○
"شاعری عهدی است با تنهایی؛ میثاقی یکسره آتش که وفای به آن، سوختن است، شعلهورشدن و سرسپردگی راستین؛ میمانی در عمق تاریکی و تنهایی"...
خورخه لوئیس بورخس
----------------------------
ذره ذره یِ هستی شعر است؛
و خدا، زیباترین قصیده یِ بلندِ هستی؛
و ما هریک، غزل هایی، سروده و
نا سروده در برگ برگِ زندگی؛
سکوت فریادِ بی صدایِ هزاران شعر ناخوانده ...
و فریادِ بغضِ نهانِ
هزارانِ شعرِ ناگفته یِ سکوت؛
با شعر زاده می شویم؛
با شعر زندگی می کنیم؛
و با شعر در آسمانِ آفرینش،
جاودانه بال و پر می زنیم...
هر لحظه یِ زیستن شعر است
موسیقی است، عشق است؛
و عشق نقطه یِ پرگارِ هستی است!
رقصِ واژه ها را می شود
در سایه روشن هایِ روح ات؛
با عشق تماشا کرد، مست شد و در
لایه لایه هایِ گُنگِ حضور محو شد
با خدا یکی شد، در خدا رویید و
در عشق آرمید!
من زاده یِ فصلِ سردم؛
فصلِ برف، فصلِ آدمک برفی،
فصل جا پاهایِ سردِ یخی؛
فصلِ قندیل هایِ آویخته بر
آونگ هایِ تلخ و شیرینِ خاطره
هایِ رفته در دستانِ بیقرارِ باد
فصل فصلی؛ اما .. بهاری ام
سبزم.. آفتابی ام ...
و در مدرسه یِ عشق؛
شاگردِ اول کلاسِ درسِ حضور
عشق را از کودکی آموختم؛
و اندوه را و درد را و سایه روشن
هایِ کبودِ زندگی را هم
در بغض هایِ شبانه ام و
در روزهایی، که کمتر کودکانه زیستم؛
و در زمستانی دیگر... اما ...
دوباره زاده شدم؛
نه از بطنِ خاک هایِ خیسِ دلواپسی؛
که از لایه لایه هایِ سبزِ قلب و
روح ام؛ عشقی پاک و الهی...
وقتی گویی در جهنمی از بهت و
بیگانگی در هیزمِ تنهایی ام می سوختم؛ و زندگی داشت از یادم می رفت؛
و تک تکِ گلبرگ هایِ آرزوهایم
یکی یکی می خشکید!
و در زمانه یِ بی فصلِ غریب؛ در
دستانِ سردِ باد گم می شد!
در یک غروبِ دلتنگ؛
دست هایِ مهربانِ خدا، در آغوش ام گرفت در زمستانی که،
خاک جوانه ها را؛ حریصانه می بلعید
و جهان در وحشتِ مرگ؛
به خود می پیچید؛
خدا مرا بوسید و من رایحه یِ خوشِ عشق را، در چشمان اش بوییدم؛
در زمهریری که تنها.. امیدِ جوانه
زدنی دوباره، زنده ات می داشت؛
در زمستانی سرد از زیرِ تن پوشِ
برفیِ حسی اهورایی؛
دوباره زاده شدم، جوانه زدم و
تا باورِ عشق و یقین روییدم ...
و ایمان آوردم به رویایی که،
طعمِ گسِ واقعیت داشت و
تقدّسِ باوری کبریا و نامیرا...
آری ...
من زاده یِ آغوشِ دو زمستان ام؛
زمستانی سرد و سرما زده و برفی؛
و زمستانی، فصل.. فصل بهاری؛
زمستانی که بنفشه ها، در خاکِ
تن ام روییدند و در روح ام جوانه
زدند!
و من، خود.. در خویشتنِ خویش
شکفتم و واژه.. واژه شعر شدم!...
فرح_فریماااا_معمای_عشق
مقدمه 📕 معمای_عشق۶
🍏🍎🍃
"شاعری عهدی است با تنهایی؛ میثاقی یکسره آتش که وفای به آن، سوختن است، شعلهورشدن و سرسپردگی راستین؛ میمانی در عمق تاریکی و تنهایی"...
خورخه لوئیس بورخس
----------------------------
ذره ذره یِ هستی شعر است؛
و خدا، زیباترین قصیده یِ بلندِ هستی؛
و ما هریک، غزل هایی، سروده و
نا سروده در برگ برگِ زندگی؛
سکوت فریادِ بی صدایِ هزاران شعر ناخوانده ...
و فریادِ بغضِ نهانِ
هزارانِ شعرِ ناگفته یِ سکوت؛
با شعر زاده می شویم؛
با شعر زندگی می کنیم؛
و با شعر در آسمانِ آفرینش،
جاودانه بال و پر می زنیم...
هر لحظه یِ زیستن شعر است
موسیقی است، عشق است؛
و عشق نقطه یِ پرگارِ هستی است!
رقصِ واژه ها را می شود
در سایه روشن هایِ روح ات؛
با عشق تماشا کرد، مست شد و در
لایه لایه هایِ گُنگِ حضور محو شد
با خدا یکی شد، در خدا رویید و
در عشق آرمید!
من زاده یِ فصلِ سردم؛
فصلِ برف، فصلِ آدمک برفی،
فصل جا پاهایِ سردِ یخی؛
فصلِ قندیل هایِ آویخته بر
آونگ هایِ تلخ و شیرینِ خاطره
هایِ رفته در دستانِ بیقرارِ باد
فصل فصلی؛ اما .. بهاری ام
سبزم.. آفتابی ام ...
و در مدرسه یِ عشق؛
شاگردِ اول کلاسِ درسِ حضور
عشق را از کودکی آموختم؛
و اندوه را و درد را و سایه روشن
هایِ کبودِ زندگی را هم
در بغض هایِ شبانه ام و
در روزهایی، که کمتر کودکانه زیستم؛
و در زمستانی دیگر... اما ...
دوباره زاده شدم؛
نه از بطنِ خاک هایِ خیسِ دلواپسی؛
که از لایه لایه هایِ سبزِ قلب و
روح ام؛ عشقی پاک و الهی...
وقتی گویی در جهنمی از بهت و
بیگانگی در هیزمِ تنهایی ام می سوختم؛ و زندگی داشت از یادم می رفت؛
و تک تکِ گلبرگ هایِ آرزوهایم
یکی یکی می خشکید!
و در زمانه یِ بی فصلِ غریب؛ در
دستانِ سردِ باد گم می شد!
در یک غروبِ دلتنگ؛
دست هایِ مهربانِ خدا، در آغوش ام گرفت در زمستانی که،
خاک جوانه ها را؛ حریصانه می بلعید
و جهان در وحشتِ مرگ؛
به خود می پیچید؛
خدا مرا بوسید و من رایحه یِ خوشِ عشق را، در چشمان اش بوییدم؛
در زمهریری که تنها.. امیدِ جوانه
زدنی دوباره، زنده ات می داشت؛
در زمستانی سرد از زیرِ تن پوشِ
برفیِ حسی اهورایی؛
دوباره زاده شدم، جوانه زدم و
تا باورِ عشق و یقین روییدم ...
و ایمان آوردم به رویایی که،
طعمِ گسِ واقعیت داشت و
تقدّسِ باوری کبریا و نامیرا...
آری ...
من زاده یِ آغوشِ دو زمستان ام؛
زمستانی سرد و سرما زده و برفی؛
و زمستانی، فصل.. فصل بهاری؛
زمستانی که بنفشه ها، در خاکِ
تن ام روییدند و در روح ام جوانه
زدند!
و من، خود.. در خویشتنِ خویش
شکفتم و واژه.. واژه شعر شدم!...
فرح_فریماااا_معمای_عشق
مقدمه 📕 معمای_عشق۶
🍏🍎🍃
👌2
○
ما هر کسی را
طوری می کُشیم
بعضی ها را
با گلوله، بعضى ها را با حرف،
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم،
و بعضی ها را
با کارهایی که تا به امروز
برای آنها نکرده ایم ...
#داستایوفسکی
🍏🍎🍃
ما هر کسی را
طوری می کُشیم
بعضی ها را
با گلوله، بعضى ها را با حرف،
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم،
و بعضی ها را
با کارهایی که تا به امروز
برای آنها نکرده ایم ...
#داستایوفسکی
🍏🍎🍃
👌3
○
زمانی که به نظر میرسد
هیچچیز کمکی نخواهد کرد،
میروم و به سنگتراشی نگاه میکنم
که برای صدمین بار روی سنگ ضربه وارد میکند، بدون اینکه ترکی ایجاد شود،
امّا در صدویکمین ضربه سنگ به دو تکه خرد میشود و میدانم که آخرین ضربه نبود که آنرا خرد کرد،
بلکه تمام آن ضربههای پیشین مسبب آن بود...
📕خرده عادتها
✍#جیمز_کلییر
🍏🍎🍃
زمانی که به نظر میرسد
هیچچیز کمکی نخواهد کرد،
میروم و به سنگتراشی نگاه میکنم
که برای صدمین بار روی سنگ ضربه وارد میکند، بدون اینکه ترکی ایجاد شود،
امّا در صدویکمین ضربه سنگ به دو تکه خرد میشود و میدانم که آخرین ضربه نبود که آنرا خرد کرد،
بلکه تمام آن ضربههای پیشین مسبب آن بود...
📕خرده عادتها
✍#جیمز_کلییر
🍏🍎🍃
👌2
Olmayanim
Cinare Melikzade
🎼❤️🎼
🗣#چیناره_ملک زاده
🎼 ای ناپیدای من
----------------------------
آشفتهترین رودم ، در جاری انسانها
دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !
تا تخته برم بیرون ، از ورطهی توفانها ...
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
🗣#چیناره_ملک زاده
🎼 ای ناپیدای من
----------------------------
آشفتهترین رودم ، در جاری انسانها
دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !
تا تخته برم بیرون ، از ورطهی توفانها ...
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
👌1
📕
این داستان درست از همانجایی که کتاب "نان و شراب" به اتمام میرسد، ادامه می یابد. قصه مربوط به دوره حکومت موسولینی است که دهقانهای فقیر و تهی دست ایتالیایی، زندگی بسیار سختی را پشت سر میگذارند. زندگانی چنان بر آنها تنگ آمده که دیگر نمیتوانند به هیچ کار اقدام کنند. در داستان"نان و شراب" قهرمان کتاب یعنی"پیترو سپینا"در صدد بود که به آنها یاری برساند اما همانطور که در آن کتاب آمده،او وادار به فرار کردن شد.
با فرار او،"کریستینا"هم به دنبال او عازم کوهستان مدفون در برف شد و این چنین قصه"نان و شراب"به اتمام رسید.اما در"دانه زیر برف"یک جسد در کوه یافت شده است.همگان بر این باورند که جسد متعلق به پیترو سپینا است چرا که کسی از فرار کریستینا به دنبال او آگاه نیست. افرادی هم که از موضوع با خبرند، با پیدا نشدن جنازه اش، گمان میکنند که او زنده است. از جمله این افراد، مادربزرگش یعنی"دنا ماریا وینچنزا سپینا"میباشد که به جستجوی او اقدام می کند.
🍏🍎🍃
این داستان درست از همانجایی که کتاب "نان و شراب" به اتمام میرسد، ادامه می یابد. قصه مربوط به دوره حکومت موسولینی است که دهقانهای فقیر و تهی دست ایتالیایی، زندگی بسیار سختی را پشت سر میگذارند. زندگانی چنان بر آنها تنگ آمده که دیگر نمیتوانند به هیچ کار اقدام کنند. در داستان"نان و شراب" قهرمان کتاب یعنی"پیترو سپینا"در صدد بود که به آنها یاری برساند اما همانطور که در آن کتاب آمده،او وادار به فرار کردن شد.
با فرار او،"کریستینا"هم به دنبال او عازم کوهستان مدفون در برف شد و این چنین قصه"نان و شراب"به اتمام رسید.اما در"دانه زیر برف"یک جسد در کوه یافت شده است.همگان بر این باورند که جسد متعلق به پیترو سپینا است چرا که کسی از فرار کریستینا به دنبال او آگاه نیست. افرادی هم که از موضوع با خبرند، با پیدا نشدن جنازه اش، گمان میکنند که او زنده است. از جمله این افراد، مادربزرگش یعنی"دنا ماریا وینچنزا سپینا"میباشد که به جستجوی او اقدام می کند.
🍏🍎🍃
○
کاش میشد
آدم،اندوه را از پنجره بیرون بریزد!
#فرانتس کافکا، یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانیزبان در قرن ۲۰ میلادی بود. آثار کافکا در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب قرار دارند. فرانتس کافکا به دوست نزدیک خود ماکس برود وصیت کرده بود که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند.
تاریخ تولد: ۳ ژوئیهٔ ۱۸۸۳، پراگ، جمهوری چک
فوت: ۳ ژوئن ۱۹۲۴، Kierling، کلوسترنویبورگ، اتریش
زاد روزش گرامی🌹
🍏🍎🍃
کاش میشد
آدم،اندوه را از پنجره بیرون بریزد!
#فرانتس کافکا، یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانیزبان در قرن ۲۰ میلادی بود. آثار کافکا در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب قرار دارند. فرانتس کافکا به دوست نزدیک خود ماکس برود وصیت کرده بود که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند.
تاریخ تولد: ۳ ژوئیهٔ ۱۸۸۳، پراگ، جمهوری چک
فوت: ۳ ژوئن ۱۹۲۴، Kierling، کلوسترنویبورگ، اتریش
زاد روزش گرامی🌹
🍏🍎🍃
👌1
○
نمی دانم چرا دلم می خواهد یکی از نامه های کافکا را در اینجا بنویسم.مثل نامه های عاشقانه ی یک پیامبر "جبران خلیل"ترجمه ی پائولو را به خاطر می آورد.ساده اما یک دنیا.کلمه هایش جان دارند انگاری هر واژه به واژه ی دیگر عاشق است!!روح کافکا بدور از همه ی کلمه های قلمبه و ...در لابلای آن حضور دارد.
"اگر عمری را به انتظار باشم و هر آنچه با مشقت تمام٬هر چند اندک٬به دست آورده باشم و تمام عمر نمانده ام را٬برای آن لحظه که چشمهای بی قرار تو به من آرامش می دهد که دوستم داری...از دست بدهم می دانم که خیلی کم است و ارزش دارد.
خواستن تو نه از دوست داشتن است نه از روی هوس٬من نیازمند تو نیستم٬نمی خواهم که مال من باشی٬من عاشقم٬طالبم٬تمام ذرات وجودم ترا می طلبد.من عاشقم!عشقی که با آن به دنیا آمدم.با آن زندگی می کنم و برای آن میمیرم.عشقی که حتا در لحظاتی که ممکن است به یادت نباشم در وجودم لانه دارد.عشقی که تمام لحظات آرامشم را آشفته می سازد و در تمام اشفتگی هایم به من آرامش می بخشد.همیشه خود را خیلی کوچکتر از آن می دیدم که کلمه ی عشق را بر زبان جاری سازم.احساس می کنم با تمام کوچک بودنم توانسته ام عشقی بزرگ٬عشق ترا٬در وجودم جای دهم.
پس می توانم بگویم عاشقم.عاشق تو فلیسه ی من.بهترین٬بهترین من.آره من عاشقم.صادقم...اگر باور نداری هر چه می پسندی٬مرا بدان بخوان از تو دلگیر نخواهم شد.زیرا وجدان من در نزد عشقی که در وجودم لانه کرده راحت است"
"روزگار غریبیست" ...
#نامه کافکا به فلیسه
زاد روزش گرامی🌹
🍏🍎🍃
نمی دانم چرا دلم می خواهد یکی از نامه های کافکا را در اینجا بنویسم.مثل نامه های عاشقانه ی یک پیامبر "جبران خلیل"ترجمه ی پائولو را به خاطر می آورد.ساده اما یک دنیا.کلمه هایش جان دارند انگاری هر واژه به واژه ی دیگر عاشق است!!روح کافکا بدور از همه ی کلمه های قلمبه و ...در لابلای آن حضور دارد.
"اگر عمری را به انتظار باشم و هر آنچه با مشقت تمام٬هر چند اندک٬به دست آورده باشم و تمام عمر نمانده ام را٬برای آن لحظه که چشمهای بی قرار تو به من آرامش می دهد که دوستم داری...از دست بدهم می دانم که خیلی کم است و ارزش دارد.
خواستن تو نه از دوست داشتن است نه از روی هوس٬من نیازمند تو نیستم٬نمی خواهم که مال من باشی٬من عاشقم٬طالبم٬تمام ذرات وجودم ترا می طلبد.من عاشقم!عشقی که با آن به دنیا آمدم.با آن زندگی می کنم و برای آن میمیرم.عشقی که حتا در لحظاتی که ممکن است به یادت نباشم در وجودم لانه دارد.عشقی که تمام لحظات آرامشم را آشفته می سازد و در تمام اشفتگی هایم به من آرامش می بخشد.همیشه خود را خیلی کوچکتر از آن می دیدم که کلمه ی عشق را بر زبان جاری سازم.احساس می کنم با تمام کوچک بودنم توانسته ام عشقی بزرگ٬عشق ترا٬در وجودم جای دهم.
پس می توانم بگویم عاشقم.عاشق تو فلیسه ی من.بهترین٬بهترین من.آره من عاشقم.صادقم...اگر باور نداری هر چه می پسندی٬مرا بدان بخوان از تو دلگیر نخواهم شد.زیرا وجدان من در نزد عشقی که در وجودم لانه کرده راحت است"
"روزگار غریبیست" ...
#نامه کافکا به فلیسه
زاد روزش گرامی🌹
🍏🍎🍃
🥰1