❌✅
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ رﺍﻭی ﻣﻨﻢ ...
ﺭﺍﺳت ﺧﻮﺍﻫﯽ،
ﻫﻢ ﻧِﯽ ﻭ ﻫﻢ ﻧِﯽ ﺯﻧﻢ ...
ﻧﺸﻨﻮ اﺯ ﻧِﻰ،
ﻧِﻰ ، ﺣﺼﯿﺮﻯ ﺑﻴﺶ ﻧﻴست ...
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﺩِﻝ ،
دِﻝ ﺣﺮﻳﻢ ﺩﻟﺒﺮی ست...
ﻧِﻰ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ؛
ﺧﺎک ﻭ خاکستر ﺷﻮﺩ
ﺩِﻝ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ، ﻻﯾﻖ ﺩﻟﺒر ﺷﻮﺩ ...
❌#مولانا ❌❌
✅#هادی_خرسندی✅✅
🍏🍎🍃
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ رﺍﻭی ﻣﻨﻢ ...
ﺭﺍﺳت ﺧﻮﺍﻫﯽ،
ﻫﻢ ﻧِﯽ ﻭ ﻫﻢ ﻧِﯽ ﺯﻧﻢ ...
ﻧﺸﻨﻮ اﺯ ﻧِﻰ،
ﻧِﻰ ، ﺣﺼﯿﺮﻯ ﺑﻴﺶ ﻧﻴست ...
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﺩِﻝ ،
دِﻝ ﺣﺮﻳﻢ ﺩﻟﺒﺮی ست...
ﻧِﻰ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ؛
ﺧﺎک ﻭ خاکستر ﺷﻮﺩ
ﺩِﻝ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ، ﻻﯾﻖ ﺩﻟﺒر ﺷﻮﺩ ...
❌#مولانا ❌❌
✅#هادی_خرسندی✅✅
🍏🍎🍃
دوباره بازخواهم گشت
داریوش
🎼❤️🎼
🗣#داریوش
🎼#دوبارہ باز خواهم گشت
دوباره باز خواهم گشت
در گلخانه ها را باز خواهم کرد
تمام آسمان را رنگ آبی پرواز خواهم کرد
تو دا در کوچه خاکی کودکی اواز خواهم کرد
دوباره باز خواهم گشت
از انجایی که ماندم ناتمام
آغاز خواهم کرد
تورا ای خانه فرهاد تورا ای تشنه سیراب
تورا آباد خواهم کرد تورا هر لحظه و هر جا
تورا هر جای این دنیا تو را فریاد خواهم کرد
تو را فریاد خواهم کرد...
🍏🍎🍃
🗣#داریوش
🎼#دوبارہ باز خواهم گشت
دوباره باز خواهم گشت
در گلخانه ها را باز خواهم کرد
تمام آسمان را رنگ آبی پرواز خواهم کرد
تو دا در کوچه خاکی کودکی اواز خواهم کرد
دوباره باز خواهم گشت
از انجایی که ماندم ناتمام
آغاز خواهم کرد
تورا ای خانه فرهاد تورا ای تشنه سیراب
تورا آباد خواهم کرد تورا هر لحظه و هر جا
تورا هر جای این دنیا تو را فریاد خواهم کرد
تو را فریاد خواهم کرد...
🍏🍎🍃
✍
#قسمت_پنجم
... سالها در پی هم میگذرند. گاه سایه را در محفلی میبینم. بسیار کمحرف و آرام شده است. ازدواج کرده است. همسرش آلما، دختری ظریف و متین و مبادیی آداب است. کودکانی دارند. درست نمیدانم چند تا و چندساله هستند. هرگاه او را میبینم، به یاد این گفتهی سعدی میافتم:
«تا کودکان برآورم، کودکی نکردم.»
.
آغاز دههی چهل است. شبی با فریدون مشیری و چند تن دیگر در محفلی هستیم. فریدون میگوید غزلی تازه از هوشنگ به دستم رسیده است و میخواند:
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریهی بیطاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانهام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسندِ کماندار فتنه کز بُنِ تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت...
.
به اینجا که میرسد، اشاره میکند که سایه این شعر را هنگامی نوشته است که برای چشم پسرش کیوان عارضهیی سخت پیش آمده است و او را پدر برای معالجه به خارج از کشور برده است. و بعد، با همان حال همیشگیی خود که از خواندن شعر خوب لذت میبرد و لذت میخواهد دیگران را هم در این لذت سهیم کند، میگوید: ببینید! دقت کنید: زهی پسند کماندار فتنه... و بعد میگوید: تجسم تیری که رها شده و به چشم فرزند نشسته است، فرزندی که دو چشم سایه است، چه طنز تلخی دارد: زهی پسند کماندار فتنه...! اوج درد است.
و باز میخواند:
امید عافیتم بود، روزگار نخواست
قرار و عیش و امان داشتم، زمانه گرفت...
.
و من میبینم که چهره و دامنم از اشک خیس است و اکنون هم که این سطرها را مینویسم همینطور.
سالها بعد... شاید سال پنجاه است. در اتاق شورای موسیقیی رادیو با سایه و مشیری و محمود تفضلی نشستهایم و از هر دری سخنی پیش میکشیم. اشاره به همان غزلش میکنم. میگوید: نمیدانی در چه حالی آن را نوشتم. شب بود و خانه دلگیر و غربت وحشتناک و زنم آبستن و پسرکم گرفتار مصیب چشم. از خانه بیرون زدم که به خانهی دوستی بروم برای مشورتی. خیابان سرد بود و باران دُمریز میبارید و اشکم تندتر از باران فرو میریخت. یکباره دیدم غزلی را که زمزمه کردهام در طول خیابان و زیر همان باران به پایان رساندهام:
دلِ گرفتهی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریهی شبانه گرفت...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
✍#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
#قسمت_پنجم
... سالها در پی هم میگذرند. گاه سایه را در محفلی میبینم. بسیار کمحرف و آرام شده است. ازدواج کرده است. همسرش آلما، دختری ظریف و متین و مبادیی آداب است. کودکانی دارند. درست نمیدانم چند تا و چندساله هستند. هرگاه او را میبینم، به یاد این گفتهی سعدی میافتم:
«تا کودکان برآورم، کودکی نکردم.»
.
آغاز دههی چهل است. شبی با فریدون مشیری و چند تن دیگر در محفلی هستیم. فریدون میگوید غزلی تازه از هوشنگ به دستم رسیده است و میخواند:
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریهی بیطاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانهام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسندِ کماندار فتنه کز بُنِ تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت...
.
به اینجا که میرسد، اشاره میکند که سایه این شعر را هنگامی نوشته است که برای چشم پسرش کیوان عارضهیی سخت پیش آمده است و او را پدر برای معالجه به خارج از کشور برده است. و بعد، با همان حال همیشگیی خود که از خواندن شعر خوب لذت میبرد و لذت میخواهد دیگران را هم در این لذت سهیم کند، میگوید: ببینید! دقت کنید: زهی پسند کماندار فتنه... و بعد میگوید: تجسم تیری که رها شده و به چشم فرزند نشسته است، فرزندی که دو چشم سایه است، چه طنز تلخی دارد: زهی پسند کماندار فتنه...! اوج درد است.
و باز میخواند:
امید عافیتم بود، روزگار نخواست
قرار و عیش و امان داشتم، زمانه گرفت...
.
و من میبینم که چهره و دامنم از اشک خیس است و اکنون هم که این سطرها را مینویسم همینطور.
سالها بعد... شاید سال پنجاه است. در اتاق شورای موسیقیی رادیو با سایه و مشیری و محمود تفضلی نشستهایم و از هر دری سخنی پیش میکشیم. اشاره به همان غزلش میکنم. میگوید: نمیدانی در چه حالی آن را نوشتم. شب بود و خانه دلگیر و غربت وحشتناک و زنم آبستن و پسرکم گرفتار مصیب چشم. از خانه بیرون زدم که به خانهی دوستی بروم برای مشورتی. خیابان سرد بود و باران دُمریز میبارید و اشکم تندتر از باران فرو میریخت. یکباره دیدم غزلی را که زمزمه کردهام در طول خیابان و زیر همان باران به پایان رساندهام:
دلِ گرفتهی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریهی شبانه گرفت...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
✍#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب خوش دوستانم ❤️ قدم های فردا به عشق و شادی و آرامش 🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
امشب ای ماه
به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم
و من میدانم
که تو از دوری خورشید
چهها میبینی
تو هم ای بادیهپیمای محبت
چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت
ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب
پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب
غم از دل شویند
امشب ای مه
تو هم از طالع من غمگینی
✍#استاد_شهریار
🍏🍎🍃
امشب ای ماه
به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم
و من میدانم
که تو از دوری خورشید
چهها میبینی
تو هم ای بادیهپیمای محبت
چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت
ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب
پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب
غم از دل شویند
امشب ای مه
تو هم از طالع من غمگینی
✍#استاد_شهریار
🍏🍎🍃
○
"جوانی" شمع ره کردم
که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را
و گم کردم جوانی را
سید محمدحسین بهجت تبریزی (زادهٔ ۱۱ دی ۱۲۸۵ – درگذشتهٔ ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت تبریزی) که به زبانهای فارسی و ترکی، شعر سروده است. وی در تبریز در خانوادهای بستانآبادی (روستای خُشگِناب بستانآباد) به دنیا آمد
۲۷ شهریور روز بزرگداشت
شهریار شعر ایران 🕊🥀
و روز شعر و ادب پارسی گرام
"یادش سبز ؛ روانش انوشه"
🍏🍎🍃
"جوانی" شمع ره کردم
که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را
و گم کردم جوانی را
سید محمدحسین بهجت تبریزی (زادهٔ ۱۱ دی ۱۲۸۵ – درگذشتهٔ ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت تبریزی) که به زبانهای فارسی و ترکی، شعر سروده است. وی در تبریز در خانوادهای بستانآبادی (روستای خُشگِناب بستانآباد) به دنیا آمد
۲۷ شهریور روز بزرگداشت
شهریار شعر ایران 🕊🥀
و روز شعر و ادب پارسی گرام
"یادش سبز ؛ روانش انوشه"
🍏🍎🍃
○
دوش بوی گل
مرا از آشنایی یاد داد
جان گریبان پاره کرد و
خویش را برباد داد
ترسم از پرده برون افتم
چو گل کاین باد صبح
زان گلستانها که روزی
با تو بودم یاد داد
✍#امیرخسرو_دهلوی
🍏🍎🍃
دوش بوی گل
مرا از آشنایی یاد داد
جان گریبان پاره کرد و
خویش را برباد داد
ترسم از پرده برون افتم
چو گل کاین باد صبح
زان گلستانها که روزی
با تو بودم یاد داد
✍#امیرخسرو_دهلوی
🍏🍎🍃