○
عشقت آموخت
به من رمز پریشانی را
چون نسیم از غم تو
بی سر و سامانی را
بوی پیراهنی ای باد! بیاور، ورنه
غم یوسف بکُشد، عاشق کنعانی را
دور از چاکِ گریبان تو آموخت به من
گل من! غنچه صفت،
سر به گریبانی را
آه، از این درد
که زندان قفس خواهد کشت
مرغ خو کرده به پرواز گلستانی را
لیلی من!
غم عشق تو بنازم که کِشی
به خیابانِ جنون، قیس بیابانی را
اینک آن طرفه شقایق،
دل من کز سوزش
داغ بر دل بنهد لالهی نعمانی را
همه ، باغ دلم
آثار خزان دارد، کو؟
آن که سامان بدهد
این همه ویرانی را
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
عشقت آموخت
به من رمز پریشانی را
چون نسیم از غم تو
بی سر و سامانی را
بوی پیراهنی ای باد! بیاور، ورنه
غم یوسف بکُشد، عاشق کنعانی را
دور از چاکِ گریبان تو آموخت به من
گل من! غنچه صفت،
سر به گریبانی را
آه، از این درد
که زندان قفس خواهد کشت
مرغ خو کرده به پرواز گلستانی را
لیلی من!
غم عشق تو بنازم که کِشی
به خیابانِ جنون، قیس بیابانی را
اینک آن طرفه شقایق،
دل من کز سوزش
داغ بر دل بنهد لالهی نعمانی را
همه ، باغ دلم
آثار خزان دارد، کو؟
آن که سامان بدهد
این همه ویرانی را
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
سلام و مهر دوستانم! صبح زیبای
پاییزی تان به شادی و سرور 💚
روزتان سرشار از لحظات شیرین
و شاد ❤️ نگاهتان سبز و پر امید
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
سلام و مهر دوستانم! صبح زیبای
پاییزی تان به شادی و سرور 💚
روزتان سرشار از لحظات شیرین
و شاد ❤️ نگاهتان سبز و پر امید
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤3🥰2
Asal
Davood Behboodi
🎼❤️🎼
🗣#داوود_بهبودی
-----------------------------
با من بگو:
«وقتی که صدها
صد هزاران سال بگذشت، آنگاه...»
اما مگو «هرگز»
هرگز چه دور است، آه
هرگز چه وحشتناک
هرگز چه بیرحم است
✍#اسماعیل_خویی
🍏🍎🍃
🗣#داوود_بهبودی
-----------------------------
با من بگو:
«وقتی که صدها
صد هزاران سال بگذشت، آنگاه...»
اما مگو «هرگز»
هرگز چه دور است، آه
هرگز چه وحشتناک
هرگز چه بیرحم است
✍#اسماعیل_خویی
🍏🍎🍃
❤2🙏1🕊1
○
مرا كاشته بودند
كاشته بودندم تا با خورشيدهای عجول
احاطه ام كنند.
تو آمدی و چنان نرم مرا چيدی
كه رفتار نسيم را
در دست تو حس كردم...
✍#بيژن_الهی
🍏🍎🍃
مرا كاشته بودند
كاشته بودندم تا با خورشيدهای عجول
احاطه ام كنند.
تو آمدی و چنان نرم مرا چيدی
كه رفتار نسيم را
در دست تو حس كردم...
✍#بيژن_الهی
🍏🍎🍃
❤2👌1
I Love You
Omar Faruk Tekbilek
🎼❤️🎼
آفتاب تو
به روزهاى زمستانى دل من
لبخند میزند
هرگز در گل هاى بهاری اش
تردیدى نیست .....
✍#رابیندرانات_تاگور
🍏🍎🍃
آفتاب تو
به روزهاى زمستانى دل من
لبخند میزند
هرگز در گل هاى بهاری اش
تردیدى نیست .....
✍#رابیندرانات_تاگور
🍏🍎🍃
❤2👍1👌1
زندگی شمس تبریزی 8- محمد نوبخت@MolaviPoet
@MolaviPoet
📕✨📕
زندگی #شمس_تبریزی
قسمت هفتم/براساس
کتاب مناقب العارفین
راوی محمد_ نوبخت
----------------------------
شمس علاوه بر اینکه در خویشتن و با خویشتن خوش و شادمان است، اما درک حضور یار، حضور مولانا، به او شادی بزرگتر و بیشتری میبخشد:
«در من شادی میآید
نه آن جهانی
نه این جهانی
اِلا همین شادی وجود تو.»
«من و تو خوشیم
خدا مرا برای تو آفرید
همه عالم را به تو فروختیم.»
با خود خوش بود، و با مولانا خوشتر.
🍏🍎🍃
زندگی #شمس_تبریزی
قسمت هفتم/براساس
کتاب مناقب العارفین
راوی محمد_ نوبخت
----------------------------
شمس علاوه بر اینکه در خویشتن و با خویشتن خوش و شادمان است، اما درک حضور یار، حضور مولانا، به او شادی بزرگتر و بیشتری میبخشد:
«در من شادی میآید
نه آن جهانی
نه این جهانی
اِلا همین شادی وجود تو.»
«من و تو خوشیم
خدا مرا برای تو آفرید
همه عالم را به تو فروختیم.»
با خود خوش بود، و با مولانا خوشتر.
🍏🍎🍃
👌3
○
ما خوشیم به تنهایی؟!
شمس تبریزی میگفت من پروای عالَم بیرون را ندارم. مرغابیای هستم که اگر جهان را سراسر آب بگیرد، زیانی به او نمیرسد:
«درویش را از تُرُشی خلق چه زیان؟ همه عالَم را دریا گیرد بط را چه زیان؟»
(مقالات، تصحیح محمدعلی موحد، ص۹۰)
این قدرت درونی چندان است که میگوید در میان جهانی غمزده قادرم شادمان بمانم:
«من چون شاد باشم
هرگز اگر همه عالم غمگین باشند
در من اثر نکند
و اگر غمگین هم باشم
نگذارم که غم کس به من سرایت کند.»
(همان، ص۳۰۳)
قدرت درونی او سبب شده که در تنهایی خویش خوش باشد و اگر طالب مصاحبت با دیگران است نه به جهت فرار از ناخوشی تنهایی، بلکه به خاطر کسب خوشی افزونتر است:
«ما خوشیم به تنهایی
شما را جهتِ آن میخواهیم
تا از شما نیز خوش شویم.»
(همان، ص۸۶۷)
همراهی دیگران را التماس نمیکند. چرا که خوشی و ناخوشی او بازبسته به حضور دیگری نیست. خوشی او ریشه در نهاد او دارد. در خویشتن او:
«اگر شما با من نتوانید همراهی کردن،
من لا ابالیم.[لاأبالی: بیپروا]
نه از فراق مولانا مرا رنج،
نه از وصال او مرا خوشی!
خوشی من از نهادِ من،
رنج من هم از نهاد من!»
(همان، ص۷۵۷)
خوشی او آن اندازه بزرگ است که در جهان نمیگنجد:
«خوشم خوشم
چنان خوشم
که از خوشی
در دو جهان نمیگنجم.»
(همان، ص۸۰۱)
شادی او به خاطرِ نیستی است. پر از خوشی است چرا که خالی شده. از خود خالی شده. و خوشی در بیخویشی است:
«هیچ مرا با رنج نسبتی نیست،
هستی من نمانْد،
که رنج از هستی بود،
وجود من پر از خوشی است.»
(همان، ص۲۶۹)
با این حال، وقتی دل به مهر مولانا میسپارد، خوشی و ناخوشی یار او، دیگر چیزی بیرون از نهاد او نیست، چرا که یار، خود اوست. با دیگری در جان خویش دیدار میکند و غم و شادیاشرا چون غم و شادی خویش تجربه میکند:
«مرا فراغت بوده است از همه عالَم
همین تو گفتی من خوش نیستم
یا مرا قبض است
اندرون من درد خیزد
زیرا که تو در میان جان من وطن داری
اثر میکند در جان.»
(همان، ص۸۱۳ـ۸۱۴)
شمس علاوه بر اینکه در خویشتن و با خویشتن خوش و شادمان است، اما درک حضور یار، حضور مولانا، به او شادی بزرگتر و بیشتری میبخشد:
«در من شادی میآید
نه آن جهانی
نه این جهانی
اِلا همین شادی وجود تو.»
(همان، ص۸۴۲)
«من و تو خوشیم
خدا مرا برای تو آفرید
همه عالم را به تو فروختیم.»
(همان، ص۸۵۱)
با خود خوش بود، و با مولانا خوشتر.
🍏🍎🍃
ما خوشیم به تنهایی؟!
شمس تبریزی میگفت من پروای عالَم بیرون را ندارم. مرغابیای هستم که اگر جهان را سراسر آب بگیرد، زیانی به او نمیرسد:
«درویش را از تُرُشی خلق چه زیان؟ همه عالَم را دریا گیرد بط را چه زیان؟»
(مقالات، تصحیح محمدعلی موحد، ص۹۰)
این قدرت درونی چندان است که میگوید در میان جهانی غمزده قادرم شادمان بمانم:
«من چون شاد باشم
هرگز اگر همه عالم غمگین باشند
در من اثر نکند
و اگر غمگین هم باشم
نگذارم که غم کس به من سرایت کند.»
(همان، ص۳۰۳)
قدرت درونی او سبب شده که در تنهایی خویش خوش باشد و اگر طالب مصاحبت با دیگران است نه به جهت فرار از ناخوشی تنهایی، بلکه به خاطر کسب خوشی افزونتر است:
«ما خوشیم به تنهایی
شما را جهتِ آن میخواهیم
تا از شما نیز خوش شویم.»
(همان، ص۸۶۷)
همراهی دیگران را التماس نمیکند. چرا که خوشی و ناخوشی او بازبسته به حضور دیگری نیست. خوشی او ریشه در نهاد او دارد. در خویشتن او:
«اگر شما با من نتوانید همراهی کردن،
من لا ابالیم.[لاأبالی: بیپروا]
نه از فراق مولانا مرا رنج،
نه از وصال او مرا خوشی!
خوشی من از نهادِ من،
رنج من هم از نهاد من!»
(همان، ص۷۵۷)
خوشی او آن اندازه بزرگ است که در جهان نمیگنجد:
«خوشم خوشم
چنان خوشم
که از خوشی
در دو جهان نمیگنجم.»
(همان، ص۸۰۱)
شادی او به خاطرِ نیستی است. پر از خوشی است چرا که خالی شده. از خود خالی شده. و خوشی در بیخویشی است:
«هیچ مرا با رنج نسبتی نیست،
هستی من نمانْد،
که رنج از هستی بود،
وجود من پر از خوشی است.»
(همان، ص۲۶۹)
با این حال، وقتی دل به مهر مولانا میسپارد، خوشی و ناخوشی یار او، دیگر چیزی بیرون از نهاد او نیست، چرا که یار، خود اوست. با دیگری در جان خویش دیدار میکند و غم و شادیاشرا چون غم و شادی خویش تجربه میکند:
«مرا فراغت بوده است از همه عالَم
همین تو گفتی من خوش نیستم
یا مرا قبض است
اندرون من درد خیزد
زیرا که تو در میان جان من وطن داری
اثر میکند در جان.»
(همان، ص۸۱۳ـ۸۱۴)
شمس علاوه بر اینکه در خویشتن و با خویشتن خوش و شادمان است، اما درک حضور یار، حضور مولانا، به او شادی بزرگتر و بیشتری میبخشد:
«در من شادی میآید
نه آن جهانی
نه این جهانی
اِلا همین شادی وجود تو.»
(همان، ص۸۴۲)
«من و تو خوشیم
خدا مرا برای تو آفرید
همه عالم را به تو فروختیم.»
(همان، ص۸۵۱)
با خود خوش بود، و با مولانا خوشتر.
🍏🍎🍃
👌2
○
پیش از من و تو
لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز به کاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشمنگاری بوده است
----------
------------------
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و
کوزهخر و کوزه فروش
حکیم_#عمرخیام
ریاضی دان ، ستاره شناس و شاعر...
🍏🍎🍃
پیش از من و تو
لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز به کاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشمنگاری بوده است
----------
------------------
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و
کوزهخر و کوزه فروش
حکیم_#عمرخیام
ریاضی دان ، ستاره شناس و شاعر...
🍏🍎🍃
👌2❤1🕊1