منوی رستوران رو فرانسوی کردیم!
اما داستان به همین جا ختم نشد،چون وقتی یه روز رئیس نقاشی 'جیغ' اثر معروف 'ادوارد مونچ'
رو تو دست دختر مو بورِ دید،به سرش زد که دیوارهای رستوران رو پر از نقاشی های 'ادوارد مونچ' کنه،
رئیس ما از یه سبیلو که فقط بلد بودمرغ سرخ کنه،تبدیل شد به یه دلباخته نقاشی که یه سیگار برگ همیشه گوشه لبش بود.
تا اینکه یه روز من پا پیش گذاشتم و به دخترِ گفتم که مادمازل،رئیس ما بدجور خاطر شما رو می خواد!
دخترِ فقط نگاه کرد و هیچ جوابی نداد.
از اون روز دیگه دختر مو بورِ با دوست هاش به رستوران نیومد
و وقتی قضیه رو از دوست هاش جویا شدم،گفتن که اون رژیم گرفته،
من هم که فهمیدم جریان از چه قراره،واسه اینکه حال رئیس گرفته نشه،بهش گفتم طرف رژیم گرفته.
رئیس هم منوی رستوران رو عوض کرد و از اون به بعد فقط غذای رژیمی سرو میشد.
اوضاع همینطوری ادامه داشت،اما من دیگه درسم تموم شد و از اون شهر رفتم.
وقتی بعد از چند سال به اونجا برگشتم دیدم که جای اون رستوران یه گالری نقاشی دایر کردن و بالاش به فرانسوی
êtes-vous toujours sur l'alimentation?
یعنی، هنوزم رژیم داری؟
قهوه سرد آقای نویسنده
✍ #روزبه معین
🍏🍎🍃
جوان تر که بودم،واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم،
من اون جا گارسون بودم،رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود،
البته نمی شد از سیب زمینی سرخ کرده هاش هم گذشت،
خلاصه اینکه پاتوق دختر پسرهای جوان بود.
صاحب رستوران مرد با انصافی بود،از اون سبیلوهای باحال،خیلی هوای زیردست هاش رو داشت،
ما بهش می گفتیم رئیس.
یه روز که می خواستم غذای مشتری ها رو ببرم،
رئیس من رو کشید کنار و گفت:میز شماره دو،اون دختر مو بورِ،بدجور دیوونش شدم،هرکاری بخواد واسش می کنم.
گفتم:ببین رئیس،خیلی خوبه ها،ولی فکر نکنم پا بده!
رئیس گفت:اون هر روز با دوست هاش می آد اینجا،می دونی که من خجالتیم،آمارش رو بگیر،جبران می کنم.
چند دقیقه بعد وقتی که غذای اون دخترها رو روی میزشون میذاشتم،
شنیدم که داشتن در مورد این حرف میزدن که سبیل چه چیز مزخرفیه،
بعد من رو کردم به دختر مو بورِ و گفتم:غذای شما با طراحی مخصوص آقای رئیس سرو شده.
دخترِ هم یه نگاه به رئیس انداخت که دست هاش رو زیر چونه اش زده بود و اون رو دید میزد.
به رئیس گفتم که طرف انگار با سبیل حال نمی کنه،رئیس رو میگی،
رفت تو دستشویی و بدون اون سبیل های فابریکش برگشت.
فردای اون روز وقتی باز داشتم غذای دخترها رو روی میز میذاشتم
بو بردم که اون ها دانشجوی زبان فرانسه هستن.
رئیس هم بلافاصله دوره فشرده زبان فرانسه ثبت نام کرد و بعدش هم ما منوی رستوران رو فرانسوی کردیم!
اما داستان به همین جا ختم نشد،چون وقتی یه روز رئیس نقاشی 'جیغ' اثر معروف 'ادوارد مونچ'
رو تو دست دختر مو بورِ دید،به سرش زد که دیوارهای رستوران رو پر از نقاشی های 'ادوارد مونچ' کنه،
رئیس ما از یه سبیلو که فقط بلد بودمرغ سرخ کنه،تبدیل شد به یه دلباخته نقاشی که یه سیگار برگ همیشه گوشه لبش بود.
تا اینکه یه روز من پا پیش گذاشتم و به دخترِ گفتم که مادمازل،رئیس ما بدجور خاطر شما رو می خواد!
دخترِ فقط نگاه کرد و هیچ جوابی نداد.
از اون روز دیگه دختر مو بورِ با دوست هاش به رستوران نیومد
و وقتی قضیه رو از دوست هاش جویا شدم،گفتن که اون رژیم گرفته،
من هم که فهمیدم جریان از چه قراره،واسه اینکه حال رئیس گرفته نشه،بهش گفتم طرف رژیم گرفته.
رئیس هم منوی رستوران رو عوض کرد و از اون به بعد فقط غذای رژیمی سرو میشد.
اوضاع همینطوری ادامه داشت،اما من دیگه درسم تموم شد و از اون شهر رفتم.
وقتی بعد از چند سال به اونجا برگشتم دیدم که جای اون رستوران یه گالری نقاشی دایر کردن و بالاش به فرانسوی
êtes-vous toujours sur l'alimentation?
یعنی، هنوزم رژیم داری؟
قهوه سرد آقای نویسنده
✍ #روزبه معین
🍏🍎🍃
👌3❤🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام ...
🍏🍎🍃
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام ...
🍏🍎🍃
❤1👌1