Khoda Nakonad
Hamid Hiraad
🎶❤️🎶
🗣#حمید_هیراد
🎼خدا نکند
خدا نکند یادت بیارد خدا نکند قلبت بخواهد مرا هر زمان هر جا ببیند
خدا نکند عشقت بمیرد عشقت بمیرد
نفهمیدی که عشق و جان منی جان که چه گویم جهان منی
نفهمیدی که بر دلم چه گذشت تو قرار دل بی قرار منی...
🍏🍎🍃
🗣#حمید_هیراد
🎼خدا نکند
خدا نکند یادت بیارد خدا نکند قلبت بخواهد مرا هر زمان هر جا ببیند
خدا نکند عشقت بمیرد عشقت بمیرد
نفهمیدی که عشق و جان منی جان که چه گویم جهان منی
نفهمیدی که بر دلم چه گذشت تو قرار دل بی قرار منی...
🍏🍎🍃
○
عشق،
حیرت و گریز و بی تابی یک دورافتاده است، برای پیوستن، برای تجدید اتصال. ناله نی خشک و بریده و غریب، در آرزوی بازگشت به نیستان.
✍#دکتر_علی_شریعتی
🍏🍎🍃
عشق،
حیرت و گریز و بی تابی یک دورافتاده است، برای پیوستن، برای تجدید اتصال. ناله نی خشک و بریده و غریب، در آرزوی بازگشت به نیستان.
✍#دکتر_علی_شریعتی
🍏🍎🍃
19Madame Bovary
📕✨📕
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/نوزدهم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/نوزدهم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
○
عاشق شو، ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
▪️اگر مجموعهٔ واژگان کلیدی دیوان حافظ را گردآوری کنیم، هر قدر که متنوع باشند، خواهیم دید که تمامی آنها مانند برادههای آهن بر گِردِ مغناطیس و آهنربای «عشق» گرد میآیند:
مستی و رندی و خوشباشی و عیاری و ... و بدین گونه بر ما روشن میشود که وجه غالب در هنر حافظ از منظر مایگانیک، عشق است که معنای زندگی است و آهنربایی است که برادههای آهن طاعت و عبادت و نماز و روزه و سجاده و صومعه و خرقه و صلاح و تقوی و سماع و وعظ و دشنام و نفرین و مطرب و می و قهر و لطف و مهر و وفا و بهشت و دوزخ و این جهان و آن جهان و پیری و جوانی و عقل و جنون و جام جم و خاکِ ره را در طیفِ بیکران جاذبهٔ خویش، گِردآوری میکند و بدانها شکل میدهد.
وقتی که دیالگهای افلاطون را میخوانیم چه بخواهیم و چه نخواهیم، بیاختیار مسألهٔ فضیلتها و آنچه رأس فضایل است برای ما تبدیل به مسألهای جدی میشود که سرانجام شجاعت است یا عفت یا عدالت یا حکمت که رأسِ همۀ فضایل است؟ یا به زبان خواجهٔ شیراز و خواجه طوس در اخلاق ناصری، «مکارم اخلاق» چیست و کدام است که در رأس مکارم اخلاق قرار میگیرد؟
حافظ رأس فضایل را عشق و رندی میداند و با توجه به تمام بحثهای فلسفی معتقد است که:
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اوّل.
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
هم خواجهٔ شیراز و هم مفسران ایرانیِ افلاطون برابر فضيلت virtue كلمهٔ «هنر» را قرار دادهاند و حافظ بالاترین هنر را در همین عاشقی میداند که:
ناصحم گفت که جز غم چه «هنر» دارد عشق
گفتم ای خواجهٔ عاقل هنری بهتر ازین؟
پس در کتاب حکمتِ خواجهٔ شیراز عشق است که رأسِ فضایل است و رندی که روی دیگر سکّهٔ عشق است.
محمدرضا شفیعی کدکنی
این کیمیای هستی، جلد اول، صص ۶۱–۶۰
🍏🍎🍃
عاشق شو، ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
▪️اگر مجموعهٔ واژگان کلیدی دیوان حافظ را گردآوری کنیم، هر قدر که متنوع باشند، خواهیم دید که تمامی آنها مانند برادههای آهن بر گِردِ مغناطیس و آهنربای «عشق» گرد میآیند:
مستی و رندی و خوشباشی و عیاری و ... و بدین گونه بر ما روشن میشود که وجه غالب در هنر حافظ از منظر مایگانیک، عشق است که معنای زندگی است و آهنربایی است که برادههای آهن طاعت و عبادت و نماز و روزه و سجاده و صومعه و خرقه و صلاح و تقوی و سماع و وعظ و دشنام و نفرین و مطرب و می و قهر و لطف و مهر و وفا و بهشت و دوزخ و این جهان و آن جهان و پیری و جوانی و عقل و جنون و جام جم و خاکِ ره را در طیفِ بیکران جاذبهٔ خویش، گِردآوری میکند و بدانها شکل میدهد.
وقتی که دیالگهای افلاطون را میخوانیم چه بخواهیم و چه نخواهیم، بیاختیار مسألهٔ فضیلتها و آنچه رأس فضایل است برای ما تبدیل به مسألهای جدی میشود که سرانجام شجاعت است یا عفت یا عدالت یا حکمت که رأسِ همۀ فضایل است؟ یا به زبان خواجهٔ شیراز و خواجه طوس در اخلاق ناصری، «مکارم اخلاق» چیست و کدام است که در رأس مکارم اخلاق قرار میگیرد؟
حافظ رأس فضایل را عشق و رندی میداند و با توجه به تمام بحثهای فلسفی معتقد است که:
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اوّل.
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
هم خواجهٔ شیراز و هم مفسران ایرانیِ افلاطون برابر فضيلت virtue كلمهٔ «هنر» را قرار دادهاند و حافظ بالاترین هنر را در همین عاشقی میداند که:
ناصحم گفت که جز غم چه «هنر» دارد عشق
گفتم ای خواجهٔ عاقل هنری بهتر ازین؟
پس در کتاب حکمتِ خواجهٔ شیراز عشق است که رأسِ فضایل است و رندی که روی دیگر سکّهٔ عشق است.
محمدرضا شفیعی کدکنی
این کیمیای هستی، جلد اول، صص ۶۱–۶۰
🍏🍎🍃
❌✅
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ رﺍﻭی ﻣﻨﻢ ...
ﺭﺍﺳت ﺧﻮﺍﻫﯽ،
ﻫﻢ ﻧِﯽ ﻭ ﻫﻢ ﻧِﯽ ﺯﻧﻢ ...
ﻧﺸﻨﻮ اﺯ ﻧِﻰ،
ﻧِﻰ ، ﺣﺼﯿﺮﻯ ﺑﻴﺶ ﻧﻴست ...
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﺩِﻝ ،
دِﻝ ﺣﺮﻳﻢ ﺩﻟﺒﺮی ست...
ﻧِﻰ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ؛
ﺧﺎک ﻭ خاکستر ﺷﻮﺩ
ﺩِﻝ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ، ﻻﯾﻖ ﺩﻟﺒر ﺷﻮﺩ ...
❌#مولانا ❌❌
✅#هادی_خرسندی✅✅
🍏🍎🍃
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ رﺍﻭی ﻣﻨﻢ ...
ﺭﺍﺳت ﺧﻮﺍﻫﯽ،
ﻫﻢ ﻧِﯽ ﻭ ﻫﻢ ﻧِﯽ ﺯﻧﻢ ...
ﻧﺸﻨﻮ اﺯ ﻧِﻰ،
ﻧِﻰ ، ﺣﺼﯿﺮﻯ ﺑﻴﺶ ﻧﻴست ...
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﺩِﻝ ،
دِﻝ ﺣﺮﻳﻢ ﺩﻟﺒﺮی ست...
ﻧِﻰ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ؛
ﺧﺎک ﻭ خاکستر ﺷﻮﺩ
ﺩِﻝ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ، ﻻﯾﻖ ﺩﻟﺒر ﺷﻮﺩ ...
❌#مولانا ❌❌
✅#هادی_خرسندی✅✅
🍏🍎🍃
دوباره بازخواهم گشت
داریوش
🎼❤️🎼
🗣#داریوش
🎼#دوبارہ باز خواهم گشت
دوباره باز خواهم گشت
در گلخانه ها را باز خواهم کرد
تمام آسمان را رنگ آبی پرواز خواهم کرد
تو دا در کوچه خاکی کودکی اواز خواهم کرد
دوباره باز خواهم گشت
از انجایی که ماندم ناتمام
آغاز خواهم کرد
تورا ای خانه فرهاد تورا ای تشنه سیراب
تورا آباد خواهم کرد تورا هر لحظه و هر جا
تورا هر جای این دنیا تو را فریاد خواهم کرد
تو را فریاد خواهم کرد...
🍏🍎🍃
🗣#داریوش
🎼#دوبارہ باز خواهم گشت
دوباره باز خواهم گشت
در گلخانه ها را باز خواهم کرد
تمام آسمان را رنگ آبی پرواز خواهم کرد
تو دا در کوچه خاکی کودکی اواز خواهم کرد
دوباره باز خواهم گشت
از انجایی که ماندم ناتمام
آغاز خواهم کرد
تورا ای خانه فرهاد تورا ای تشنه سیراب
تورا آباد خواهم کرد تورا هر لحظه و هر جا
تورا هر جای این دنیا تو را فریاد خواهم کرد
تو را فریاد خواهم کرد...
🍏🍎🍃
✍
#قسمت_پنجم
... سالها در پی هم میگذرند. گاه سایه را در محفلی میبینم. بسیار کمحرف و آرام شده است. ازدواج کرده است. همسرش آلما، دختری ظریف و متین و مبادیی آداب است. کودکانی دارند. درست نمیدانم چند تا و چندساله هستند. هرگاه او را میبینم، به یاد این گفتهی سعدی میافتم:
«تا کودکان برآورم، کودکی نکردم.»
.
آغاز دههی چهل است. شبی با فریدون مشیری و چند تن دیگر در محفلی هستیم. فریدون میگوید غزلی تازه از هوشنگ به دستم رسیده است و میخواند:
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریهی بیطاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانهام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسندِ کماندار فتنه کز بُنِ تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت...
.
به اینجا که میرسد، اشاره میکند که سایه این شعر را هنگامی نوشته است که برای چشم پسرش کیوان عارضهیی سخت پیش آمده است و او را پدر برای معالجه به خارج از کشور برده است. و بعد، با همان حال همیشگیی خود که از خواندن شعر خوب لذت میبرد و لذت میخواهد دیگران را هم در این لذت سهیم کند، میگوید: ببینید! دقت کنید: زهی پسند کماندار فتنه... و بعد میگوید: تجسم تیری که رها شده و به چشم فرزند نشسته است، فرزندی که دو چشم سایه است، چه طنز تلخی دارد: زهی پسند کماندار فتنه...! اوج درد است.
و باز میخواند:
امید عافیتم بود، روزگار نخواست
قرار و عیش و امان داشتم، زمانه گرفت...
.
و من میبینم که چهره و دامنم از اشک خیس است و اکنون هم که این سطرها را مینویسم همینطور.
سالها بعد... شاید سال پنجاه است. در اتاق شورای موسیقیی رادیو با سایه و مشیری و محمود تفضلی نشستهایم و از هر دری سخنی پیش میکشیم. اشاره به همان غزلش میکنم. میگوید: نمیدانی در چه حالی آن را نوشتم. شب بود و خانه دلگیر و غربت وحشتناک و زنم آبستن و پسرکم گرفتار مصیب چشم. از خانه بیرون زدم که به خانهی دوستی بروم برای مشورتی. خیابان سرد بود و باران دُمریز میبارید و اشکم تندتر از باران فرو میریخت. یکباره دیدم غزلی را که زمزمه کردهام در طول خیابان و زیر همان باران به پایان رساندهام:
دلِ گرفتهی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریهی شبانه گرفت...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
✍#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
#قسمت_پنجم
... سالها در پی هم میگذرند. گاه سایه را در محفلی میبینم. بسیار کمحرف و آرام شده است. ازدواج کرده است. همسرش آلما، دختری ظریف و متین و مبادیی آداب است. کودکانی دارند. درست نمیدانم چند تا و چندساله هستند. هرگاه او را میبینم، به یاد این گفتهی سعدی میافتم:
«تا کودکان برآورم، کودکی نکردم.»
.
آغاز دههی چهل است. شبی با فریدون مشیری و چند تن دیگر در محفلی هستیم. فریدون میگوید غزلی تازه از هوشنگ به دستم رسیده است و میخواند:
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریهی بیطاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانهام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسندِ کماندار فتنه کز بُنِ تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت...
.
به اینجا که میرسد، اشاره میکند که سایه این شعر را هنگامی نوشته است که برای چشم پسرش کیوان عارضهیی سخت پیش آمده است و او را پدر برای معالجه به خارج از کشور برده است. و بعد، با همان حال همیشگیی خود که از خواندن شعر خوب لذت میبرد و لذت میخواهد دیگران را هم در این لذت سهیم کند، میگوید: ببینید! دقت کنید: زهی پسند کماندار فتنه... و بعد میگوید: تجسم تیری که رها شده و به چشم فرزند نشسته است، فرزندی که دو چشم سایه است، چه طنز تلخی دارد: زهی پسند کماندار فتنه...! اوج درد است.
و باز میخواند:
امید عافیتم بود، روزگار نخواست
قرار و عیش و امان داشتم، زمانه گرفت...
.
و من میبینم که چهره و دامنم از اشک خیس است و اکنون هم که این سطرها را مینویسم همینطور.
سالها بعد... شاید سال پنجاه است. در اتاق شورای موسیقیی رادیو با سایه و مشیری و محمود تفضلی نشستهایم و از هر دری سخنی پیش میکشیم. اشاره به همان غزلش میکنم. میگوید: نمیدانی در چه حالی آن را نوشتم. شب بود و خانه دلگیر و غربت وحشتناک و زنم آبستن و پسرکم گرفتار مصیب چشم. از خانه بیرون زدم که به خانهی دوستی بروم برای مشورتی. خیابان سرد بود و باران دُمریز میبارید و اشکم تندتر از باران فرو میریخت. یکباره دیدم غزلی را که زمزمه کردهام در طول خیابان و زیر همان باران به پایان رساندهام:
دلِ گرفتهی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریهی شبانه گرفت...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
✍#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب خوش دوستانم ❤️ قدم های فردا به عشق و شادی و آرامش 🍏🍎🍃