نقش فرش دل... با صدای علیرضا قربانی.. شعر محمد علی بهمنی
🎼🖤🎼
«نقش فرش دل» ( وضعیت سفید)
🗣#علیرضا_قربانی
✍#محمدعلی_بهمنی🕊
🎼#سهراب_پورناظری
گفتم بدوم
تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه
گویم گله ها را ...
🍏🍎🍃
«نقش فرش دل» ( وضعیت سفید)
🗣#علیرضا_قربانی
✍#محمدعلی_بهمنی🕊
🎼#سهراب_پورناظری
گفتم بدوم
تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه
گویم گله ها را ...
🍏🍎🍃
❤1🕊1
Yek shabe mahtab
farhad.@weed_lash
🎼❤️🎼
آرزوها؛
در غبار گم شدند
وقتی، پاکی و نجابت؛
طعمه یِ حریقِ
بی کسی می شد
و سرزمین پاکان؛
طعمه یِ کرکسانِ
بی هویتِ کور
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
آرزوها؛
در غبار گم شدند
وقتی، پاکی و نجابت؛
طعمه یِ حریقِ
بی کسی می شد
و سرزمین پاکان؛
طعمه یِ کرکسانِ
بی هویتِ کور
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
تنهایی
پرویز پرستویی
🖤🕊
قهوه ات را، بنوش و باور کن
من به فنجان تو،،، نمی گنجم
هم نمی دانم از چه می خندم
هم نمی دانم از چه، می گریم
آیینه ام را، بر دهانِ تک تکِ
یاران گرفتم
تا روشنم شد
در میان مردگانم همدمی
نیست ...
همواره چون من نه؛
فقط: بک لحظه خوب من
بیندیش؛ همواره، لبریزی
از گفتن؛ ولی، در هیج سویت محرمی نیست ...
✍# محمد_علی_بهمنی🕊
🎙#پرویز _ پرستویی
🍏🍎🍃
قهوه ات را، بنوش و باور کن
من به فنجان تو،،، نمی گنجم
هم نمی دانم از چه می خندم
هم نمی دانم از چه، می گریم
آیینه ام را، بر دهانِ تک تکِ
یاران گرفتم
تا روشنم شد
در میان مردگانم همدمی
نیست ...
همواره چون من نه؛
فقط: بک لحظه خوب من
بیندیش؛ همواره، لبریزی
از گفتن؛ ولی، در هیج سویت محرمی نیست ...
✍# محمد_علی_بهمنی🕊
🎙#پرویز _ پرستویی
🍏🍎🍃
👍2👌2
●
تو را
گم می کنم هر روز و
پیدا می كنم هر شب
بدین سان خواب ها را
با تو زیبا می كنم هر شب
تبی این گاه را چون كوه
سنگین می كند آن گاه
چه آتش ها كه در این كوه
برپا می كنم هر شب
مرا یك شب تحمل كن
كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود
مدارا می كنم هر شب
دلم فریاد می خواهد
ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار
نجوا می كنم هر شب
كجا دنبال مفهومی
برای عشق می گردی؟
كه من این واژه را
تا صبح معنا می كنم هر شب
✍#محمدعلی_بهمنی
بال پزوازش سبز 🕊🤍
🍏🍎🍃
تو را
گم می کنم هر روز و
پیدا می كنم هر شب
بدین سان خواب ها را
با تو زیبا می كنم هر شب
تبی این گاه را چون كوه
سنگین می كند آن گاه
چه آتش ها كه در این كوه
برپا می كنم هر شب
مرا یك شب تحمل كن
كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود
مدارا می كنم هر شب
دلم فریاد می خواهد
ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار
نجوا می كنم هر شب
كجا دنبال مفهومی
برای عشق می گردی؟
كه من این واژه را
تا صبح معنا می كنم هر شب
✍#محمدعلی_بهمنی
بال پزوازش سبز 🕊🤍
🍏🍎🍃
❤2👌1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
●
مینوشمت
که تشنگیام بیشتر شود
آب از تماس
با عطشم شعلهور شود
آنگاه بیمضایقهتر نعره میکشم
تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود
آنقدرها سکوت تو را گوش میدهم
تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود
تو در منی و
شعرم اگر حافظانه نیست،
«عشقت نه سرسری ست
که از سر به در شود»
آرامشم همیشه
مرا رنج داده است
شور خطر کجاست
که رنجم به سر شود؟
✍#محمدعلی_بهمنی
نام و یادش به عشق و مانا 🕊🥀
🎤#فریدون_فرح اندوز
🍏🍎🍃
مینوشمت
که تشنگیام بیشتر شود
آب از تماس
با عطشم شعلهور شود
آنگاه بیمضایقهتر نعره میکشم
تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود
آنقدرها سکوت تو را گوش میدهم
تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود
تو در منی و
شعرم اگر حافظانه نیست،
«عشقت نه سرسری ست
که از سر به در شود»
آرامشم همیشه
مرا رنج داده است
شور خطر کجاست
که رنجم به سر شود؟
✍#محمدعلی_بهمنی
نام و یادش به عشق و مانا 🕊🥀
🎤#فریدون_فرح اندوز
🍏🍎🍃
👌1🕊1
○
- تو چه غذایی را بیش از همه دوست داری، پدر بزرگ؟
- همهی غذاها را، پسرم، همه را. این گناه بزرگی است که آدم بگوید این غذا خوب است و آن یک بد!
- چرا؟ مگر آدم حق ندارد انتخاب کند؟
- البته که نه، حق ندارد!
- آخر چرا؟
- برای اینکه کسانی هستند که گرسنهاند.
✍ #نیکوس_کازانتزاکیس
📕# زوربای یونانی
🍏🍎🍃
- تو چه غذایی را بیش از همه دوست داری، پدر بزرگ؟
- همهی غذاها را، پسرم، همه را. این گناه بزرگی است که آدم بگوید این غذا خوب است و آن یک بد!
- چرا؟ مگر آدم حق ندارد انتخاب کند؟
- البته که نه، حق ندارد!
- آخر چرا؟
- برای اینکه کسانی هستند که گرسنهاند.
✍ #نیکوس_کازانتزاکیس
📕# زوربای یونانی
🍏🍎🍃
❤1👌1
Anatoliya
Sina Bathaie
🎼❤️🎼
Anatoliya
Sina Bathaie
روزی که
مرگِ دیگر من میآید
تو با منِ دیگرت بیا
تا روی خیال من وقتی
بنشیند خشت
بنشانَد روی خود خیال تو.
✍#یدالله_رویایی
🍏🍎🍃
Anatoliya
Sina Bathaie
روزی که
مرگِ دیگر من میآید
تو با منِ دیگرت بیا
تا روی خیال من وقتی
بنشیند خشت
بنشانَد روی خود خیال تو.
✍#یدالله_رویایی
🍏🍎🍃
❤2
○
...پروانهها
آخ!
تصور کن
آنها در اندیشهی چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی
از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان میرقصاند،
به گلها نزدیک میشوند
یادم میآید
روزگاری سادهلوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانهدانه بنفشههای وحشی را
یک دسته میکردم
عشق را چگونه میشود نوشت؟
در گذر این لحظات پر شتاب شبانه
که به غفلت آن سؤال بیجواب گذشت،
دیگر حتی فرصت دروغ هم
برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را میبستم
و به آوازی گوش میدادم
که در آن دلی میخواند:
من، تو را
او را
کسی را دوست میدارم...
✍#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
...پروانهها
آخ!
تصور کن
آنها در اندیشهی چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی
از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان میرقصاند،
به گلها نزدیک میشوند
یادم میآید
روزگاری سادهلوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانهدانه بنفشههای وحشی را
یک دسته میکردم
عشق را چگونه میشود نوشت؟
در گذر این لحظات پر شتاب شبانه
که به غفلت آن سؤال بیجواب گذشت،
دیگر حتی فرصت دروغ هم
برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را میبستم
و به آوازی گوش میدادم
که در آن دلی میخواند:
من، تو را
او را
کسی را دوست میدارم...
✍#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
👌2
●
محمدعلی بهمنی از نسلِ غزلسرایانی است که پس از نوجوییهای شهریار، سایه (و تاحدّی رهیِ معیری) به تجربهگری در این قالبِ باظرفیت پرداخت. البته سیاوشِ کسرایی، حسینِ منزوی، شفیعیِ کدکنی، سیاوشِ مطهری و دیگران نیز از همراهانِ این قافله بودند. سالِ ۱۳۵۰ با انتشارِ «حنجرهٔ زخمیِ تغزّل» اثرِ منزوی و «باغِ لالِ» بهمنی، غزلِ امروز که البته سالها توجهها را جلبکردهبود و بهرسمیّتشناختهشدهبود، حضورش را بهعنوانِ گونهای جدّی در میان دیگر گونههای شعرِ امروز تثبیتکرد؛ جریانی که "غزلِ مدرن" خوانده شد و خوشبختانه تابهامروز نیز دنبالشدهاست. بهمنی در سراسرِ این چنددهه هیچگاه این نوجوییها را رهانکرد. او حتّی از مدافعانِ غزلِ «پستمدرنِ» سالهای اخیر نیز هست! بهمنی برای هرچه نوترشدنِ غزلش، در دفترِ «من زندهام هنوز و غزل فکرمیکنم» گاه حتّی برخی مصراعها را پلّکانی ثبتکردهاست.
بهمنی خود تصریحکرده نوجویی در غزلش را وامدارِ نگاهِ نیما به شعر است:
_ جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی است
در آینهٔ تلفیق این چهره تماشایی است
_ چترِ نیما است بهسر دارد و میبالد لیک
عطشی میکشدش از پیِ بارانِ دگر
غزلِ بهمنی درقیاسبا غزلِ سایه و منزوی، زبان و بیانی تازهتر و مضامین و حالوهوایی امروزیتر دارد. او گاه مصراعها را با «واو» آغازمیکند، از عناوینِ «آقا» و «خانم» برای خطاب بهرهمیگیرد و آوردن «ها!» برای بیانِ تأکید، پرسش، اظهارِ شگفتی و دیگر مقاصد، از ویژگیهای سبکیِ اوست. او گاه حتّی در برخی از غزلها یا بهتر است بگوییم غزلوارههایش، پرواندارد در برخی مصراعها ارکانی از وزن کم یا زیاد شود:
( ازجمله شعرِ: «حیفْ انسانام و میدانم تا همیشه تنها هستم» ).
بهمنی در بهرهگیری از مؤلفههای زبانِ محاوره نیز بسیار دستودلبازانه عملمیکند.
از دیگر ویژگیهای شعرِ او حضورِ پررنگِ دریا و اصطلاحات و مضامینِ وابستهبه آن (بندر، شرجی، موج، ماهی، ساحل) است. این ویژگی از تجربههای زندگیِ شاعر به شعرش راهیافته و مقلدانه نیست. در میانِ شاعرانِ معاصر، نیما و آتشی از آغازگرانِ این مؤلفه بودند. او حتی غزلِ زیبایی دریا را «خواهرِ» خود خواندهاست و خود جایی اشارهکرده این تعبیرِ زیبا را از زبانِ مردمانِ جنوب شنیده:
دریا شدهاست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش
شعرِ بهمنی همچون هر شعرِ خوبی قابلیّتِ بالایی دارد برای بهخاطرسپردهشدن. او خود نیز سروده:
من از تبارِ غزلهای سهلوممتنع ام
که هرکه هوش سپردهاست، ازبرمکردهاست
طیّ سالیانی که مهمانِ خوانِ بیدریغِ شعر بهمنی بودهام، ابیاتِ فراوانی را از او بهخاطرسپردم یا مضمونِشان را درخاطر دارم. ازجمله این ابیات:
_ زخم آنچنان بزن
که به رستم شغاد زد
زخمی که حیله بر جگرِ اعتماد زد
_ تا نیمه چرا ای دوست،
لاجرعه مرا سرکش
من فلسفهای دارم
یا خالی و یا لبریز
_ دیرسالی است که
در من جاری است
عاشقی نقلیِ استمراری است
_ وحشتنکنید، آدمیزاده است
از چهره فقط نقابش افتادهاست
_ من شاعر ام و
روزوشبام فرقندارد
آرام چه میجویی
از این زادهٔ اضداد؟!
_ شبیخونخورده را
میمانم و میدانم این را هم
که میگیرد ز من
جادوی تو چون عقل دین را هم
_ پرنقشتر از
فرشِ دلم بافتهای نیست
از بس که گرهزد
به گره حوصلهها را
_ در آن هوای دلگیر،
وقتی غروب میشد
گویی بهجای خورشید
من زخم خوردهبودم
_ پدرم خواست
که فرزندِ مطیعی باشم
شعر پیداشد و
من آنچه نباید گشتم!
#احمدرضا_بهرامپورعمران
نامو یادش سبز و جاودانه 🕊
🍏🍎🍃
محمدعلی بهمنی از نسلِ غزلسرایانی است که پس از نوجوییهای شهریار، سایه (و تاحدّی رهیِ معیری) به تجربهگری در این قالبِ باظرفیت پرداخت. البته سیاوشِ کسرایی، حسینِ منزوی، شفیعیِ کدکنی، سیاوشِ مطهری و دیگران نیز از همراهانِ این قافله بودند. سالِ ۱۳۵۰ با انتشارِ «حنجرهٔ زخمیِ تغزّل» اثرِ منزوی و «باغِ لالِ» بهمنی، غزلِ امروز که البته سالها توجهها را جلبکردهبود و بهرسمیّتشناختهشدهبود، حضورش را بهعنوانِ گونهای جدّی در میان دیگر گونههای شعرِ امروز تثبیتکرد؛ جریانی که "غزلِ مدرن" خوانده شد و خوشبختانه تابهامروز نیز دنبالشدهاست. بهمنی در سراسرِ این چنددهه هیچگاه این نوجوییها را رهانکرد. او حتّی از مدافعانِ غزلِ «پستمدرنِ» سالهای اخیر نیز هست! بهمنی برای هرچه نوترشدنِ غزلش، در دفترِ «من زندهام هنوز و غزل فکرمیکنم» گاه حتّی برخی مصراعها را پلّکانی ثبتکردهاست.
بهمنی خود تصریحکرده نوجویی در غزلش را وامدارِ نگاهِ نیما به شعر است:
_ جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی است
در آینهٔ تلفیق این چهره تماشایی است
_ چترِ نیما است بهسر دارد و میبالد لیک
عطشی میکشدش از پیِ بارانِ دگر
غزلِ بهمنی درقیاسبا غزلِ سایه و منزوی، زبان و بیانی تازهتر و مضامین و حالوهوایی امروزیتر دارد. او گاه مصراعها را با «واو» آغازمیکند، از عناوینِ «آقا» و «خانم» برای خطاب بهرهمیگیرد و آوردن «ها!» برای بیانِ تأکید، پرسش، اظهارِ شگفتی و دیگر مقاصد، از ویژگیهای سبکیِ اوست. او گاه حتّی در برخی از غزلها یا بهتر است بگوییم غزلوارههایش، پرواندارد در برخی مصراعها ارکانی از وزن کم یا زیاد شود:
( ازجمله شعرِ: «حیفْ انسانام و میدانم تا همیشه تنها هستم» ).
بهمنی در بهرهگیری از مؤلفههای زبانِ محاوره نیز بسیار دستودلبازانه عملمیکند.
از دیگر ویژگیهای شعرِ او حضورِ پررنگِ دریا و اصطلاحات و مضامینِ وابستهبه آن (بندر، شرجی، موج، ماهی، ساحل) است. این ویژگی از تجربههای زندگیِ شاعر به شعرش راهیافته و مقلدانه نیست. در میانِ شاعرانِ معاصر، نیما و آتشی از آغازگرانِ این مؤلفه بودند. او حتی غزلِ زیبایی دریا را «خواهرِ» خود خواندهاست و خود جایی اشارهکرده این تعبیرِ زیبا را از زبانِ مردمانِ جنوب شنیده:
دریا شدهاست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش
شعرِ بهمنی همچون هر شعرِ خوبی قابلیّتِ بالایی دارد برای بهخاطرسپردهشدن. او خود نیز سروده:
من از تبارِ غزلهای سهلوممتنع ام
که هرکه هوش سپردهاست، ازبرمکردهاست
طیّ سالیانی که مهمانِ خوانِ بیدریغِ شعر بهمنی بودهام، ابیاتِ فراوانی را از او بهخاطرسپردم یا مضمونِشان را درخاطر دارم. ازجمله این ابیات:
_ زخم آنچنان بزن
که به رستم شغاد زد
زخمی که حیله بر جگرِ اعتماد زد
_ تا نیمه چرا ای دوست،
لاجرعه مرا سرکش
من فلسفهای دارم
یا خالی و یا لبریز
_ دیرسالی است که
در من جاری است
عاشقی نقلیِ استمراری است
_ وحشتنکنید، آدمیزاده است
از چهره فقط نقابش افتادهاست
_ من شاعر ام و
روزوشبام فرقندارد
آرام چه میجویی
از این زادهٔ اضداد؟!
_ شبیخونخورده را
میمانم و میدانم این را هم
که میگیرد ز من
جادوی تو چون عقل دین را هم
_ پرنقشتر از
فرشِ دلم بافتهای نیست
از بس که گرهزد
به گره حوصلهها را
_ در آن هوای دلگیر،
وقتی غروب میشد
گویی بهجای خورشید
من زخم خوردهبودم
_ پدرم خواست
که فرزندِ مطیعی باشم
شعر پیداشد و
من آنچه نباید گشتم!
#احمدرضا_بهرامپورعمران
نامو یادش سبز و جاودانه 🕊
🍏🍎🍃
👌2