○
من برگشتم و دیدم همه قبرها باز شده، همه مردهها بیرون آمدهاند، همگى نوشتههاى روى سنگ قبرشان را پاک کردهاند و به جایش حقیقت را نوشتهاند. و دیدم همه آنان بدخواه، متقلب، دغل، دورو، دروغگو و رذل بوده اند؛ دیدم همه آنها دزدى کردهاند، فریب دادهاند، همسایگانشان را آزردهاند، هر کار ننگین و نفرت انگیزى را مرتکب شدهاند؛ همان پدران خوب، همان زنان وفادار، همان فرزندان دلسوز، همان دختران پاکدامن، همان تاجران صادق. همه آنها در آستانه منزلگاه ابدىشان، همزمان با هم، داشتند حقیقت را مىنوشتند، حقیقت خوفناک و مقدسى را که مردم از آن بىخبر بودند یا در زمان حیات آنان، خود را به بىخبرى مىزدند.
با خود گفتم شاید او هم چیزى بر سنگ قبرش نوشته باشد، و این بار، بىهیچ ترسى، به سویش دویدم. حتم داشتم او را بىمعطلى پیدا مىکنم. بىاینکه صورت او را ببینم، شناختمش، و بر صلیب مرمرینى که مدت کوتاهى قبل خوانده بودم:
او دوست داشت، دوست داشته شد، و درگذشت.
خواندم:
او در روزى بارانى به قصد خیانت به دلدارش
از خانه بیرون رفت، زکام گرفت و مرد.
صبح که شد، مردم مرا در کنار قبر او یافتند؛ بیهوش افتاده بودم.
نویسنده: گى.دو موپاسان
مترجم: امیرمهدى حقیقت
داستانهای کوتاه جهان...!
🍏🍎🍃
من برگشتم و دیدم همه قبرها باز شده، همه مردهها بیرون آمدهاند، همگى نوشتههاى روى سنگ قبرشان را پاک کردهاند و به جایش حقیقت را نوشتهاند. و دیدم همه آنان بدخواه، متقلب، دغل، دورو، دروغگو و رذل بوده اند؛ دیدم همه آنها دزدى کردهاند، فریب دادهاند، همسایگانشان را آزردهاند، هر کار ننگین و نفرت انگیزى را مرتکب شدهاند؛ همان پدران خوب، همان زنان وفادار، همان فرزندان دلسوز، همان دختران پاکدامن، همان تاجران صادق. همه آنها در آستانه منزلگاه ابدىشان، همزمان با هم، داشتند حقیقت را مىنوشتند، حقیقت خوفناک و مقدسى را که مردم از آن بىخبر بودند یا در زمان حیات آنان، خود را به بىخبرى مىزدند.
با خود گفتم شاید او هم چیزى بر سنگ قبرش نوشته باشد، و این بار، بىهیچ ترسى، به سویش دویدم. حتم داشتم او را بىمعطلى پیدا مىکنم. بىاینکه صورت او را ببینم، شناختمش، و بر صلیب مرمرینى که مدت کوتاهى قبل خوانده بودم:
او دوست داشت، دوست داشته شد، و درگذشت.
خواندم:
او در روزى بارانى به قصد خیانت به دلدارش
از خانه بیرون رفت، زکام گرفت و مرد.
صبح که شد، مردم مرا در کنار قبر او یافتند؛ بیهوش افتاده بودم.
نویسنده: گى.دو موپاسان
مترجم: امیرمهدى حقیقت
داستانهای کوتاه جهان...!
🍏🍎🍃
○
فقر فجیع ترین درد مجسمِ این
زمانه یِ تلخِ ناترکیب است؛
چگونه می شود، شاد بود، عشق ورزید و زندگی را معنا داد،
وقتی دردِ شرمندگی سراپای قلب
و روحِ خسته ات را می خراشد!
--------------🥀-----
__من آتشِ سوزنده یِ دوزخ را
در رگ هایِ کبودِ تن خسته و
روحِ پریشانم، بارها تجربه کرده ام؛
برای بهشتی که قرار است،
تحمل فقر و گرسنگی، اجر صبر
در دنیایی باشد،
که عمری ست؛ به پاسِ
پاداشی کور مرا فریفته اند
هر روز و هر شب؛
هزاران بار بی صدا می میرم؛
تا پلشتانِ روزگار
در بهشت های شان
با حوریان و جام های شراب؛
مرغانِ بریان و چشمه هایِ شیر
و عسل خوش باشند ...
و در کاخ هایِ بهشتی شان؛
جهنمِ کوخ هایِ زخمی؛
و دست هایِ پینه بسته یِ مرا؛
به ریشخندِ وقاحت بگیرند!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
روزهای پایانی اسفند با شتاب
در گذر است، کابوسِ خواب های زمستانی من آیا؟ رویایِ خوش بهاری سبز هم؛ خواهد داشت؟
🍏🍎🍃
فقر فجیع ترین درد مجسمِ این
زمانه یِ تلخِ ناترکیب است؛
چگونه می شود، شاد بود، عشق ورزید و زندگی را معنا داد،
وقتی دردِ شرمندگی سراپای قلب
و روحِ خسته ات را می خراشد!
--------------🥀-----
__من آتشِ سوزنده یِ دوزخ را
در رگ هایِ کبودِ تن خسته و
روحِ پریشانم، بارها تجربه کرده ام؛
برای بهشتی که قرار است،
تحمل فقر و گرسنگی، اجر صبر
در دنیایی باشد،
که عمری ست؛ به پاسِ
پاداشی کور مرا فریفته اند
هر روز و هر شب؛
هزاران بار بی صدا می میرم؛
تا پلشتانِ روزگار
در بهشت های شان
با حوریان و جام های شراب؛
مرغانِ بریان و چشمه هایِ شیر
و عسل خوش باشند ...
و در کاخ هایِ بهشتی شان؛
جهنمِ کوخ هایِ زخمی؛
و دست هایِ پینه بسته یِ مرا؛
به ریشخندِ وقاحت بگیرند!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
روزهای پایانی اسفند با شتاب
در گذر است، کابوسِ خواب های زمستانی من آیا؟ رویایِ خوش بهاری سبز هم؛ خواهد داشت؟
🍏🍎🍃
❤1
○
این منم تنها و حیران،
نیمه شب ؛
کرده ام همراز خود
مهتاب را…
گویم امشب
بینم آن گل را به خواب؟
من مگر در خواب بینم
خواب را...
✍#فریدون_مشیری
🍏🍎🍃
این منم تنها و حیران،
نیمه شب ؛
کرده ام همراز خود
مهتاب را…
گویم امشب
بینم آن گل را به خواب؟
من مگر در خواب بینم
خواب را...
✍#فریدون_مشیری
🍏🍎🍃
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○
بدم بر سازِ ناکوکِ دلم
بی تاب و در بندِ دو چشمِ مست
و بی خواب است
بِدم؛ در نِی، بِدم
بی تابِ بی تاب است...
دلم در حسرت و
سوزِ اثیرِ آهِ نیستان
بدم در نِی، بِدم؛ تا نی شوم
در آتشِ نیزارِ هیچستان!!...
#فرح_فریماااا_معمایِ_عشق
🍏🍎🍃
بدم بر سازِ ناکوکِ دلم
بی تاب و در بندِ دو چشمِ مست
و بی خواب است
بِدم؛ در نِی، بِدم
بی تابِ بی تاب است...
دلم در حسرت و
سوزِ اثیرِ آهِ نیستان
بدم در نِی، بِدم؛ تا نی شوم
در آتشِ نیزارِ هیچستان!!...
#فرح_فریماااا_معمایِ_عشق
🍏🍎🍃
👍1