●
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز سه شنبه ☀️🌙
☀️۲۵دی ۱۴۰۳
🌙۱۳ رجب ۱۴۴۶
🌲۱۴ژانویه ۲۰۲۵
-------☃️-------☔️---------
---------------🌧---------☃️----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا...
‐---------------------------
قدم های زندگی به عشق و امید
دوشنبه تان به قدم هایی سبز 🌻
---------------------------------
من برای زمستان دلت؛
آتشِ افروخته یِ عشق را
آرزو می کنم ...
تا که در سراشیبی هایِ
پر پیچ و تاب زندگی ؛
دستت را، گرم بفشارد
و یاری ات کند
تا که گلبرگ هایِ
حضورت عاشقانه، بشکفند ...
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز سه شنبه ☀️🌙
☀️۲۵دی ۱۴۰۳
🌙۱۳ رجب ۱۴۴۶
🌲۱۴ژانویه ۲۰۲۵
-------☃️-------☔️---------
---------------🌧---------☃️----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا...
‐---------------------------
قدم های زندگی به عشق و امید
دوشنبه تان به قدم هایی سبز 🌻
---------------------------------
من برای زمستان دلت؛
آتشِ افروخته یِ عشق را
آرزو می کنم ...
تا که در سراشیبی هایِ
پر پیچ و تاب زندگی ؛
دستت را، گرم بفشارد
و یاری ات کند
تا که گلبرگ هایِ
حضورت عاشقانه، بشکفند ...
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1🥰1
○
الهی!
مرا در صعود و سقوط هایِ
قله هایِ صعبِ زندگی؛
مرا در هوایِ مه آلوده یِ اندوه؛
مرا در شرجیِ بغض هایِ
پنهانِ درونم
مرا در امواجِ پرتلاطمِ روزهایِ
بی قراری ام....
مرا پشتِ درهایِ بسته یِ امید
و ناامیدی... یار و یاور باش!
مرا در سردترین و بلندترین؛
شب هایِ تیره یِ ظلمانی،
آفتاب باش؛
و در برداشتنِ قدم هایم
در جاده هایِ پرپیچ و خم و
سنگلاخِ زندگی؛ دستم را بگیر
من بدونِ آغوش ِ پرمهر تو
پرنده ای بی بالم؛
و بدونِ نگاهِ سبز تو ...
برگ برگی زرد و خزان زده ام...
مرا در بهارِ باورهایم بارور کن!
و در شکوفایی جوانه هایِ بذر
حضورم ... بارانِ مهر باش!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
درودی به روشنای آفتاب و مهر
صبح تون به خیر روزتان شاد
🍏🍎🍃
الهی!
مرا در صعود و سقوط هایِ
قله هایِ صعبِ زندگی؛
مرا در هوایِ مه آلوده یِ اندوه؛
مرا در شرجیِ بغض هایِ
پنهانِ درونم
مرا در امواجِ پرتلاطمِ روزهایِ
بی قراری ام....
مرا پشتِ درهایِ بسته یِ امید
و ناامیدی... یار و یاور باش!
مرا در سردترین و بلندترین؛
شب هایِ تیره یِ ظلمانی،
آفتاب باش؛
و در برداشتنِ قدم هایم
در جاده هایِ پرپیچ و خم و
سنگلاخِ زندگی؛ دستم را بگیر
من بدونِ آغوش ِ پرمهر تو
پرنده ای بی بالم؛
و بدونِ نگاهِ سبز تو ...
برگ برگی زرد و خزان زده ام...
مرا در بهارِ باورهایم بارور کن!
و در شکوفایی جوانه هایِ بذر
حضورم ... بارانِ مهر باش!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
درودی به روشنای آفتاب و مهر
صبح تون به خیر روزتان شاد
🍏🍎🍃
❤1🙏1
○
هرگز چنین نیندیشیدهام که طبیعت، نمایشی است که باید در مبل مخمل قرمز بنشینیم و زبان به ستایش آن بگشاییم.
رابطه ما با طبیعت بیشتر از سنخ تجربه است، زیرا خود درون آنیم.
دیوار پوشیده از خزه بهسان کتاب جادو است. آنگاه که بدان مینگرم، دیگر نمیدانم کتاب کجا است و خواننده کجا. در مطلوبترین لحظه، خود مبدل به یکی از جملههای این کتاب میشوم و آنگاه سعادت آن را مییابم که تقریبا به هوشمندی رخسار درخت فندق یا پرتو آفتاب گردم.
✍ #کریستین_بوبن
📕 نور جهان
🍏🍎🍃
هرگز چنین نیندیشیدهام که طبیعت، نمایشی است که باید در مبل مخمل قرمز بنشینیم و زبان به ستایش آن بگشاییم.
رابطه ما با طبیعت بیشتر از سنخ تجربه است، زیرا خود درون آنیم.
دیوار پوشیده از خزه بهسان کتاب جادو است. آنگاه که بدان مینگرم، دیگر نمیدانم کتاب کجا است و خواننده کجا. در مطلوبترین لحظه، خود مبدل به یکی از جملههای این کتاب میشوم و آنگاه سعادت آن را مییابم که تقریبا به هوشمندی رخسار درخت فندق یا پرتو آفتاب گردم.
✍ #کریستین_بوبن
📕 نور جهان
🍏🍎🍃
👌2
اجرای آهنگ بسیار زیبای احمد ظاهر توسط خواننده معروف يوناني
Unknown
🎼❤️🎼
باید دوست بدارم ؛
آسمان را ... ماه را ...
باد و باران را ...
زمین را ... خاک را ؛
جایِ پاهای علف را ...
باید دوست بدارم
زندگی را ... زندگی را ...
عشق را ... آغوش را ...
چشم هایت را ...
چشم هایت را ... تو را...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
باید دوست بدارم ؛
آسمان را ... ماه را ...
باد و باران را ...
زمین را ... خاک را ؛
جایِ پاهای علف را ...
باید دوست بدارم
زندگی را ... زندگی را ...
عشق را ... آغوش را ...
چشم هایت را ...
چشم هایت را ... تو را...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1🙏1
●
«... غازهای وحشی نسبت به این که عکسشان در آب بیفتد یا نیفتد بیخیالند. آب هم خیالِ گرفتنِ تصویر آنان را در سر ندارد...»
همهٔ مردم گاهگاهی این لحظهها را دارند و درست در این لحظه است که آنها نگاههایی آنی و روشن بر دنیا میاندازند و تابش این نگاههای آنی چنان درخشان است که زوائد مداخلهگر خاطره را محو میکند ــ بوی برگهای زرد ریخته در یک صبح مهآلود پاییزی، پرواز کبوترها به سوی آفتاب در برابر یک ابر طوفانزا، صدای ابشاری نامرئی در دل تاریکی، و یا فریادی از پرندهای ناشناس از اعماق جنگل. در هنر ذِن هر منظره، هر طرح، از ساقهٔ نی در باد، یا از سنگهای تنها، بازتابی است از این لحظهها.
📕طریقت ذِن
✍ آلن_واتس
🔁هوشمند_ویژه
🍏🍎🍃
«... غازهای وحشی نسبت به این که عکسشان در آب بیفتد یا نیفتد بیخیالند. آب هم خیالِ گرفتنِ تصویر آنان را در سر ندارد...»
همهٔ مردم گاهگاهی این لحظهها را دارند و درست در این لحظه است که آنها نگاههایی آنی و روشن بر دنیا میاندازند و تابش این نگاههای آنی چنان درخشان است که زوائد مداخلهگر خاطره را محو میکند ــ بوی برگهای زرد ریخته در یک صبح مهآلود پاییزی، پرواز کبوترها به سوی آفتاب در برابر یک ابر طوفانزا، صدای ابشاری نامرئی در دل تاریکی، و یا فریادی از پرندهای ناشناس از اعماق جنگل. در هنر ذِن هر منظره، هر طرح، از ساقهٔ نی در باد، یا از سنگهای تنها، بازتابی است از این لحظهها.
📕طریقت ذِن
✍ آلن_واتس
🔁هوشمند_ویژه
🍏🍎🍃
👌2
○
یکی از دوستان برایم نوشته بود: «امیدوارم به این اتفاق شگفت، زندگی، عادت نکنی و الکی بزرگ نشی. چون تا ابد این دنیا و این بودن عجیبه و ما کودکیم.»
کلماتش را بارها خواندم و هر بار بیشتر به درک ژرفای آن رسیدم. نفسِ بودن، نفسِ زندگی، و نه شیوهای از بودن، حقیقتاً شگفتآور است. ما شاید در برابر طیف گستردهای از مسائل، بزرگ شده باشیم، اما انگار در برابر رازِ بودن، هنوز و همچنان کودکیم. خوشا آنان که از یاد نمیبرند در برابر راز زندگی، کودک باشند.
«عادت کردن» به راز و رمز زندگی، شیوهی بزرگسالان است و «حیرت» در برابر هستی، شیوهی کودکان. عادت یا حیرت، مسأله این است.
گمگشتگان کسانیاند که با چشمی از عادت، تنها قِدمت و دیرسالی هستی را میبینند و به تعبیر سهراب جیبهایشان پر از عادت است(جیبشان را پُر عادت کردیم). کودکی، درکِ تازگی پرسش زندگی است. پرسش یا راز زندگی همیشه تازه است، اما از درک تازگی آن، چشمهای عادتآلود، محرومند.
«صبح است و آفتاب پس از بارش سحر
بر یال كوه میروم از بین بوتهها
گویم: «ببین که از پس چل سال، و بیشتر
باز این همان بهار و همان كوه و بازه است»
بر شاخسار شورگز پیر، مرغكی
گوید: «نگاه تازه بیاور كه بنگری
در زیر آفتاب همه چیز تازه است»
(دکتر شفیعی كدكنی)
شاید این فراز از کتاب جامعه که یکی از کتابهای عهد عتیق است، به خوبی بیانگر نگاه عادتآلود باشد: «آیا چیزی هست که در باب آن بتوان گفت: «آنک چیزی نو!»؟ که هر آنچه در پیش روی خود میبینیم، دیرزمانی در اینجا بوده است.»(باب نخست: ۱۰)
اما پرسش این است که چگونه میتوان نگاه حیرت آورد و از گزندِ عادت، به سلامت بود؟ شاید پاسخ این باشد: نگریستن با دل و نه از تنگنای ذهن. یا به تعبیر تازهتری: مواجهه فرامفهومی با جهان به جای مواجههی مفهومی.
سادهترش احتمالا این است: وقتی با یک گل روبرو میشوی، تحلیل ذهنی را کنار بگذار. نامها را نادیده بگیر. تنها با حسگرهای زیباییشناسانهات با گل مرتبط شو. بکوش با هستیِ گل و نه مشخصههای عینی و قابل روایتِ گل، ارتباط بگیری. یعنی یک جوری که انگار گل بیرون از تو نیست. حس بودنِ گل را به درون خودت بیاور. به تعبیر پرویز شاپور قلبت را با قلب گل میزان کن. جوری که انگار کانون هستی گل را لمس کردهای.
به نظرم میرسد برکت زندگی مرهونِ حیرت ماست.
✍️#صدیق_قطبی
🍏🍎🍃
یکی از دوستان برایم نوشته بود: «امیدوارم به این اتفاق شگفت، زندگی، عادت نکنی و الکی بزرگ نشی. چون تا ابد این دنیا و این بودن عجیبه و ما کودکیم.»
کلماتش را بارها خواندم و هر بار بیشتر به درک ژرفای آن رسیدم. نفسِ بودن، نفسِ زندگی، و نه شیوهای از بودن، حقیقتاً شگفتآور است. ما شاید در برابر طیف گستردهای از مسائل، بزرگ شده باشیم، اما انگار در برابر رازِ بودن، هنوز و همچنان کودکیم. خوشا آنان که از یاد نمیبرند در برابر راز زندگی، کودک باشند.
«عادت کردن» به راز و رمز زندگی، شیوهی بزرگسالان است و «حیرت» در برابر هستی، شیوهی کودکان. عادت یا حیرت، مسأله این است.
گمگشتگان کسانیاند که با چشمی از عادت، تنها قِدمت و دیرسالی هستی را میبینند و به تعبیر سهراب جیبهایشان پر از عادت است(جیبشان را پُر عادت کردیم). کودکی، درکِ تازگی پرسش زندگی است. پرسش یا راز زندگی همیشه تازه است، اما از درک تازگی آن، چشمهای عادتآلود، محرومند.
«صبح است و آفتاب پس از بارش سحر
بر یال كوه میروم از بین بوتهها
گویم: «ببین که از پس چل سال، و بیشتر
باز این همان بهار و همان كوه و بازه است»
بر شاخسار شورگز پیر، مرغكی
گوید: «نگاه تازه بیاور كه بنگری
در زیر آفتاب همه چیز تازه است»
(دکتر شفیعی كدكنی)
شاید این فراز از کتاب جامعه که یکی از کتابهای عهد عتیق است، به خوبی بیانگر نگاه عادتآلود باشد: «آیا چیزی هست که در باب آن بتوان گفت: «آنک چیزی نو!»؟ که هر آنچه در پیش روی خود میبینیم، دیرزمانی در اینجا بوده است.»(باب نخست: ۱۰)
اما پرسش این است که چگونه میتوان نگاه حیرت آورد و از گزندِ عادت، به سلامت بود؟ شاید پاسخ این باشد: نگریستن با دل و نه از تنگنای ذهن. یا به تعبیر تازهتری: مواجهه فرامفهومی با جهان به جای مواجههی مفهومی.
سادهترش احتمالا این است: وقتی با یک گل روبرو میشوی، تحلیل ذهنی را کنار بگذار. نامها را نادیده بگیر. تنها با حسگرهای زیباییشناسانهات با گل مرتبط شو. بکوش با هستیِ گل و نه مشخصههای عینی و قابل روایتِ گل، ارتباط بگیری. یعنی یک جوری که انگار گل بیرون از تو نیست. حس بودنِ گل را به درون خودت بیاور. به تعبیر پرویز شاپور قلبت را با قلب گل میزان کن. جوری که انگار کانون هستی گل را لمس کردهای.
به نظرم میرسد برکت زندگی مرهونِ حیرت ماست.
✍️#صدیق_قطبی
🍏🍎🍃
❤1🙏1
Audio
🎼❤️🎼
.
بیرون از این مدور تاریک
ای کاش ...
میتوانستی
دریابی
که زندگی ؛
چه جاریِ تبداریست!
#منوچهر_آتشی
🍏🍎🍃
.
بیرون از این مدور تاریک
ای کاش ...
میتوانستی
دریابی
که زندگی ؛
چه جاریِ تبداریست!
#منوچهر_آتشی
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
از پس این روزهای تلخ روزی هست
روزی که نمی دانی چگونه فرامیرسد
از کجا میآید
چگونه تو را مییابد
در ظلماتی چنین بیروزن
که نامت حتی
وانهاده تو را
رفته است...
✍#شمس_لنگرودی
🍏🍎🍃
از پس این روزهای تلخ روزی هست
روزی که نمی دانی چگونه فرامیرسد
از کجا میآید
چگونه تو را مییابد
در ظلماتی چنین بیروزن
که نامت حتی
وانهاده تو را
رفته است...
✍#شمس_لنگرودی
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
كوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
كه به آواز زنجیرش خو نمیكرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
توفانها
در رقص عظیم تو
به شكوهمندی
نی لبكی مینوازند،
و ترانه رگهایت
آفتاب همیشه را طالع میكند.
بگذار چنان از خواب برآیم
كه كوچههای شهر
حضور مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانى كه یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد برده شود.
✍#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
كوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
كه به آواز زنجیرش خو نمیكرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
توفانها
در رقص عظیم تو
به شكوهمندی
نی لبكی مینوازند،
و ترانه رگهایت
آفتاب همیشه را طالع میكند.
بگذار چنان از خواب برآیم
كه كوچههای شهر
حضور مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانى كه یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد برده شود.
✍#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
❤1🙏1
○
تحلیلی بر کتاب مردی در تبعید ابدی:
نادر ابراهیمی در رمان مردی در تبعید ابدی به دو موضوع پرداخته است؛ اول زندگی شخصی ملاصدرا و سپس چگونگی ظهور تفکرات فلسفی خاصِ او. زمان در کتاب مردی در تبعید ابدی سیال است و نویسنده سعی کرده در این رمان به تمام ابعاد شخصیتی ملاصدرا بپردازد. این کتاب با تبعید ملاصدرا توسط شاهعباس شروع میشود و در ابتدا مکالمۀ ملاصدرا با همسرش را میخوانید که از خستگی و بیماری دختر تازه متولدشدهاش شکایت دارد. کل این رمان از شانزده فصل جداگانه و بهم پیوسته تشکیل شده و سرفصلهایی با عنوان مشترک «راه» روایتی از زمان حال رمان است. در کنار ملاصدرا، نویسنده اطلاعاتی از زندگی سه فیلسوف دیگر معاصرِ ملاصدرا یعنی میرداماد، میرفندرسکی و شیخ بهاءالدین عاملی (قاضیالقضات) نیز به خواننده می دهد
🍏🍎🍃
تحلیلی بر کتاب مردی در تبعید ابدی:
نادر ابراهیمی در رمان مردی در تبعید ابدی به دو موضوع پرداخته است؛ اول زندگی شخصی ملاصدرا و سپس چگونگی ظهور تفکرات فلسفی خاصِ او. زمان در کتاب مردی در تبعید ابدی سیال است و نویسنده سعی کرده در این رمان به تمام ابعاد شخصیتی ملاصدرا بپردازد. این کتاب با تبعید ملاصدرا توسط شاهعباس شروع میشود و در ابتدا مکالمۀ ملاصدرا با همسرش را میخوانید که از خستگی و بیماری دختر تازه متولدشدهاش شکایت دارد. کل این رمان از شانزده فصل جداگانه و بهم پیوسته تشکیل شده و سرفصلهایی با عنوان مشترک «راه» روایتی از زمان حال رمان است. در کنار ملاصدرا، نویسنده اطلاعاتی از زندگی سه فیلسوف دیگر معاصرِ ملاصدرا یعنی میرداماد، میرفندرسکی و شیخ بهاءالدین عاملی (قاضیالقضات) نیز به خواننده می دهد
🍏🍎🍃
👍1👌1