○
بدن جایگاه
نعمتهای واقعی درونیِ و تو
مملو از نعمت و موهبتی...
از خودگذشتگی، مهربانی، دلسوزی.
هر چیزی که تو زندگی مهم هست
جوانی و زیبایی از بین میرود
اما شرافت انسانی از بین رفتنی نیست...
✍#کالین_هوور
🍏🍎🍃
بدن جایگاه
نعمتهای واقعی درونیِ و تو
مملو از نعمت و موهبتی...
از خودگذشتگی، مهربانی، دلسوزی.
هر چیزی که تو زندگی مهم هست
جوانی و زیبایی از بین میرود
اما شرافت انسانی از بین رفتنی نیست...
✍#کالین_هوور
🍏🍎🍃
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○
چه ره بود
این که زد در پرده مطرب
که میرقصند با هم
مست و هشیار
✍#حضرت_حافظ
🎼#استاد_کیهان_کلهر.. و ...
-----------------------------
در نیستانِ عَدَن افروختم
وز شرر آتش گرفتم، سوختم
وز جمالِ جانِ جانان، نِی بُدَم
با شرابِ سکرِ جانان، نی شدم
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
چه ره بود
این که زد در پرده مطرب
که میرقصند با هم
مست و هشیار
✍#حضرت_حافظ
🎼#استاد_کیهان_کلهر.. و ...
-----------------------------
در نیستانِ عَدَن افروختم
وز شرر آتش گرفتم، سوختم
وز جمالِ جانِ جانان، نِی بُدَم
با شرابِ سکرِ جانان، نی شدم
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👏1
Audio
📕✨📕
📕#بلندی های_بادگیر
✍#امیلی_برونته
---------------------
کتاب بلندی های بادگیر روایت عشق است و انتقام، با شخصیتهایی که آمیزه لطافت و خشونتاند، مهر و کین، امید و بیم،… در مکانی که آن هم آمیزهای است از گرما و سرما، روشنایی و تاریکی، تابستان طراوتبخش و زمستان اندوهبار. آیا خفتههای این خاکِ آرام خوابزدههایی بیقرارند؟
امیلی برونته با همین داستان شورانگیز به بلندی های ادبیات صعود کرده است.
🍏🍎🍃
📕#بلندی های_بادگیر
✍#امیلی_برونته
---------------------
کتاب بلندی های بادگیر روایت عشق است و انتقام، با شخصیتهایی که آمیزه لطافت و خشونتاند، مهر و کین، امید و بیم،… در مکانی که آن هم آمیزهای است از گرما و سرما، روشنایی و تاریکی، تابستان طراوتبخش و زمستان اندوهبار. آیا خفتههای این خاکِ آرام خوابزدههایی بیقرارند؟
امیلی برونته با همین داستان شورانگیز به بلندی های ادبیات صعود کرده است.
🍏🍎🍃
○
تو رفتے ،،،
در خزانے سرد و بے پایان
ومن ماندم
درونِ برڪه اے ابرے ،،،
ڪنارِ خاطراتِ تلخِ بے باران
تو بر بالِ پرنده رفتے و
هر روز مرا ،،،
تا ڪهڪشانِ یادِ خود بردے
سلام ! سلام بابا ...
تو گفتے !
دخترم ، بابا فدایت
سلام بابا،،،
تو گفتے ! دخترم محبوب بابا
سلام بابا،،، سلام
تو گفتے ! جان بابا
عشق بابا،،،
و مے بوسے مرا،،،
در خواب؛ با ذوق؛
و من مے خندم و
مے خندے از شوق ...
#فرح _ فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
یاد پدران سفرکرده به عشق🕊
تو رفتے ،،،
در خزانے سرد و بے پایان
ومن ماندم
درونِ برڪه اے ابرے ،،،
ڪنارِ خاطراتِ تلخِ بے باران
تو بر بالِ پرنده رفتے و
هر روز مرا ،،،
تا ڪهڪشانِ یادِ خود بردے
سلام ! سلام بابا ...
تو گفتے !
دخترم ، بابا فدایت
سلام بابا،،،
تو گفتے ! دخترم محبوب بابا
سلام بابا،،، سلام
تو گفتے ! جان بابا
عشق بابا،،،
و مے بوسے مرا،،،
در خواب؛ با ذوق؛
و من مے خندم و
مے خندے از شوق ...
#فرح _ فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
یاد پدران سفرکرده به عشق🕊
❤🔥2👏1
📕
ماکسیم گورکی، نویسنده روس، مدتی در یک نانوایی کار میکرد. ۵۰ کارگر شبها در نانوایی، روی همان میزها که خمیر ورز میدادند، میخوابیدند و روزها بدون استراحت در سرمای مرگبار نان و شیرینی میپختند. صاحب نانپزی «سیمونوف»، مرد قلدری بود که از آزار کارگران لذت میبرد.
گورکی در خاطراتاش نوشته، ما زیاد بودیم ولی هیچوقت، هیچکس در مقابل گردنکلفتی، ظلم و آزارهای این یکنفر نمیایستاد. آنها نه این نانوایی را ترک میکردند، نه چیزی را تغییر میدادند و نه به خاطر حقشان که دستمزد محترمانهای بود، اعتراضی میکردند.
یک روز که گورکی در حال کار برای کارگران شعر میخواند، سیمونوف سرزده وارد میشود و کتاب را از او میگیرد تا در تنور بیاندازد. گورکی بلند میشود و دست رییس را میگیرد و میگوید: «حق نداری این کار را بکنی.» سیمونوف میخکوب میماند. از اینکه یکی از زیردستان جلویش ایستاده، بهتزده است. کتاب را برمیگرداند و نانپزی را ترک میکند. سیمونوف از فردا متوجه میشود چیزی آرام در وجود بقیه جان میگیرد؛ آنها مزه عصیان را چشیده بودند. پیش از این، همهچیز ابدی به نظر میرسید، اما از آن شب، بازگشت به قبل ناممکن شد.
🍏🍎🍃
ماکسیم گورکی، نویسنده روس، مدتی در یک نانوایی کار میکرد. ۵۰ کارگر شبها در نانوایی، روی همان میزها که خمیر ورز میدادند، میخوابیدند و روزها بدون استراحت در سرمای مرگبار نان و شیرینی میپختند. صاحب نانپزی «سیمونوف»، مرد قلدری بود که از آزار کارگران لذت میبرد.
گورکی در خاطراتاش نوشته، ما زیاد بودیم ولی هیچوقت، هیچکس در مقابل گردنکلفتی، ظلم و آزارهای این یکنفر نمیایستاد. آنها نه این نانوایی را ترک میکردند، نه چیزی را تغییر میدادند و نه به خاطر حقشان که دستمزد محترمانهای بود، اعتراضی میکردند.
یک روز که گورکی در حال کار برای کارگران شعر میخواند، سیمونوف سرزده وارد میشود و کتاب را از او میگیرد تا در تنور بیاندازد. گورکی بلند میشود و دست رییس را میگیرد و میگوید: «حق نداری این کار را بکنی.» سیمونوف میخکوب میماند. از اینکه یکی از زیردستان جلویش ایستاده، بهتزده است. کتاب را برمیگرداند و نانپزی را ترک میکند. سیمونوف از فردا متوجه میشود چیزی آرام در وجود بقیه جان میگیرد؛ آنها مزه عصیان را چشیده بودند. پیش از این، همهچیز ابدی به نظر میرسید، اما از آن شب، بازگشت به قبل ناممکن شد.
🍏🍎🍃
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
●
دانشگاه های من
(دانشکده های من )
زندگینامه ی ماکسیم گورکی
🍏🍎🍃
دانشگاه های من
(دانشکده های من )
زندگینامه ی ماکسیم گورکی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
کارِ عشق آنگاه تمام شود
که عاشق ،
معشوق شود
و ورق بگردد
بیآنکه
از عشقِ عاشق
چیزی بکاهد
یا در حُسنِ معشوق
چیزی بیفزاید
لوایح #عین_القضات_همدانی
--------------------
هر که عاشق دیدیاش
معشوق دان
کو به نسبت هست
هم این و هم آن
✍#حضرت_مولانا
🍏🍎🍃
کارِ عشق آنگاه تمام شود
که عاشق ،
معشوق شود
و ورق بگردد
بیآنکه
از عشقِ عاشق
چیزی بکاهد
یا در حُسنِ معشوق
چیزی بیفزاید
لوایح #عین_القضات_همدانی
--------------------
هر که عاشق دیدیاش
معشوق دان
کو به نسبت هست
هم این و هم آن
✍#حضرت_مولانا
🍏🍎🍃
👏1
●
تنهاییام امشب؛
که پُر است از غمِ غربت
آنقدر
بزرگ است که در خانه نگنجد
بیرون زدهام؛
تا بدرم پردهی شب را
کهاین نعرهی دیوانه؛
به کاشانه نگنجد!!
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
تنهاییام امشب؛
که پُر است از غمِ غربت
آنقدر
بزرگ است که در خانه نگنجد
بیرون زدهام؛
تا بدرم پردهی شب را
کهاین نعرهی دیوانه؛
به کاشانه نگنجد!!
✍#حسین_منزوی
🍏🍎🍃
👍1
من از عهد آدم ترا دوست دارم
علیرضا قربانی
🎼❤️🎼
🗣#علیرضا_قربانی
------------------------
مناز عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم....
🍏🍎🍃
🗣#علیرضا_قربانی
------------------------
مناز عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم....
🍏🍎🍃
👍1
○
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. 🐇🌨
☀️ ۶ بهمن ماه ۱۴۰۲
🌙 ۱۴ رجب ۱۴۴۵
🌲 ۲۶ ژانویه. ۲۰۲۴
--------------------------
من برای زمستان دل ات؛
آتشِ افروخته یِ عشق را،
آرزو می کنم؛
تا در سراشیبی هایِ
پر پیچ و تاب زندگی؛
دستت را، گرم بفشارد
و یاری ات کند
تا که گلبرگ هایِ
حضورت عاشقانه، بشکفند
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز جمعه. 🐇🌨
☀️ ۶ بهمن ماه ۱۴۰۲
🌙 ۱۴ رجب ۱۴۴۵
🌲 ۲۶ ژانویه. ۲۰۲۴
--------------------------
من برای زمستان دل ات؛
آتشِ افروخته یِ عشق را،
آرزو می کنم؛
تا در سراشیبی هایِ
پر پیچ و تاب زندگی؛
دستت را، گرم بفشارد
و یاری ات کند
تا که گلبرگ هایِ
حضورت عاشقانه، بشکفند
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
👍1🤔1🙏1