○
هیچ انسانی کامل نیست. پس باید مراقب کسانی باشیم که مدعی هستند بی عیب و نقصند.
روزی که فکر میکنیم انسان کاملی شدهایم، باید همه چیز را از اول شروع کنیم.
انسان کامل شدن سرابی بیش نیست؛ امّا میتوان حداکثر تلاش را برای انسان خوبی بودن کرد.
📕 هنر خوب بودن
✍🏼 #استفان_آینهورن
🍏🍎🍃
هیچ انسانی کامل نیست. پس باید مراقب کسانی باشیم که مدعی هستند بی عیب و نقصند.
روزی که فکر میکنیم انسان کاملی شدهایم، باید همه چیز را از اول شروع کنیم.
انسان کامل شدن سرابی بیش نیست؛ امّا میتوان حداکثر تلاش را برای انسان خوبی بودن کرد.
📕 هنر خوب بودن
✍🏼 #استفان_آینهورن
🍏🍎🍃
○
خسته ام .. خسته ...
خسته ام؛
از باد و بورانِ خزان
خسته از ...
سردی و یخبندانِ دی؛
خسته از برفِ زمستانی؛
که آدم برفی اش
بی قلب مرد!
خسته ام از انتظار...
می شود...؟!
در کاروانِ فصل ها
یک بهارِ سبز هم
در کوله بارِ ساربانی مهربان؛
پیدا شود،،، ؟!
می شود...؟؟؟!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
خسته ام .. خسته ...
خسته ام؛
از باد و بورانِ خزان
خسته از ...
سردی و یخبندانِ دی؛
خسته از برفِ زمستانی؛
که آدم برفی اش
بی قلب مرد!
خسته ام از انتظار...
می شود...؟!
در کاروانِ فصل ها
یک بهارِ سبز هم
در کوله بارِ ساربانی مهربان؛
پیدا شود،،، ؟!
می شود...؟؟؟!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
08Madame Bovary
📕✨📕
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/هشتم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/هشتم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
📕
#قسمت_سوم
... سال ۲۸ است. از سایه غزلهایی بر زبانها میگذرد و از همه بیشتر این غزل:
نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش کن، با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به زبانی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوتِ رازِ دلِ ما کس نرسید
همهجا زمزمهی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
اینهمه قصهی فردوس و تمنّای بهشت
گفتوگوییّ و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچهی عقل
هرکجا نامهی عشق است، نشان من و توست
سایه! زآتشکدهی ماست فروغ مَه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست!
خانم دلکش آن را در مایهی «سهگاه» خوانده است و بعضی دیگر از خوانندگان هم. و انصافاً غزلیست تمامعیار.
سال ۳۰ او را در خیابان میبینم. با شهرآشوب امیرشاهی برای خرید آمدهاند. سلام و علیکی میکنیم. از انجمن ادبیات نو میپرسد. میگویم: «تعطیلش کردهایم.» حالا دیگر به انجمنهای سیاسی روی آوردهام. او نیز همینطور. نیروهایمان را در راههای دیگر مصرف میکنیم. هوای جهان نو به سر داریم که ادبیات نو جزئی از آن جهان است! خداحافظی میکنم.
چندی بعد در خانهی سعید نفیسی جمع شدهایم. خانهی کوچکیست در خیابان هدایت. میخواهند به آنان که بهترین شعر را در ستایش «صلح» سرودهاند، جایزه بدهند. نیما هم حضور دارد. جایزهها را هم آوردهاند: هرکدام یک ستارهی طلاییست که روی روبانی آبیرنگ نصب شده است. اخوان و سایه و کسرایی(کولی) و - گویا - عاصمی(شرنگ) برنده میشوند. و من در گوشهیی کز میکنم و بغض خود را فرومیخورم. نیما به نفیسی میگوید: «نمایشنامه که نداریم. کسی ننوشته است. جایزهی آن را به شعر بدهیم!» نفیسی استقبال میکند و یک جایزهی ستارهی طلایی هم به من میدهند و سِگِرمهام باز میشود و میخندم.
اخوان که به جشنوارهی بخارست نرفت. سایه را نفهمیدم که با جایزهاش چه کرد...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
✍#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
#قسمت_سوم
... سال ۲۸ است. از سایه غزلهایی بر زبانها میگذرد و از همه بیشتر این غزل:
نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش کن، با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به زبانی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوتِ رازِ دلِ ما کس نرسید
همهجا زمزمهی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
اینهمه قصهی فردوس و تمنّای بهشت
گفتوگوییّ و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچهی عقل
هرکجا نامهی عشق است، نشان من و توست
سایه! زآتشکدهی ماست فروغ مَه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست!
خانم دلکش آن را در مایهی «سهگاه» خوانده است و بعضی دیگر از خوانندگان هم. و انصافاً غزلیست تمامعیار.
سال ۳۰ او را در خیابان میبینم. با شهرآشوب امیرشاهی برای خرید آمدهاند. سلام و علیکی میکنیم. از انجمن ادبیات نو میپرسد. میگویم: «تعطیلش کردهایم.» حالا دیگر به انجمنهای سیاسی روی آوردهام. او نیز همینطور. نیروهایمان را در راههای دیگر مصرف میکنیم. هوای جهان نو به سر داریم که ادبیات نو جزئی از آن جهان است! خداحافظی میکنم.
چندی بعد در خانهی سعید نفیسی جمع شدهایم. خانهی کوچکیست در خیابان هدایت. میخواهند به آنان که بهترین شعر را در ستایش «صلح» سرودهاند، جایزه بدهند. نیما هم حضور دارد. جایزهها را هم آوردهاند: هرکدام یک ستارهی طلاییست که روی روبانی آبیرنگ نصب شده است. اخوان و سایه و کسرایی(کولی) و - گویا - عاصمی(شرنگ) برنده میشوند. و من در گوشهیی کز میکنم و بغض خود را فرومیخورم. نیما به نفیسی میگوید: «نمایشنامه که نداریم. کسی ننوشته است. جایزهی آن را به شعر بدهیم!» نفیسی استقبال میکند و یک جایزهی ستارهی طلایی هم به من میدهند و سِگِرمهام باز میشود و میخندم.
اخوان که به جشنوارهی بخارست نرفت. سایه را نفهمیدم که با جایزهاش چه کرد...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
✍#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
○
از شیارهایِ مبهمِ تردید
تا قدم هایِ خسته یِِ پاییز
تمامِ راه را دویده ام؛
چراغ ها؛
در ازدحامِ رابطه؛ خاموشند!
و راه ها؛ بس تاریک
دست های ام را بگیر؛
و تا آبیِ دستان ات، پلی
از عشق بساز؛
شاید بشود؛
در بهارانی دگر
سبز شد؛ رویید
و در آسمانِ مردّد
این دیارِ سوخته یِ
هزار تویِ غریب؛
عاشقانه پرید!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
از شیارهایِ مبهمِ تردید
تا قدم هایِ خسته یِِ پاییز
تمامِ راه را دویده ام؛
چراغ ها؛
در ازدحامِ رابطه؛ خاموشند!
و راه ها؛ بس تاریک
دست های ام را بگیر؛
و تا آبیِ دستان ات، پلی
از عشق بساز؛
شاید بشود؛
در بهارانی دگر
سبز شد؛ رویید
و در آسمانِ مردّد
این دیارِ سوخته یِ
هزار تویِ غریب؛
عاشقانه پرید!!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
○
سر ز مستی بر نگیرد تا به
صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد
از جامِ دوست
حافظ اندر دَردِ او میسوز و
بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد دَردِ
بیآرامِ دوست
✍#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
سر ز مستی بر نگیرد تا به
صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد
از جامِ دوست
حافظ اندر دَردِ او میسوز و
بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد دَردِ
بیآرامِ دوست
✍#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
○
اغلب از خود می پرسم که چرا ترس بر شب غالب میشود ؟ فکر میکنم که شب زاییدهی تاریکی نیست. شب همواره هست، فقط در نور روز قابل رویت نیست! من آدم های زیادی را دیدهام که از خودشان متنفرند و با مطبوع جلوه دادن خود در نظر دیگران، آن تنفر را جبران میکنند. فقط در این صورت میتوانند نسبت به خود حس بهتری داشته باشند". جالب اینجاست که در سخن نیچه "تنفر از خود" جای شب را می گیرد و "مطبوع جلوه دادن خود"، جای روز را و آن وقت؛ این جمله را دوباره باید خواند: " شب همواره هست، فقط در نور روز قابل رویت نیست.
👤#اروین_یالوم
🍏🍎🍃
اغلب از خود می پرسم که چرا ترس بر شب غالب میشود ؟ فکر میکنم که شب زاییدهی تاریکی نیست. شب همواره هست، فقط در نور روز قابل رویت نیست! من آدم های زیادی را دیدهام که از خودشان متنفرند و با مطبوع جلوه دادن خود در نظر دیگران، آن تنفر را جبران میکنند. فقط در این صورت میتوانند نسبت به خود حس بهتری داشته باشند". جالب اینجاست که در سخن نیچه "تنفر از خود" جای شب را می گیرد و "مطبوع جلوه دادن خود"، جای روز را و آن وقت؛ این جمله را دوباره باید خواند: " شب همواره هست، فقط در نور روز قابل رویت نیست.
👤#اروین_یالوم
🍏🍎🍃
○
شنبه او را می دید
بعد سه روز از یکشنبه تا سه شنبه با خاطرات او زندگی میکرد ..
پنجشنبه ها، جمعه ها و نصف روزهای شنبه مشغول برنامه ریزی برای آخر هفته با او می شد .
فقط چهارشنبه ها بیکار می ماند ..
نه پیش می رفت و نه پس ،
امان از این چهارشنبه ها ...
👤#هاروکی_موراکامی
🍏🍎🍃
شنبه او را می دید
بعد سه روز از یکشنبه تا سه شنبه با خاطرات او زندگی میکرد ..
پنجشنبه ها، جمعه ها و نصف روزهای شنبه مشغول برنامه ریزی برای آخر هفته با او می شد .
فقط چهارشنبه ها بیکار می ماند ..
نه پیش می رفت و نه پس ،
امان از این چهارشنبه ها ...
👤#هاروکی_موراکامی
🍏🍎🍃