معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram


با آنکه سالهاست
دشت های خشم
آرام می شوند
با مثنوی عشق
با حافظ و غزل و شاخه ی نبات
با پنجه های بتهوون
و بوم و رنگ پیکاسو  ،
اما هنوز...
در جهان ما
فریاد کینه جوی لات و بعل
آشفته می کند
رویای سبز شکوفه های زیتون را
و علف های هرز
با خون تازه سیراب می شوند.
به روزگار ما بنگرید
به زخم های تازه ی او
که راوی شمشیرهای کهنه اند،
آن تیغ های بی نیام
فرمانبر اندیشه های فتنه اند

#مسعود_ایمانی_صورت
🍏🍎🍃
1👍1
داریوش و فرامرز اصلانی- ای عشق
🎻 گروه یاد ایام 💯
🎼❤️🎼

🎤فرامرز_اصلانی&داریوش

عشق به شکل پرواز پرنده‌ست
عشق خواب یک آهوی رمنده‌ست
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آبی اما کشنده‌ست
من می‌میرم از این آب مسموم
اما اون‌که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده‌ست

"مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز پرنده‌ست" ...

🍏🍎🍃
📕

روزی همچنان که زرتشت از پل بزرگ می‌گذشت، عاجزان و گدایان پیرامون اش حلقه زدند و گوژپشتی با او گفت: "هان زرتشت ! مردم نیز از تو چیز می آموزند و به آموزه‌های ات ایمان می آورند؛ اما هنوز یک کار مانده است تا آنان یک باره به تو ایمان آورند: تو نخست باید ما عاجزان را به خود معتقد کنی! و اینک دست چینی عالی از ما در اختیار تو و فرصتی چند جانبه! تو می‌توانی کور را شفا بخشی و زمین‌گیر را پا دهی؛ و نیز از پشت آن کس که پشتی گران بار دارد، اندکی بار برگیری. این به گمان من، راه درست مومن کردن عاجزان است به زرتشت.

اما زرتشت به سخنگوی چنین پاسخ داد : بر گرفتن گوژ از گوژپشت گرفتنِ جان اوست: مردم چنین می آموزانند! اگر نابینا را چشم دهی، چه بدی هایی بر روی زمین خواهد دید که نفرین خواهد کرد بر کسی که او را شفا بخشیده است و اما آن کس که زمین گیر را پا دهد، بزرگترین زیان را به او رسانده است. زیرا هنوز از جای نجنبیده، بدی هایش با او از جای می‌‌جنبند: این است آموزه‌ی مردم درباره‌ی عاجزان! و اگر مردم از زرتشت چیز می‌آموزند، چرا زرتشت از مردم نیاموزد؟ باری، از آن زمان که در میان آدمیان به سر می‌برم، چیزی نمی‌شمارم دیدن این را که یکی چشم نداشته باشد و دیگری گوش و سه دیگر پا و دیگرانی باشند زبان خویش باخته یا بینی یا سر خویش. از این بَتَر چیزها دیده ام و می بینم و بسی از آنها چنان نفرت انگیز که از یکایک‌شان سخن نیارم گفت و درباره‌ی برخی یکسره خاموش نتوانم ماند: یعنی درباره‌ی آدمیانی که از همه چیز هیچ ندارند، اما از یک چیز بیش از آنچه باید دارند.

آدمیانی که هیچ نیستند مگر چشمی کَلان یا دهانی کلان یا شکمی کلان یا دیگر چیزی کلان! من اینان را عاجزان باژگونه می‌نامم.

📕#چنین_گفت_زرتشت
👤#فریدریش_نیچه
🔃 #داریوش_آشوری
🍏🍎🍃
📕
‌○

بیشتر مردم به ترس‌ها و حماقت‌هایشان زنجیر شده‌اند و جرات ندارند بی‌طرفانه قضاوت کنند که مشکل زندگی‌شان چیست. بیشتر آدم‌ها همین‌طور زندگی‌شان را بی‌هیچ رضایتی ادامه می‌دهند بدون این که تلاش کنند تا بفهمند سرچشمه نارضایتی‌شان از کجاست یا بخواهند تغییری در زندگی‌شان ایجاد کنند. سر آخر می‌میرند در حالی که هیچ‌چیز در قلبشان نیست.


📕# برادران سیسترز
#پاتریک دوویت
🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕊
شاید؛
از شاخسار زندگی جدا شدی
اما؛ تا همیشه یِ هستی؛
در رود زمان؛
جاری می مانی...
در تمام لحظه هایی که
تو را؛ در خاطراتم
مرور می کنم
و با عشق بیادت می آورم
سبز می مانی، می شکفی
و باور می کنم که "مرگ"...
تراژدی یِ مضحکی ست که
تماشاگری جز مترسک،
اندوه ندارد
کلاغان مزرعه باور دارند
که زمین؛ در هر بهار سبز
می شود
و دانه های اندوه،
از آنِ مترسک است
تو همچنان؛
در باورِ هستی و در
مزرعه یِ جان من
سبز می مانی ....
مرگ تنها یک فریب تلخ است
پس باور دارم
"از آنجایی که تو هستی
تا اینجایی
که منم، تنها یک یاد
فاصله است..."
با عشق یادم کن؛
در آسمان باورت سبز
می شوم...

#فرح_فریماااا_معمای_عشق

"یاد عزیزان سفرکرده سبز "
🍏🍎🍃
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
New day has come
Celine Dion
🎼❤️🎼

🗣#سلین_دیون

باورم نمی‌شود فرشته‌‌ی عشق مرا لمس کرده باشد

بگذار روحم را سیراب کند و وحشتم را غرق سازد

بگذار دیوارها را فرو ریزد برای خورشید نو...

🍏🍎🍃
62Madame Bovary
@morsal_saba📕📕

#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/62

مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجسته‌ترین آثار او به‌شمار می‌آید.
🍏🍎🍃
📚


در این‌چنین جهانی که دوام هیچ‌چیز ممکن نیست، جایی که همه‌چیز در گرداب بی‌امان تغییر و تبدیل گرفتار آمده، جایی که همه‌چیز با شتاب دیوانه‌وار در حرکت و گریز است و مغلوب حرکت و پیشرفت، مشکل بتوان احساس خوشحالی و خرسندی کرد. چگونه می‌توان در جایی آرام و قرار یافت که به گفته‌ی افلاطون «شدنِ مداوم و هرگز نابودن» تنها شکل هستی و وجود در آنجا است؟
انسان هیچ‌گاه خشنود نیست! سرتاسرِ زندگی را به دنبال خشنودیِ خیالی می‌دود، خشنودی‌ای که به ندرت به دست می‌آید و وقتی هم که به دست آمد همان بیداری از خواب خوشحالی است: چون کشتیِ شکسته‌ای که بی‌دکل به بندرگاه وارد می‌شود‌. دست آخر هم تفاوتی نمی‌کند که در طول زندگی خوشبخت بوده یا بدبخت، چون زندگیِ وی چیزی جز یک اکنونِ گذرا نبوده و اکنون پایان یافته.


#آرتور_شوپنهاور
کتاب: در باب عبث بودن وجود
🍏🍎🍃
Eleni_Anna vissi
@Euterpe_Calliope
🎼❤️🎼

Eleni
Anna Vissi


#ترانهٔ یونانی "النی" یا "هلن" از خوانندهٔ یونانی _قبرسی #آنا_ویسی فوق ستاره‌ی موسیقی یونان

چشمان غم‌گین‌ات
همچون دو ابر در آسمان
به کدام سو روانه‌اند
در کجا سیر می‌کنند
"النی"
به هر کجا که می‌روی
امیدوارم
همواره شادمان باشی

این ترانه را می‌فرستم
برای همراهی تو
و هرگز فراموش نکن
که همیشه به من لبخند بزنی

🍏🍎🍃


مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچ‌کس باور نداشت!

خوب می‌دانم که "تنهایی" مرا دق می‌دهد
عشق هم در چنته‌اش چیزی از این بهتر نداشت!

آن‌قدر می‌ترسم از بی‌رحمی پاییز که
ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!

زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه‌ام
ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!

حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغول
هیچ‌کس حالی شبیه من به جز "قیصر" نداشت!

از #قیصر_امین_پور

#مریم آرام
🍏🍎🍃
Yakamoz
Ahmet Kaya
🎼❤️🎼

تابستان سال ۲۰۰۷ مسابقه‌ای با عنوان "زیباترین کلمه در جهان" توسط انستیتو‌ی روابط خارجی آلمان در اشتوتگارت برگزارشد . هیئت داوران از بین حدود ۲۵۰۰ کلمه ارسال شده ، کلمه‌ ترکی "یاکاموز" (Yakamoz) ، به معنای "انعکاس نور ماه در آب" را انتخاب کرد . در این مسابقه نزدیک به ۶۰ کشور شرکت داشتند .

🍏🍎🍃


«در سال ۱۸۵۵ رئیس جمهور آمریکا به سرخپوستان دوامیش تقاضای فروش سرزمینشان را ارسال داشت. برای آن‌ها درک این تقاضا آسان نبود، زیرا انسان را مالک زمین، آسمان، تازگی هوا و یا درخشندگی آب‌های زلال نمی‌دانستند. سیاتل رئیس قبیله دوامیش جواب نامه رئیس‌جمهوری آمریکا را با قطعه‌ای ادبی داد. قطعه‌ای پر از امید و حقایق. حقایقی که امروز بعد از ۱۶۰ سال کم کم آشکار می‌شوند. ستارگانی که امروز ناخواسته شاهد نابودی آرام زمین هستند. شاید هنوز دیر نباشد اگر به آن‌ها گوش فرا دهیم، شاید!»
در بخشی از کتاب رئیس قبلیهٔ سرخ‌پوست‌ها خطاب به رئیس جمهور امریکا می‌گوید:«نظر به شهرهای شما در چشم مرد سرخ دردی است.» و بلافاصله تأکید می‌کند:«هیچ سکوتی در شهر مرد سپید جریان ندارد.»
این تعبیر حقیقتا آدم را به فکر می‌برد. شهرهای لبریز از هیاهوی، ما حرمت سکوت و سکون را شکسته‌ است. ما در محاصرهٔ بوق خودروها و قیل و قال‌‌ها، صدای گنجشک‌‌ها را نمی‌شنویم و این برای مرد سرخ که گنجشک‌ها را مانند برادر و خواهر خود دوست دارد، دشوارست:
«چه چیز دیگر در زندگی است اگر انسان فریاد تنهایی گنجشک یا مناقشهٔ غوکان برکه را در شب نشنود؟ من یک سرخپوستم و این را نمی‌فهمم. یک سرخپوست صدای لطیف باد که سطح برکه را نوازش می‌دهد دوست دارد.»
از این سخنان بوی حرمت نهادن بر زمین می‌وزد و مشام خوانندهٔ گرفتار در شهرهای پردود و صنعت‌زدهٔ امروز را خوش می‌کند. ما چنان زمین و هوا را آلوده‌ایم که در بسیاری از روزهای سال آسمان را جز از پشت فوجی غبار و دود نمی‌توانیم دید. ما کشتارگاهانی به پا کرده‌ایم و حیوانات خدا را با وضعی مصیبت‌بار، می‌پرورانیم و گردن می‌زنیم و عین حال مدعی رعایت حقوق حیواناتیم و گذشتگان  را برای رفتارشان با حیوانات ملامت می‌کنیم؛ اما بنگرید به این سخنان ساده و صریح مرد سرخپوست، مرد طبیعت:
«پیشنهاد فروش زمینمان را اندیشه خواهیم کرد‌. و اگر تصمیم گیریم آن را به شما واگذاریم، تنها به یک شرط: مرد سپید باید با حیوانات درست مثل برادرانش رفتار کند. من یک وحشی هستم و این را نمی‌فهمم که هزار بوفالوی خون‌آلود را دیده‌ام از مردان سپید برجای گذاشته و سلاخی شده از کاروانی گذرا.»
گویی بیژن جلالی راست می‌گفت:«در شهر نمی‌توان زیست». بقول محمدعلی موحد فقید:
«انسان امروزی وقتی این شهرهای درندشت بی‌در و پیکر و پرازدحام و پرغوغا و پرتنش و پرگند و دود و آلودگی‌ها و بیماری‌ها را می‌بیند بی‌اختیار می‌خواهد چون مولانا فریاد برآورد که:
اندرین شهر قحط خورشید است
سایه‌ی شهریار بایستی

شهر، سرگین‌پرست، پرگشته‌ست
مشک نافه‌ی تتار بایستی

وقتی گروه‌ها گروه آدمیان را می‌بیند که در چرخهٔ پرتب و تاب شتابان و بی‌امان زندگی در کمین یکدیگر ایستاده‌اند و روز و شب برای همدیگر پاپوش می‌دوزند، پوستین هم می‌برند و پو‌ست هم می‌درند، دلش می‌گیرد و فغان می‌کند:
زین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم، انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آن‌که یافت می‌نشود آنم آرزو‌ست»

من هم در این روزهای مصیبت‌بار، هزار بار دریغ خوردم که کاش آدمی بودم شاید در عصر غارنشینان، روزگارانی که آدمی به اندازهٔ نیاز خود شکار می‌کرد، نه بیشتر. به اندازهٔ نیاز خود می‌کاشت، نه بیشتر و به اندازه، درست به اندازه زندگی می‌کرد.

سهراب عزیز چه نیکو گفت:
روزی كه
دانش لب آب زندگی می‌کرد،
انسان
در تنبلی لطيف يک مرتع
با فلسفه‌های لاجوردی خوش بود.
در سمت پرنده فكر می‌كرد.
با نبض درخت، نبض او می‌زد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت...
🍏🍎🍃
1