bote chin
mohamadreza shajarian
🎼❤️🎼
استاد #محمدرضا_شجریان
"بت چین"
من ز تو دوری نتوانم دیگر
وز تو صبوری نتوانم دیگر…
تیر غمت چون به دل من رسید
همچو بگفتم که همه کس شنید
ای نفس قدس تو احیای من
چون تویی امروز مسیحای من
حالت جمعی تو پریشان کنی
وای به حال دل شیدای من ...
🍏🍎🍃
استاد #محمدرضا_شجریان
"بت چین"
من ز تو دوری نتوانم دیگر
وز تو صبوری نتوانم دیگر…
تیر غمت چون به دل من رسید
همچو بگفتم که همه کس شنید
ای نفس قدس تو احیای من
چون تویی امروز مسیحای من
حالت جمعی تو پریشان کنی
وای به حال دل شیدای من ...
🍏🍎🍃
👍1
○
سلام !
سلام به سپیده ی صبح
که بر بال هایِ نیلوفریِ آفتاب؛
نویدِ میلاد شکوهی دوباره است!
روزتان رنگین کمانی از عشق،
رویش و پویشی سبز ...
آفتابی باشید!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
سلام !
سلام به سپیده ی صبح
که بر بال هایِ نیلوفریِ آفتاب؛
نویدِ میلاد شکوهی دوباره است!
روزتان رنگین کمانی از عشق،
رویش و پویشی سبز ...
آفتابی باشید!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👏1💋1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
°
فیلم کوتاه David (پیشنهاد ویژه)
خیلی زودتر از اونی که فکر میکنید
"دیر" میشه!!!
●•●•●•●•
لحظه ها را دریاب!
فصل ها؛
چون قاصدکی هراسان در باد
در سایه یِ ابریِ
تردید وبهت و انتظار
به ناگاه .. به ناگاه ...
گم می شوند!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
فیلم کوتاه David (پیشنهاد ویژه)
خیلی زودتر از اونی که فکر میکنید
"دیر" میشه!!!
●•●•●•●•
لحظه ها را دریاب!
فصل ها؛
چون قاصدکی هراسان در باد
در سایه یِ ابریِ
تردید وبهت و انتظار
به ناگاه .. به ناگاه ...
گم می شوند!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤🔥1👏1
○
از یک کودک، از میزان اعتقادش به خدا نمیپرسند..
زیرا او در این سن مجبور به پرستش خدا نیست.
او خود نمودی از خداست..
او با روحی خالص و بکر پیوند خورده است..
👤#کریستین_بوبن
🍏🍎🍃
از یک کودک، از میزان اعتقادش به خدا نمیپرسند..
زیرا او در این سن مجبور به پرستش خدا نیست.
او خود نمودی از خداست..
او با روحی خالص و بکر پیوند خورده است..
👤#کریستین_بوبن
🍏🍎🍃
👍3
○
آه ... ای انگورها؛
مست شوید!
بگذار؛ جام شرنگِ زندگی،
لبریز شود، از سکرِ شرابِ عشق
در آغوشِ بی پروایِ
تاک هایِ دلخونِ دلتنگ؛
و در بغضِ گلویِ
لحظه هایِ
فراموش شده یِ
گسِ زندگی
تا بهتِ شادی هایِ مخدوشِ؛
شاید؛
فاصله یِ
این انتظارِ کبود
در سکونِ ریل های
همپایِ زندگی
تا اخرین ایستگاهِ نیلیِ مرگ؛
با جامی دگر،
از سبویِ
ترک خورده یِ
عشق؛
از خاطرِ دلتنگِ
این روزهایِ
ابریِ برود!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
آه ... ای انگورها؛
مست شوید!
بگذار؛ جام شرنگِ زندگی،
لبریز شود، از سکرِ شرابِ عشق
در آغوشِ بی پروایِ
تاک هایِ دلخونِ دلتنگ؛
و در بغضِ گلویِ
لحظه هایِ
فراموش شده یِ
گسِ زندگی
تا بهتِ شادی هایِ مخدوشِ؛
شاید؛
فاصله یِ
این انتظارِ کبود
در سکونِ ریل های
همپایِ زندگی
تا اخرین ایستگاهِ نیلیِ مرگ؛
با جامی دگر،
از سبویِ
ترک خورده یِ
عشق؛
از خاطرِ دلتنگِ
این روزهایِ
ابریِ برود!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
○
نمی دانم کتاب طاعون آلبرکامو
را خوانده اید یا نه؟
در میانه های کتاب یک جایی هست
که موش ها با سرعت در حال زیاد
شدن هستند. با ازدیاد موش ها
بیماری طاعون هم شدت و شیوع
بیشتری می گیرد. با آن که طاعون
در حال تسخیر شهراست و طاعون
زدگان یکی پس ازدیگری از نفس
می افتند؛ اما مردم هنوز بیماری را
جدی نگرفتهاند؛ یا نمیدانند یا
نمی خواهند که جدیاش بگیرند.
هر کسی روایتی از طاعون و طرز
و طبیعتش دارد.
پدر پانلو کشیش شهر تا وقتی که
خودش طاعون نگرفته است؛ بیماری
را نتیجه گناهان و معصیت مردم
می داند و بی توجه به دستورات
دکتر ریو از مردم می خواهد که با
دعا و نیایش خود را از بلا و بدبختی
محافظت کنند.
کشیش پانلو وقتی که خودش طاعون
می گیرد سراغ اولین کسی که می رود
دکتر ریو است و دکتر تنها کسی است
که از وخامت اوضاع خبر دارد.
دکتر ریو آینده را میبیند اما،
مردم نمی بینند. تضاد ناجوری
شکل می گیرد بینِ دانستن و ندانستن.
آن که می داند رنج می کشد و آنکه
نمی داند فارغ است. دکتر ریو خودش
را به در و دیوار میکوبد تا بگوید که
اگر براساس موازین بهداشتی رفتار
نکنیم آیندهی همه ما تاریک و سیاه
خواهد بود. از طرف دیگر مردم
بیشتر از قبل به سینما می روند.
بی دلیل به خیابان می آیند. هر روز
فستیوال های بزرگ در شهر برگزار
می کنند.مسئولین ناچار به قرنطینه
شهر می شوند اما عده ای قوانین
قرنطینه را نادیده می گیرند.
رامبر روزنامه نگار چون نمی تواند به
دیدار دختر مورد علاقه اش که خارج
از شهر است برود بر علیه قرنطینه
مطلب می نویسد و آن را کاری
بیهوده می داند.
شرایط جامعه طاعون زده ی قرن
نوزدهم در شهر را كه با شرایط کرونا
زده امروز مقایسه می کنم؛ قویا به
این گمان می رسم که...
یا ما برگشته ایم به قرن نوزدهم!
و یا آلبر کامو آدم زمانه ی خودش
نبوده و یک قرن جلوتر از زمان خود
می زیسته و می اندیشیده است!!!
با خواندن داستان طاعون و تجربه ی
قصه ی کرونا آدمی میفهمد که چه
مرز ضخیمی بین دانستن و ندانستن
وجود دارد.
هرچه چرخ تاریخ می چرخد و انسان
به جلو و جلال میرود مرز بین دانستن
و ندانستن هم ضخیم تر و زمخت تر
می شود.
🍏🍎🍃
نمی دانم کتاب طاعون آلبرکامو
را خوانده اید یا نه؟
در میانه های کتاب یک جایی هست
که موش ها با سرعت در حال زیاد
شدن هستند. با ازدیاد موش ها
بیماری طاعون هم شدت و شیوع
بیشتری می گیرد. با آن که طاعون
در حال تسخیر شهراست و طاعون
زدگان یکی پس ازدیگری از نفس
می افتند؛ اما مردم هنوز بیماری را
جدی نگرفتهاند؛ یا نمیدانند یا
نمی خواهند که جدیاش بگیرند.
هر کسی روایتی از طاعون و طرز
و طبیعتش دارد.
پدر پانلو کشیش شهر تا وقتی که
خودش طاعون نگرفته است؛ بیماری
را نتیجه گناهان و معصیت مردم
می داند و بی توجه به دستورات
دکتر ریو از مردم می خواهد که با
دعا و نیایش خود را از بلا و بدبختی
محافظت کنند.
کشیش پانلو وقتی که خودش طاعون
می گیرد سراغ اولین کسی که می رود
دکتر ریو است و دکتر تنها کسی است
که از وخامت اوضاع خبر دارد.
دکتر ریو آینده را میبیند اما،
مردم نمی بینند. تضاد ناجوری
شکل می گیرد بینِ دانستن و ندانستن.
آن که می داند رنج می کشد و آنکه
نمی داند فارغ است. دکتر ریو خودش
را به در و دیوار میکوبد تا بگوید که
اگر براساس موازین بهداشتی رفتار
نکنیم آیندهی همه ما تاریک و سیاه
خواهد بود. از طرف دیگر مردم
بیشتر از قبل به سینما می روند.
بی دلیل به خیابان می آیند. هر روز
فستیوال های بزرگ در شهر برگزار
می کنند.مسئولین ناچار به قرنطینه
شهر می شوند اما عده ای قوانین
قرنطینه را نادیده می گیرند.
رامبر روزنامه نگار چون نمی تواند به
دیدار دختر مورد علاقه اش که خارج
از شهر است برود بر علیه قرنطینه
مطلب می نویسد و آن را کاری
بیهوده می داند.
شرایط جامعه طاعون زده ی قرن
نوزدهم در شهر را كه با شرایط کرونا
زده امروز مقایسه می کنم؛ قویا به
این گمان می رسم که...
یا ما برگشته ایم به قرن نوزدهم!
و یا آلبر کامو آدم زمانه ی خودش
نبوده و یک قرن جلوتر از زمان خود
می زیسته و می اندیشیده است!!!
با خواندن داستان طاعون و تجربه ی
قصه ی کرونا آدمی میفهمد که چه
مرز ضخیمی بین دانستن و ندانستن
وجود دارد.
هرچه چرخ تاریخ می چرخد و انسان
به جلو و جلال میرود مرز بین دانستن
و ندانستن هم ضخیم تر و زمخت تر
می شود.
🍏🍎🍃
23Madame Bovary
📕✨📕
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/بیست و سوم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/بیست و سوم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
لو بص في عيني مره
سيرين عبدالنور
🎼❤️🎼
🗣#سیرین_عبدالنور
ای دِل! سخن بگویم یا نه؟
چه باید بکنم؟
ای دل من! چرا حواسش به من نیست
و غرقِ فکر است؟
چشمها و تمام وجودم او را ندا میدهند؛
اگر یک بار در چشمانم بنگرد،
اشتیاقم را حس خواهد کرد؛
اگر یک بار در چشمانم بنگرد،
حس خواهد کرد که در او ذوب شدهام؛
من به چیزی میاندیشم که او می اندیشد
دلم برایش تنگ شده...
🍏🍎🍃
🗣#سیرین_عبدالنور
ای دِل! سخن بگویم یا نه؟
چه باید بکنم؟
ای دل من! چرا حواسش به من نیست
و غرقِ فکر است؟
چشمها و تمام وجودم او را ندا میدهند؛
اگر یک بار در چشمانم بنگرد،
اشتیاقم را حس خواهد کرد؛
اگر یک بار در چشمانم بنگرد،
حس خواهد کرد که در او ذوب شدهام؛
من به چیزی میاندیشم که او می اندیشد
دلم برایش تنگ شده...
🍏🍎🍃