معمای عشق
735 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
🎼🎼
Ala Ya Ayohal Saghi
Shahram Nazeri
🎼❤️🎼

🗣#شهرام_ناظری
🎼#الا یا ایهاالساقی



دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

#مولانای_جان
🍏🍎🍃
1
🦢
هایده
زندگی سلام
🎶❤️🎶
🎼#زندگی_سلام
🗣#بانو_هایده

خوشحالم
برای تمام اتفاقات و آدم های خوبِ زندگی ام،
برای همین نفسِ آرامی که می کشم ...
برای نور،
برای برگ،
برای آفتاب ...
خوشحالم که فرصت زیستن، تکاپو و آموختن دارم ...
و خوشحالم که عشق را با تمام رویش نفس می کشم.....

🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


پروانه قشر پیله را دریده
و آماده بیرون پریدن بود.
اما پروانه زیاد درنگ می‌کرد
و من شتاب داشتم
خشمگین بر آن خم شدم
و با نفسم شروع به گرم کردن آن کردم.

بی‌تابانه پیله را گرم کردم
و معجزه با آهنگی تندتر از آنچه در طبیعت روی می‌دهد
در برابر چشمان من روی داد.

پیله باز شد
و پروانه در حالی که خود را می‌کشید
از آن بیرون خزید،
بال‌های پروانه هنوز باز نشده بود
و او با تمام نیروی جسم نحیف و لرزانش، می‌کوشید که آن ها را از هم بگشاید،
ولی بیهوده بود.

بلوغی صبورانه لازم بود
و باز شدن بال‌ها می‌بایست
آهسته در پرتو خورشید صورت بگیرد.
اکنون دیگر خیلی دیر شده بود.
مأیوس و بی‌حال تکانی به خود داد
و چند ثانیه بعد در کف دست من جان سپرد.
ما نباید شتاب کنیم،
نباید بی‌تابی از خود نشان بدهیم
و باید با اعتماد تمام
از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم...

📕#زوربای یونانی #نیکوس_کازانتزاکیس
🍏🍎🍃
1
🦋


" من به خدای اسپينوزا اعتقاد دارم"
وقتی انیشتین در دانشگاه‌های ایالات متحده سخنرانی میکرد، سوال تکراری بیشتر دانشجویان از او این بود :
آیا به خدا اعتقاد داری‌.‌...؟
و او همیشه پاسخ میداد :
- من به خدای اسپینوزا ایمان دارم...
باروخ دو اسپینوزا فیلسوف هلندی، به همراه دکارت، از بزرگ خردگرایان فلسفه قرن 17 بود.

اسپینوزا میگفت :
خدا میگوید :
دست از دعا بردارید.
کاری که من میخواهم انجام دهی این است که از زندگی لذت ببری.
من از تو میخواهم آواز بخوانی و لذت ببری.
از همه چیزهایی که برای تو ساخته‌ام.
دیگر از رفتن به آن معابد تاریک و سرد که خود ساخته‌ای دست بردار و نگو آنجا خانه خداست.
خانه من در کوه‌ها، جنگل‌ها، رودخانه‌ها، دریاچه‌ها و سواحل است.
من در همه جا با تو زندگی میکنم و عشق خود را به تو ابراز میکنم.
از سرزنش خود در زندگی دست بردار...

👤#اسپینوزا
🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Mosaferkhooneh
Ehsan Khajeh Amiri
🎼❤️🎼

🗣#احسان_خواجه_امیری
🎼#مسافر خونه

دل که مسافرخونه نیست اون که میاد باید بره
وقتی همه مسافرن تنها بمونی بهتره
وقتی که سخته عاشقی وقتی که عشق عاشق کشه
دورمو دیوار میکشی دلم به تنهایی خوشه
آدم اگه آدم باشه از فاصله دق میکنه ...
من شک ندارم آخرش،
دلتنگی غرقم میکنه....
🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Emrah - Nasıl Unuturum seni
🎶 @Live_Cam ❤️
🎼❤️🎼

🎶 Emrah
🎶 Mahnı : Nasıl Unuturum seni

🎶 خواننده : امراه
🎶 ماهنی : ناسیل اونوتوروم سنی


🍏🍎🍃
👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق pinned a voice message


تو‌ رفتے ،،،
در خزانے سرد‌ و بے پایان

و‌من ماندم
درونِ برڪه اے ابرے ،،،

ڪنارِ خاطراتِ تلخِ بے باران

تو بر بالِ پرنده رفتے و
هر روز مرا ،،،

تا ڪهڪشانِ یادِ خود بردے

سلام ! سلام بابا ...
تو گفتے ، دخترم ، بابا فدایت

سلام بابا،،،
تو گفتے ، دخترم محبوب بابا

سلام بابا،،، سلام
تو گفتے ،،، جان بابا
عشق بابا،،،


و مے بوسے مرا،،،
     در خواب؛  با ذوق

و من مے خندم و
   مے خندے از شوق ...


#فرح _ فریماااا_معمای_عشق
‌‌🍏🍎🍃

یاد پدران سفرکرده به عشق🕊
👍21
🕊
🕊
غروبهای دلگیر؟!
صدای رازآلود بال زدن پرستوها؟
آواز ظریف اما رسا و کشدار پرستویی غریب اما آشنا؟
و این بود رازی که جانم را آتشی گدازان میکرد...
*
اشکهایم از فراوانی اندوهم به جان آمده بودند
که کافی نبودند تا تسلای اندوهم باشند.....
اندیشیدم:
این غروبهای دلگیر از جانم چه میخواهند؟؟؟؟؟
این پرستو چه پیامی در صدای بالبال زدنش برایم پنهان کرده؟؟؟
پرستو در جانم خواند:
ما هزار پرستو بودیم.....
همقسم شدیم
چهار گوشه ی نامش را نیایش کردیم
هزار غروب
هر غروب هزار بار.....
اندیشیدم:
صدای پرستوها را شنیده است!
نیایش پرستوها را نوشیده است!!!
مگر پرستوها چه خواسته بودند؟؟؟؟
پرستو خواند:
غریب بود......
در سیاهی اسیر بود و به تنهایی محکوم......
میخواند...
آوازش بر دار فراموشی مصلوب......
نفس میکشید اما نمیزیست.....
ما هزار پرستو...
هزار غروب...
هر غروب هزار بار چهار گوشه ی نامش را تسبیح گرداندیم......
سیاهی گشوده شد...
از تونل درد گذر کرد سخت...
بر بالهای ما پا گذاشت...
ما او را به دستی...
دستانی از جنس پرواز سپردیم...
او هجرتی عاشقانه را به جشن نشست...
*

اندیشیدم:
همسفرش؟
دستهای امن؟؟
به چه گناهی تنهایی را گریسته اند؟؟؟
پرستو خواند:
این صدا...
این خداآواز...
این تور صورتی که تنپوش ترانه های نور شده بود
در پایان راه بود.
افسوس که دیر رسیده بود...
*
دانستم....
دانستم راز صدای مرموز پرستوهای شاد را...
که شاد میخواندند و دلم را میلرزاندند......
پس من از نیایش هزار پرستو در هزار غروب
هر غروب هزار بار بر چهار گوشه ی نامش بود
که دیوانه میشدم!!!!.....
*

ترانه های دلدادگی از این پس...
در آسمان غبارآلود
طنینی شکسته خواهند داشت؟
پرستو خواند:
اکنون خداآواز عشق در سرزمینی ناشناخته برای ساکنانی دلباخته
که به انتظار رسیدنش
مروارید اشک و نقره ی جان و الماس مهر
فرش راهش کرده اند
جاودانگی را به جشن مینشیند...
بار میدهد...
خلعت لطف مرحمت میدارد...
تا شاید
روزی شاید
راهی به آسمان شما گشوده شود...
و دستهای از جنس پرواز.؟.
پژواک این نورآواز را در آسمان سازهایش خواهد شنید...
ما همواره هر غروب چهار گوشه ی نامش را نیایشگر خواهیم بود .....

#سیمین_ورنام
🍏🍎🍃
1