°
من خدا را در قمقمهی آب یافتهام، در عطر یک گل. در خلوص برخی کتابها و حتی نزد بیدینان. اما تقریبا هیچگاه خدا را نزد آنانی که کارشان سخن گفتن از اوست نیافتهام!
#کریستین_بوبن
نویسندهی معاصر فرانسوی است که کتابخوان های ایرانی با آثارش آشنایی دارند. سبک نوشتاری او لطیف و شاعرانه است؛
و بنمایهی اغلب آثارش
عشق و تنهایی انسان در دنیای امروز است.
🍏🍎🍃
من خدا را در قمقمهی آب یافتهام، در عطر یک گل. در خلوص برخی کتابها و حتی نزد بیدینان. اما تقریبا هیچگاه خدا را نزد آنانی که کارشان سخن گفتن از اوست نیافتهام!
#کریستین_بوبن
نویسندهی معاصر فرانسوی است که کتابخوان های ایرانی با آثارش آشنایی دارند. سبک نوشتاری او لطیف و شاعرانه است؛
و بنمایهی اغلب آثارش
عشق و تنهایی انسان در دنیای امروز است.
🍏🍎🍃
❤2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🪕🪕🪕
صدای پای اسب رو میشنوید؟!
نام این قطعه
«سوار سوار» است از خلیل عالی نژاد:)
🍏🍎🍃
صدای پای اسب رو میشنوید؟!
نام این قطعه
«سوار سوار» است از خلیل عالی نژاد:)
🍏🍎🍃
❤1👏1
○
روز قسمت بود. خدا همه چیز را قسمت میکرد. خدا گفت: «چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.»
و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: «خدایا، منت چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده.»
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: « آن نوری که با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی. »
و رو به دیگران گفت: « کاش می دانستید این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست. »
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی میتابد. وقتی ستاره ای نیست، چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
#عرفان_نظرآهاري
🍏🍎🍃
روز قسمت بود. خدا همه چیز را قسمت میکرد. خدا گفت: «چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.»
و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: «خدایا، منت چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده.»
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: « آن نوری که با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی. »
و رو به دیگران گفت: « کاش می دانستید این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست. »
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی میتابد. وقتی ستاره ای نیست، چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
#عرفان_نظرآهاري
🍏🍎🍃
❤1👍1
°
شبحی میکشد از پنجره سر،
در اجاق خاموش
شعلهای میجهد از خاکستر
من در اين بستر بیخوابی راز
نقش رويايی رخسار تو را میجويم باز
با همه چشم تو را میجويم
با همه شوق تو را میخواهم
زير لب باز نام تو را میخوانم
دائم آهسته به نام ...
📕 هوای تازه
✍🏼 #احمد_شاملو
🍏🍎🍃
شبحی میکشد از پنجره سر،
در اجاق خاموش
شعلهای میجهد از خاکستر
من در اين بستر بیخوابی راز
نقش رويايی رخسار تو را میجويم باز
با همه چشم تو را میجويم
با همه شوق تو را میخواهم
زير لب باز نام تو را میخوانم
دائم آهسته به نام ...
📕 هوای تازه
✍🏼 #احمد_شاملو
🍏🍎🍃
❤1
داستان عشق
اندی ویلیامز
🎼❤️🎼
🗣#اندی_ویلیامز
🎼#داستان_عشق
عشق در گذر از کوچِ زمان؛
سر خم نمی کند
چون درختی کهنسال؛
مغرور و بالنده؛
سبز و سبز تر
سر بر آستانِ آفتاب؛ می ساید
و در تقدسِی نامیرا؛
جاودانه می تابد!!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
🗣#اندی_ویلیامز
🎼#داستان_عشق
عشق در گذر از کوچِ زمان؛
سر خم نمی کند
چون درختی کهنسال؛
مغرور و بالنده؛
سبز و سبز تر
سر بر آستانِ آفتاب؛ می ساید
و در تقدسِی نامیرا؛
جاودانه می تابد!!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👏1
○
اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند.
اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی میکنند.
اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد.
اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه میشوند.
اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم میتوان زندگی کرد.
اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسانهاست.
اما، اگر عزت نفس نداری، هیچ نداری.
✍#گوته
🍏🍎🍃
اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند.
اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی میکنند.
اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد.
اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه میشوند.
اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم میتوان زندگی کرد.
اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسانهاست.
اما، اگر عزت نفس نداری، هیچ نداری.
✍#گوته
🍏🍎🍃
👍1
○
شاید فراقی که در این روزها ناچار به پذیرشاش هستیم، خود سودمند باشد:
چیزهای بزرگ را تنها میتوان
از دور دید.
✍🏽 #جبران_خلیل_جبران
📕 نامههای عاشقانه یک پیامبر
🍏🍎🍃
شاید فراقی که در این روزها ناچار به پذیرشاش هستیم، خود سودمند باشد:
چیزهای بزرگ را تنها میتوان
از دور دید.
✍🏽 #جبران_خلیل_جبران
📕 نامههای عاشقانه یک پیامبر
🍏🍎🍃
👏1
○
خواب دیدم؛
آسمان... خون گریه می کرد
و دشتِ خشکِ ناباور
پر از گلبوته هایِ سرخِ خونین بود
خواب دیدم ...
تندری زد؛ زمین لرزید
و صدها ... گورِ بی صورت
هویدا شد
بال هایِ پوپکی
در باد پر پر شد
و دستانِ گنه آلوده یِ صیّاد را دیدم
بالِ پروازِ هزاران؛
قمریِ معصوم را می چید
خواب دیدم ...
گیسوانِ شاپرک ها؛
ریسمانی شد بر گلویِ شمع هایِ
بر سرِ دار
خواب دیدم؛
دهانِ دشتِ گندمزارِ بی دندان،
می خندید؛ بر تنورِ خسته ء
بی آتش و بی نان ...
و دستانِ خمودِ کودکی؛
گنداب ها را؛
زیر و رو می کرد
برای فدیه جان؛ برای لقمه ای نان؛
و بوی عفنِ زالوهایِ خون آشام
تمامشهر را پر کرد ...
چنان دلسنگ؛
خون کفتران و آهوان را؛
بر زمین می ریخت
آسمان؛ خون گریه می کرد
زمین خونابه ها را،
پای هر لاله، زیرِ بوته یِ محبوبه یِ
عریانِ شب، در کنامِ یاسمن هایِ
درون گورهایِ سرد ... و در قلبِ
خونینِ شقایق هایِ پر پر ...
با دو چشمِ اشکبارِ چوبه هایِ دار
با دهانِ بازِ ابلیس؛
بیادِ سجده بر آدم؛ شرمگینانه
قی می کرد ...
آسمان؛ خون گریه می کرد
زمین چون کودکی بی مادر و
بی شیر ... ضجه می زد؛
ناله می کرد ...
"آسمان خون گریه می کرد ...
زمین هم" ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
خواب دیدم؛
آسمان... خون گریه می کرد
و دشتِ خشکِ ناباور
پر از گلبوته هایِ سرخِ خونین بود
خواب دیدم ...
تندری زد؛ زمین لرزید
و صدها ... گورِ بی صورت
هویدا شد
بال هایِ پوپکی
در باد پر پر شد
و دستانِ گنه آلوده یِ صیّاد را دیدم
بالِ پروازِ هزاران؛
قمریِ معصوم را می چید
خواب دیدم ...
گیسوانِ شاپرک ها؛
ریسمانی شد بر گلویِ شمع هایِ
بر سرِ دار
خواب دیدم؛
دهانِ دشتِ گندمزارِ بی دندان،
می خندید؛ بر تنورِ خسته ء
بی آتش و بی نان ...
و دستانِ خمودِ کودکی؛
گنداب ها را؛
زیر و رو می کرد
برای فدیه جان؛ برای لقمه ای نان؛
و بوی عفنِ زالوهایِ خون آشام
تمامشهر را پر کرد ...
چنان دلسنگ؛
خون کفتران و آهوان را؛
بر زمین می ریخت
آسمان؛ خون گریه می کرد
زمین خونابه ها را،
پای هر لاله، زیرِ بوته یِ محبوبه یِ
عریانِ شب، در کنامِ یاسمن هایِ
درون گورهایِ سرد ... و در قلبِ
خونینِ شقایق هایِ پر پر ...
با دو چشمِ اشکبارِ چوبه هایِ دار
با دهانِ بازِ ابلیس؛
بیادِ سجده بر آدم؛ شرمگینانه
قی می کرد ...
آسمان؛ خون گریه می کرد
زمین چون کودکی بی مادر و
بی شیر ... ضجه می زد؛
ناله می کرد ...
"آسمان خون گریه می کرد ...
زمین هم" ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
👍3❤1