This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
بار خدايا جز تو كس ندارم
و چون تو را دارم همه را دارم
يا چنان نمای كه هستی؛
يا چنان باش كه می نمایی...
#بایزید_بسطامی
🍏🍎🍃
بار خدايا جز تو كس ندارم
و چون تو را دارم همه را دارم
يا چنان نمای كه هستی؛
يا چنان باش كه می نمایی...
#بایزید_بسطامی
🍏🍎🍃
❤2🙏1
○
باران
وصیت من است
و رنگینکمانی که در پی دارد
و آفتاب پس از آن
که نرمنرم
میشکافد ضخامت ابر را
و میتابد به پنجرهای
که پردههایش را دستی عاشق
کنار میزند
باران
وصیت من است
و خطوطی ناخوانا
که سرانگشتی بر بخار شیشه
نقش میزند
آری،
آن بیقراری مقدس
به هیچ کلمهای رضایت نمیدهد.
پا پس میکشم از کلمات
و میگذارم باران
شعرم را ادامه دهد.
✍#صدّیق_قطبی
🍏🍎🍃
باران
وصیت من است
و رنگینکمانی که در پی دارد
و آفتاب پس از آن
که نرمنرم
میشکافد ضخامت ابر را
و میتابد به پنجرهای
که پردههایش را دستی عاشق
کنار میزند
باران
وصیت من است
و خطوطی ناخوانا
که سرانگشتی بر بخار شیشه
نقش میزند
آری،
آن بیقراری مقدس
به هیچ کلمهای رضایت نمیدهد.
پا پس میکشم از کلمات
و میگذارم باران
شعرم را ادامه دهد.
✍#صدّیق_قطبی
🍏🍎🍃
❤2👌1
Always On My Mind
Chris De Burgh
🎼❤️🎼
🎼 همیشه به یادت هستم
Chris De Burgh
پرده ها را کنار می زنم ؛
پنجره را باز می کنم ...
تو را... نفس می کشم ؛
بگذار ببارد برف
بگذار ببارد برف
بهار می شود
بهار می شود
و من تو را در چشم
شکوفه های سیب،
نفس خواهم کشید ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
🎼 همیشه به یادت هستم
Chris De Burgh
پرده ها را کنار می زنم ؛
پنجره را باز می کنم ...
تو را... نفس می کشم ؛
بگذار ببارد برف
بگذار ببارد برف
بهار می شود
بهار می شود
و من تو را در چشم
شکوفه های سیب،
نفس خواهم کشید ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1🙏1
ماریا کارساس به آلبر کامو
جمعه ۲۷ ژانویه ۱۹۵۰
«عزیزم همین الان دو نامهات را دریافت کردم، با هم، دو نامه بسیار خوبت. نمیخواستم بگذارم نامه عازم شود بی اینکه به تو از شادی و آرامشی که به وجودم برگشته بگویم چ. آخ عشق من! هرگز نمیدانستم حسادت چیست. تو آن را به من آموختی. من اصلا چیزی از نفرت نمی دانستم. الان با تمام وجودم از هجران متنفرم. میبینی، وقتی یک روز کامل بی تو میمانم، دیگر هیچ چیز نمیبینم، دیگر حتی خودم را نمیشناسم و ناگهان انگار ممکن نیست که روزهای خوشبختی دوباره از راه برسد، روزهایی که حس میکنم رؤیایی بیش نبوده است. آخ! چه مه غلیظ نفرت انگیزی است که همه چیز را مات و کدر و یکنواخت میکند. چه وقت شکل اشیا و نور خیره کننده بازمیگردد؟ فقط نامههای تو طول کشیده. طول کشیده. طول کشیده. دارم خفه میشوم. می آید و به روزها نشانی از فراخواندن زندگی می زند.
بنویس. دوستم داشته باش. همه چیز را بگو. تعریف کن. دوستت دارم. دوستت دارم در سرما، در گرمایی که برایم می آوری، در شادی و غم و حتی در این مه غلیظی که دوریات مرا در آن فروبرده است. دوستت دارم و مدید میخواهمت، خیلی طولانی و خیلی عمیق»
🍏🍎🍃
جمعه ۲۷ ژانویه ۱۹۵۰
«عزیزم همین الان دو نامهات را دریافت کردم، با هم، دو نامه بسیار خوبت. نمیخواستم بگذارم نامه عازم شود بی اینکه به تو از شادی و آرامشی که به وجودم برگشته بگویم چ. آخ عشق من! هرگز نمیدانستم حسادت چیست. تو آن را به من آموختی. من اصلا چیزی از نفرت نمی دانستم. الان با تمام وجودم از هجران متنفرم. میبینی، وقتی یک روز کامل بی تو میمانم، دیگر هیچ چیز نمیبینم، دیگر حتی خودم را نمیشناسم و ناگهان انگار ممکن نیست که روزهای خوشبختی دوباره از راه برسد، روزهایی که حس میکنم رؤیایی بیش نبوده است. آخ! چه مه غلیظ نفرت انگیزی است که همه چیز را مات و کدر و یکنواخت میکند. چه وقت شکل اشیا و نور خیره کننده بازمیگردد؟ فقط نامههای تو طول کشیده. طول کشیده. طول کشیده. دارم خفه میشوم. می آید و به روزها نشانی از فراخواندن زندگی می زند.
بنویس. دوستم داشته باش. همه چیز را بگو. تعریف کن. دوستت دارم. دوستت دارم در سرما، در گرمایی که برایم می آوری، در شادی و غم و حتی در این مه غلیظی که دوریات مرا در آن فروبرده است. دوستت دارم و مدید میخواهمت، خیلی طولانی و خیلی عمیق»
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
تحلیلی بر کتاب مردی در تبعید ابدی:
نادر ابراهیمی در رمان مردی در تبعید ابدی به دو موضوع پرداخته است؛ اول زندگی شخصی ملاصدرا و سپس چگونگی ظهور تفکرات فلسفی خاصِ او. زمان در کتاب مردی در تبعید ابدی سیال است و نویسنده سعی کرده در این رمان به تمام ابعاد شخصیتی ملاصدرا بپردازد. این کتاب با تبعید ملاصدرا توسط شاهعباس شروع میشود و در ابتدا مکالمۀ ملاصدرا با همسرش را میخوانید که از خستگی و بیماری دختر تازه متولدشدهاش شکایت دارد. کل این رمان از شانزده فصل جداگانه و بهم پیوسته تشکیل شده و سرفصلهایی با عنوان مشترک «راه» روایتی از زمان حال رمان است. در کنار ملاصدرا، نویسنده اطلاعاتی از زندگی سه فیلسوف دیگر معاصرِ ملاصدرا یعنی میرداماد، میرفندرسکی و شیخ بهاءالدین عاملی (قاضیالقضات) نیز به خواننده می دهد
🍏🍎🍃
تحلیلی بر کتاب مردی در تبعید ابدی:
نادر ابراهیمی در رمان مردی در تبعید ابدی به دو موضوع پرداخته است؛ اول زندگی شخصی ملاصدرا و سپس چگونگی ظهور تفکرات فلسفی خاصِ او. زمان در کتاب مردی در تبعید ابدی سیال است و نویسنده سعی کرده در این رمان به تمام ابعاد شخصیتی ملاصدرا بپردازد. این کتاب با تبعید ملاصدرا توسط شاهعباس شروع میشود و در ابتدا مکالمۀ ملاصدرا با همسرش را میخوانید که از خستگی و بیماری دختر تازه متولدشدهاش شکایت دارد. کل این رمان از شانزده فصل جداگانه و بهم پیوسته تشکیل شده و سرفصلهایی با عنوان مشترک «راه» روایتی از زمان حال رمان است. در کنار ملاصدرا، نویسنده اطلاعاتی از زندگی سه فیلسوف دیگر معاصرِ ملاصدرا یعنی میرداماد، میرفندرسکی و شیخ بهاءالدین عاملی (قاضیالقضات) نیز به خواننده می دهد
🍏🍎🍃
👌2
Az To Che Penhoon
Faramarz Assef
🎼❤️🎼
من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمیکنم، چرا که میدانم هیچ چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمیکند و الماس عاطفه را صیقل نمیدهد.
اما...
اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمیپذیرم، چرا که غم حریص است و بیشترخواه و مرز ناپذیر... هر قدر که به غم میدان بدهی میدان میطلبد و باز هم بیشتر و بیشتر...
#نادر_ابراهیمی
🍏🍎🍃
من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمیکنم، چرا که میدانم هیچ چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمیکند و الماس عاطفه را صیقل نمیدهد.
اما...
اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمیپذیرم، چرا که غم حریص است و بیشترخواه و مرز ناپذیر... هر قدر که به غم میدان بدهی میدان میطلبد و باز هم بیشتر و بیشتر...
#نادر_ابراهیمی
🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
●
شب چو در بستم و
مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت
جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا
دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا
دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه
چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم
که خرابش کردم
شرحِ داغِ دلِ پروانه
چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و
آبش کردم
غرقِ خون بود و
نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین و
به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و
جگرگوشهٔ درد
بر سر آتشِ جورِ تو
کبابش کردم
زندگی کردن من
مردن تدریجی بود
آنچه جان کَنْد تنم،
عمر حسابش کردم
✍#فرخی_یزدی
🎤#رشید_کاکاوند
🍏🍎🍃
شب چو در بستم و
مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت
جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا
دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا
دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه
چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم
که خرابش کردم
شرحِ داغِ دلِ پروانه
چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و
آبش کردم
غرقِ خون بود و
نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین و
به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و
جگرگوشهٔ درد
بر سر آتشِ جورِ تو
کبابش کردم
زندگی کردن من
مردن تدریجی بود
آنچه جان کَنْد تنم،
عمر حسابش کردم
✍#فرخی_یزدی
🎤#رشید_کاکاوند
🍏🍎🍃
🙏1👌1