Cheshmat
Sattar
🎼❤️🎼
دلتنگی...
یعنی؛ چشم هایِ
باران خورده یِ بی چتر
پشتِ پنجره یِ
مه آلوده یِ انتظار
در انتهایِ کوچه ی
بن بست!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
دلتنگی...
یعنی؛ چشم هایِ
باران خورده یِ بی چتر
پشتِ پنجره یِ
مه آلوده یِ انتظار
در انتهایِ کوچه ی
بن بست!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤🔥1❤1👌1
○
بپرهیزیم از اینکه دربارهی مردم تنها بر مبنای لحظهای از زندگیشان داوری کنیم!
📕مائدههای زمینی
✍ #آندره_ژید
🍏🍎🍃
بپرهیزیم از اینکه دربارهی مردم تنها بر مبنای لحظهای از زندگیشان داوری کنیم!
📕مائدههای زمینی
✍ #آندره_ژید
🍏🍎🍃
👌2
○
هلیا
آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقۀ گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولّدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زرورقی افسانه یی، ضربه های تند توفان را تحمّل می کنند؛ آن توفان که تو را در میان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من...
✍#نادر_ابراهیمی
📕بار دیگر
شهری که دوست می داشتم
🍏🍎🍃
هلیا
آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقۀ گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولّدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زرورقی افسانه یی، ضربه های تند توفان را تحمّل می کنند؛ آن توفان که تو را در میان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من...
✍#نادر_ابراهیمی
📕بار دیگر
شهری که دوست می داشتم
🍏🍎🍃
👌2