○
مرا كاشته بودند
كاشته بودندم تا با خورشيدهای عجول
احاطه ام كنند.
تو آمدی و چنان نرم مرا چيدی
كه رفتار نسيم را
در دست تو حس كردم...
✍#بيژن_الهی
🍏🍎🍃
مرا كاشته بودند
كاشته بودندم تا با خورشيدهای عجول
احاطه ام كنند.
تو آمدی و چنان نرم مرا چيدی
كه رفتار نسيم را
در دست تو حس كردم...
✍#بيژن_الهی
🍏🍎🍃
❤2👌1
I Love You
Omar Faruk Tekbilek
🎼❤️🎼
آفتاب تو
به روزهاى زمستانى دل من
لبخند میزند
هرگز در گل هاى بهاری اش
تردیدى نیست .....
✍#رابیندرانات_تاگور
🍏🍎🍃
آفتاب تو
به روزهاى زمستانى دل من
لبخند میزند
هرگز در گل هاى بهاری اش
تردیدى نیست .....
✍#رابیندرانات_تاگور
🍏🍎🍃
❤2👍1👌1
زندگی شمس تبریزی 8- محمد نوبخت@MolaviPoet
@MolaviPoet
📕✨📕
زندگی #شمس_تبریزی
قسمت هفتم/براساس
کتاب مناقب العارفین
راوی محمد_ نوبخت
----------------------------
شمس علاوه بر اینکه در خویشتن و با خویشتن خوش و شادمان است، اما درک حضور یار، حضور مولانا، به او شادی بزرگتر و بیشتری میبخشد:
«در من شادی میآید
نه آن جهانی
نه این جهانی
اِلا همین شادی وجود تو.»
«من و تو خوشیم
خدا مرا برای تو آفرید
همه عالم را به تو فروختیم.»
با خود خوش بود، و با مولانا خوشتر.
🍏🍎🍃
زندگی #شمس_تبریزی
قسمت هفتم/براساس
کتاب مناقب العارفین
راوی محمد_ نوبخت
----------------------------
شمس علاوه بر اینکه در خویشتن و با خویشتن خوش و شادمان است، اما درک حضور یار، حضور مولانا، به او شادی بزرگتر و بیشتری میبخشد:
«در من شادی میآید
نه آن جهانی
نه این جهانی
اِلا همین شادی وجود تو.»
«من و تو خوشیم
خدا مرا برای تو آفرید
همه عالم را به تو فروختیم.»
با خود خوش بود، و با مولانا خوشتر.
🍏🍎🍃
👌3
○
ما خوشیم به تنهایی؟!
شمس تبریزی میگفت من پروای عالَم بیرون را ندارم. مرغابیای هستم که اگر جهان را سراسر آب بگیرد، زیانی به او نمیرسد:
«درویش را از تُرُشی خلق چه زیان؟ همه عالَم را دریا گیرد بط را چه زیان؟»
(مقالات، تصحیح محمدعلی موحد، ص۹۰)
این قدرت درونی چندان است که میگوید در میان جهانی غمزده قادرم شادمان بمانم:
«من چون شاد باشم
هرگز اگر همه عالم غمگین باشند
در من اثر نکند
و اگر غمگین هم باشم
نگذارم که غم کس به من سرایت کند.»
(همان، ص۳۰۳)
قدرت درونی او سبب شده که در تنهایی خویش خوش باشد و اگر طالب مصاحبت با دیگران است نه به جهت فرار از ناخوشی تنهایی، بلکه به خاطر کسب خوشی افزونتر است:
«ما خوشیم به تنهایی
شما را جهتِ آن میخواهیم
تا از شما نیز خوش شویم.»
(همان، ص۸۶۷)
همراهی دیگران را التماس نمیکند. چرا که خوشی و ناخوشی او بازبسته به حضور دیگری نیست. خوشی او ریشه در نهاد او دارد. در خویشتن او:
«اگر شما با من نتوانید همراهی کردن،
من لا ابالیم.[لاأبالی: بیپروا]
نه از فراق مولانا مرا رنج،
نه از وصال او مرا خوشی!
خوشی من از نهادِ من،
رنج من هم از نهاد من!»
(همان، ص۷۵۷)
خوشی او آن اندازه بزرگ است که در جهان نمیگنجد:
«خوشم خوشم
چنان خوشم
که از خوشی
در دو جهان نمیگنجم.»
(همان، ص۸۰۱)
شادی او به خاطرِ نیستی است. پر از خوشی است چرا که خالی شده. از خود خالی شده. و خوشی در بیخویشی است:
«هیچ مرا با رنج نسبتی نیست،
هستی من نمانْد،
که رنج از هستی بود،
وجود من پر از خوشی است.»
(همان، ص۲۶۹)
با این حال، وقتی دل به مهر مولانا میسپارد، خوشی و ناخوشی یار او، دیگر چیزی بیرون از نهاد او نیست، چرا که یار، خود اوست. با دیگری در جان خویش دیدار میکند و غم و شادیاشرا چون غم و شادی خویش تجربه میکند:
«مرا فراغت بوده است از همه عالَم
همین تو گفتی من خوش نیستم
یا مرا قبض است
اندرون من درد خیزد
زیرا که تو در میان جان من وطن داری
اثر میکند در جان.»
(همان، ص۸۱۳ـ۸۱۴)
شمس علاوه بر اینکه در خویشتن و با خویشتن خوش و شادمان است، اما درک حضور یار، حضور مولانا، به او شادی بزرگتر و بیشتری میبخشد:
«در من شادی میآید
نه آن جهانی
نه این جهانی
اِلا همین شادی وجود تو.»
(همان، ص۸۴۲)
«من و تو خوشیم
خدا مرا برای تو آفرید
همه عالم را به تو فروختیم.»
(همان، ص۸۵۱)
با خود خوش بود، و با مولانا خوشتر.
🍏🍎🍃
ما خوشیم به تنهایی؟!
شمس تبریزی میگفت من پروای عالَم بیرون را ندارم. مرغابیای هستم که اگر جهان را سراسر آب بگیرد، زیانی به او نمیرسد:
«درویش را از تُرُشی خلق چه زیان؟ همه عالَم را دریا گیرد بط را چه زیان؟»
(مقالات، تصحیح محمدعلی موحد، ص۹۰)
این قدرت درونی چندان است که میگوید در میان جهانی غمزده قادرم شادمان بمانم:
«من چون شاد باشم
هرگز اگر همه عالم غمگین باشند
در من اثر نکند
و اگر غمگین هم باشم
نگذارم که غم کس به من سرایت کند.»
(همان، ص۳۰۳)
قدرت درونی او سبب شده که در تنهایی خویش خوش باشد و اگر طالب مصاحبت با دیگران است نه به جهت فرار از ناخوشی تنهایی، بلکه به خاطر کسب خوشی افزونتر است:
«ما خوشیم به تنهایی
شما را جهتِ آن میخواهیم
تا از شما نیز خوش شویم.»
(همان، ص۸۶۷)
همراهی دیگران را التماس نمیکند. چرا که خوشی و ناخوشی او بازبسته به حضور دیگری نیست. خوشی او ریشه در نهاد او دارد. در خویشتن او:
«اگر شما با من نتوانید همراهی کردن،
من لا ابالیم.[لاأبالی: بیپروا]
نه از فراق مولانا مرا رنج،
نه از وصال او مرا خوشی!
خوشی من از نهادِ من،
رنج من هم از نهاد من!»
(همان، ص۷۵۷)
خوشی او آن اندازه بزرگ است که در جهان نمیگنجد:
«خوشم خوشم
چنان خوشم
که از خوشی
در دو جهان نمیگنجم.»
(همان، ص۸۰۱)
شادی او به خاطرِ نیستی است. پر از خوشی است چرا که خالی شده. از خود خالی شده. و خوشی در بیخویشی است:
«هیچ مرا با رنج نسبتی نیست،
هستی من نمانْد،
که رنج از هستی بود،
وجود من پر از خوشی است.»
(همان، ص۲۶۹)
با این حال، وقتی دل به مهر مولانا میسپارد، خوشی و ناخوشی یار او، دیگر چیزی بیرون از نهاد او نیست، چرا که یار، خود اوست. با دیگری در جان خویش دیدار میکند و غم و شادیاشرا چون غم و شادی خویش تجربه میکند:
«مرا فراغت بوده است از همه عالَم
همین تو گفتی من خوش نیستم
یا مرا قبض است
اندرون من درد خیزد
زیرا که تو در میان جان من وطن داری
اثر میکند در جان.»
(همان، ص۸۱۳ـ۸۱۴)
شمس علاوه بر اینکه در خویشتن و با خویشتن خوش و شادمان است، اما درک حضور یار، حضور مولانا، به او شادی بزرگتر و بیشتری میبخشد:
«در من شادی میآید
نه آن جهانی
نه این جهانی
اِلا همین شادی وجود تو.»
(همان، ص۸۴۲)
«من و تو خوشیم
خدا مرا برای تو آفرید
همه عالم را به تو فروختیم.»
(همان، ص۸۵۱)
با خود خوش بود، و با مولانا خوشتر.
🍏🍎🍃
👌2
○
پیش از من و تو
لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز به کاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشمنگاری بوده است
----------
------------------
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و
کوزهخر و کوزه فروش
حکیم_#عمرخیام
ریاضی دان ، ستاره شناس و شاعر...
🍏🍎🍃
پیش از من و تو
لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز به کاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشمنگاری بوده است
----------
------------------
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و
کوزهخر و کوزه فروش
حکیم_#عمرخیام
ریاضی دان ، ستاره شناس و شاعر...
🍏🍎🍃
👌2❤1🕊1
حجت اشرف زاده-ماه و ماهی Hojat Ashrafzadeh - Mah o Mahi
@jmctv 🆔
🎼❤️🎼
تو ماهی و من ماهیِ این برکهی کاشی
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی!
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجرهی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
ای باد سبکسار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگیست
چه باشی.. چه نباشی.....
✍#علیرضا_بدیع
🍏🍎🍃
تو ماهی و من ماهیِ این برکهی کاشی
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی!
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجرهی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
ای باد سبکسار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگیست
چه باشی.. چه نباشی.....
✍#علیرضا_بدیع
🍏🍎🍃
👌2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
-به کجا چنین شتابان...؟
گَوَن از نسیم پرسید،
دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زِ غبار این بیابان...؟
-همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...
-به کجا چنین شتابان...؟
-به هر آن کجا که باشد،
به جز این سرا، سرایم...
-سفرت به خیر اما،
تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت،
به سلامتی گذشتی...
به شکوفهها، به باران
برسان سلامِ ما را...
✍#استاد_شفیعی_کدکنی
۱۳۱۸ - ژاله آموزگار یگانه - پژوهشگر فرهنگ و زبانهای باستانی، نویسنده، مترجم و استاد دانشگاه. زاد روزش فرخنده 🎂
🍏🍎🍃
-به کجا چنین شتابان...؟
گَوَن از نسیم پرسید،
دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زِ غبار این بیابان...؟
-همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...
-به کجا چنین شتابان...؟
-به هر آن کجا که باشد،
به جز این سرا، سرایم...
-سفرت به خیر اما،
تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت،
به سلامتی گذشتی...
به شکوفهها، به باران
برسان سلامِ ما را...
✍#استاد_شفیعی_کدکنی
۱۳۱۸ - ژاله آموزگار یگانه - پژوهشگر فرهنگ و زبانهای باستانی، نویسنده، مترجم و استاد دانشگاه. زاد روزش فرخنده 🎂
🍏🍎🍃
🙏1👌1
Ahay Khabardar
Homayoun Shajarian
🎼❤️🎼
🗣#همایون_شجریان
✍#حسین_منزوی
آهای خبردار ، مستی یا هوشیار خوابی یا بیدار
تو شب سیاه تو شب تاریک از چپ و از راست از دور و نزدیک
یه نفر داره جار میزنه جار آهای غمی که مثل یه بختک
رو سینه ی من شده ای آوار از گلوی من دستاتو بردار
دستاتو بردار از گلوی من ...
🍏🍎🍃
🗣#همایون_شجریان
✍#حسین_منزوی
آهای خبردار ، مستی یا هوشیار خوابی یا بیدار
تو شب سیاه تو شب تاریک از چپ و از راست از دور و نزدیک
یه نفر داره جار میزنه جار آهای غمی که مثل یه بختک
رو سینه ی من شده ای آوار از گلوی من دستاتو بردار
دستاتو بردار از گلوی من ...
🍏🍎🍃
👌2
○
بگذار دوستت بدارم؛
تا بستر خیس پنجره
در بهت و تردیدِ ...
قدم های خالیِ کوچه؛
انارهای ترک خورده یِ
بغض شب را ، دانه کند
بگذار دوستت بدارم؛
تا برگ هایِ گم شده در باد
اسم تو را در خلوتِ
آغوش قاصدک ها؛ زمزمه کنند
و عشق را ...
زیر پلکِ شب، در چشمانِ
نیم خفته یِ ماه؛ نفس بکشند...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق۸
🍏🍎🍃
بگذار دوستت بدارم؛
تا بستر خیس پنجره
در بهت و تردیدِ ...
قدم های خالیِ کوچه؛
انارهای ترک خورده یِ
بغض شب را ، دانه کند
بگذار دوستت بدارم؛
تا برگ هایِ گم شده در باد
اسم تو را در خلوتِ
آغوش قاصدک ها؛ زمزمه کنند
و عشق را ...
زیر پلکِ شب، در چشمانِ
نیم خفته یِ ماه؛ نفس بکشند...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق۸
🍏🍎🍃
❤1🙏1😍1