○
روز گذشته/ هشتم اردیبهشتماه زادروز دکتر سیمین دانشور
خانم دانشور را من اولینبار در سال ۱۳۴۵ دیدم. از آن دیدار چهرۀ سیاه مهربان او، قامت کشیدۀ او با قوسی اندک بر پشت، چون کسانی که وقت راه رفتن کمی قوز میکنند و لبخند او که بیشتر از دهانش در چشمهایش جلوه داشت و لباس سادۀ او همراه با سهلانگاری شلختهواری در انتخاب پوشاک به یادم مانده است و یک همراه تکیدهتر از خودش که هرچه این یکی بشاش بود آن یکی عبوس و عصبی و اخمو نشان میداد. اولین بار او را در زیر سقف دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران دیدم. سرسرای طبقۀ اول، با شویش، جلال آلاحمد که آن وقتها کشمکشی طولانیشده با دانشکدۀ ادبیات هم داشت. گویا در مسئلۀ دکتر شدنش و بر سر مقالۀ دکترایش یا چیزی از این دست و میشد حدس زد که به دانشکدۀ ادبیات آمدن جلال، بیشتر از آنکه برای دیدن همسرش باشد نوعی اعلام حضور زندهتر و جوری «گردگیری» با «رئیس»های مدرسۀ زنش بود که آبشان با جلال به یک جوی نمیرفت. مرد با لنگر راه میرفت. نگاهی در روبهرو، سیگاری لای انگشتها و کلاهی بر سر و زن آرام قدم برمیداشت. با همان لبخند که گفتم. کیفی حمایل ساعد و مشتی کاغذ در دست. با تمام تشخصی که در آن محیط به عنوان استاد داشت میخواست نشان دهد که در سایۀ مردش گام میزند ... نوعی پذیرش حمایت از مرد. شاید هم نمایشی خوشایند و مادروار، به دلجویی از مردش که او را شایستهتر از بسیاری میدانست که در آنجا کرسی و نیمکرسی داشتند.
کلاس سیمین خانم، حال و هوای خاص خودش را داشت. بیشتر مثل خانوادۀ پرجمعیتی بود که بر محور مادر میچرخید. از آن رابطههای خشک شاگرد و معلمی که از بقایای فرهنگ مکتبخانه به شمار میرفت و خودش را تا کلاسهای دانشگاه مخصوصاً دانشکدۀ ادبیات هم رسانده بود، نشانی در کلاس او نمیدیدی. تکیهکلامش «بچه جان!» بود که به همۀ ما از ریز و درشت و پسر و دختر خطاب میکرد. آنقدر از ته دل و آنچنان طبیعی که بیآنکه به یاد بیفتد که او از خود بچهای ندارد، تو را به صرافت این مطلب میانداخت که: چه ظرفیت شگفت مادرانهای در اوست که میتواند همۀ یتیمهای جهان را زیر بال بگیرد. راحت درس میداد. گریزهای ظریفی هم به مسائل اجتماعی میزد که در شرایط آن روزها خالی از گستاخی و شجاعت نبود.
#حسین_منزوی
#سیمین دانشور
"از نگاه ...حسین منزوی'
🍏🍎🍃
روز گذشته/ هشتم اردیبهشتماه زادروز دکتر سیمین دانشور
خانم دانشور را من اولینبار در سال ۱۳۴۵ دیدم. از آن دیدار چهرۀ سیاه مهربان او، قامت کشیدۀ او با قوسی اندک بر پشت، چون کسانی که وقت راه رفتن کمی قوز میکنند و لبخند او که بیشتر از دهانش در چشمهایش جلوه داشت و لباس سادۀ او همراه با سهلانگاری شلختهواری در انتخاب پوشاک به یادم مانده است و یک همراه تکیدهتر از خودش که هرچه این یکی بشاش بود آن یکی عبوس و عصبی و اخمو نشان میداد. اولین بار او را در زیر سقف دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران دیدم. سرسرای طبقۀ اول، با شویش، جلال آلاحمد که آن وقتها کشمکشی طولانیشده با دانشکدۀ ادبیات هم داشت. گویا در مسئلۀ دکتر شدنش و بر سر مقالۀ دکترایش یا چیزی از این دست و میشد حدس زد که به دانشکدۀ ادبیات آمدن جلال، بیشتر از آنکه برای دیدن همسرش باشد نوعی اعلام حضور زندهتر و جوری «گردگیری» با «رئیس»های مدرسۀ زنش بود که آبشان با جلال به یک جوی نمیرفت. مرد با لنگر راه میرفت. نگاهی در روبهرو، سیگاری لای انگشتها و کلاهی بر سر و زن آرام قدم برمیداشت. با همان لبخند که گفتم. کیفی حمایل ساعد و مشتی کاغذ در دست. با تمام تشخصی که در آن محیط به عنوان استاد داشت میخواست نشان دهد که در سایۀ مردش گام میزند ... نوعی پذیرش حمایت از مرد. شاید هم نمایشی خوشایند و مادروار، به دلجویی از مردش که او را شایستهتر از بسیاری میدانست که در آنجا کرسی و نیمکرسی داشتند.
کلاس سیمین خانم، حال و هوای خاص خودش را داشت. بیشتر مثل خانوادۀ پرجمعیتی بود که بر محور مادر میچرخید. از آن رابطههای خشک شاگرد و معلمی که از بقایای فرهنگ مکتبخانه به شمار میرفت و خودش را تا کلاسهای دانشگاه مخصوصاً دانشکدۀ ادبیات هم رسانده بود، نشانی در کلاس او نمیدیدی. تکیهکلامش «بچه جان!» بود که به همۀ ما از ریز و درشت و پسر و دختر خطاب میکرد. آنقدر از ته دل و آنچنان طبیعی که بیآنکه به یاد بیفتد که او از خود بچهای ندارد، تو را به صرافت این مطلب میانداخت که: چه ظرفیت شگفت مادرانهای در اوست که میتواند همۀ یتیمهای جهان را زیر بال بگیرد. راحت درس میداد. گریزهای ظریفی هم به مسائل اجتماعی میزد که در شرایط آن روزها خالی از گستاخی و شجاعت نبود.
#حسین_منزوی
#سیمین دانشور
"از نگاه ...حسین منزوی'
🍏🍎🍃
Chatr
Shahrokh
🎼❤️🎼
🗣# شاهرخ
🎼#چتر
بعضی وقتا که دلم تنگ میشه
وقتایی که از خودم بیزارم
به هوایه یکم قدم زدن
چتر تنهاییم و برمیدارم
میزنم دل به دله خیابونا
زیر بارونی که نم نم میزنه
جایه خالیه تو هم حس میشه
این هوا هوایه با تو بودنه
یه نفر دلش میخواد تو این هوا
خودش و جا کنه زیر چتر تو ...
🍏🍎🍃
🗣# شاهرخ
🎼#چتر
بعضی وقتا که دلم تنگ میشه
وقتایی که از خودم بیزارم
به هوایه یکم قدم زدن
چتر تنهاییم و برمیدارم
میزنم دل به دله خیابونا
زیر بارونی که نم نم میزنه
جایه خالیه تو هم حس میشه
این هوا هوایه با تو بودنه
یه نفر دلش میخواد تو این هوا
خودش و جا کنه زیر چتر تو ...
🍏🍎🍃
○
دکتر معین نخستین دانشآموخته زبان و ادب فارسی در دانشگاه تهران است که با تقدیم رساله نفیس مزدیسنا در ادب پارسی به دریافت این درجه نایل شدهاست (دکتر معین حتی خیال هم نمیکرد که روزی مدرک دکتری را در پیادهرو مقابل دانشگاه تهران خرید و فروش کنند!)
دکتر معین با این جایگاه ابتداییت در دریافت عنوان دکتری، در واقع آغازی شد برای تربیت نسلی ممتاز از استادان ادب فارسی که عمر را بر سر کوشش و تحقیق وپژوهش نهادند و تحقیقات ادبی دقیق و علمی که با علامه قزوینی در بیرون دانشگاه و بیرون ایران بنا نهادهشدهبود، در دانشگاه خود را نشان داد.
روشن است که کارنامه پر برگ و بار دکتر معین به آسانی (و آن گونه که امروز با زحمت دانشجویان استاد، استاد میشود) شکل نگرفتهاست و این استاد سختکوش _ که جان بر سر همین شیوه نهاد_ در داخل و خارج ایران رنجها کشیدهاست تا به چنین سطحی از فرزانگی و آگاهی ِ آمیخته با فروتنی رسیده است.
کافی است حواشی برهان قاطع را بنگرید تا ببینید دکتر معین چگونه یک لغتنامه معمولی و حتی متروک دوره صفویه را چنین منقح و پاکیزه به حواشی دقیق و ارزشمند آراسته است.
دوره دکتر معین اقتضای آن را نداشت که استاد هر روز کتابی با نام برگزیده متون ادب فارسی منتشر کند و بر شمار آثار خویش بیفزاید(نفس چنین عملی البته ناپسند نیست) اما حواشی ایشان بر چهارمقاله نظامی عروضی و تاملشان در باب ترکیبات عدد هفت و نیز افاضات دستور زبانیشان نشان میدهد که کار معلمی دانشگاه در روزگاران پیشین به قول بیهقی از لونی دیگر بودهاست.
امروز البته به هزار و یک دلیل و البته بیشتر به سبب خودباختگی فرهنگی و دویدن دنبال پول و مول کسی چندان رغبت به ادبیات خواندن ندارد و با دریغ بسیار برخی از معلمان ادبیات این روزگار هم که در گذشته از جنس همین دکتر معین بودند ، اکنون به فراتر از کتابهای رژیمگرفته و لاغر شده درسی فکر نمیکنند.
کافی است اکنون برخی از حتی بهترین رسالههای دکتری ادبیات با همان رسالههای دکتر معین و دکتر صفا و دکتر خانلری مقایسه شود، آنگاه پهنای گلیم به دست میآید.
زادگاه و آرامگاه دکتر معین در آستانهاشرفیه در گیلان است و ای کاش نکتهسنجان شهر در ورودی شهرشان به همان نام بلند دکتر معین (در کنار نام سرداران شهید) اکتفا میکردند و شهر را خاستگاه بادام زمینی معرفی نمیکردند(مقصود اینکه همان نام دکتر معین آوازه این شهر را کفایت است).
دکتر معین که پس از پنج سال تحمل رنج بستر و بیماری زندگی را ترک گفت ، همچنان نماد فرزانگی و ستهیندگی با نادانی و نمونه دانشوری آزاده و افتاده و معلمی عاشق برای همه ادوار تاریخ فرهنگ و دانش این سرزمین است.
خاک بر آن بزرگوار خوش باد
(این چند سطر ادای دین به استادی است که بهواسطه کتابهایشان، خود را شاگرد ایشان میشناسم و حدیث آرزومندی است برای همه جوانان خوب ایران عزیز تا بیش از پیش قدر فرهنگ و فرهنگمداران را بشناسند و چیزی از آن را درنبازند)
دکتر #محمد معین
(۹ اردیبهشت ۱۲۹۷ رشت – ۱۳ تیر ۱۳۵۰ تهران) یاور نستوه ادب فارسی
✍#دکتر_عبدالرضا_مدرس_زاده
زاد روزش گرامی 🎂
🍏🍎🍃
دکتر معین نخستین دانشآموخته زبان و ادب فارسی در دانشگاه تهران است که با تقدیم رساله نفیس مزدیسنا در ادب پارسی به دریافت این درجه نایل شدهاست (دکتر معین حتی خیال هم نمیکرد که روزی مدرک دکتری را در پیادهرو مقابل دانشگاه تهران خرید و فروش کنند!)
دکتر معین با این جایگاه ابتداییت در دریافت عنوان دکتری، در واقع آغازی شد برای تربیت نسلی ممتاز از استادان ادب فارسی که عمر را بر سر کوشش و تحقیق وپژوهش نهادند و تحقیقات ادبی دقیق و علمی که با علامه قزوینی در بیرون دانشگاه و بیرون ایران بنا نهادهشدهبود، در دانشگاه خود را نشان داد.
روشن است که کارنامه پر برگ و بار دکتر معین به آسانی (و آن گونه که امروز با زحمت دانشجویان استاد، استاد میشود) شکل نگرفتهاست و این استاد سختکوش _ که جان بر سر همین شیوه نهاد_ در داخل و خارج ایران رنجها کشیدهاست تا به چنین سطحی از فرزانگی و آگاهی ِ آمیخته با فروتنی رسیده است.
کافی است حواشی برهان قاطع را بنگرید تا ببینید دکتر معین چگونه یک لغتنامه معمولی و حتی متروک دوره صفویه را چنین منقح و پاکیزه به حواشی دقیق و ارزشمند آراسته است.
دوره دکتر معین اقتضای آن را نداشت که استاد هر روز کتابی با نام برگزیده متون ادب فارسی منتشر کند و بر شمار آثار خویش بیفزاید(نفس چنین عملی البته ناپسند نیست) اما حواشی ایشان بر چهارمقاله نظامی عروضی و تاملشان در باب ترکیبات عدد هفت و نیز افاضات دستور زبانیشان نشان میدهد که کار معلمی دانشگاه در روزگاران پیشین به قول بیهقی از لونی دیگر بودهاست.
امروز البته به هزار و یک دلیل و البته بیشتر به سبب خودباختگی فرهنگی و دویدن دنبال پول و مول کسی چندان رغبت به ادبیات خواندن ندارد و با دریغ بسیار برخی از معلمان ادبیات این روزگار هم که در گذشته از جنس همین دکتر معین بودند ، اکنون به فراتر از کتابهای رژیمگرفته و لاغر شده درسی فکر نمیکنند.
کافی است اکنون برخی از حتی بهترین رسالههای دکتری ادبیات با همان رسالههای دکتر معین و دکتر صفا و دکتر خانلری مقایسه شود، آنگاه پهنای گلیم به دست میآید.
زادگاه و آرامگاه دکتر معین در آستانهاشرفیه در گیلان است و ای کاش نکتهسنجان شهر در ورودی شهرشان به همان نام بلند دکتر معین (در کنار نام سرداران شهید) اکتفا میکردند و شهر را خاستگاه بادام زمینی معرفی نمیکردند(مقصود اینکه همان نام دکتر معین آوازه این شهر را کفایت است).
دکتر معین که پس از پنج سال تحمل رنج بستر و بیماری زندگی را ترک گفت ، همچنان نماد فرزانگی و ستهیندگی با نادانی و نمونه دانشوری آزاده و افتاده و معلمی عاشق برای همه ادوار تاریخ فرهنگ و دانش این سرزمین است.
خاک بر آن بزرگوار خوش باد
(این چند سطر ادای دین به استادی است که بهواسطه کتابهایشان، خود را شاگرد ایشان میشناسم و حدیث آرزومندی است برای همه جوانان خوب ایران عزیز تا بیش از پیش قدر فرهنگ و فرهنگمداران را بشناسند و چیزی از آن را درنبازند)
دکتر #محمد معین
(۹ اردیبهشت ۱۲۹۷ رشت – ۱۳ تیر ۱۳۵۰ تهران) یاور نستوه ادب فارسی
✍#دکتر_عبدالرضا_مدرس_زاده
زاد روزش گرامی 🎂
🍏🍎🍃
👏1
○
چقده آدم زیر این خاکا خوابیده!
بُوایِ بوای بوام و ننیه ننیه ننیه ننم همشون زیر این خاکند.
یه زندگی اینجوری، چرا باید مثل گرگ و کفتار به جون هم بیفتیم؟ چرا آخه اینا بایس پولای من را بخورن؟
مگه خیال میکُنن که جای دیگه هم غیر از اینجا هس که بخوابن؟
📕 #تنگسیر
✍ #صادق_چوبک
🍏🍎🍃
چقده آدم زیر این خاکا خوابیده!
بُوایِ بوای بوام و ننیه ننیه ننیه ننم همشون زیر این خاکند.
یه زندگی اینجوری، چرا باید مثل گرگ و کفتار به جون هم بیفتیم؟ چرا آخه اینا بایس پولای من را بخورن؟
مگه خیال میکُنن که جای دیگه هم غیر از اینجا هس که بخوابن؟
📕 #تنگسیر
✍ #صادق_چوبک
🍏🍎🍃
صادق چوبک - @isfahanbooks
02 تنگسیر - @isfahanbooks
📕✨📕
mp3 → 2️⃣
#نمایش_رادیویی 🎭 🎧
🎭 #نمایش: #تنگسیر
✍️ نویسنده: #صادق_چوبک
👤 کارگردان: #بهزاد_فراهانی
⏳ زمان: 00:20:48
🗜 حجم: 9.6 mb
🍏🍎🍃
mp3 → 2️⃣
#نمایش_رادیویی 🎭 🎧
🎭 #نمایش: #تنگسیر
✍️ نویسنده: #صادق_چوبک
👤 کارگردان: #بهزاد_فراهانی
⏳ زمان: 00:20:48
🗜 حجم: 9.6 mb
🍏🍎🍃
○
اگر روح بخواهد
خود را بشناسد، باید به
درون روح، خیره شود.
👤تئو_آنجلوپولوس
📕نگاه خیره اولیس
🍏🍎🍃
اگر روح بخواهد
خود را بشناسد، باید به
درون روح، خیره شود.
👤تئو_آنجلوپولوس
📕نگاه خیره اولیس
🍏🍎🍃
○
آن که با هیولا میستیزد،
باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود. اگر دیرزمانی در مغاکی چشم بدوزی،
آن مغاک نیز در تو چشم خواهد دوخت.
✍#فریدریش_نیچه
🍏🍎🍃
آن که با هیولا میستیزد،
باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود. اگر دیرزمانی در مغاکی چشم بدوزی،
آن مغاک نیز در تو چشم خواهد دوخت.
✍#فریدریش_نیچه
🍏🍎🍃
○
حقیقت انسان به آنچه اظهار میدارد نیست؛
بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است...
بنابراین اگر خواستی او را بشناسی
نه به گفته هایش..
بلکه به ناگفته هایش گوش کن ...
👤#زیگموند_فروید
🍏🍎🍃
حقیقت انسان به آنچه اظهار میدارد نیست؛
بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است...
بنابراین اگر خواستی او را بشناسی
نه به گفته هایش..
بلکه به ناگفته هایش گوش کن ...
👤#زیگموند_فروید
🍏🍎🍃
○
شخصی از مولانا عضد الدین پرسید: «که چونست که در زمان خلفا مردم دعوای خدایی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند؟! »
گفت: «مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نی از پیغمبر.»
✍#عبید_زاکانی
🍏🍎🍃
شخصی از مولانا عضد الدین پرسید: «که چونست که در زمان خلفا مردم دعوای خدایی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند؟! »
گفت: «مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نی از پیغمبر.»
✍#عبید_زاکانی
🍏🍎🍃
○
باران را زیرِ
چترِ خیال؛ ترانه باش؛
و در خنکایِ عریانِ روح ات
بذرها را، بارور کن؛
و رقصِ
شکوفه هایِ گیلاس را
در باد ساز شو
و باور کن؛ مرغِ شب
عشق را می فهمد؛
و شب پره ها، سوختن را
تمام شدن را، اما نه ...
مرگ را، بهانه باش؛
عشق را.. اما؛ باورکن! ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
باران را زیرِ
چترِ خیال؛ ترانه باش؛
و در خنکایِ عریانِ روح ات
بذرها را، بارور کن؛
و رقصِ
شکوفه هایِ گیلاس را
در باد ساز شو
و باور کن؛ مرغِ شب
عشق را می فهمد؛
و شب پره ها، سوختن را
تمام شدن را، اما نه ...
مرگ را، بهانه باش؛
عشق را.. اما؛ باورکن! ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👏1