معمای عشق
735 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
Audio
خوشا دردی
که درمانش تو باشی
خوشا راهی
که پایانش تو باشی

خوشا چشمی
که رخسار تو بیند
خوشا ملکی
که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل
که دلدارش تو گردی
خوشا جانی
که جانانش تو باشی

برای آن به ترک جان بگوید
دل بیچاره،
تا جانش تو باشی

عراقی
طالب درد است دایم
به بوی آنکه
درمانش تو باشی

#فخرالدین_عراقی
🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


سلام آینه‌ی آفتاب‌زاده‌ی من!
صَبیحِ جبهه‌فروزِ جبین‌گشاده‌ی من!
اتاق را همه خورشید می‌کنی هر صبح
سلام آینه‌ی روی رَف نهاده‌ی من!
همه کدورتِ پیچیده در تو نقشِ من است
مگر نه آینه‌ای تو؟ زلالِ ساده‌ی من!
به برگ‌های گل از تو غبار روبم، اگر
خزان امان دهدم، هست این اراده‌ی من
فرشته عشق نداند که گفت؟ اینک تو
فرشته‌ی همه هستی به عشق داده‌ی من!
تو را چه کار که سرو ایستاده می‌میرد؟
همیشه سبز بمان سروِ ایستاده‌ی من!
به تو رسیدن و ماندن خوش است خانه‌ی امن!
نهایتِ سفر! ای انتهای جاده‌ی من....!

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌
#حسین_منزوی
روزتون پر از عشق و امید
🍏🍎🍃
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
خلوت خاص دلبر
شهرام ناظری
🎼❤️🎼

خواننده: #شهرام_ناظری
شعر: #نورعلیشاه و #حافظ
آهنگ: #کیخسرو_پورناظری
آلبوم: «صدای سخن عشق»

دل خلوت خاص دلبر آمد
دلبر به کرم به دل برآمد
جان آینه‌ی جمال جانان
تن خاک دیار دلبر آمد

ساقی به ظهور خویش دم زد
صد گونه سپاس مظهر آمد
از عکس فروغ روی دلدار
دل آینه‌ی منور آمد
شد محفل دل ز غیر خالی
یار از دل دلبری درآمد
ساقی به ظهور خویش دم زد
صد گونه سپاس مظهر آمد

جز دلم کو ز ازل تا به ابد ، عاشق رفت
جاودان کس نشنیدم که در این کار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
🍏🍎🍃
2🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


جلال آل‌ احمد نویسنده‌ی تأثیرگذار معاصر ایران، روشنفکر سوسیالیست، مترجم و منتقد ادبی، و همسر سیمین دانشور، مترجم و داستان‌نویس شهیر ایرانی، بود.
۱۱آذر زاد روز   "جلال‌آل احمد"
مردی که در وصف او گفته اند:
"در میقات،خسی شد؛ودرادبیات کسی ؛...  هموکه جلال آل قلم بود."
........‌........
گاهی چنان آرام و آهسته در مرداب ابتذال فرو میروی و آن گنداب چنان عادتت میشود که حتی دیگر نه میخواهی و نه میتوانی فریاد بزنی ...

# جلال _ آل احمد
زاد روزش گرامی 🎂
🍏🍎🍃
👌2
🎂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


🎞 بخش هایی از #مستند "جلال در اسالم" روایتی از زندگی #جلال_آل_احمد به کارگردانی حسن حبیب زاده

🍏🍎🍃
👍1👌1
🎞📽
‍ ‍ ○
◻️داستان کوتاه/دو مُرده

شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می‌کند می‌گذشتید، حتماً لاشه‌ی او را می‌دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می‌شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می‌کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند. .....
..... اول گونی پاره‌ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول مانند گزارش، چنین افزود: - یک گونی پاره.
پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می‌نوشت:
- یک کبریت آمریکایی نیمه کاره.
- پنج تا سیگار له شده، لای کاغذ روزنامه.
- دو ریال و نیم پول.
- یک شناسنامه‌ی دفترچه‌ای بدون عکس.
- یک تیغه‌ی قلم تراش زنگ زده. - همین؟ و خواست زیر گزارش را امضا کند که آن دیگری همان طور که سرش پایین بود و هنوز جیب‌های شلوار مُرده را می‌گشت، گفت:
- و یک شلوار.
یک شلوار هم اضافه کردند و بعد زیر گزارش را هر دو امضا کردند و ... و به این طریق، دفتر زندگی یک آدم را فرو بستند.
نه سیاه شده بود و نه چشمش باز مانده بود. با قیافه‌ای آسوده و سیمایی مطمئن، هنوز کنار جوی آب دراز کشیده بود. گویا خواب بود.
چند نفر که کنار هشتی ایستاده بودند؛ با زنی که لای در یکی از خانه‌ها را باز کرده بود، صحبت می‌کردند. آن زن می‌گفت: دیشب که می‌خواسته آب بندازه؛ توی هشتی آن‌ها قدم می‌زده و هر چه به او گفته بوده: عمو چی کار داری؟ جواب نداده بوده. بعد که آمده بوده آب را ببندد؛ کنار جوی آب نشسته بوده و دست و پای خود را می‌شسته و بعد هم که می‌خواسته کوزه را از سر جو آب کند، دیده بوده که همون جا، مثل این که خوابش برده ... همین.
اتوبوسی که از آن خیابان تنگ می‌خواست بگذرد، مردم را وادار می‌کرد که از سر راه کنار بروند. عده‌ای دور او حلقه زده بودند. دیگران که بیشتر کار داشتند فقط سر خود را چند ثانیه بر می‌گرداندند؛ بعضی چشم خود را به هم می‌گذاشتند و زیر لب چیزی می‌گفتند و بعضی دیگر قدم تندتر می‌کردند؛ گویا می‌خواستند از مرگ فرار کنند. بعضی هم کوچک ترین تغییری در خود نشان نمی‌دادند و خونسرد و بی اعتنا می‌گذشتند.

ظهر همان روز، یکی دو خیابان آن طرف‌تر، نعش یک آدم دیگر را روی دوش می‌بردند. میت و جمعیت انبوه مشایعت کنندگان به قدری می‌رفتند که انگار کوه احد را به دوش داشتند. شاید ثواب‌های میت بود و شاید پول‌های او که به صورت جمعیت بیرون از شمار مشایعان در آمده بود و میت را سنگین به جلو می‌برد. جمعیت شانه به شانه لای هم وول می‌زدند. بی شک اگر مُرده ثواب کار بود و اگر ملائکه‌ای چند، از عالم اعلی به تشییع او فرمان یافته بودند؛ جز این که قدم بر سر مردم دیگر بگذارند، چاره‌ای نداشتند. عبور و مرور بند آمده بود.
دو سه نفر زن، با چادر نمازهای رنگ و رو رفته کنار خیابان خود را به دیوار چسبانده بودند. یکیشان گفت:
- چندتا بچه داره؟
- دیگری جواب داد:
- ده تا پسر و یه دونه دختر شوهردار. دوتام زن داره.
- وصیت کرده؟
- نه؟ گور به گور شده ناغافل سکته کرد.
و همان زن اولی با قیافه ای تأثربار افزود:
- بیچ چار‌ه‌ها ! من دلم برا بچه‌هاش می‌سوزه.
- واسه‌ی چی؟ برو دلت برای بابا مُرده‌های خودت بسوزه! چه صاف صادق!
- آخه، یتیم چه‌ها، تا حالا راحت و آسوده می‌خوردن و راه می‌رفتن، حالا این همه ملک و املاک رو کی ضبط و ربط کنه؟
جمعیت هنوز از جلوی دکان‌ها و ساختمان‌های اجاره‌ای خود میت عبور می‌کرد. مستأجران او بعضی دم در دکان آمده بودند و همان جا برای حساب‌های پس افتاده‌ی خود که باید با وارث‌های او برسند، نقشه‌های تازه می‌ریختند. و آن دیگران که خیال‌های دیگری هم داشتند شانه به زیر تابوت داده بودند و حاضر نشده بودند صاحب ملک خود را به ماشین نعش کش بسپارند. پاسبان‌ها هم برای حفظ انتظامات دخالت کرده بودند.

بیچاره پاسبان‌ها ! کسی نفهمید برای کاغذی که گزارش آن مُرده‌ی کنار جوی را در آن نوشتند چه قدر مایه گذاشته بودند؟ آیا از دو ریال و نیم بیشتر بود؟! شاید. و شاید کاغذها را هم تلکه شده بودند ... !
و به هر جهت اگر رییس شان بازخواست نمی‌کرد، پول دوتا چایی در آمده بود.

#جلال_آل‌احمد
زاد روزش گرامی 🎂
🍏🍎🍃
👌2👍1
زن زیادی نام یکی از مجموعه👇 داستان‌های جلال آل احمد نویسندهٔ معاصر ایران است.
🍏🍎🍃
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
Audio
📕📕



📕#زن زیادی
#جلال_آل‌احمد


🍏🍎🍃
👌2
Chatr
Shahrokh
🎼❤️🎼

#شاهرخ☔️
ترانه: رسول بهادیوند
آهنگ، تنظیم: فرامرز نصیری
-------------------------
زیبایی عشق تنها در آرامش آن نیست، بلکه در مبارزات آن نهفته است.

📕 گزارش یک آدم‌ربایی
#گابریل_گارسیا_مارکز

🍏🍎🍃
1🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍1
@MolaviPoetزندگی شمس تبریزی 7- محمد نوبخت
@MolaviPoet
📕📕

زندگی #شمس_تبریزی

قسمت هفتم/براساس
کتاب مناقب العارفین
راوی محمد_ نوبخت

چه شادم به دوستیِ تو که مرا چنین دوستی داد. خدا این دلِ مرا به تو دهد. مرا چه آن جهان، چه این جهان. مرا چه قعرِ زمین، چه بالایِ آسمان. مرا چه بالا، چه پَست.
🍏🍎🍃
👌2