معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


"بگذار
كه بر شاخه ي اين صبح دلاويز
بنشينم و
از عشق سرودي بسرايم

آنگاه،
به صد شوق، چو مرغانِ سبكبال،
پر گيرم ازين بام و
به سوي تو بيايم
__
بگذار كه سرمست و
غزلخوان من و خورشيد:
بالي بگشاييم و
به سوي تو بياييم

#فريدون_ مشيري
🗣#محمد_رضا_شجریان
🍏🍎🍃
1👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
متصل / محسن چاووشی
@katibehchannel
🎼❤️🎼
🗣#محسن_چاووشی
🎼متصل


جان من است او،
هی مزنیدش
آنِ من است او،
هی مبریدش
آب من است او،
نان من است او
مثل ندارد،
باغ امیدش

#مولانای_جان
🍏🍎🍃
1👍1


لعنت به تو ای باد
که خاموش نشینی
نرسانی ،
خبری از غم دیرینه این باغ
به فردای بهاران.

و نگویی سخن از
رقص جنون
غرش بیدادِ خزان
در دل باغی
که از آن
خش خش حسرت
به هوا بر می خاست

#مسعود_ایمانی_صورت
🍏🍎🍃
👍1😢1
📕
ماکسیم گورکی، نویسنده روس، مدتی در یک نانوایی کار می‌کرد. ۵۰ کارگر شب‌ها در نانوایی، روی همان میزها که خمیر ورز می‌دادند، می‌‌خوابیدند و روزها بدون استراحت در سرمای مرگبار نان و شیرینی می‌پختند. صاحب نان‌پزی «سیمونوف»، مرد قلدری بود که از آزار کارگران لذت می‌برد.
گورکی در خاطرات‌اش نوشته، ما زیاد بودیم ولی هیچ‌وقت، هیچ‌کس در مقابل گردن‌کلفتی، ظلم و آزارهای این یک‌نفر نمی‌ایستاد. آن‌ها نه این نانوایی را ترک می‌کردند، نه چیزی را تغییر می‌دادند و نه به خاطر حق‌شان که دستمزد محترمانه‌ای بود، اعتراضی می‌کردند.
یک روز که گورکی در حال کار برای کارگران شعر می‌خواند، سیمونوف سرزده وارد می‌شود و کتاب را از او می‌گیرد تا در تنور بیاندازد. گورکی بلند می‌شود و دست رییس را می‌گیرد و می‌گوید: «حق نداری این کار را بکنی.» سیمونوف میخکوب می‌ماند. از اینکه یکی از زیردستان جلویش ایستاده، بهت‌زده است. کتاب را برمی‌گرداند و نان‌پزی را ترک می‌کند. سیمونوف از فردا متوجه می‌شود چیزی آرام در وجود بقیه جان می‌گیرد؛ آنها مزه عصیان را چشیده بودند. پیش از این، همه‌چیز ابدی به نظر می‌رسید، اما از آن شب، بازگشت به قبل ناممکن شد.

🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

دانشگاه های من (دانشکده های من )
زندگینامه ی ماکسیم گورکی

🍏🍎🍃
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
●●●
📺 عزت‌الله انتظامی و داریوش مهرجویی در جشن حافظ

▪️ داس مرگ سیری‌ناپذیر است ….
کاش دست هایِ مهر، مهربان می بود ....

روح هر دو هنرمند در آرامش ابدی که در دوران حیات درخشیدند، اثرگذار بودند و آثارشان مورد احترام مردم است.

🍏🍎🍃
1👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


ای غمت ؛ سنگین ترین حدّ از مجازات ِ خدا!
" پلّه پلّه"  با تو هستم "  تا ملاقات خدا "

هر کتابی ناگهان افتاد از چشم همه
تا که چشمت چاپ شد در انتشارات خدا

سال ها گفتند و... کافرتر شدم ، اما چه خوب
پیش تو  آورده ام ایمان به آیات خدا !

عشق؛ خطّ مستقیمی در قطار زندگی است
مثل ریل راه آهن در موازات خدا

مهره ها با چشم زیبای تو حرکت می کنند
من؛ همان شطرنج بازی که شدم مات ِ خدا! ،

من ؛ همان پیغمبر بی جبرئیلی که مدام
سوره نازل کردم از قلبت در اثبات خدا!

از سفر برگشته ام ،در دستهایم دست توست
از سفر آورده ام اینبار سوغات خدا!

#محمد_علی_نیکومنش
🍏🍎🍃
👏2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عصرتان شاد و دل انگیز دوستانم
🍏🍎🍃
Baroon
Mohsen Chavoshi
🎼❤️🎼

🗣#محسن_چاوشی
🎼#بارون

"دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم
رعد و برق فهمیده انگار
زندگیم شده غم انگیز
به خدای آسمونا...
عشقت از یادم نرفته
میخوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون
نیایی با خاطراتت سر میزارم به بیابون
میخوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون...

🍏🍎🍃
1


در تنِ عریانِ افرا؛
شکوه ها
از باد بود
از کوچِ و زخمِ
برگ هایِ زیرِ پا؛
از غربت و فریاد بود

از آهِ سردِ شاپرک؛
در هجمه یِ بیداد بود

از اشکِ قابِ پنجره؛ کز
ظلمتِ ویرانه یِ شداد بود

پاییز بود؛ پاییز بود!!...


#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
1👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
54Madame Bovary
@morsal_saba📕📕

#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/پنجاه و چهارم

مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجسته‌ترین آثار او به‌شمار می‌آید.
🍏🍎🍃
📚
نامه های عاشقانه ی یک پیامبر
جبران خلیل جبران

#نامه های_عاشقانه
#جبران_خلیل_جبران

یک ترانه ی کهن عرب این گونه آغاز می شود:"فقط خداوند و من ...  

آن چه را که در قلبم می گذرد,می دانیم."امروز,پس از خواندن آن چه  

برایم نوشته ای,می توانم به این ترانه چنین بیفزایم:فقط خداوند، من و ماری...
آن چه را که در قلبم می گذرد,می دانیم. 
🍏🍎🍃
👍2