معمای عشق
735 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
📆

غنچهٔ زمستانی

همه جا را برف سفید کرده بود. غنچهٔ سرخ، روزها بود که انتظار آفتاب را می‌کشید تا زیباترین هدیه‌اش را به او پیشکش کند. لبخندش را.
اما آفتاب‌ دیر کرده بود.

همه جا را برف سپید کرده بود. در سکوت فراگیر شب، تنهاییِ غنچه بیشتر به چشم می‌آمد. وقتی به ماه که در آسمان دور می‌درخشید نگاه می‌کرد، دلش آرام می‌گرفت. احساس می‌کرد آن دورها دوستی دارد.

برف همه جا را سفید کرده بود و غنچه احساس می‌کرد دستی همهٔ شلوغی‌ها را کنار زده تا او بتواند بدون تشویش با ماه گفت‌وگو کند. اما نمی‌دانست چگونه سرِ صحبت را باز کند.

شب، وقتی هیچ صدایی نبود با لحنی کم‌وبیش مردّد رو به ماه کرد و گفت: «خوشحالم که هستی!» در سکوت شب، صدای آرام غنچه به گوش ماه رسید. ماه دستپاچه شد و جز لبخند نتوانست پاسخی بدهد. با خودش فکر کرد چطور ممکن است غنچه‌ای در این حد از زیبایی و شکوه به او توجه کرده و دوستش داشته است!

شبی دیگر، غنچه که نگران سرنوشتش بود رو به ماه کرد و گفت: «خوشحالم که هستی!»
این‌بار ماه که روشن‌تر از شب گذشته به نظر می‌رسید پاسخ داد: «لبخند من با تو زیباتر شده است»
و غنچه که توان لبخند زدن نداشت، چیزی نگفت.

همه‌جا را برف سفید کرده بود و آفتاب همچنان غنچه را چشم‌به‌راه گذاشته بود. غنچه روز را به امید آمدن شب و دیدار دوبارهٔ ماه سر می‌کرد. این‌بار دلش‌ را جمع کرده بود تا از نگرانی‌اش با ماه حرف‌ بزند.

برف همه جا را سپید کرده بود و شب، چه سکوت عاشقانه‌ای داشت. غنچه رو به ماه کرد و گفت: «می‌دانی، دلهره دارم! اگر آفتاب به موقع و کافی نتابد، من هرگز نمی‌توانم لبخندم را به او تقدیم کنم. آن وقت نشکفته و بی‌لبخند، پژمرده می‌شوم. آه، چه کسی می‌فهمد که این غم، چقدر بزرگ است.»

قطرهٔ اشکی بر‌ گونهٔ ماه دوید. نمی‌دانست که چه باید بگوید. غنچه ادامه داد: «کاش قبل از آنکه بدون لبخند بمیرم، به دیدارم می‌آمدی.»
این بار، چهرهٔ ماه از خوشحالی روشن‌تر شد. با اینکه هنوز قطرهٔ اشکی بر گونه داشت.

ماه گفت: «می‌آیم. فقط باید صبر کنی آسمان ابری شود تا کسی نفهمد که من آسمان را ترک کرده‌ام.» غنچه گفت: «منتظر می‌مانم! اما... اما... من لبخندی ندارم که به تو تعارف کنم.» ماه گفت: «اشکالی ندارد. من لبخندی را که در دل تو پنهان است می‌بینم.»

همه جا را برف سفید کرده بود. و شب چه سکوت عاشقانه‌ای داشت. در آن سکوت و سپیدی، غنچه، مثل آفتابِ سرخ می‌درخشید. آسمان که ابرپوش شد، شوقی در دل کوچک غنچه دوید. ماه، آهسته‌ و دزدانه پایین آمد. پایین آمد تا ساعتی در باغچه‌ای کوچک و متروک، با غنچه دیدار کند.

برف همه جا را سفید کرده بود. شب، چه سکوت عاشقانه‌ای داشت. ماه و غنچه تمام شب به یکدیگر نگاه کردند بدون آنکه سخنی بگویند. هیچ‌کس پی‌ نبرد که آن‌ها با نگاه کردن، چه حرف‌هایی با هم می‌زدند.

صبح شد. ابرها کنار رفتند و آسمان باز شد. برف‌ها زیر نور آفتاب، در حال آب شدن بودند. صدای پرندگان به گوش می‌رسید. غنچه قبل از دمیدن آفتاب، شکفته بود. هیچ‌کس نمی‌دانست که میان ماه و غنچه چه گذشته بود. اما آنچه به معجزه می‌مانست این بود که غنچه، قبل از دمیدن آفتاب، توانسته بود لبخندش را پیدا کند.

#صدیق_قطبی
🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


ای بسا پرسیده ام از خود زندگی
آیادرون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های
سایه های خویشتن هستیم؟


#فروغ_فرخزاد
🍏🍎🍃
2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


حتی اگر نباشی ...
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
1👏1😍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
حرف
شهیار قنبری
🎼❤️🎼

اگه سبزم ، اگه جنگل
اگه ماهی ، اگه دریا
اگه اسمم همه جا هست
روی لب ها تو کتابا
اگه رودم رودگنگم
مثل مریم اگه پاک
اگه نوری به صلیبم
اگه گنجی زیر خاک
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم
توی تابستون دستای تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر کتابم
برای اسم تو چند ..تا دونه حرفم...
🍏🍎🍃
1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

خوشبختی لبخندی نیست
که در برابر دیگران به لب داری،
بلکه لبخندی ست
که وقتی در برابر خودت قرار میگیری
در قلبَت جای میگیرد....

👤#ژان_ژوس
🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


امید مانند ستونی است که جهان را سرپا نگه می‌دارد؛
امید، رؤیای انسان بیدار است...

#پلینیوس
🍏🍎🍃
👏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


آیین جشن سده 🔥🔥🔥
گفتار نیک، کردار نیک ، پندار نیک
در کتاب نوروزنامه منسوب به خیام می‌خوانیم
«هر سال تا به امروز جشن سده را پادشاهان نیک عهد در ایران و توران به جای می‌آورند، بعد از آن به امروز، زمان این جشن به دست فراموشی سپرده شد و فقط زرتشتیان که نگهبان سنن باستانی بوده و هستند این جشن باستانی را بر پا می‌داشتند.»
مرد آویج زیاری نخستین کس پس از اسلام بود که به سال ۳۲۳ هجری (صده دهم میلادی) این جشن را در اصفهان با شکوه فراوان برگزار کرد و گویا به همین دلیل پس از پایان مراسم در توطئه‌ای کشته شد. همچنین در زمان غزنویان این جشن دوباره رونق گرفت و عنصری شاعر نامدار ایران در یکی از جشن‌های سده در برابر امیر محمود غزنوی قصیده‌ای دربارهٔ سده خواند که آغاز آن این است:

سده جشن ملوک نامداراست زافریدون و از جم یادگار است
به هر برزنی جشنگاهی سَده

همه گِرد بر گِردش آتشکده

#حکیم_فردوسی
جشن سده را می‌توان جشن پیروزی نور بر تاریکی دانست که در فرهنگ ایرانی بارها به آن توجه شده است.

جشن سده جشن آیین های باستانی
این سرزمین کهن گرامی 🔥🔥
🍏🍎🍃
🔥3
🔥
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جشن سده در کشور تاجیکستان
👏1👌1
🎂
آبی، خاکستری، سیاه
حمید مصدق
...من اگر برخیزم
...تو اگر برخیزی
...همه برمی‌خیزند

با من اکنون چه نشستن‌ها؟ خاموشی‌ها؟
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست؟

چه کسی می‌خواهد
من و تو «ما» نشویم؟
خانه‌اش ویران باد!

من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یک‌پارچگی را در شهر
باز برپا نکنیم؟
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وانکنیم؟
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد؟

🎤#حمید_مصدق
زاد روزش گرامی 🎂
🍏🍎🍃
1👏1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM