هنگام سپیده دم
شجریان، خیام
🎼❤️🎼
🎼هنگام سپیده دم
✍#خیام
🗣#محمدرضا شجریان
🎤#احمد شاملو
آمدن و رفتن ما سودی کو. وز تار امید عمر ما پودی کو. چندین سر و پای نازنینان جهان. میسوزد و خاک میشود دودی کو ...
🍏🍎🍃
🎼هنگام سپیده دم
✍#خیام
🗣#محمدرضا شجریان
🎤#احمد شاملو
آمدن و رفتن ما سودی کو. وز تار امید عمر ما پودی کو. چندین سر و پای نازنینان جهان. میسوزد و خاک میشود دودی کو ...
🍏🍎🍃
👏1
○
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟
با نسیم سحری دشت پُر از لاله شکفت
سر سربسته چرا این همه رسوا دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازی است که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با منِ تنها دارد
✍#فاضل_نظری
🍏🍎🍃
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟
با نسیم سحری دشت پُر از لاله شکفت
سر سربسته چرا این همه رسوا دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازی است که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با منِ تنها دارد
✍#فاضل_نظری
🍏🍎🍃
❤1
○
امواج زندگی را بپذیر
حنی اگر تو را
به اعماق دریا ببرند
آن ماهیِ آسوده که بر سطحِ
آب می بینی مرده است!
✍#نلسون_ماندلا
🍏🍎🍃
امواج زندگی را بپذیر
حنی اگر تو را
به اعماق دریا ببرند
آن ماهیِ آسوده که بر سطحِ
آب می بینی مرده است!
✍#نلسون_ماندلا
🍏🍎🍃
👏2
○
عده بسیار کمی از مردم
سرزنشهای مفید را؛
به تعریف های دروغین که از ایشان
بعمل می آید ،ترجیح میدهند.
✍#دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
عده بسیار کمی از مردم
سرزنشهای مفید را؛
به تعریف های دروغین که از ایشان
بعمل می آید ،ترجیح میدهند.
✍#دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
👍1👏1
○
#قسمت_دوم
... این شاعر جوان گیلانی، که آنقدر در میان دخترهای رشت محبوب بود، خیلی زود در میان همهی ادبشناسان و شعردوستان کشور، شهرتی به هم رساند. یادم میآید که دکتر مهدیحمیدی، در مقدمهای که برای کتاب او نوشته بود، ضمن تشویق شاعر جوان، عبارتی هم نوشته بود که مضمونش چنین بود: شعر من نرگس شیراز است و شعر سایه نرگس گیلان. نرگسهای شیراز خوشعطرند؛ نرگسهای گیلان ممکن است شادابتر باشند اما هرگز عطر نرگسهای شیراز را ندارند!
این دعوی حمیدی (روانش شاد!) نامنتظر نبود. او به هیچ شعری از گذشته یا حال به اندازهی شعر خودش عشق نمیورزید و شاید «نارسیسیسم» او، در مقایسهی نیاگاه شعرش با نرگس، نمودار باشد.
وقتی من سرخورده از مدرسه به خانهی شوهر آمدم، از انجمنی که در خانهی مادرم تشکیل میشد بیخبر ماندم. من و همسرم به فکر افتادیم که در خانهی خودمان انجمنی بر پا کنیم و اسمش را انجمن ادبیات نو بگذاریم.
در خیابان فخرآباد منزل داشتیم. حیاطی بود و حوضی پر از آب و باغچههایی که در موسم تابستان پر از اطلسی و مینا و شببو میشد. چندی نگذشت که شاعران جوان و دانشجویان دانشکدهی ادبیات، که در آن هنگام تا خانهی ما فاصلهی زیادی نداشت، از انجمن استقبال کردند. دکتر محمدامین ریاحی و دکتر باستانی پاریزی، که تا آن هنگام دانشجوی رشتهی دکتری بودند (اگر اشتباه نکنم)، غالباً با شعرهاشان به مجلس رونق میدادند. هر شب جمعه یکی از استادان، از جمله علیاصغر حکمت، دکتر مشایخ فریدونی، دکتر وارسته (نام کوچک او حالا یادم نیست)، دکتر عیسی سپهبدی، محمد حجازی یا هرکه دستمان به دامنش میرسید، برایمان سخنرانی میکرد. ذهنم یاری نمیکند که همه را به خاطر بیاورم. یاد همهشان بهخیر!
زمستانها در تالار دارالفنون جمع میشدیم، گاهی هم در تالار دانشجویان دانشکدهی ادبیات. در یکی از همین جلسات، سایه که از رشت به تهران آمده بود، خود را معرفی کرد. خوشسیما بود و باریکاندام و سیاهچشم و شرمرو و نجیب. از او خواستم شعری بخواند و خواند و مورد توجه واقع شد. این آغاز آشناییِ من با او بود...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
✍#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
#قسمت_دوم
... این شاعر جوان گیلانی، که آنقدر در میان دخترهای رشت محبوب بود، خیلی زود در میان همهی ادبشناسان و شعردوستان کشور، شهرتی به هم رساند. یادم میآید که دکتر مهدیحمیدی، در مقدمهای که برای کتاب او نوشته بود، ضمن تشویق شاعر جوان، عبارتی هم نوشته بود که مضمونش چنین بود: شعر من نرگس شیراز است و شعر سایه نرگس گیلان. نرگسهای شیراز خوشعطرند؛ نرگسهای گیلان ممکن است شادابتر باشند اما هرگز عطر نرگسهای شیراز را ندارند!
این دعوی حمیدی (روانش شاد!) نامنتظر نبود. او به هیچ شعری از گذشته یا حال به اندازهی شعر خودش عشق نمیورزید و شاید «نارسیسیسم» او، در مقایسهی نیاگاه شعرش با نرگس، نمودار باشد.
وقتی من سرخورده از مدرسه به خانهی شوهر آمدم، از انجمنی که در خانهی مادرم تشکیل میشد بیخبر ماندم. من و همسرم به فکر افتادیم که در خانهی خودمان انجمنی بر پا کنیم و اسمش را انجمن ادبیات نو بگذاریم.
در خیابان فخرآباد منزل داشتیم. حیاطی بود و حوضی پر از آب و باغچههایی که در موسم تابستان پر از اطلسی و مینا و شببو میشد. چندی نگذشت که شاعران جوان و دانشجویان دانشکدهی ادبیات، که در آن هنگام تا خانهی ما فاصلهی زیادی نداشت، از انجمن استقبال کردند. دکتر محمدامین ریاحی و دکتر باستانی پاریزی، که تا آن هنگام دانشجوی رشتهی دکتری بودند (اگر اشتباه نکنم)، غالباً با شعرهاشان به مجلس رونق میدادند. هر شب جمعه یکی از استادان، از جمله علیاصغر حکمت، دکتر مشایخ فریدونی، دکتر وارسته (نام کوچک او حالا یادم نیست)، دکتر عیسی سپهبدی، محمد حجازی یا هرکه دستمان به دامنش میرسید، برایمان سخنرانی میکرد. ذهنم یاری نمیکند که همه را به خاطر بیاورم. یاد همهشان بهخیر!
زمستانها در تالار دارالفنون جمع میشدیم، گاهی هم در تالار دانشجویان دانشکدهی ادبیات. در یکی از همین جلسات، سایه که از رشت به تهران آمده بود، خود را معرفی کرد. خوشسیما بود و باریکاندام و سیاهچشم و شرمرو و نجیب. از او خواستم شعری بخواند و خواند و مورد توجه واقع شد. این آغاز آشناییِ من با او بود...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
✍#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
👍1🙏1
○
عشق یک نیروی بی حد و حصر است
وقتی تلاش می کنیم مهارش کنیم ما را نابود می کند
وقتی می خواهیم آن را اسیر کنیم ما را برده خود می کند و
وقتی تلاش می کنیم تا درکش کنیم
ما را با احساس گمگشتگی تنها می گذارد.
#پائولو_کوئیلو
🎨 Peter Mitchev
🍏🍎🍃
عشق یک نیروی بی حد و حصر است
وقتی تلاش می کنیم مهارش کنیم ما را نابود می کند
وقتی می خواهیم آن را اسیر کنیم ما را برده خود می کند و
وقتی تلاش می کنیم تا درکش کنیم
ما را با احساس گمگشتگی تنها می گذارد.
#پائولو_کوئیلو
🎨 Peter Mitchev
🍏🍎🍃
❤1👏1
👍1
07Madame Bovary
📕✨📕
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/هفتم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
✍#گوستاو_فلوبر
📕#مادام_بوواری
___#قسمت/هفتم
مادام بوواری نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که یکی از برجستهترین آثار او بهشمار میآید.
🍏🍎🍃
❌✅
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاق اند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
❌از سهراب سپهرى نیست❌
✅#وحید امینائی✅✅
🍏🍎🍃
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاق اند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
❌از سهراب سپهرى نیست❌
✅#وحید امینائی✅✅
🍏🍎🍃
👏1🙏1