○○
مژده ای دل
که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش
بوی کسی میآید
از غم هجر مکن
ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و
فریادرسی میآید
هیچ کس نیست
که درکوی
تواش کاری نیست
هرکس آنجا به ط یق
هوسی میآید
کس ندانست
که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست
که بانگ جرسی میآید
خبر بلبل این باغ
بپرسید که من
نالهای میشنوم
کز قفسی میآید
یار دارد سر صید
دل حافظ یاران
شاهبازی
به شکار مگسی میآید
✍#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
مژده ای دل
که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش
بوی کسی میآید
از غم هجر مکن
ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و
فریادرسی میآید
هیچ کس نیست
که درکوی
تواش کاری نیست
هرکس آنجا به ط یق
هوسی میآید
کس ندانست
که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست
که بانگ جرسی میآید
خبر بلبل این باغ
بپرسید که من
نالهای میشنوم
کز قفسی میآید
یار دارد سر صید
دل حافظ یاران
شاهبازی
به شکار مگسی میآید
✍#حضرت_حافظ
🍏🍎🍃
❤1👏1
●
چه کسی نمیداند!
آن پروانه های سرخ که در آسمان سرمه ای شبهای بی صبحم میسوزند و میدرخشند
قطرات خون شعرهای جان به لب منند
که در کلبه ی فرو ریخته ی قلمم فرود آمده اند
چه جان سختم که این اندوه گران
قلبم را مچاله نمیکند
چرا تمام نمیشوم!!...
#سیمین_ورنام
🍏🍎🍃
چه کسی نمیداند!
آن پروانه های سرخ که در آسمان سرمه ای شبهای بی صبحم میسوزند و میدرخشند
قطرات خون شعرهای جان به لب منند
که در کلبه ی فرو ریخته ی قلمم فرود آمده اند
چه جان سختم که این اندوه گران
قلبم را مچاله نمیکند
چرا تمام نمیشوم!!...
#سیمین_ورنام
🍏🍎🍃
❤1👍1
هنگام سپیده دم
شجریان، خیام
🎼❤️🎼
🎼هنگام سپیده دم
✍#خیام
🗣#محمدرضا شجریان
🎤#احمد شاملو
آمدن و رفتن ما سودی کو. وز تار امید عمر ما پودی کو. چندین سر و پای نازنینان جهان. میسوزد و خاک میشود دودی کو ...
🍏🍎🍃
🎼هنگام سپیده دم
✍#خیام
🗣#محمدرضا شجریان
🎤#احمد شاملو
آمدن و رفتن ما سودی کو. وز تار امید عمر ما پودی کو. چندین سر و پای نازنینان جهان. میسوزد و خاک میشود دودی کو ...
🍏🍎🍃
👏1
○
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟
با نسیم سحری دشت پُر از لاله شکفت
سر سربسته چرا این همه رسوا دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازی است که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با منِ تنها دارد
✍#فاضل_نظری
🍏🍎🍃
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟
با نسیم سحری دشت پُر از لاله شکفت
سر سربسته چرا این همه رسوا دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازی است که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با منِ تنها دارد
✍#فاضل_نظری
🍏🍎🍃
❤1
○
امواج زندگی را بپذیر
حنی اگر تو را
به اعماق دریا ببرند
آن ماهیِ آسوده که بر سطحِ
آب می بینی مرده است!
✍#نلسون_ماندلا
🍏🍎🍃
امواج زندگی را بپذیر
حنی اگر تو را
به اعماق دریا ببرند
آن ماهیِ آسوده که بر سطحِ
آب می بینی مرده است!
✍#نلسون_ماندلا
🍏🍎🍃
👏2
○
عده بسیار کمی از مردم
سرزنشهای مفید را؛
به تعریف های دروغین که از ایشان
بعمل می آید ،ترجیح میدهند.
✍#دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
عده بسیار کمی از مردم
سرزنشهای مفید را؛
به تعریف های دروغین که از ایشان
بعمل می آید ،ترجیح میدهند.
✍#دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
👍1👏1
○
#قسمت_دوم
... این شاعر جوان گیلانی، که آنقدر در میان دخترهای رشت محبوب بود، خیلی زود در میان همهی ادبشناسان و شعردوستان کشور، شهرتی به هم رساند. یادم میآید که دکتر مهدیحمیدی، در مقدمهای که برای کتاب او نوشته بود، ضمن تشویق شاعر جوان، عبارتی هم نوشته بود که مضمونش چنین بود: شعر من نرگس شیراز است و شعر سایه نرگس گیلان. نرگسهای شیراز خوشعطرند؛ نرگسهای گیلان ممکن است شادابتر باشند اما هرگز عطر نرگسهای شیراز را ندارند!
این دعوی حمیدی (روانش شاد!) نامنتظر نبود. او به هیچ شعری از گذشته یا حال به اندازهی شعر خودش عشق نمیورزید و شاید «نارسیسیسم» او، در مقایسهی نیاگاه شعرش با نرگس، نمودار باشد.
وقتی من سرخورده از مدرسه به خانهی شوهر آمدم، از انجمنی که در خانهی مادرم تشکیل میشد بیخبر ماندم. من و همسرم به فکر افتادیم که در خانهی خودمان انجمنی بر پا کنیم و اسمش را انجمن ادبیات نو بگذاریم.
در خیابان فخرآباد منزل داشتیم. حیاطی بود و حوضی پر از آب و باغچههایی که در موسم تابستان پر از اطلسی و مینا و شببو میشد. چندی نگذشت که شاعران جوان و دانشجویان دانشکدهی ادبیات، که در آن هنگام تا خانهی ما فاصلهی زیادی نداشت، از انجمن استقبال کردند. دکتر محمدامین ریاحی و دکتر باستانی پاریزی، که تا آن هنگام دانشجوی رشتهی دکتری بودند (اگر اشتباه نکنم)، غالباً با شعرهاشان به مجلس رونق میدادند. هر شب جمعه یکی از استادان، از جمله علیاصغر حکمت، دکتر مشایخ فریدونی، دکتر وارسته (نام کوچک او حالا یادم نیست)، دکتر عیسی سپهبدی، محمد حجازی یا هرکه دستمان به دامنش میرسید، برایمان سخنرانی میکرد. ذهنم یاری نمیکند که همه را به خاطر بیاورم. یاد همهشان بهخیر!
زمستانها در تالار دارالفنون جمع میشدیم، گاهی هم در تالار دانشجویان دانشکدهی ادبیات. در یکی از همین جلسات، سایه که از رشت به تهران آمده بود، خود را معرفی کرد. خوشسیما بود و باریکاندام و سیاهچشم و شرمرو و نجیب. از او خواستم شعری بخواند و خواند و مورد توجه واقع شد. این آغاز آشناییِ من با او بود...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
✍#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
#قسمت_دوم
... این شاعر جوان گیلانی، که آنقدر در میان دخترهای رشت محبوب بود، خیلی زود در میان همهی ادبشناسان و شعردوستان کشور، شهرتی به هم رساند. یادم میآید که دکتر مهدیحمیدی، در مقدمهای که برای کتاب او نوشته بود، ضمن تشویق شاعر جوان، عبارتی هم نوشته بود که مضمونش چنین بود: شعر من نرگس شیراز است و شعر سایه نرگس گیلان. نرگسهای شیراز خوشعطرند؛ نرگسهای گیلان ممکن است شادابتر باشند اما هرگز عطر نرگسهای شیراز را ندارند!
این دعوی حمیدی (روانش شاد!) نامنتظر نبود. او به هیچ شعری از گذشته یا حال به اندازهی شعر خودش عشق نمیورزید و شاید «نارسیسیسم» او، در مقایسهی نیاگاه شعرش با نرگس، نمودار باشد.
وقتی من سرخورده از مدرسه به خانهی شوهر آمدم، از انجمنی که در خانهی مادرم تشکیل میشد بیخبر ماندم. من و همسرم به فکر افتادیم که در خانهی خودمان انجمنی بر پا کنیم و اسمش را انجمن ادبیات نو بگذاریم.
در خیابان فخرآباد منزل داشتیم. حیاطی بود و حوضی پر از آب و باغچههایی که در موسم تابستان پر از اطلسی و مینا و شببو میشد. چندی نگذشت که شاعران جوان و دانشجویان دانشکدهی ادبیات، که در آن هنگام تا خانهی ما فاصلهی زیادی نداشت، از انجمن استقبال کردند. دکتر محمدامین ریاحی و دکتر باستانی پاریزی، که تا آن هنگام دانشجوی رشتهی دکتری بودند (اگر اشتباه نکنم)، غالباً با شعرهاشان به مجلس رونق میدادند. هر شب جمعه یکی از استادان، از جمله علیاصغر حکمت، دکتر مشایخ فریدونی، دکتر وارسته (نام کوچک او حالا یادم نیست)، دکتر عیسی سپهبدی، محمد حجازی یا هرکه دستمان به دامنش میرسید، برایمان سخنرانی میکرد. ذهنم یاری نمیکند که همه را به خاطر بیاورم. یاد همهشان بهخیر!
زمستانها در تالار دارالفنون جمع میشدیم، گاهی هم در تالار دانشجویان دانشکدهی ادبیات. در یکی از همین جلسات، سایه که از رشت به تهران آمده بود، خود را معرفی کرد. خوشسیما بود و باریکاندام و سیاهچشم و شرمرو و نجیب. از او خواستم شعری بخواند و خواند و مورد توجه واقع شد. این آغاز آشناییِ من با او بود...
کتاب #یاد_بعضی_نفرات
✍#سيمين_بهبهانی
🍏🍎🍃
👍1🙏1
○
عشق یک نیروی بی حد و حصر است
وقتی تلاش می کنیم مهارش کنیم ما را نابود می کند
وقتی می خواهیم آن را اسیر کنیم ما را برده خود می کند و
وقتی تلاش می کنیم تا درکش کنیم
ما را با احساس گمگشتگی تنها می گذارد.
#پائولو_کوئیلو
🎨 Peter Mitchev
🍏🍎🍃
عشق یک نیروی بی حد و حصر است
وقتی تلاش می کنیم مهارش کنیم ما را نابود می کند
وقتی می خواهیم آن را اسیر کنیم ما را برده خود می کند و
وقتی تلاش می کنیم تا درکش کنیم
ما را با احساس گمگشتگی تنها می گذارد.
#پائولو_کوئیلو
🎨 Peter Mitchev
🍏🍎🍃
❤1👏1
👍1