معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
306 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
📕
این داستان درست از همانجایی که کتاب "نان و شراب" به اتمام میرسد، ادامه می یابد. قصه مربوط به دوره حکومت موسولینی است که دهقانهای فقیر و تهی دست ایتالیایی، زندگی بسیار سختی را پشت سر میگذارند. زندگانی چنان بر آنها تنگ آمده که دیگر نمیتوانند به هیچ کار اقدام کنند. در داستان"نان و شراب" قهرمان کتاب یعنی"پیترو سپینا"در صدد بود که به آنها یاری برساند اما همانطور که در آن کتاب آمده،او وادار به فرار کردن شد.
با فرار او،"کریستینا"هم به دنبال او عازم کوهستان مدفون در برف شد و این چنین قصه"نان و شراب"به اتمام رسید.اما در"دانه زیر برف"یک جسد در کوه یافت شده است.همگان بر این باورند که جسد متعلق به پیترو سپینا است چرا که کسی از فرار کریستینا به دنبال او آگاه نیست. افرادی هم که از موضوع با خبرند، با پیدا نشدن جنازه اش، گمان میکنند که او زنده است. از جمله این افراد، مادربزرگش یعنی"دنا ماریا وینچنزا سپینا"میباشد که به جستجوی او اقدام می کند.
🍏🍎🍃
📚


در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد...


#صادق_هدایت
🍏🍎🍃
🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


حتّی قطره‌ی اشکی هم نریخت زن
یک‌راست رفت سراغ بند رخت
و ژاکتش را برداشت
و رفت ...
انگار دست دراز کرده باشد
و ماه را
از آسمان تابستان
برداشته باشد
مرد باورش نمی‌شد
چشم روی هم نگذاشت آن‌شب
و فرداشب و فردای فرداشب هم
دوهفته گذشت و ماه برگشت
و مرد تازه فهمید زن برنمی‌گردد
از جا بلند شد
در آینه خودش را دید
انگار از پنجره‌ای نیم‌باز
آسمان بی‌ماه را دیده باشد
بعد
یادش آمد که زن
ژاکتش را برده است…

#یانیس_ریتسوس
🍏🍎🍃
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


به مردم اثبات می کردم که چقدر اشتباه فکر می کنند که وقتی پیر می شوند، دیگر عاشق نمی شوند.
نمی دانند که وقتی دیگر عاشق نشوند، پیر می شوند.

 
📕#نامۀ_خداحافظی
#گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
2

وصیت‌نامه گابریل گارسیا مارکز

اگر خداوند فقط لحظه‏ای از یاد می‏برد که عروسکی پارچه‏ ای بیش نیستم و قطعه‏ ای از زندگی به من هدیه می‏داد، شاید نمی‏گفتم همه‏ ی آنچه که می‏اندیشیدم و همه‏ ی گفته‏ هایم، اشیاء را دوست می‏داشتم نه به سبب قیمت‏شان که معنایشان، رویا را به خواب ترجیح می‏دادم، زیرا فهمیده‏ام به ازای هر دقیقه چشم به هم گذاشتن 60 ثانیه نور از دست می‏دهی. راه می‏رفتم آنگاه که دیگران می‏ایستادند، بیدار می‏ماندم به گاه خواب آن‏ها و گوش می‏دادم وقتی که در سخنند و چقدر از خوردن یک بستنی لذّت می‏بردم.

اگر خداوند فقط تکه‏ ای از زندگی به من می‏بخشید، ساده لباس می‏پوشیدم، عریان یله می‏شدم زیر نور آفتاب، نه فقط جسمم بلکه روحم را عریان می‏کردم. اگر مرا قلبی بود تنفرم را می‏نوشتم روی یخ و چشم می‏دوختم به حضور آفتاب. نه فقط با خیال ونگوک شعری از بندتّی را روی ستاره ‏ها نقش می‏زدم بلکه ترانه ای از سرات شباهنگی می‏شد که برای ماه می‏خواندم.

اشک به پای گل‏های سرخ می‏ریختم تا درد ناشی از خارهایشان را درک کنم و همچنین سرخی بوسه بر گلبرگ‏هایشان. الهی اگر تکه‏ ای زندگی از آن من بود برای بیان احساسم به دیگران یک روز هم تأخیر نمی‏کردم، برای گفتن این حقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوق شیدایی انسان را قانع می‏کردم که چه اشتباه بزرگی‏ست گریز از عشق به علت پیری، حال آن که پیر می‏شوند وقتی عشق نمی‏ورزند. به یک کودک بال می‏بخشیدم بی آن که در چگونگی پروازش دخالت کنم. به سالمندان می‏آموختم که مرگ با فراموشی می‏آید نه پیری.

ای انسان‏ها چقدر از شما آموخته‏ ام. آموخته ‏ام که همه می‏خواهند به قله برسند حال آن که لذت حقیقی در بالا رفتن از کوه نهفته است. آموخته ‏ام زمانی که کودک برای اولین بار انگشت پدر را می‏گیرد او را اسیر خود می‏کند تا همیشه. آموخته‏ ام که یک انسان فقط زمانی حق دارد به همنوعش از بالا نگاه کند که دست یاری به سویش دراز کرده باشد. چه بسیار چیزها از شما آموخته‏ام، ولی افسوس که هیچکدام به کار نمی‏آید وقتی که در یک تابوت آرام می‏گیرم تا به همت شانه‏ های پر مهر شما به خانه ‏ی تنهائی‏ ام بروم.

همیشه آنچه را بگو که احساس می‏کنی و عمل کن به آنچه می‏اندیشی. آه که اگر بدانم امروز آخِرین بار خواهد بود که تو را خفته می‏بینم با تمام وجود در آغوش می‏گرفتمت و خداوند را به خاطر اینکه توانسته ‏ام نگهبان روحت باشم شکر می‏گفتم. اگر بدانم امروز آخرین بار خواهد بود که تو را در حال خروج از خانه می‏بینم، به آغوش می‏کشیدمت. فقط برای آن که اندکی بیشتر بمانی، صدایت می‏زدم. آه اگر بدانم امروز آخرین بار خواهد بود که صدایت را می‏شنوم، فرد فرد کلماتت را ضبط می‏کردم تا بی‏نهایت‏ بار بشنومشان. آه که اگر بدانم این آخرین بار است که می‏بینمت فقط یک چیز می‏گفتم؛ دوستت دارم بی آنکه ابلهانه بپندارم تو خود می‏دانی.

همیشه یک فردایی هست و زندگی برای بهترین کارها فرصتی به ما می‏دهد، اما اگر اشتباه کنم و امروز همه‏ی آن چیزی باشد که از عمر برای من مانده، فقط می خواهم به تو یک چیز بگویم؛ دوستت دارم، تا هیچ‏گاه از یاد نبری.

فردا برای هیچکس تضمین نشده ، پیر یا جوان. شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را می بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده عمل کن، همین امروز شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بی‏ شک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش، اما مشغولیت‏ های زندگی تو را از برآوردن آخرین خواسته‏ ی آنها بازدشتند.

دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آن‏ها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش. زمان را برای گفتن یک متأسفم، مراببخش، متشکّرم و دیگر مهرواژه ‏هایی که می‏دانی از دست مده. هیچکس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمی‏آورد، پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است.

#گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
👌1
🐠🐟

دریا را؛
همیشه؛ دوست داشته ام
وقتی ساق هایِ  برهنه ام
در شن ها؛ کودکانه می رقصند
وقتی امواج
با شیطنتی دلبرانه پاهای ام را
                   در بغل میگیرند
در رویایِ سال هایِ کودکی ام
در چشم هایِ خیسِ دریا‌؛
گم می شوم
گویی دیروز بود؛
در بلوغِ داغِ یک تابستان...
در گردابِ موجی،،،   گم شدم
دیدم: خدا را؛ دست ام را گرفت
و به ساحل پس داد
 
دریا را؛
همیشه دوست داشته ‌ام
و خدا را...  بیشتر ...
غریوِ غریبِ امواج را هم؛

گاه  به لالایی مادرم می ماند؛
گاه  به صدایِ بی خوابِ  زنجره ها؛

در  شب هایِ عبوسِ" تن هایِ تنها"
گاه  به شعر می ماند
گاه‌  به حزنی غریب و خاموش
گاه  به آوایِ خوشِ
               "دوستت دارم"
گاه؛ به فریادی در گلو خفته

دریا را؛
همیشه دوست داشته ام
تورهایِ ماهیگیری را؛ حتا...
و ماهیگیران
بی خوابِ منتظر را؛
که تا چشمِ افق، بیدارِ بیدارند
به امیدِ  بی خوابیِ  تورها؛
و خوابِ ماهیانی که تا آخرین
رمق بر ساحل  پای می کوبند
تا رویایِ دریا؛ در ذهنِ ماهیانِ
رود سبز بماند؛

انگار؛
پرنده یِ  قلب من است ...
که در قفسِ تنگ سینه ام‌
بال و پر می زند
به شوقِ رهایی؛
                
می دانم!
گویی؛ زندگی قصّه یِ دریاست؛
قصه یِ ماهی و ماهیگیر؛
قصّه یِ پاهایِ مست و عریان ام
برشن هایِ بی قرار و خسته یِ
ساحل ...
قصّه یِ چشم هایِ خیسِِ بارانی
خیره در چشمِ افق؛  در سوگِ
اشک هایِ شورِ ِساحل...
قصه یِ آواز هایِ گم شده در باد
قصه یِ... ارواحِ سرگردانِ خفته
در گرداب...
قصّه یِ  تنهاییِ من
قصّه یِ  تنهاییِ تو
قصِه یِ  تنهاییِ ما
قصه ی "تن هایِ  تنها".....

#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👌1
🐟
رضا ملک زاده - دریا
@moziku
🎼❤️🎼

🗣#رضا_ملک_زاده
-------------------------------


دریا دریا دریا!
عاشق شده این دل...

دریا دریا دریا بوی نم ساحل..
زیباترینی تو؛
باران که می بارد......

🍏🍎🍃
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


از تو می نویسم؛
وقتی در چشمانِ خیسِ ماه
فقط تو پیدایی؛

از تو می نویسم؛
وقتی دامنِ ستاره ها
لبریزِ از گلبوسه هایِ یاد توست؛

از تو می نویسم؛
وقتی که شب ...
در گوشِ سپیدارهایِ
خواب آلوده یِ کهن؛
از قاصدکی می گوید ...
که عاشق باد شده بود
و در هزار تویِ عشق؛ گم شد

از تو می نویسم؛
وقتی عشق؛ انعکاسِ نهفته یِ
آیینه یِ چشم هایِ آبگونِ توست....

#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
🙏1
🌔
سارنگ سيفى زاده(لالايى كُردى)
كانال شار سنه SharSna@
🎼❤️🎼

دریا را؛
همیشه دوست داشته ‌ام
و خدا را...  بیشتر ...
غریوِ غریبِ امواج را هم؛
گاه  به لالایی مادرم می ماند؛
گاه  به صدایِ بی خوابِ  زنجره ها؛
در  شب هایِ عبوسِ
" تن هایِ تنها"
گاه  به شعر می ماند؛
گاه‌  به حزنی غریب و خاموش؛
گاه  به آوایِ خوشِ
         "دوستت دارم"...

فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○ 

 با نام‌ و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه ☀️🐓

☀️ ۲۵خرداد           ۱۴۰۳
🌙 ۷  ذی الحجه    ۱۴۴۵
🌲 ۱۴  ژوئن         ۲۰۲۴
--------🪴--------🪴------
قدم هایتان در مسیری سبز و پویا 
-------------🍃---🍃---------
تیک تاک لحظه هایتان به ضرباهنگ خوش زندگی .‌.. آدینه تان بشادی
---------------------🍃---🍃--
...................‌...................
وقتی که؛
از چشمِ خیسِ آسمان؛
عشق می بارد
و از دلِ خاکِ
باران خورده یِ
نمناک؛ گل های سبزِ
زندگی می روید.

چگونه می شود؟ باور نکرد
که در پسِ این همه
سیاهی و غربتِ فهم؛
آفتاب از پس کوه .‌.
در طلوعِ صبحی روشن،
عاشقانه نتابد ...
همیشه امید شکفتن هست؛

#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
🙏1