معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
306 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
And You My Love
Chris Rea
🎼❤️🎼

عاشقانه های ات را به باد بسپار
بگذار کوله ی قاصدک ها؛
پر شود از بذر هایِ سبزِ عشق؛

بگذار نجواهایِ عاشقانه ات؛
در بطن هستی، جوانه بزند
عشق بروید و شادی بزاید ...

#فرح_فریماااا_معمای_عشق

🍏🍎🍃
🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


چیزی که پدرم یک‌بار وقتی در جنگل گم شده بودیم، گفت

روزی روزگاری ، من و پدرم در جنگلی در فرانسه گم شدیم . آن زمان دوازده سیزده سال داشتم. به‌هرحال ، قبل از دورانی بود که بیشتر مردم تلفن همراه داشتند. ما در تعطیلات بودیم،  از آن تعطیلات طبقه متوسط در روستا و محصور در خشکی که من واقعا درکش نمی کردم .‌ تعطیلات در دره لوار بود و ما رفته بودیم بدویم . حدود نیم‌ساعت بعد،  پدرم متوجه واقعیت شد ، " اوه ، انگار گم شده ایم. " بارها و بارها دور خود چرخیدیم . سعی می کردیم مسیر را پیدا کنیم ، اما راه به جایی نبردیم . پدرم از دو مرد که شکارچی غیرقانونی بودند راهنمایی خواست و آن ها راه را اشتباهی به ما نشان دادند .‌ می دیدم که پدرم کم کم دارد وحشت می کند ، با اینکه سعی می کرد آن را از من پنهان کند. ما ساعت ها در جنگل بودیم و هر دو می دانستیم مادرم حتما در وحشت مطلق به سر می برد . در مدرسه به‌تازگی داستانی از کتاب مقدس درباره بنی‌اسراییلی‌هایی که در بیابان مرده بودند برایم تعریف کرده بودند و من به سادگی تصور می کردم که سرنوشت ما هم مثل آن ها خواهد بود . پدرم گفت : " اگه توی یه خط مستقیم به راهمون ادامه بدیم از اینجا می ریم بیرون ."

و حق با او بود . عاقبت صدای ماشین ها را شنیدیم و به جاده اصلی رسیدیم . هجده کیلومتر از روستایی که دویدنمان را از آن جا شروع کرده بودیم فاصله داشتیم . اما حالا حداقل تابلوی راهنما داشتیم . از جنگل بیرون آمده و از درخت ها دور شده بودیم . من هنوز هم وقتی کاملا گم شده ام یا به معنای کلمه به کلمه آن یا به معنای استعاری اش ، اغلب به آن استراتژی فکر می کنم . وقتی وسط یک فروپاشی روانی بودم به آن فکر کردم . زمانی که یکسره فقط حمله های هراس و افسردگی داشتم ، وقتی قلبم از شدت ترس به شدت می تپید، وقتی به سختی می دانستم چه کسی هستم و نمی دانستم چگونه می توانم زندگی ام را ادامه دهم .

" اگه توی یه خط مستقیم به راهمون ادامه بدیم از اینجا می ریم بیرون."

گذاشتن یک پا جلوی پای دیگر ، در یک جهت مشخص ، همیشه تو را از دور خود گشتن دور می کند . موضوع داشتن عزم راسخ برای پیش رفتن است .

#مت_هیگ 
📕#آسایش
🍏🍎🍃
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


من تمام روزهای هفته را، در کوچه پس کوچه های خاطرات ات، در بوی نان گرم، در خنکای نسیم، در قاب پنجره ، در قطره قطره های باران، یاد تو را در گونه های سرخ لاله زاران، در لابلای شاخه های عریان افرای پیر، یاد تو را در نفس باد در چشم آسمان، یاد تو را در آهِ شمع در پر پر شدن بالِ پروانه ، من یاد تو را، در نفس نفس زدن هایِ ماهیِ کوچک تنگ بلور ...من یاد تو را، در سبزی بهاران در خنکای آب چشمه ساران در عصر گرم تابستان در برگ ریزان و در جای پای قدم های ام روی جاده ی بی انتهای پوشیده از برف،،،
نه هر " پنج شنبه شب" که تمام روزهای هفته و سال، درشیارهای عمیق حافظه ام در تیک تاک ساعت دیواری و در ضرباهنگ قلب ام قدم می زنم
تو را؛ نه در سنگ قبر خوابیده در دل خاک،
نه در شمع های مرده در باد تو را؛ نه در خاطراتی رفته از یاد؛
من تو را ... ای عزیز سفر کرده ام؛
من تو را در تو قدم می زنم و جای پای خاطرات ات را عاشقانه می بوسم و احساس سبز تو را بر
گونه های خیس ام باور دارم
و باور دارم؛
که اینجایی، با من، در من ...
تا وقتی تو را با عشق یاد می کنم، تو هرگز نمی میری؛
تو در یادی؛ نه در خاکی ...

#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤‍🔥1👌1
🕊
📕
این داستان درست از همانجایی که کتاب "نان و شراب" به اتمام میرسد، ادامه می یابد. قصه مربوط به دوره حکومت موسولینی است که دهقانهای فقیر و تهی دست ایتالیایی، زندگی بسیار سختی را پشت سر میگذارند. زندگانی چنان بر آنها تنگ آمده که دیگر نمیتوانند به هیچ کار اقدام کنند. در داستان"نان و شراب" قهرمان کتاب یعنی"پیترو سپینا"در صدد بود که به آنها یاری برساند اما همانطور که در آن کتاب آمده،او وادار به فرار کردن شد.
با فرار او،"کریستینا"هم به دنبال او عازم کوهستان مدفون در برف شد و این چنین قصه"نان و شراب"به اتمام رسید.اما در"دانه زیر برف"یک جسد در کوه یافت شده است.همگان بر این باورند که جسد متعلق به پیترو سپینا است چرا که کسی از فرار کریستینا به دنبال او آگاه نیست. افرادی هم که از موضوع با خبرند، با پیدا نشدن جنازه اش، گمان میکنند که او زنده است. از جمله این افراد، مادربزرگش یعنی"دنا ماریا وینچنزا سپینا"میباشد که به جستجوی او اقدام می کند.
🍏🍎🍃
📚


در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد...


#صادق_هدایت
🍏🍎🍃
🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


حتّی قطره‌ی اشکی هم نریخت زن
یک‌راست رفت سراغ بند رخت
و ژاکتش را برداشت
و رفت ...
انگار دست دراز کرده باشد
و ماه را
از آسمان تابستان
برداشته باشد
مرد باورش نمی‌شد
چشم روی هم نگذاشت آن‌شب
و فرداشب و فردای فرداشب هم
دوهفته گذشت و ماه برگشت
و مرد تازه فهمید زن برنمی‌گردد
از جا بلند شد
در آینه خودش را دید
انگار از پنجره‌ای نیم‌باز
آسمان بی‌ماه را دیده باشد
بعد
یادش آمد که زن
ژاکتش را برده است…

#یانیس_ریتسوس
🍏🍎🍃
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


به مردم اثبات می کردم که چقدر اشتباه فکر می کنند که وقتی پیر می شوند، دیگر عاشق نمی شوند.
نمی دانند که وقتی دیگر عاشق نشوند، پیر می شوند.

 
📕#نامۀ_خداحافظی
#گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
2

وصیت‌نامه گابریل گارسیا مارکز

اگر خداوند فقط لحظه‏ای از یاد می‏برد که عروسکی پارچه‏ ای بیش نیستم و قطعه‏ ای از زندگی به من هدیه می‏داد، شاید نمی‏گفتم همه‏ ی آنچه که می‏اندیشیدم و همه‏ ی گفته‏ هایم، اشیاء را دوست می‏داشتم نه به سبب قیمت‏شان که معنایشان، رویا را به خواب ترجیح می‏دادم، زیرا فهمیده‏ام به ازای هر دقیقه چشم به هم گذاشتن 60 ثانیه نور از دست می‏دهی. راه می‏رفتم آنگاه که دیگران می‏ایستادند، بیدار می‏ماندم به گاه خواب آن‏ها و گوش می‏دادم وقتی که در سخنند و چقدر از خوردن یک بستنی لذّت می‏بردم.

اگر خداوند فقط تکه‏ ای از زندگی به من می‏بخشید، ساده لباس می‏پوشیدم، عریان یله می‏شدم زیر نور آفتاب، نه فقط جسمم بلکه روحم را عریان می‏کردم. اگر مرا قلبی بود تنفرم را می‏نوشتم روی یخ و چشم می‏دوختم به حضور آفتاب. نه فقط با خیال ونگوک شعری از بندتّی را روی ستاره ‏ها نقش می‏زدم بلکه ترانه ای از سرات شباهنگی می‏شد که برای ماه می‏خواندم.

اشک به پای گل‏های سرخ می‏ریختم تا درد ناشی از خارهایشان را درک کنم و همچنین سرخی بوسه بر گلبرگ‏هایشان. الهی اگر تکه‏ ای زندگی از آن من بود برای بیان احساسم به دیگران یک روز هم تأخیر نمی‏کردم، برای گفتن این حقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوق شیدایی انسان را قانع می‏کردم که چه اشتباه بزرگی‏ست گریز از عشق به علت پیری، حال آن که پیر می‏شوند وقتی عشق نمی‏ورزند. به یک کودک بال می‏بخشیدم بی آن که در چگونگی پروازش دخالت کنم. به سالمندان می‏آموختم که مرگ با فراموشی می‏آید نه پیری.

ای انسان‏ها چقدر از شما آموخته‏ ام. آموخته ‏ام که همه می‏خواهند به قله برسند حال آن که لذت حقیقی در بالا رفتن از کوه نهفته است. آموخته ‏ام زمانی که کودک برای اولین بار انگشت پدر را می‏گیرد او را اسیر خود می‏کند تا همیشه. آموخته‏ ام که یک انسان فقط زمانی حق دارد به همنوعش از بالا نگاه کند که دست یاری به سویش دراز کرده باشد. چه بسیار چیزها از شما آموخته‏ام، ولی افسوس که هیچکدام به کار نمی‏آید وقتی که در یک تابوت آرام می‏گیرم تا به همت شانه‏ های پر مهر شما به خانه ‏ی تنهائی‏ ام بروم.

همیشه آنچه را بگو که احساس می‏کنی و عمل کن به آنچه می‏اندیشی. آه که اگر بدانم امروز آخِرین بار خواهد بود که تو را خفته می‏بینم با تمام وجود در آغوش می‏گرفتمت و خداوند را به خاطر اینکه توانسته ‏ام نگهبان روحت باشم شکر می‏گفتم. اگر بدانم امروز آخرین بار خواهد بود که تو را در حال خروج از خانه می‏بینم، به آغوش می‏کشیدمت. فقط برای آن که اندکی بیشتر بمانی، صدایت می‏زدم. آه اگر بدانم امروز آخرین بار خواهد بود که صدایت را می‏شنوم، فرد فرد کلماتت را ضبط می‏کردم تا بی‏نهایت‏ بار بشنومشان. آه که اگر بدانم این آخرین بار است که می‏بینمت فقط یک چیز می‏گفتم؛ دوستت دارم بی آنکه ابلهانه بپندارم تو خود می‏دانی.

همیشه یک فردایی هست و زندگی برای بهترین کارها فرصتی به ما می‏دهد، اما اگر اشتباه کنم و امروز همه‏ی آن چیزی باشد که از عمر برای من مانده، فقط می خواهم به تو یک چیز بگویم؛ دوستت دارم، تا هیچ‏گاه از یاد نبری.

فردا برای هیچکس تضمین نشده ، پیر یا جوان. شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را می بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده عمل کن، همین امروز شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بی‏ شک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش، اما مشغولیت‏ های زندگی تو را از برآوردن آخرین خواسته‏ ی آنها بازدشتند.

دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آن‏ها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش. زمان را برای گفتن یک متأسفم، مراببخش، متشکّرم و دیگر مهرواژه ‏هایی که می‏دانی از دست مده. هیچکس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمی‏آورد، پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است.

#گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
👌1
🐠🐟

دریا را؛
همیشه؛ دوست داشته ام
وقتی ساق هایِ  برهنه ام
در شن ها؛ کودکانه می رقصند
وقتی امواج
با شیطنتی دلبرانه پاهای ام را
                   در بغل میگیرند
در رویایِ سال هایِ کودکی ام
در چشم هایِ خیسِ دریا‌؛
گم می شوم
گویی دیروز بود؛
در بلوغِ داغِ یک تابستان...
در گردابِ موجی،،،   گم شدم
دیدم: خدا را؛ دست ام را گرفت
و به ساحل پس داد
 
دریا را؛
همیشه دوست داشته ‌ام
و خدا را...  بیشتر ...
غریوِ غریبِ امواج را هم؛

گاه  به لالایی مادرم می ماند؛
گاه  به صدایِ بی خوابِ  زنجره ها؛

در  شب هایِ عبوسِ" تن هایِ تنها"
گاه  به شعر می ماند
گاه‌  به حزنی غریب و خاموش
گاه  به آوایِ خوشِ
               "دوستت دارم"
گاه؛ به فریادی در گلو خفته

دریا را؛
همیشه دوست داشته ام
تورهایِ ماهیگیری را؛ حتا...
و ماهیگیران
بی خوابِ منتظر را؛
که تا چشمِ افق، بیدارِ بیدارند
به امیدِ  بی خوابیِ  تورها؛
و خوابِ ماهیانی که تا آخرین
رمق بر ساحل  پای می کوبند
تا رویایِ دریا؛ در ذهنِ ماهیانِ
رود سبز بماند؛

انگار؛
پرنده یِ  قلب من است ...
که در قفسِ تنگ سینه ام‌
بال و پر می زند
به شوقِ رهایی؛
                
می دانم!
گویی؛ زندگی قصّه یِ دریاست؛
قصه یِ ماهی و ماهیگیر؛
قصّه یِ پاهایِ مست و عریان ام
برشن هایِ بی قرار و خسته یِ
ساحل ...
قصّه یِ چشم هایِ خیسِِ بارانی
خیره در چشمِ افق؛  در سوگِ
اشک هایِ شورِ ِساحل...
قصه یِ آواز هایِ گم شده در باد
قصه یِ... ارواحِ سرگردانِ خفته
در گرداب...
قصّه یِ  تنهاییِ من
قصّه یِ  تنهاییِ تو
قصِه یِ  تنهاییِ ما
قصه ی "تن هایِ  تنها".....

#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👌1
🐟
رضا ملک زاده - دریا
@moziku
🎼❤️🎼

🗣#رضا_ملک_زاده
-------------------------------


دریا دریا دریا!
عاشق شده این دل...

دریا دریا دریا بوی نم ساحل..
زیباترینی تو؛
باران که می بارد......

🍏🍎🍃
👌1