معمای عشق
735 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
Aşk Sızım (Akustik)
Çinare Melikzade
🎼❤️🎼


دنیای ما ...
پر است از
دست هایی که
خسته نمی شوند
از نگه داشتن نقابها...!


#کافکا
🍏🍎🍃
👍2


خدا در هر لحظه تغییر چهره می دهد،
و خوشا به سعادت کسی که بتواند او را در زیر هر نقابی بشناسد!

خدا گاهی به صورت لیوانی آب خنک است، گاهی به صورت پسرکی که به روی زانوان شما می جهد، یا زنی افسونگر و یا فقط به صورت یک گردش کوتاه سحری...

📚 زوربای یونانی
🕴 نیکوس کازانتزاکیس
🍏🍎🍃

لحظه لحظه هایتان در پناه عشق
الهی...
👍1
💫
▪️

الهی دیگران مست شرابند
و من مست ساقی

مستی ایشان فانی است
و از من باقی...


#خواجه_عبداله_انصاری
🍏🍎🍃
1
مختاباد زمزمه Mokhtabad - Zemzemeh
🎶❤️🎶

🗣#عبدالحسین_مختاباد
🎼#زمزمه

تو زمزمه ی سوز و ساز منی
امید دلی چاره ساز منی
قسم به نگاهت به چهره ماهت
بر آن صف مژگان به چشم سیاهت
که تیر بلا را نشانه منم
قسم به بلایی که از تو کشیدم
به عهد و وفایی که از تو ندیدم
بر آتش عشقت زبانه منم
نیامد ز سوی توام؛ خبری
نداری تو بر حال من نظری...

🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

 با نام‌ و یاد حضرت دوست

🗓 امروز پنجشنبه 🐇🦩

☀️   ۱۸ آبان   ‌       ۱۴۰۲
🌙   ۲۳ ربیع الثانی ۱۴۴۵
🌲  ۹ نوامبر     ۲۰۲۳

پایان هفته تان به عشق و
شادی و آرامش🍂🍁🍂

آرزو دارم با افتادن هر برگ🍂 از
شاخه‌، اندوه و ناشادی از روح
و قلب تان دور شود و ناکامی و
ناامیدی برگ های خشکیده ای
باشند ؛رها در دست هایِ افسونگر
باد...🍂🍁
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
1
📆
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


"سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب کليد گنج مقصود است
بدين راه و روش مي رو که با دلدار پيوندي
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز
وراي حد تقرير است شرح آرزومندي
الا اي يوسف مصري که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندي
جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
ز مهر او چه مي پرسي در او همت چه مي بندي
همايي چون تو عالي قدر حرص استخوان تا کي
دريغ آن سايه همت که بر نااهل افکندي
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
به شعر حافظ شيراز مي رقصند و مي نازند
سيه چشمان کشميري و ترکان سمرقندي"

#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


روزی درخواهی یافت
که کل کائنات را می‌توانی در درون خودت بیابی و آنگاه یک کیمیاگر خواهی‌بود و در جهان نخواهی زیست. جهان در تو خواهد زیست!

👤#دیپاک جوپرا
🍏🍎🍃
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


#دیالوگ

اگر حتی سر سوزنی نفرت تو وجودت باشه ایمانت به درد
نمی خوره...

📽 Little Boy 2015

🍏🍎🍃
👍2👏2
امان از _ داریوش
@SamFoni
🎼❤️🎼

🗣#داریوش
🎼#امان_از

امان از راه بی عابر
امان از شهر بی شاعر
امان از روز بی روزن
امان از این همه رهزن...


🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


حقیقت دارد
تو را دوست دارم در این باران

می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم

می‌خواهم
تمام لغاتی را که می‌دانم
برای تو به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
و آنقدر بمیرم
تا زنده شوم

#احمدرضا_احمدی
🍏🍎🍃
👍1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


به ندرت در هر صد نفر یک نفر
ارزش آن را دارد که با او بحث کنی.

بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد..


👤#آرتور_شوپنهاور
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Sweet Feeling
RILTIM
🎼❤️🎼
🎼Sweet Feeling
..................

نه هفت طبقه آسمان
و نه هفت طبقه زمین
برای جا دادن خداوند کافی نیست،
ولی قلب انسان به تنهایی می تواند او را در خود جای دهد. پس آلکسیس، خیلی مواظب باش تا هیچ گاه دل کسی را نشکنی!

#نیکوس_کازانتزاکیس
📕#زوربای_یونانی
🍏🍎🍃
1

پیرمرد سَرِ پل
نویسنده: #ارنست_همینگوی

پیرمردی با عینکی دوره‌فلزی و لباس خاک‌آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن می‌گذشتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به‌سنگینی از سربالایی ساحل بالا می‌رفتند، سرباز‌ها پره‌ی چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو می‌راندند. کامیون‌ها به‌سختی به بالا می‌لغزیدند و دور می‌شدند و همه، پل را پشت سر می‌گذاشتند. روستایی‌ها توی خاکی که تا قوزک‌های‌شان می‌رسید به‌سنگینی قدم برمی‌داشتند. اما پیرمرد همان‌جا بی‌حرکت نشسته بود. آن‌قدر خسته بود که نمی‌توانست قدم از قدم بردارد.
من ماموریت داشتم که از روی پل بگذرم، دهانه‌ی آن‌سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد از روی پل برگشتم. حالا دیگر گاری‌ها آن‌قدر زیاد نبودند، و چندتایی آدم مانده بودند که پیاده می‌گذشتند. اما پیرمرد هنوز آن‌جا بود.
پرسیدم: «اهل کجایید؟»

گفت: «سان کارلوس» و لبخند زد.

شهر آبااجدادیش بود و از همین رو یادِ آن‌جا شادش کرد و لبش را به لبخند گشود. بعد گفت: «از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم».

من که درست سردرنیاورده بودم گفتم: «که این طور».

گفت: «آره، می‌دانید، من ماندم تا از حیوان‌ها نگهداری کنم. من نفر آخری بودم که از سان کارلوس بیرون آمدم».

ظاهرش به چوپان‌ها و گله‌دار‌ها نمی‌رفت. لباسِ تیره و خاک‌آلودش را نگاه کردم و چهره‌ی گَردنشسته و عینکِ دوره‌فلزی‌اش را، و گفتم: «چه‌جور حیوان‌هایی بودند؟»

سر ش را با نومیدی تکان داد و گفت: «همه‌جور حیوانی بود. مجبور شدم ترک‌شان کنم».

من پل را تماشا می‌کردم و فضای دلتای ایبرو را که آدم را به یاد افریقا می‌انداخت. در این فکر بودم که چه‌قدر طول می‌کشد تا چشمِ ما به دشمن بیفتد و تمامِ وقت گوش‌به‌زنگ بودم که اولین صداهایی را بشنوم که از درگیری، این واقعه‌ی همیشه مرموز، برمی‌خیزد. پیرمرد هنوز آن‌جا نشسته بود.
پرسیدم: «گفتید چه حیوان‌هایی بودند؟»

گفت: «روی‌هم‌رفته سه‌جور حیوان بود. دوتا بز، یک گربه و چهارجفت کبوتر».

پرسیدم: «مجبور شدید ترک‌شان کنید؟»

«آره، از ترس توپ‌ها. سروان به من گفت که توی تیررسِ توپ‌ها نمانم».

پرسیدم: «زن و بچه که ندارید؟» و انتهای پل را تماشا کردم که چندتایی گاری با عجله از شیب ساحل پایین می‌رفتند.
گفت:« فقط همان حیوان‌هایی بود که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمی‌آید. گربه‌ها می‌توانند خودشان را نجات بدهند، اما نمی‌دانم بر سر بقیه چه می‌آید؟»

پرسیدم: «طرفدار کی هستید؟»

گفت: «من سیاست سرم نمی‌شود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمده‌ام، فکر هم نمی‌کنم دیگر بتوانم از این‌جا جلوتر بروم».

گفتم: «این‌جا برای ماندن جای امنی نیست. اگر حالش را داشته باشید، کامیون‌ها توی آن جاده‌اند که از تورتوسا می‌گذرد».

گفت: «یک مدتی می‌مانم. بعد راه می‌افتم. کامیون‌ها کجا می‌روند؟»

به او گفتم: «بارسلون».

گفت: «من آن‌طرف‌ها کسی را نمی‌شناسم. اما از لطف‌تان ممنونم. خیلی منونم».

با نگاهی خسته و توخالی به من چشم دوخت، و آن‌وقت مثل کسی که بخواهد غصه‌اش را با کسی قسمت کند، گفت: «گربه چیزیش نمی‌شود. مطمئنم. برای چی ناراحتش باشم؟ اما آن‌های دیگر چه‌طور می‌شوند؟ شما می‌گویید چی بر سرشان می‌آید؟»

«معلوم است، یک جوری نجات پیدا می‌کنند».

«شما این‌طور گمان می‌کنید؟»

گفتم: «البته» و ساحلِ دوردست را نگاه می‌کردم که حالا دیگر هیچ گاری روی آن دیده نمی‌شد.

«اما آن‌ها زیر آتش توپخانه چه‌کار می‌کنند؟ مگر از ترسِ همین توپ‌ها نبود که به من گفتند آن جا نمانم؟»

گفتم: «در قفس کبوترها را باز گذاشتید؟»

«آره».

«پس می‌پرند».

گفت: «آره، البته که می‌پرند. اما بقیه چی؟ بهتر است آدم فکرش را نکند».

گفتم: «اگر خستگی درکرده‌اید، من راه بیفتم».

بعد به اصرار گفتم: «حالا بلند شوید سعی کنید راه بروید».

گفت: «ممنون» و بلند شد. تلوتلو خورد، به عقب متمایل شد و توی خاک‌ها نشست.
سرسری  گفت: «من فقط از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم».

اما دیگر حرف‌هایش با من نبود. باز تکرار کرد: «من فقط از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم».

دیگر کاری نمی‌شد کرد. یک‌شنبه عیدِ پاک بود و فاشیست‌ها به سوی ایبرو می‌تاختند. ابرهای تیره آسمان را انباشته بود و هواپیماهای‌شان به‌ناچار پرواز نمی‌کردند. این موضوع، و این‌که گربه‌ها می‌دانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند، تنها دل‌خوشیِ پیرمرد بود.

🍏🍎🍃