معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Sweet Feeling
RILTIM
🎼❤️🎼
🎼Sweet Feeling
..................

نه هفت طبقه آسمان
و نه هفت طبقه زمین
برای جا دادن خداوند کافی نیست،
ولی قلب انسان به تنهایی می تواند او را در خود جای دهد. پس آلکسیس، خیلی مواظب باش تا هیچ گاه دل کسی را نشکنی!

#نیکوس_کازانتزاکیس
📕#زوربای_یونانی
🍏🍎🍃
1

پیرمرد سَرِ پل
نویسنده: #ارنست_همینگوی

پیرمردی با عینکی دوره‌فلزی و لباس خاک‌آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن می‌گذشتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به‌سنگینی از سربالایی ساحل بالا می‌رفتند، سرباز‌ها پره‌ی چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو می‌راندند. کامیون‌ها به‌سختی به بالا می‌لغزیدند و دور می‌شدند و همه، پل را پشت سر می‌گذاشتند. روستایی‌ها توی خاکی که تا قوزک‌های‌شان می‌رسید به‌سنگینی قدم برمی‌داشتند. اما پیرمرد همان‌جا بی‌حرکت نشسته بود. آن‌قدر خسته بود که نمی‌توانست قدم از قدم بردارد.
من ماموریت داشتم که از روی پل بگذرم، دهانه‌ی آن‌سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد از روی پل برگشتم. حالا دیگر گاری‌ها آن‌قدر زیاد نبودند، و چندتایی آدم مانده بودند که پیاده می‌گذشتند. اما پیرمرد هنوز آن‌جا بود.
پرسیدم: «اهل کجایید؟»

گفت: «سان کارلوس» و لبخند زد.

شهر آبااجدادیش بود و از همین رو یادِ آن‌جا شادش کرد و لبش را به لبخند گشود. بعد گفت: «از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم».

من که درست سردرنیاورده بودم گفتم: «که این طور».

گفت: «آره، می‌دانید، من ماندم تا از حیوان‌ها نگهداری کنم. من نفر آخری بودم که از سان کارلوس بیرون آمدم».

ظاهرش به چوپان‌ها و گله‌دار‌ها نمی‌رفت. لباسِ تیره و خاک‌آلودش را نگاه کردم و چهره‌ی گَردنشسته و عینکِ دوره‌فلزی‌اش را، و گفتم: «چه‌جور حیوان‌هایی بودند؟»

سر ش را با نومیدی تکان داد و گفت: «همه‌جور حیوانی بود. مجبور شدم ترک‌شان کنم».

من پل را تماشا می‌کردم و فضای دلتای ایبرو را که آدم را به یاد افریقا می‌انداخت. در این فکر بودم که چه‌قدر طول می‌کشد تا چشمِ ما به دشمن بیفتد و تمامِ وقت گوش‌به‌زنگ بودم که اولین صداهایی را بشنوم که از درگیری، این واقعه‌ی همیشه مرموز، برمی‌خیزد. پیرمرد هنوز آن‌جا نشسته بود.
پرسیدم: «گفتید چه حیوان‌هایی بودند؟»

گفت: «روی‌هم‌رفته سه‌جور حیوان بود. دوتا بز، یک گربه و چهارجفت کبوتر».

پرسیدم: «مجبور شدید ترک‌شان کنید؟»

«آره، از ترس توپ‌ها. سروان به من گفت که توی تیررسِ توپ‌ها نمانم».

پرسیدم: «زن و بچه که ندارید؟» و انتهای پل را تماشا کردم که چندتایی گاری با عجله از شیب ساحل پایین می‌رفتند.
گفت:« فقط همان حیوان‌هایی بود که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمی‌آید. گربه‌ها می‌توانند خودشان را نجات بدهند، اما نمی‌دانم بر سر بقیه چه می‌آید؟»

پرسیدم: «طرفدار کی هستید؟»

گفت: «من سیاست سرم نمی‌شود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمده‌ام، فکر هم نمی‌کنم دیگر بتوانم از این‌جا جلوتر بروم».

گفتم: «این‌جا برای ماندن جای امنی نیست. اگر حالش را داشته باشید، کامیون‌ها توی آن جاده‌اند که از تورتوسا می‌گذرد».

گفت: «یک مدتی می‌مانم. بعد راه می‌افتم. کامیون‌ها کجا می‌روند؟»

به او گفتم: «بارسلون».

گفت: «من آن‌طرف‌ها کسی را نمی‌شناسم. اما از لطف‌تان ممنونم. خیلی منونم».

با نگاهی خسته و توخالی به من چشم دوخت، و آن‌وقت مثل کسی که بخواهد غصه‌اش را با کسی قسمت کند، گفت: «گربه چیزیش نمی‌شود. مطمئنم. برای چی ناراحتش باشم؟ اما آن‌های دیگر چه‌طور می‌شوند؟ شما می‌گویید چی بر سرشان می‌آید؟»

«معلوم است، یک جوری نجات پیدا می‌کنند».

«شما این‌طور گمان می‌کنید؟»

گفتم: «البته» و ساحلِ دوردست را نگاه می‌کردم که حالا دیگر هیچ گاری روی آن دیده نمی‌شد.

«اما آن‌ها زیر آتش توپخانه چه‌کار می‌کنند؟ مگر از ترسِ همین توپ‌ها نبود که به من گفتند آن جا نمانم؟»

گفتم: «در قفس کبوترها را باز گذاشتید؟»

«آره».

«پس می‌پرند».

گفت: «آره، البته که می‌پرند. اما بقیه چی؟ بهتر است آدم فکرش را نکند».

گفتم: «اگر خستگی درکرده‌اید، من راه بیفتم».

بعد به اصرار گفتم: «حالا بلند شوید سعی کنید راه بروید».

گفت: «ممنون» و بلند شد. تلوتلو خورد، به عقب متمایل شد و توی خاک‌ها نشست.
سرسری  گفت: «من فقط از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم».

اما دیگر حرف‌هایش با من نبود. باز تکرار کرد: «من فقط از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم».

دیگر کاری نمی‌شد کرد. یک‌شنبه عیدِ پاک بود و فاشیست‌ها به سوی ایبرو می‌تاختند. ابرهای تیره آسمان را انباشته بود و هواپیماهای‌شان به‌ناچار پرواز نمی‌کردند. این موضوع، و این‌که گربه‌ها می‌دانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند، تنها دل‌خوشیِ پیرمرد بود.

🍏🍎🍃


خدا از سرزمین‌های بزرگ
خسته می‌شود،
اما
از گل‌های کوچک،
هرگز...


#رابیندرانات_تاگور
ترجمه: ع . پاشایی
🍏🍎🍃
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


تمام بیماری ها از افکار سرچشمه می گیرد، یعنی افکار ما هستند که بیماری ها را تولید می کنند،
مثلا:
سرطان؛ ناشی از نبخشیدن خود و دیگران است،
بیماری قند، به خاطر افسوس گذشته ها را خوردن است،
ام اس: به دلیل عصبانیت طولانی مدت و کینه ورزی است
سردرد؛ انتقاد از خود و ترس،
زکام؛ آشفتگی ذهنی،
درد؛ نیاز به محبت آغوش گرم؛
فشار خون؛ مشکل عاطفی دراز مدتی است که حل نشده،
پس باید ذهنمان را بشوییم،
دیگران را ببخشیم؛
خودمان را ببخشیم؛
بیشتر محبت کنیم؛
کمتر گله و شکایت کنیم؛
بیشتر بخندیم و شاد باشیم...
بدانیم هر کسی در سطح آگاهیش عمل کرده و افکار ما بسیار قدرتمند و اثرگذار هستند
حتی خودمان، گذشته را رها کنیم و لباس شادی به تن کنیم،
و کارهایی را که از عهده انجام آن بر نمی آییم به خدا بسپاریم، تا از بیماری ها رهایی پیدا کنیم...

#لوییز_هی
📕#شفای_درون
🍏🍎🍃
1


هراسناک تر
از نابینایی دیدن است
با دو چشم باز که چه بر سر این سرزمین می آید.


👤#بلاگا_دیمیتروا
🍏🍎🍃
2
👍1
05مدار صفر درجه,نویسنده احمد محمود,گوینده رضا عمرانی
@behtarinhayesoti
📕📕

05 مدار صفر درجه
(مجموعه سه جلدی)

قسمت پنجم
نویسنده: احمد محمود
گوینده: رضا عمرانی

🍏🍎🍃
📚

می‌خواهم بمیرم
می‌خواهم یک میلیارد بار بمیرم
و در جهانی برخیزم،
که همسایگان یکدیگر را بشناسند.
و مردم،
همه رنگ‌ها را دوست بدارند.
می‌خواهم در جهانی برخیزم
که عشق به قیمت لبخند باشد.
مردان نمیرند،
زنان نگریند،
و همه کودکان، پدران خود را بشناسند.
عدالت باغی باشد،
که مردم در آن سیب‌های یکسان بخورند،
و یکسان بمیرند.
می‌خواهم در جهانی برخیزم،
که هیچ انسانی، بیش از یک بار نمیرد!

#ژاک_پره_ور  
ترجمه: احمدشاملو
🍏🍎🍃
👍1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


از آنجایی که تویی؛
تا اینجایی که منم ؛
به کوتاهیِ
بوسه نسیم و رویاست
بفاصله یِ بسترِ موج و دریاست  

از آنجایی که تویی تا اینجا که منم
تپش قلب پروانه است
هماغوشی تردِ ماهی و آب استِ
پلکِ باز و بسته یِ عشق است ...

از آنجایی که تویی؛
تا اینجایی که منم
بفاصله یک لبخند
در سراشیب بغض یک خاطره است
......

تو اینجایی، تو با مایی ...
تو در یادی؛ نه در خاکی ...🕊

#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
یاد و خاطره عزیزان سفرکرده
سبز 🕊💚
1👍1
🕊
Davat ~ UpMusic
Salar Aghili ~ UpMusic
🎼❤️🎼

🗣#سالار_عقیلی
🎼#دعوت

نشد یک لحظه از یادت جدا دل جدا دل
زهی دل آفرین دل مرحبا دل امان
هزاران بار منعش کردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا دل
از این دل داد من بستان خدای
ز دستش تا به کی گویم خدا دل
بشد خاک و ز کویش برنخیزد؛
زهی ثابت قدم دل زهی ثابت قدم دل
با وفا دل یا دل ای دوست ...

🍏🍎🍃
👍1




انسان‌ها؛
در دو صورت چهره واقعی خودشان را نشان می‌دهند : اول آنکه بدانند کامل به خواسته‌هایشان رسیده‌اند ،
یا اینکه بدانند هرگز ...
به خواسته‌هایشان نمی‌رسند!

👤#سقراط
🍏🍎🍃
👏1
Gopsy King - Pharaon
Gipsy Kings
. 🎼❤️🎼

Gipsy Kings
. No3
_Genres: Catalan, rumba
Traditional flamenco
pop, rock

🍏🍎🍃
.