Yar
Faramarz Aslani
🎼❤️🎼
🗣#فرامرز_اصلانی🕊
فراموشم مکن،
من یارِ دیرین ام
در آغوش ام بگیر
از خود رهایم کن...
گرفتار سکوتم من
صدایم کن ...
میان روزهای خویش؛
جایم کن .....
🍏🍎🍃
🗣#فرامرز_اصلانی🕊
فراموشم مکن،
من یارِ دیرین ام
در آغوش ام بگیر
از خود رهایم کن...
گرفتار سکوتم من
صدایم کن ...
میان روزهای خویش؛
جایم کن .....
🍏🍎🍃
❤1
○
از آنجایی که تویی؛
تا اینجایی که منم
به کوتاهیِ
بوسه نسیم و رویاست؛
بفاصله یِ بسترِ موج و دریاست؛
از آنجایی که تویی؛ تا اینجا که منم
تپش قلب پروانه ست؛
هماغوشی تردِ ماهی و آب استِ
پلکِ باز و بسته یِ عشق است!
از آنجایی که تویی؛
تا اینجایی که منم
بفاصله یک لبخند
بر سراشیب بغض یک خاطره است؛
تو اینجایی، تو با مایی ...
تو در یادی؛ نه در خاکی ...🕊
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
از آنجایی که تویی؛
تا اینجایی که منم
به کوتاهیِ
بوسه نسیم و رویاست؛
بفاصله یِ بسترِ موج و دریاست؛
از آنجایی که تویی؛ تا اینجا که منم
تپش قلب پروانه ست؛
هماغوشی تردِ ماهی و آب استِ
پلکِ باز و بسته یِ عشق است!
از آنجایی که تویی؛
تا اینجایی که منم
بفاصله یک لبخند
بر سراشیب بغض یک خاطره است؛
تو اینجایی، تو با مایی ...
تو در یادی؛ نه در خاکی ...🕊
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤🔥2
Khoob Shod
Taher Ghoreyshi
🎼❤️🎼
🗣#طاهر_قریشی
🎼#خوب_شد
---------------------------
زخم ها زد،
راه بر جانم ولی؛
زخمِ عشق
آورده تا کویت مرا ...
خوب شد دردم دوا شد؛ خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد؛ خوب شد ...
🍏🍎🍃
🗣#طاهر_قریشی
🎼#خوب_شد
---------------------------
زخم ها زد،
راه بر جانم ولی؛
زخمِ عشق
آورده تا کویت مرا ...
خوب شد دردم دوا شد؛ خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد؛ خوب شد ...
🍏🍎🍃
❤🔥1❤1
○
اشتباه کردن،
در را به روی تغییر می گشاید.
اشتباه کردن،
فرصت رشد را،
به ارمغان می آورد...
✍#مارک_منسن
🍏🍎🍃
اشتباه کردن،
در را به روی تغییر می گشاید.
اشتباه کردن،
فرصت رشد را،
به ارمغان می آورد...
✍#مارک_منسن
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
°
-دی شیخ با چراغ همیگشت
گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتیم یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود
آنم آرزوست!
✍#مولانا
🎤#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
-دی شیخ با چراغ همیگشت
گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتیم یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود
آنم آرزوست!
✍#مولانا
🎤#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
○
الهی ...
یاری ام کن!
تا ردایِ معرفت بر جان بپوشانم؛
و قبایِ قضاوت؛ بر نیک و
بد اندیشه، از تن به در کنم!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
الهی ...
یاری ام کن!
تا ردایِ معرفت بر جان بپوشانم؛
و قبایِ قضاوت؛ بر نیک و
بد اندیشه، از تن به در کنم!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
✍
روستای خود را شرح دهید
روستای ما یکی از خوش آب و هواترین روستاها در جهان است. بزرگترین و قویترین روستا در کره زمین است. ما همه میدانیم، آرزوی تمام مردم دنیا این است که در این روستا زندگی نمایند. ما در روستایمان درخت سرو بزرگی داریم که از زمان حضرت آدم سبز شده. قدش از همهی درختهای روستا بلندتر است. او درخت ترسناکی است. از زیرش که نگاه کنیم، کلاهمان میافتد. چون خیلی بلند است. دو تا سرو است که کنار هم سبز شدهاند. میگویند دو نفر پسر و دختر عاشق هم شدهاند و آنها را کنار هم کاشتهاند. بالا که آمدهاند شاخههایشان توی هم رفته. با هم زندگانی میکنند. بچه هم ندارند. اگر کسی یکی از شاخههای آنها را ارّه کند، ازشان خون میآید و صاحب ارّه کند میمیرد. کسی نمیتواند توی آنها برود. شكرالله دلاک شرط بندی میکند و از آنها بالا میرود. دستش را از بالای آنها بالا میآورد و برای مردم دستمال قرمزی تکان میدهد. پایین که آمد دو تومان میستاند. پدربزرگم میگفت خوب نیست آدم شب زیر آن درخت بخوابد یا راه برود چون نور ماه میافتد روی آن و سایهی سرو میافتد روی آدم و آدم دیوانه میشود. دیوانگی چیز بدی است. ما دانشآموزان میترسیم شب زیر درخت سرو برویم. روزها میرویم میوهها، گویهای خشکی که زیرش ریخته جمع میکنیم. با آنها گردوبازی میکنیم. پوستش را میکنیم، آتش میزنیم. بوی خوبی میدهد.
بهار که میشود همهی درختها سبز میشوند. بلبلان میآیند و چهچه میزنند. اما نان کم است زمستان هرچه داشتهایم، خوردهایم بعضی از بچهها از گشنگی یونجه میخورند. یونجهها تازه درآمدهاند، خوشمزهاند. ما میرویم و توتهایی که هنوز نرسیده میکَنیم، به خانه میآوریم. آنها را در دیگ و کماجدان میجوشانیم. نمک میزنیم. میخوریم. انجیرهای خراب و کرمو که برای گوسفندهاست میخوریم. در بهار «ماش شیطونو» میآید که بچهها را برای قالی بافی به «گوک» ببرد. میگویند در گوک که نزدیک روستای ما است قالی بافی فراوانتر از سیرچ است. پدر و مادرها از بدبختی و نداری بچههای ناز کردهشان را به قالیبافی میفرستند. قالیبافی از صنایع مهم کشور است. قالیهای زیبای ما در کشورهای خارجی خریدار بسیار دارد.
وقتی گشنگی باشد خلاف هم فراوان میشود. چند سال پیش خانوادهای که زیر انبار ارباب زندگی کردهاند، سقف اتاقشان را سوراخ کردهاند و از آنجا گندم در میآوردند. وقتی بیشتر مردم نان جو و یونجه و ارزن میخوردند و دانشآموزان رمق نداشتند بچههای آنها پنهان از دیگران نان گندم میخوردند. خوشحال بودند، میدویدند، بازی میکردند و عشق میکردند. همین بازیها و سرحال بودن آخر و عاقبت دستشان را رو کرد و ارباب خبردار شد. و آنها را بیرون کرد. آن وقت پدربزرگم کدخدا بود. این داستان را او برایم تعریف کرد.
روستای ما آب فراوان دارد. تابستان هایش را هیچ روستایی ندارد. این بود داستان روستای ما.»
#شما_که_غریبه_نیستید
#هوشنگ_مرادی_کرمانی
🍏🍎🍃
روستای خود را شرح دهید
روستای ما یکی از خوش آب و هواترین روستاها در جهان است. بزرگترین و قویترین روستا در کره زمین است. ما همه میدانیم، آرزوی تمام مردم دنیا این است که در این روستا زندگی نمایند. ما در روستایمان درخت سرو بزرگی داریم که از زمان حضرت آدم سبز شده. قدش از همهی درختهای روستا بلندتر است. او درخت ترسناکی است. از زیرش که نگاه کنیم، کلاهمان میافتد. چون خیلی بلند است. دو تا سرو است که کنار هم سبز شدهاند. میگویند دو نفر پسر و دختر عاشق هم شدهاند و آنها را کنار هم کاشتهاند. بالا که آمدهاند شاخههایشان توی هم رفته. با هم زندگانی میکنند. بچه هم ندارند. اگر کسی یکی از شاخههای آنها را ارّه کند، ازشان خون میآید و صاحب ارّه کند میمیرد. کسی نمیتواند توی آنها برود. شكرالله دلاک شرط بندی میکند و از آنها بالا میرود. دستش را از بالای آنها بالا میآورد و برای مردم دستمال قرمزی تکان میدهد. پایین که آمد دو تومان میستاند. پدربزرگم میگفت خوب نیست آدم شب زیر آن درخت بخوابد یا راه برود چون نور ماه میافتد روی آن و سایهی سرو میافتد روی آدم و آدم دیوانه میشود. دیوانگی چیز بدی است. ما دانشآموزان میترسیم شب زیر درخت سرو برویم. روزها میرویم میوهها، گویهای خشکی که زیرش ریخته جمع میکنیم. با آنها گردوبازی میکنیم. پوستش را میکنیم، آتش میزنیم. بوی خوبی میدهد.
بهار که میشود همهی درختها سبز میشوند. بلبلان میآیند و چهچه میزنند. اما نان کم است زمستان هرچه داشتهایم، خوردهایم بعضی از بچهها از گشنگی یونجه میخورند. یونجهها تازه درآمدهاند، خوشمزهاند. ما میرویم و توتهایی که هنوز نرسیده میکَنیم، به خانه میآوریم. آنها را در دیگ و کماجدان میجوشانیم. نمک میزنیم. میخوریم. انجیرهای خراب و کرمو که برای گوسفندهاست میخوریم. در بهار «ماش شیطونو» میآید که بچهها را برای قالی بافی به «گوک» ببرد. میگویند در گوک که نزدیک روستای ما است قالی بافی فراوانتر از سیرچ است. پدر و مادرها از بدبختی و نداری بچههای ناز کردهشان را به قالیبافی میفرستند. قالیبافی از صنایع مهم کشور است. قالیهای زیبای ما در کشورهای خارجی خریدار بسیار دارد.
وقتی گشنگی باشد خلاف هم فراوان میشود. چند سال پیش خانوادهای که زیر انبار ارباب زندگی کردهاند، سقف اتاقشان را سوراخ کردهاند و از آنجا گندم در میآوردند. وقتی بیشتر مردم نان جو و یونجه و ارزن میخوردند و دانشآموزان رمق نداشتند بچههای آنها پنهان از دیگران نان گندم میخوردند. خوشحال بودند، میدویدند، بازی میکردند و عشق میکردند. همین بازیها و سرحال بودن آخر و عاقبت دستشان را رو کرد و ارباب خبردار شد. و آنها را بیرون کرد. آن وقت پدربزرگم کدخدا بود. این داستان را او برایم تعریف کرد.
روستای ما آب فراوان دارد. تابستان هایش را هیچ روستایی ندارد. این بود داستان روستای ما.»
#شما_که_غریبه_نیستید
#هوشنگ_مرادی_کرمانی
🍏🍎🍃
✨
این دنیا، یک روز بیشتر نیست، همین یک روز است که همیشه تکرار میشود. صبح آن را به ما میدهند و شب از ما پس میگیرند.
📕#شیطان_و_خدا
✍🏻 #ژان_پل_سارتر
🍏🍎🍃
این دنیا، یک روز بیشتر نیست، همین یک روز است که همیشه تکرار میشود. صبح آن را به ما میدهند و شب از ما پس میگیرند.
📕#شیطان_و_خدا
✍🏻 #ژان_پل_سارتر
🍏🍎🍃