معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
306 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
📚


آیا هیچ وقت با آدم‌هایی برخورد کرده‌اید که به نظر می‌رسد از روی تصادف نیست که بر سر راه شما قرار گرفته‌اند، بلکه نوعی حکمت بسیار دردناک در آن هست که زندگی‌تان را ناگهان از این رو به آن رو می‌کنند ؟!
سفر یعنی تصویرهایی که تصویرهای دیگر را می‌پوشاند. سفر یعنی کیمیای پنهان. سفر یعنی اعماق عکسی که آنجا سایه‌هامان حقیقی‌تر از خودمان به نظر می‌رسند. پس مشکل‌ترین چیز فقط این است که مجبور باشی از جایت بلند شوی، بدون اینکه جایی برای رفتن باشد ...!

#میشل_لبر
📕 کاناپه قرمز
🍏🍎🍃
🌿
گناه بوسه _ مرضیه
@baritonmosighi
🎼❤️🎼

🗣#بانو_مرضیه
-----------------------------
چه کنم
ز غمی که دهد بر بادم
چه کنم
که دمی نروی از یادم
چه کنم
که از این دل رسوا من
شده عشق و
بلا همه دنیا من
به آتشم هر شب
چو لاله رویت...

🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○ 

 با نام‌ و یاد حضرت دوست
🗓 امروز یکشنبه. ☀️🐓

☀️ ۱۳ خرداد           ۱۴۰۳
🌙 ۲۴ ذی القعده   ۱۴۴۵
🌲 ۲   ژوئن           ۲۰۲۴
--------🪴--------🪴------
قدم های زندگی در مسیری سبز و پویا 🌻🍃🌻🍃
نبض زندگی تپنده به عشق و امید و شادی 
-------------🍃---🍃-----------
---------------------🍃---🍃---

به تیک تاکِ
قلبت گوش بسپار
به جهان اطرافت خوب نگاه کن!
صدایِ پایِ خدا را می شنوی؛
و به حضورِ عشق و معجزه
ایمان‌می آوری...

#فرح_فریما_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
📆


کاش ...
صداقت به رنگ آفتاب بود
و در چنته یِ مهتاب؛
به جز عشق نمی بود

کاش ...
دست هایِ ویرانگرِ باد
گل ها را، پر پر نمی کرد
کاش بوسه یِ نسیم بود و
شمیم خوشِ مهر و دوستی

و ارامشی از جنسِ نور
چونان، باورِ خوشِ شمعدانی هایِ
ایوانِ مادر بزرگ؛ که آفتاب را
عاشقانه می پرستیدند
و خدای را؛ هر شبانگاه سجده
می کردند

کاش ...
دست های مهربانِ باغبانی
بر شاخ و برگ، خشکیده شان
آبی می فشاند

و آفتاب را، به میهمانیِ
صبحی روشن، دعوت می کرد
تا ایمان بیاورند به نور

و عشق؛ در پستویِ بهتِ فهم
پنهان نمی شد

کاش... باور داشته باشیم
جهان بی صلابتِ باورِ عشق؛

و بی حضورِ شکوهِ انسانیتِ
انسان به هیچ نمی ارزد!!...


#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


روزی که بازوان بلورین صبح دم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت

من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو ، عشق من . . ‌.

#هوشنگ_ابتهاج
🍏🍎🍃
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


روزی خورشید خواهد آمد
روزی برای من
خورشیدی خواهد درخشید
آنگاه
گل های زیبایی که خواهم داشت
بی‌شمار خواهند بود
آنگاه بار دیگر
رنگ دریا را بازخواهم دید
آنگاه با زمین
احوالپرسی خواهم کرد
روزی خورشید خواهد دمید
و این غم سر خواهد آمد
و روز خواهد شکفت
و من پشت گرم از خورشید
در راه زندگی
خواهم شتافت

#بیژن_جلالی
🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
4_479443685969233732
<unknown>
🎼❤️🎼

🎼#مجنون بی‌لیلا
🗣# بانو #پروین
#معینی_کرمانشاهی
🎧# استاد #همایون_خرم
-------------------------

بذر کدامین گناه
در‌‌ سینه یِ زخمیِ زمین روییده ...
که از قلبِ مجروحِ آسمان
قطره قطره، خون می بارد


#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

یک خاطره

یک خاطره بنویسم در باب هیچ. صد سال پیش، یک روز صبح حس کردم زبانم زرد رنگ شده و دهانم طعم عجیبی می‌دهد. انگار لاستیک دوچرخه گاز زده باشم. دو روز صبر کردم تا بهتر شود، که نشد. زنگ زدم به دکتر و نوبت گرفتم.
روز جمعه رفتم مطب. پرستار آمد و معاینه‌‌ام کرد و فشار و وزن و قد و دور کمر و غیره را اندازه گرفت. بعد گفت چته. بهش گفتم که دهانم مزه‌‌ی لاستیک دوچرخه می‌دهد و زبانم زرد شده و قس‌علی‌هذه. پرستار رفت و بعد یک دکتر روسی که آخر فامیلش کوف داشت آمد داخل اتاق. گفت چته؟ من هم همان‌هایی که به پرستار گفته بودم را تکرار کردم. دکتر گفت دهانت را باز کن و بعد یک چوب بستنی کلفت را کرد ته حلقم. یک نگاه سرسری انداخت به غار علی‌صدر. بعد گفت ببند. سر پا شد و گفت «چیزی نیست، برات یه آزمایش ایدز می‌نویسم، برو طبقه پائین انجام بده».
من همان‌جا روی تخت، مثل بستنی روی اجاق وا رفتم. مطمئن بودم یا دکتر کوف نمی‌داند ایذر چیست یا نمی‌داند «چیزی نیست» یعنی چی. رفتم طبقه پائین و نیم لیتر خون دادم بابت آزمایش. خانم خون‌گیر گفت که سه روز دیگر نتیجه را می‌دهد. هر چه التماسش کردم که زودتر بده، قبول نکرد.  چاره‌ای نبود. زدم بیرون.

من کلا آدم بدبینی هستم. همیشه به آن “یک درصد احتمال فاجعه” آن قدر علوفه می‌خورانم تا از آن ۹۹ درصدِ “چیزی نیست” فربه‌تر شود. و فربه شد. مطمئن بودم که حتما جواب آزمایش مثبت است و بدرود ای زندگی زیبا. می‌دانستم که کارنامه‌ی اعمالم سفید است اما از تیغ سلمانی و مته دندانپزشک که خبر نداشتم. توی راه با رئوف‌ترین حالت ممکن رانندگی می‌کردم. درست انگار سهراب سپهری در رقیق‌ترین حالت قلبش نشسته باشد پشت فرمان و بخواهد برود کاشان تا زیر درخت گیلاس شعر بگوید. حتی اگر کاشان گیلاس نداشته باشد. من هم همان‌طور بود. مهربان و صبور  به همه راه می‌دادم.

به تک‌تک درختان به محبت سلام می‌دادم و  بوس برای پرنده‌ها می‌فرستادم و چند بار خورشید را خطاب کردم که تو همیشه این‌قدر می‌درخشی یا امروز زیادتر هیزم ریختی پای اجاقت؟ سنجاب‌ها را نصیحت می‌کرم که بی‌هوا توی خیابان ندوید و دو تا بلوط و گردوی اضافه ارزش زیر ماشین رفتن ندارد و قدر زندگی‌تان را بدانید.

سه روز روی اجاق بدبینی زندگی کردم. هر کس را می‌دیدم بغل و بو می‌کردم. حتی اگر بوی پیاز گندیده می‌داد. بوی پیاز زندگی بهتر از بوی لاستیک دوچرخه‌ی مرگ است. شده بودم اختاپوسی چسبناک که هر کس سر راهم سبز می‌شد، با هشت پا بغل می‌کردم و مکش طور می‌بوسیدم و می‌گفتم آه عزیزم.

آن سه روز، طعم شیرین زندگی را حس کردم. به همه کس و همه چیز اشتیاق داشتم. حتی خرمالو و محمود احمدی‌نژاد و پاک کردن میگو. آن سه روز من حس می‌کردم یک راز بزرگ برایم آشکار شده که دیگران آن را نمی‌فهمند. رازی که در عین سادگی، توضیح دادنش برای دیگران غیرممکن است. انگار بخواهم برای یک ماهی قزل‌آلا از فواید کوهنوردی حرف بزنم. آن سه روز عجیب‌ترین روز‌های زندگی‌ام بود. ثانیه‌ها مثل پنیر پیتزا کش‌ می‌آمدند. مثل دانه‌ی برف زیر میکروسکوپ زیبایی‌شان دیده می‌شد. نظم‌شان. آمدن‌شان. رفتن‌شان. خوبی‌شان. بدی‌شان.
سه روز بعدش زنگ زدم به آزمایشگاه و گفتم من همانم که قرار است احتمالا بمیرد. پرستار جواب را برایم خواند و گفت جواب منفی‌ است و نمی‌میری. این لحظه هم حس عجیبی داشت. درست انگار عزرائیل دستش را بگذارد روی گلوی آدم، بعد یکهو تلفنش زنگ بزند و کار واجب پیش بیاید و برود. حس کبوتر از دام جسته. حس آهوی از چنگال شیر گریخته. اما قسمت عجیب ماجرا این بود که هنوز یک هفته نگذشته بود که راز بزرگی که به چشم خودم دیده بودم، کمرنگ و کمرنگ‌تر شد.دو هفته بعد کاملا محو شد و فراموشش کردم. درخشش خورشید به حالت قبل درآمد. رانندگی‌ام رئوفانه نبود. سهراب میکروسکوپش را برداشت و رفت. من ماندم و ماهی قزل‌آلایی که یادش نبود روزی راز بزرگی را کشف کرده بود.

#فهیم_عطار
🍏🍎🍃
2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


کی رفته‌ای ز دل
که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته
که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای
که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای
که هویدا کنم تو را

با صد هزار
جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده
‌تماشا کنم تو را

چشمم به صد
مجاهده آیینه‌ساز شد
تا من به یک مشاهده
شیدا کنم تو را

طوبی و سدره
گر به قیامت به من دهند
یک‌جا فدای
قامت رعنا کنم تو را

#فروغی_بسطامی   
🍏🍎🍃
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌○

ما در اجتماعی زندگی می‌کنیم که در آن جایی برای آزادمردان نیست؛ تنها کشیشانی در امانند که مذهب را به خدمت حکومت و بانک بگمارند و هنرمندانی که هنر خود را بفروشند و حکیمانی که با دانش خود سوداگری کنند؛
بقیه هر قدر هم که معدود باشند به زندان می‌افتند، تبعید می‌شوند و تحت نظر قرار می‌گیرند! مشروط بر این که مأمور حاکم بنا به مقتضیات، سرشان را بی‌صدا زیر آب نکند.

✦ کتاب «نان و شراب»
✦ نوسنده: اینیاتسیو سیلونه
✦ مترجم: محمد قاضی
🍏🍎🍃