○
🌱"پنجه" چه انتظار خوشی بود"
از بیست و پنجم اسفند، دیگر زمستان رفته و بهار سر زده بود. پنج روز آخر اسفند را «پنجه» میگفتیم که از قدیمترین زمان از روزهای پرمعنای سال بوده بود؛ زیرا میبایست مقدّمات آمدن نوروز را فراهم کند. این نوروز بههرحال و در هر خانه، ولو با مقداری گرفتاری، عادت شده بود و جزو حکم بود که امید تازه برانگیزد.
در کنار خانهتکانی، سایر نظافتهای گاهبهگاهی نیز که در طی سال نشده بود، میشد: چراغها و لامپاها، سماور و شیشههای پنجره و ظرفهای مس را میدادند سفید کنند. همهی گوشههای دوردست منزل رُفته میشد. رختهای بهاری را میشستند و روی بند میانداختند و آنگاه تهیهی خوراکیهای خاصّ نوروز بود.
شیرینی که بهآن «حلوا» میگفتند، البتّه از شهر آورده میشد، ولی این شیرینی پادزهری داشت که میبایست آن را در همان خانه تهیه کرد و آن عبارت بود از آنچه که در مجموع «آبکرده» میگفتند؛ یعنی میوههای خشک ترش و شیرین، چون آلو، قیسی، آلبالو، برگهی شفتالو و زردآلو که در آب خیس میشد. از این «آبکرده» رسم بود که یک لیوان به هر مهمانی که وارد خانه میشد خورانده شود، زیرا فرض بر این بود که اشخاص با خوردن شیرینی و تنقّلات گرمیشان میکند و نوشابهی خشک، آن گرمی را دفع خواهد نمود. بنابراین تغارهایی توی خانه بود مخصوص این کار و کمچهای روی آن که در آن میزدند و توی نیمکاسه یا لیوان برای تازهوارد میآوردند...
یک یا دو روز پیش از رسیدن عید، چاروادارهای زغالکِش -که از شهر میرسیدند- بارشان شیرینی و سورسات عید بود. عطّارها میدادند خرما و کشمش و نخودچی و انجیر و حلواهای ارزانقیمتی -که از شیرهی انگور و مغز گردو درست میشد- بیاورند که بهمصرفِ عیدِ فقیرترها میرسید، زیرا آنها دسترسی به خرید حلوای اصلی نداشتند؛ بنابراین این کاروانِ پیش از شبِ عید، کاروان مخصوصی بود. علاوه بر آن، مقدار اضافهتری قند و چای و ادویه و پارچه با خود میآوردند: شیرینکنندهی کام و نونوارکنندهی کسانی بود که در دِه دستشان بهدهنشان میرسید. شیرینی در زندگی مردمِ آن زمان اهمیّت بسیار داشت؛ زیرا خیلی کمتر از آنچه بدن احتیاج داشت، بهآن میرسید. به چربی (بهعلت وجود گوسفند) کم و بیش دسترسی بود ولی شیرینی جزو نوادر بهشمار میرفت. از این رو، وجود آن با عید و عیش و عروسی و سور وابسته بود.
پنج روز «پنجه» در خانهی ما کارهای عید تهیّه میشد. نخستین نشانهی عید با رسیدن نخستین شیر آغوز (ماک) که از صحرا میآوردند، آغاز میگشت. این شیر را کمی میجوشاندند که سفت میشد مانند ماست و آن را در اصطلاح محلّی «فله» میخواندند. طعمی نه ترش، بلکه روغنی داشت و بسیار خوشمزه و مقوّی بود. همان هفتهی اول زایمان، شیر بز را میشد بهاین صورت درآورد، بعد از آن دیگر بهمصرف ماست میرسید.
از شیر نخستین گوسفندانی که زاییده بودند «فله» برای اربابها فرستاده میشد؛ زیرا یُمن داشت که روز نوروز «سفیدی» بر سر سفره باشد. ما خودمان گوسفند صحرایی نداشتیم، اما از گلهی خویشاوندان برای ما نیز آورده میشد.
رسم بر این بود که تشریفات عید بهبهترین نحو ممکن انجام گیرد. نوعی ماهیّت مذهبی پیدا کرده بود، یعنی رعایتش بههمان اندازهی مناسک مذهبی واجب شمرده میشد. آدابی که در کبوده بهکار میرفت، نسبت به آنچه من بعد در تهران دیدم، گمان میکنم که ریشهی قدیمیتر و دستنخوردهتر داشت؛ مثلاً ما هفتسین نمیشناختیم.
روز عید، چنانکه در سراسر ایران رسم است، شرط اول نظافت بود. همه میبایست بهحمّام رفته و نوترین لباس خود را در بر کرده باشند. زنها با زینتهایی بر خود.
پدرم که همیشه نظیف و منظّم بود، لباس پاکیزهی خود را بهتن میکرد. در زمان من دیگر کت و شلوار بود. مادرم سراپا در لباس نو میرفت، نو نه بدان معنا که همان سال دوخته شده باشد، منظور آنست که از لای بقچه بیرون آمده و خیلی کم بهتن شده بود. بوی گل سرخ و بیدمشک که لای آنها خوابانده شده بود، میداد.
همه دم بهروشنی میزد، با چارقد سفید وال، چادر نماز سفید که خالها یا گلهای خیلی ریز داشت. تنها شلوار استثنا بود. من و خواهرم نیز نوترین لباسی که داشتیم میپوشیدیم. چه انتظار خوشی بود!🪴
استاد#محمدعلی_اسلامی_ندوشن
جشن نوروز و قدم های سبز سال
نو به یکایک شما دوستان عزیز پیشاپیش مبارک. شاد باشید
🍏🍎🍃
🌱"پنجه" چه انتظار خوشی بود"
از بیست و پنجم اسفند، دیگر زمستان رفته و بهار سر زده بود. پنج روز آخر اسفند را «پنجه» میگفتیم که از قدیمترین زمان از روزهای پرمعنای سال بوده بود؛ زیرا میبایست مقدّمات آمدن نوروز را فراهم کند. این نوروز بههرحال و در هر خانه، ولو با مقداری گرفتاری، عادت شده بود و جزو حکم بود که امید تازه برانگیزد.
در کنار خانهتکانی، سایر نظافتهای گاهبهگاهی نیز که در طی سال نشده بود، میشد: چراغها و لامپاها، سماور و شیشههای پنجره و ظرفهای مس را میدادند سفید کنند. همهی گوشههای دوردست منزل رُفته میشد. رختهای بهاری را میشستند و روی بند میانداختند و آنگاه تهیهی خوراکیهای خاصّ نوروز بود.
شیرینی که بهآن «حلوا» میگفتند، البتّه از شهر آورده میشد، ولی این شیرینی پادزهری داشت که میبایست آن را در همان خانه تهیه کرد و آن عبارت بود از آنچه که در مجموع «آبکرده» میگفتند؛ یعنی میوههای خشک ترش و شیرین، چون آلو، قیسی، آلبالو، برگهی شفتالو و زردآلو که در آب خیس میشد. از این «آبکرده» رسم بود که یک لیوان به هر مهمانی که وارد خانه میشد خورانده شود، زیرا فرض بر این بود که اشخاص با خوردن شیرینی و تنقّلات گرمیشان میکند و نوشابهی خشک، آن گرمی را دفع خواهد نمود. بنابراین تغارهایی توی خانه بود مخصوص این کار و کمچهای روی آن که در آن میزدند و توی نیمکاسه یا لیوان برای تازهوارد میآوردند...
یک یا دو روز پیش از رسیدن عید، چاروادارهای زغالکِش -که از شهر میرسیدند- بارشان شیرینی و سورسات عید بود. عطّارها میدادند خرما و کشمش و نخودچی و انجیر و حلواهای ارزانقیمتی -که از شیرهی انگور و مغز گردو درست میشد- بیاورند که بهمصرفِ عیدِ فقیرترها میرسید، زیرا آنها دسترسی به خرید حلوای اصلی نداشتند؛ بنابراین این کاروانِ پیش از شبِ عید، کاروان مخصوصی بود. علاوه بر آن، مقدار اضافهتری قند و چای و ادویه و پارچه با خود میآوردند: شیرینکنندهی کام و نونوارکنندهی کسانی بود که در دِه دستشان بهدهنشان میرسید. شیرینی در زندگی مردمِ آن زمان اهمیّت بسیار داشت؛ زیرا خیلی کمتر از آنچه بدن احتیاج داشت، بهآن میرسید. به چربی (بهعلت وجود گوسفند) کم و بیش دسترسی بود ولی شیرینی جزو نوادر بهشمار میرفت. از این رو، وجود آن با عید و عیش و عروسی و سور وابسته بود.
پنج روز «پنجه» در خانهی ما کارهای عید تهیّه میشد. نخستین نشانهی عید با رسیدن نخستین شیر آغوز (ماک) که از صحرا میآوردند، آغاز میگشت. این شیر را کمی میجوشاندند که سفت میشد مانند ماست و آن را در اصطلاح محلّی «فله» میخواندند. طعمی نه ترش، بلکه روغنی داشت و بسیار خوشمزه و مقوّی بود. همان هفتهی اول زایمان، شیر بز را میشد بهاین صورت درآورد، بعد از آن دیگر بهمصرف ماست میرسید.
از شیر نخستین گوسفندانی که زاییده بودند «فله» برای اربابها فرستاده میشد؛ زیرا یُمن داشت که روز نوروز «سفیدی» بر سر سفره باشد. ما خودمان گوسفند صحرایی نداشتیم، اما از گلهی خویشاوندان برای ما نیز آورده میشد.
رسم بر این بود که تشریفات عید بهبهترین نحو ممکن انجام گیرد. نوعی ماهیّت مذهبی پیدا کرده بود، یعنی رعایتش بههمان اندازهی مناسک مذهبی واجب شمرده میشد. آدابی که در کبوده بهکار میرفت، نسبت به آنچه من بعد در تهران دیدم، گمان میکنم که ریشهی قدیمیتر و دستنخوردهتر داشت؛ مثلاً ما هفتسین نمیشناختیم.
روز عید، چنانکه در سراسر ایران رسم است، شرط اول نظافت بود. همه میبایست بهحمّام رفته و نوترین لباس خود را در بر کرده باشند. زنها با زینتهایی بر خود.
پدرم که همیشه نظیف و منظّم بود، لباس پاکیزهی خود را بهتن میکرد. در زمان من دیگر کت و شلوار بود. مادرم سراپا در لباس نو میرفت، نو نه بدان معنا که همان سال دوخته شده باشد، منظور آنست که از لای بقچه بیرون آمده و خیلی کم بهتن شده بود. بوی گل سرخ و بیدمشک که لای آنها خوابانده شده بود، میداد.
همه دم بهروشنی میزد، با چارقد سفید وال، چادر نماز سفید که خالها یا گلهای خیلی ریز داشت. تنها شلوار استثنا بود. من و خواهرم نیز نوترین لباسی که داشتیم میپوشیدیم. چه انتظار خوشی بود!🪴
استاد#محمدعلی_اسلامی_ندوشن
جشن نوروز و قدم های سبز سال
نو به یکایک شما دوستان عزیز پیشاپیش مبارک. شاد باشید
🍏🍎🍃
دکلمه نصرالله مدقالچی - نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز
🪴فردا برای هیچکس تضمین نشده ، پیر یا جوان. شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را می بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده عمل کن، همین امروز شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بی شک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش، اما مشغولیت های زندگی تو را از برآوردن آخرین خواسته ی آنها بازدشتند.
دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آنها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش. زمان را برای گفتن یک متأسفم، مراببخش، متشکّرم و دیگر مهرواژه هایی که میدانی از دست مده. هیچکس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمیآورد، پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است.
✍#گابریل_گارسیا_مارکز
🎤#نصراله_مدقالچی
🍏🍎🍃
دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آنها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش. زمان را برای گفتن یک متأسفم، مراببخش، متشکّرم و دیگر مهرواژه هایی که میدانی از دست مده. هیچکس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمیآورد، پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است.
✍#گابریل_گارسیا_مارکز
🎤#نصراله_مدقالچی
🍏🍎🍃
○
فصل ها؛
در پی هم در گذرند،
لحظه ها را دریاب!
بهار منتظر نمی ماند؛
بنفشه ها؛ در طلوعِ
صبحی روشن می شکفند و
در رقصِ بیقرارِ باد
در غروبی نیلگون،
بی صدا وخاموش، می پژمرند!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
فصل ها؛
در پی هم در گذرند،
لحظه ها را دریاب!
بهار منتظر نمی ماند؛
بنفشه ها؛ در طلوعِ
صبحی روشن می شکفند و
در رقصِ بیقرارِ باد
در غروبی نیلگون،
بی صدا وخاموش، می پژمرند!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
Audio
●
هی! لیلی سیا!
این قد برام عشوه نیا!
تو کوچه، تو گذر، تو سرتاسر این شهر
هرجا بری، همراتم
سگو سوتک میدونن
کشتهی عشوههاتم..
.
-------------------------------
شعر: #سیاه
شاعر: #حسين_پناهی
صدا: #حسين_پناهی و #پرویز_پرستویی
از آلبوم #سلام_خداحافظ
🍏🍎🍃
هی! لیلی سیا!
این قد برام عشوه نیا!
تو کوچه، تو گذر، تو سرتاسر این شهر
هرجا بری، همراتم
سگو سوتک میدونن
کشتهی عشوههاتم..
.
-------------------------------
شعر: #سیاه
شاعر: #حسين_پناهی
صدا: #حسين_پناهی و #پرویز_پرستویی
از آلبوم #سلام_خداحافظ
🍏🍎🍃
Baila Morena
Julio Iglesias
🎼❤️🎼
در چنان هنگامی بیا
که گذشتن از تو ممکن نباشد
که هیچ کس نتواند
سکوتم را
به هق هق گریه بدل کند
دستانم در دستان هیچکس ذوب نشود
لبهایم وقتی نام تو را میگویند
از آتشش بسوزند
هر بدنی که سعی دارد جایگزینت شود
مثل شنهای
روان سرازیر شود
در چنان هنگامی بیا که
میپندارم فراموشت کردم
میپندارم که تسلیم شدم
میپندارم که
دیگر دوستت ندارم
در چنان هنگامی بیا
که هر ذره خونی که در
رگانم جاریست
در مقابل جاذبهی زمین تاب آورد
آه… آه ....
در چنان هنگامی بیا
که گذشتن از تو ممکن نباشد
🗣#خولیو_ایگلسیاس
✍#اورهان_ولی
🍏🍎🍃
در چنان هنگامی بیا
که گذشتن از تو ممکن نباشد
که هیچ کس نتواند
سکوتم را
به هق هق گریه بدل کند
دستانم در دستان هیچکس ذوب نشود
لبهایم وقتی نام تو را میگویند
از آتشش بسوزند
هر بدنی که سعی دارد جایگزینت شود
مثل شنهای
روان سرازیر شود
در چنان هنگامی بیا که
میپندارم فراموشت کردم
میپندارم که تسلیم شدم
میپندارم که
دیگر دوستت ندارم
در چنان هنگامی بیا
که هر ذره خونی که در
رگانم جاریست
در مقابل جاذبهی زمین تاب آورد
آه… آه ....
در چنان هنگامی بیا
که گذشتن از تو ممکن نباشد
🗣#خولیو_ایگلسیاس
✍#اورهان_ولی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
شگفتی ها
و زیبایی های آفرینش ...
در جزیره ی
روتنست،کشور استرالیا
حدود ده تا دوازده هزار عدد از این "کوئوکاهای" زیبا و دوست داشتنی وجود دارد.
🍏🍎🍃
شگفتی ها
و زیبایی های آفرینش ...
در جزیره ی
روتنست،کشور استرالیا
حدود ده تا دوازده هزار عدد از این "کوئوکاهای" زیبا و دوست داشتنی وجود دارد.
🍏🍎🍃
Dooset Daram
Shahrokh
🎼❤️🎼
🗣#شاهرخ🕊
----------------------------
آغازها معمولا ترسناک ،
و پایانها غمناک هستند .
ولی هر چیزی که در این بین اتفاق میافتد زندگی را ارزشمند میکند...
✍#باب_مارلی
🍏🍎🍃
🗣#شاهرخ🕊
----------------------------
آغازها معمولا ترسناک ،
و پایانها غمناک هستند .
ولی هر چیزی که در این بین اتفاق میافتد زندگی را ارزشمند میکند...
✍#باب_مارلی
🍏🍎🍃
.
بتکانیم و
بروبیم، خانه یِ دل را هم ...
از هر آنچه غبارِ
فصل هایِ خسته یِ دور است
بشوییم؛
زنگار آینه یِ چشم ها را
در زلال آبی عشق؛
از هر آنچه گریبانِ گرفته یِ
بغص هایِ کور است؛
بگذار تا بهاری شویم!
سبز شویم و بروییم تا عشق؛
تا بوسه، تا سبزینه یِ
برگ برگِ آغوشِ سبزِ خدا
بگذار جاری شویم؛
تا اندیشه هایِ آبیِ یک رویا
تا خنکایِ خوشِ سپیده دمان
تا طلوعِ بیقرارِ صبحِ روشنِ فردا ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
جشن نوروز و قدم های سبز
سال نو، پیشاپیش مبارک 🌿
🍏🍎🍃
بتکانیم و
بروبیم، خانه یِ دل را هم ...
از هر آنچه غبارِ
فصل هایِ خسته یِ دور است
بشوییم؛
زنگار آینه یِ چشم ها را
در زلال آبی عشق؛
از هر آنچه گریبانِ گرفته یِ
بغص هایِ کور است؛
بگذار تا بهاری شویم!
سبز شویم و بروییم تا عشق؛
تا بوسه، تا سبزینه یِ
برگ برگِ آغوشِ سبزِ خدا
بگذار جاری شویم؛
تا اندیشه هایِ آبیِ یک رویا
تا خنکایِ خوشِ سپیده دمان
تا طلوعِ بیقرارِ صبحِ روشنِ فردا ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
جشن نوروز و قدم های سبز
سال نو، پیشاپیش مبارک 🌿
🍏🍎🍃
○
#داستانک
خانهی سالمندان
پیرزنی را همین امروز به خانهی سالمندان آوردند. اولین بار بود که با چنین موجودی برخورد میکردم. غرورِ عجیبی در وجناتش به چشم میخورد انگار که از دماغِ فیل افتاده بود. چشمانی تو رفته و نافذ داشت که اطرافِ آن به تیرگی گراییده بود. مانند این بود که دورِ چشمانش را با روغنی سیاه مالیده باشند. حالتِ طبیعیِ چشمانش طوری بود که مانندِ دهانِ خندان به نظر میرسید. هرگاه به آدم نگاه میکرد تمسخری در آن دیده میشد که مانند تیغچهای زهرآگینِ خارپشت تا عمقِ استخوان نفوذ میکرد. تختخوابش کنارِ من بود. شب که شد در تاریکیِ اتاق سرِ صحبت را با او باز کردم. آرام سرم را به طرفش برگرداندم و نجوا کنان گفتم چرا حرف نمیزنی؟ گفت: یک عمر حرف زدم حالا دیگه وقتِ استراحته.
- حتماً مثل من که بچههام دورم انداختن دلِ پُر خونی داری.
- نه! از هیچ کس دلخوری ندارم.
- مگه میشه؟ میدونم! تو خانهی سالمندان همه غمباد میکنن و بیکس و تنها میمیرن. یکی دو بار هم بستگانت سرِ قبرت میان و دیگه نمیان و کاملاً فراموش میشی انگار اصلاً وجود نداشتی! خیلی که خوش شانس باشی یکی دو نسل بعد از خودت یادی ازت میکنن. بعد برا همیشه فراموش میشی.
بلند شد توی تختخوابش نشست. کمی بیقرار به نظر میرسید. سرش را پایین انداخته بود و گردنش مثل گردنِ قو به پایین خم شده بود. موهایِ نقره فامش زیرِ نورِ مهتاب که از پنجره به اتاق میپاشید برق میزد. چند بار سرش را به اطراف جنباند و گفت:
- تو خیلی امیدواری پیرزن! هنوز فکر میکنی با این ننه من غریبم بازیها جای تسلایی برات مونده؟ تو هنوز به آدمای بیرون از اینجا امید داری؟
- چطور؟ من که همه از دور و برم پراکنده شدن! حتی سالی یک بار هم کسی به دیدنم نمیاد!
- نه منظورم این نیست. اگه به دیدنت بیان اوضاع بدتره! من یه عمر برا بچههام و خانوادهام مادر خوبی نبودم واسه مردمم شهروندِ بدی بودم. اونا دوست داشتن دزدی یاد بگیرن ، دوست داشتن ریاکار باشن ، دوست داشتن زیرِ آبِ همو بزنن ، دوست داشتن چشم و هم چشمی کنن ، اگه کسی پیشرفت کنه تو دلشون باهاش دشمن بشن ، هر کس این طوری نباشه دیوونه ست و از افرادِ جامعه به حساب نمیاد. من این جوری بودم. از همون موقع که دنیا اومدم این کارها رو بلد نبودم بلد نبودم چطوری باید واسه زندگی بین آدما خودمو آلوده کنم. الانم که پام لبِ گوره بلد نیستم! حتی بخاطر حرفام منو زندانی کردن. خب چی میگفتم؟ میگفتم تو رستوران میشینین غذاهای گرون قیمتِ جور واجور میخورین و شکم گنده میکنین کنارش کتابهای گرون قیمتِ هم بخونین مغزتون گنده شه. ازدواج میکنین فقط فکر تو رختخواب و ماهِ عسل و بچه پس انداختن نباشین فکری هم برا افکار عمیق بکنین که بیسواد نباشین. اینا رو فقط به بچهها و خانوادهام نمیگفتما! به همه میگفتم! فرقی هم نداشت کی بود. رئیس بانک ، استاندار ، شهردار ، دادستان ، قاضی...
به کُمبزه شون برخورد منو بردن پیش قاضی. یادمه وقتی در مقابل قاضی حاضر جوابی کردم گفت به اتهاماتت اضافه میشه اما من بهش گفتم چیزی برای اضافه کردن به اتهامهای من وجود نداره. هر کاری بر خلافِ کارهای من باشه جُرم تلقی نمیشه در غیر این صورت هم به شما و هم تمامِ حضارِ تو دادگاه اتهامهای سنگینی وارد میشه!
- شغلت چی بود؟
دوباره توی رختخوابش خوابید و انگار به سقف خیره شده بود. دستش را دراز کرد و و روی دستم گذاشت و گفت:
- من که شغل نداشتم! شغل داشتن مالِ مردمه که واسه خودشون پول در بیارن ، کیف کنن ، پول جمع کنن زن بگیرن. می دونی که بی پول زن گرفتن تو این اوضاعِ بلبشو محاله. فلسفه تدریس میکردم. اما اونا افکارِ عمیق احتیاج نداشتن. عاشق زرق و برق بودن. بیشتر اوقات دانشجوهام سرِ کلاسهام خمیازههای بلند میکشیدن. جوری بود که خودم هم خوابم میگرفت!
- راستش منم از فلسفه خوشم نمیاد. منم بودم بهتر از شاگردهات نبودم.
- گفتم که تو هنوز امیدواری!
- چرا اینو میگی؟
- اگه همون بچههات بیان تو رو ببرن خونشون احساسِ خوشبختی نمیکنی؟
- آره اگه برگردم پیش بچههام دیگه هیچی نمیخوام و خوشحال میمیرم!
- اما من نه! اگر برگردم پیش بچههام بیشتر دق میکنم!
- چرا؟ یعنی میخوای بگی حالا که بچههات آوردنت اینجا دلت نشکسته؟
آهسته آهی کشید اما آهش سرد نبود انگار یک جور لذت در آن احساس میشد انگار از زندان رهایی یافته بود. دستش را از روی دستم برداشت و با کف دست پیشانیِ چین و چروکش را لمس کرد و زیرِ لب گفت: «باید از جامعه دور باشم. من داوطلبانه اومدم اینجا!»
✍#مهدی_بردبار"اسپندیار"
🍏🍎🍃
#داستانک
خانهی سالمندان
پیرزنی را همین امروز به خانهی سالمندان آوردند. اولین بار بود که با چنین موجودی برخورد میکردم. غرورِ عجیبی در وجناتش به چشم میخورد انگار که از دماغِ فیل افتاده بود. چشمانی تو رفته و نافذ داشت که اطرافِ آن به تیرگی گراییده بود. مانند این بود که دورِ چشمانش را با روغنی سیاه مالیده باشند. حالتِ طبیعیِ چشمانش طوری بود که مانندِ دهانِ خندان به نظر میرسید. هرگاه به آدم نگاه میکرد تمسخری در آن دیده میشد که مانند تیغچهای زهرآگینِ خارپشت تا عمقِ استخوان نفوذ میکرد. تختخوابش کنارِ من بود. شب که شد در تاریکیِ اتاق سرِ صحبت را با او باز کردم. آرام سرم را به طرفش برگرداندم و نجوا کنان گفتم چرا حرف نمیزنی؟ گفت: یک عمر حرف زدم حالا دیگه وقتِ استراحته.
- حتماً مثل من که بچههام دورم انداختن دلِ پُر خونی داری.
- نه! از هیچ کس دلخوری ندارم.
- مگه میشه؟ میدونم! تو خانهی سالمندان همه غمباد میکنن و بیکس و تنها میمیرن. یکی دو بار هم بستگانت سرِ قبرت میان و دیگه نمیان و کاملاً فراموش میشی انگار اصلاً وجود نداشتی! خیلی که خوش شانس باشی یکی دو نسل بعد از خودت یادی ازت میکنن. بعد برا همیشه فراموش میشی.
بلند شد توی تختخوابش نشست. کمی بیقرار به نظر میرسید. سرش را پایین انداخته بود و گردنش مثل گردنِ قو به پایین خم شده بود. موهایِ نقره فامش زیرِ نورِ مهتاب که از پنجره به اتاق میپاشید برق میزد. چند بار سرش را به اطراف جنباند و گفت:
- تو خیلی امیدواری پیرزن! هنوز فکر میکنی با این ننه من غریبم بازیها جای تسلایی برات مونده؟ تو هنوز به آدمای بیرون از اینجا امید داری؟
- چطور؟ من که همه از دور و برم پراکنده شدن! حتی سالی یک بار هم کسی به دیدنم نمیاد!
- نه منظورم این نیست. اگه به دیدنت بیان اوضاع بدتره! من یه عمر برا بچههام و خانوادهام مادر خوبی نبودم واسه مردمم شهروندِ بدی بودم. اونا دوست داشتن دزدی یاد بگیرن ، دوست داشتن ریاکار باشن ، دوست داشتن زیرِ آبِ همو بزنن ، دوست داشتن چشم و هم چشمی کنن ، اگه کسی پیشرفت کنه تو دلشون باهاش دشمن بشن ، هر کس این طوری نباشه دیوونه ست و از افرادِ جامعه به حساب نمیاد. من این جوری بودم. از همون موقع که دنیا اومدم این کارها رو بلد نبودم بلد نبودم چطوری باید واسه زندگی بین آدما خودمو آلوده کنم. الانم که پام لبِ گوره بلد نیستم! حتی بخاطر حرفام منو زندانی کردن. خب چی میگفتم؟ میگفتم تو رستوران میشینین غذاهای گرون قیمتِ جور واجور میخورین و شکم گنده میکنین کنارش کتابهای گرون قیمتِ هم بخونین مغزتون گنده شه. ازدواج میکنین فقط فکر تو رختخواب و ماهِ عسل و بچه پس انداختن نباشین فکری هم برا افکار عمیق بکنین که بیسواد نباشین. اینا رو فقط به بچهها و خانوادهام نمیگفتما! به همه میگفتم! فرقی هم نداشت کی بود. رئیس بانک ، استاندار ، شهردار ، دادستان ، قاضی...
به کُمبزه شون برخورد منو بردن پیش قاضی. یادمه وقتی در مقابل قاضی حاضر جوابی کردم گفت به اتهاماتت اضافه میشه اما من بهش گفتم چیزی برای اضافه کردن به اتهامهای من وجود نداره. هر کاری بر خلافِ کارهای من باشه جُرم تلقی نمیشه در غیر این صورت هم به شما و هم تمامِ حضارِ تو دادگاه اتهامهای سنگینی وارد میشه!
- شغلت چی بود؟
دوباره توی رختخوابش خوابید و انگار به سقف خیره شده بود. دستش را دراز کرد و و روی دستم گذاشت و گفت:
- من که شغل نداشتم! شغل داشتن مالِ مردمه که واسه خودشون پول در بیارن ، کیف کنن ، پول جمع کنن زن بگیرن. می دونی که بی پول زن گرفتن تو این اوضاعِ بلبشو محاله. فلسفه تدریس میکردم. اما اونا افکارِ عمیق احتیاج نداشتن. عاشق زرق و برق بودن. بیشتر اوقات دانشجوهام سرِ کلاسهام خمیازههای بلند میکشیدن. جوری بود که خودم هم خوابم میگرفت!
- راستش منم از فلسفه خوشم نمیاد. منم بودم بهتر از شاگردهات نبودم.
- گفتم که تو هنوز امیدواری!
- چرا اینو میگی؟
- اگه همون بچههات بیان تو رو ببرن خونشون احساسِ خوشبختی نمیکنی؟
- آره اگه برگردم پیش بچههام دیگه هیچی نمیخوام و خوشحال میمیرم!
- اما من نه! اگر برگردم پیش بچههام بیشتر دق میکنم!
- چرا؟ یعنی میخوای بگی حالا که بچههات آوردنت اینجا دلت نشکسته؟
آهسته آهی کشید اما آهش سرد نبود انگار یک جور لذت در آن احساس میشد انگار از زندان رهایی یافته بود. دستش را از روی دستم برداشت و با کف دست پیشانیِ چین و چروکش را لمس کرد و زیرِ لب گفت: «باید از جامعه دور باشم. من داوطلبانه اومدم اینجا!»
✍#مهدی_بردبار"اسپندیار"
🍏🍎🍃
👏1