○
ای در دل من
رفته چو خون
در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم
ز دست تو نکوست
ای مرغ سحر تو صبح برخاستهای
ما خود همه شب نخفتهایم از غم دوست
✍#حضرت_سعدی
🍏🍎🍃
ای در دل من
رفته چو خون
در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم
ز دست تو نکوست
ای مرغ سحر تو صبح برخاستهای
ما خود همه شب نخفتهایم از غم دوست
✍#حضرت_سعدی
🍏🍎🍃
👍1
📕
#داستان_کوتاه
#آفتاب_پرست
ـ قربان! او سیگارش را به صورت سگ پرت کرده، اما سگ که احمق نیست، در عوض او را گاز گرفته.
ـ دروغ میگوید قربان! او اصلاً نمیفهمد چه میگوید. اجازه بدهید تا خود قاضی حکم بدهد. قانون میگوید که حالا دیگر همه با هم برابرند. من خودم یک برادری در اداره پلیس دارم، اگر شما...
ـ حرف نزن!
پاسبان متفکرانه می گوید: نه، این سگ ژنرال نیست. ژنرال این جور سگ هایی ندارد. سگهای او فرق دارند.
ـ مطمئنی؟
ـ بله قربان! کاملاً مطمئنم.
ـ خودم هم این را می دانستم. ژنرال سگهای گرانقیمتی دارد. اما این یکی! این نه موی درستی دارد نه شکل و شمایل حسابی.
مردم چرا اینطور سگهایی را نگه میدارند؟ هیچ میدانی اگر یک چنین سگی توی مسکو یا سن پترزبورگ پیدا شود چه می شود؟ آنها دیگر صبر نمیکنند ببینند قانون چه میگوید، بلکه فوراً... و این پایان ماجراست. خریوکین! تو درد کشیده ای، و من از کنار این موضوع به راحتی نمیگذرم. باید یک درسی به آنها بدهم!
پاسبان با صدای بلند فکرش را بیان میکند که: اما با وجود این، شاید هم سگ ژنرال باشد! یک روزی من توی حیاط ژنرال، یک سگ مثل این را دیدم.
صدایی از میان جمعیت میگوید. مسلّم است که این سگ ژنرال است.
ـ یلدیرین! کمکم کن تا پالتویم را بپوشم. هوا سرد است. سگ را به منزل ژنرال ببر و از آنها بپرس. بگو که من آن را پیدا کرده ام و برایشان فرستاده ام. به او بگو که نگذارد سگ به خیابان بیاید. احتمالاً سگ گرانقیمتی است.
اگر هر کسی که از راه می رسد سیگارش را به دماغ او بکوبد، در مدت کوتاهی از بین خواهد رفت. سگ، حیوانی بسیار دوست داشتنی است. و تو، مرتیکه احمق! دستت را بیاور پایین! لازم نیست آن انگشت مسخره ات را به همه نشان بدهی. تقصیر خودت است!
ـ آشپز ژنرال اینجاست. بگذارید از او بپرسیم. سلام پروخور یک دقیقه بیا اینجا! نگاه کن ببین این سگ مال شماست؟
ـ این سگ؟! ما هیچ وقت اینطور سگی نداشته ایم!
آچومیه لوف میگوید: این سگ ارزشش را ندارد که در موردش پرسوجو کنیم. این یک سگ ولگرد است. بیش از این نمی توان چیزی گفت. اگر من می گویم این یک سگ ولگرد است، پس یک سگ ولگرد است! او کشته خواهد شد.
پروخور ادامه میدهد: این سگ مال ما نیست، این سگ به برادر ژنرال که تازه از راه رسیده تعلق دارد. ارباب من از این جور سگها خوشش نمیآید، اما برادرش برعکس، خوشش میآید.
آچومیه لوف می پرسد: پس برادر ژنرال، ولادیمیر ایوانویچ رسیده است؟و در این حال لبخندی بر چهره اش مینشیند.
ـ خوب، خوب، پس او رسیده و من خبر نداشتم! آمده که سری بزند؟
ـ بله قربان، برای دید و بازدید آمده.
ـ خوب، خوب، پس می گویی این سگ اوست؟ خیلی خوشحالم. برشدار! یک سگ کوچولوی قشنگ. یک سگ کوچولوی تند و تیز چه گازی از انگشت یارو گرفته! ها، ها، ها. چرا می لرزی کوچولوی خوشگل؟ این یارو آدم پستی است.
پروخور، سگ را صدا میزند و همراه با او دور میشود. جمعیت به خریوکین میخندد. آچومیهلوف او را تهدید میکند:
ـ آخرش یک روزی می گیرمت!
و در حالی که خودش را در شنلش می پوشاند، به راهش در میان بازار ادامه میدهد.
✍#آنتوان_چخوف
🍏🍎🍃
#داستان_کوتاه
#آفتاب_پرست
ـ قربان! او سیگارش را به صورت سگ پرت کرده، اما سگ که احمق نیست، در عوض او را گاز گرفته.
ـ دروغ میگوید قربان! او اصلاً نمیفهمد چه میگوید. اجازه بدهید تا خود قاضی حکم بدهد. قانون میگوید که حالا دیگر همه با هم برابرند. من خودم یک برادری در اداره پلیس دارم، اگر شما...
ـ حرف نزن!
پاسبان متفکرانه می گوید: نه، این سگ ژنرال نیست. ژنرال این جور سگ هایی ندارد. سگهای او فرق دارند.
ـ مطمئنی؟
ـ بله قربان! کاملاً مطمئنم.
ـ خودم هم این را می دانستم. ژنرال سگهای گرانقیمتی دارد. اما این یکی! این نه موی درستی دارد نه شکل و شمایل حسابی.
مردم چرا اینطور سگهایی را نگه میدارند؟ هیچ میدانی اگر یک چنین سگی توی مسکو یا سن پترزبورگ پیدا شود چه می شود؟ آنها دیگر صبر نمیکنند ببینند قانون چه میگوید، بلکه فوراً... و این پایان ماجراست. خریوکین! تو درد کشیده ای، و من از کنار این موضوع به راحتی نمیگذرم. باید یک درسی به آنها بدهم!
پاسبان با صدای بلند فکرش را بیان میکند که: اما با وجود این، شاید هم سگ ژنرال باشد! یک روزی من توی حیاط ژنرال، یک سگ مثل این را دیدم.
صدایی از میان جمعیت میگوید. مسلّم است که این سگ ژنرال است.
ـ یلدیرین! کمکم کن تا پالتویم را بپوشم. هوا سرد است. سگ را به منزل ژنرال ببر و از آنها بپرس. بگو که من آن را پیدا کرده ام و برایشان فرستاده ام. به او بگو که نگذارد سگ به خیابان بیاید. احتمالاً سگ گرانقیمتی است.
اگر هر کسی که از راه می رسد سیگارش را به دماغ او بکوبد، در مدت کوتاهی از بین خواهد رفت. سگ، حیوانی بسیار دوست داشتنی است. و تو، مرتیکه احمق! دستت را بیاور پایین! لازم نیست آن انگشت مسخره ات را به همه نشان بدهی. تقصیر خودت است!
ـ آشپز ژنرال اینجاست. بگذارید از او بپرسیم. سلام پروخور یک دقیقه بیا اینجا! نگاه کن ببین این سگ مال شماست؟
ـ این سگ؟! ما هیچ وقت اینطور سگی نداشته ایم!
آچومیه لوف میگوید: این سگ ارزشش را ندارد که در موردش پرسوجو کنیم. این یک سگ ولگرد است. بیش از این نمی توان چیزی گفت. اگر من می گویم این یک سگ ولگرد است، پس یک سگ ولگرد است! او کشته خواهد شد.
پروخور ادامه میدهد: این سگ مال ما نیست، این سگ به برادر ژنرال که تازه از راه رسیده تعلق دارد. ارباب من از این جور سگها خوشش نمیآید، اما برادرش برعکس، خوشش میآید.
آچومیه لوف می پرسد: پس برادر ژنرال، ولادیمیر ایوانویچ رسیده است؟و در این حال لبخندی بر چهره اش مینشیند.
ـ خوب، خوب، پس او رسیده و من خبر نداشتم! آمده که سری بزند؟
ـ بله قربان، برای دید و بازدید آمده.
ـ خوب، خوب، پس می گویی این سگ اوست؟ خیلی خوشحالم. برشدار! یک سگ کوچولوی قشنگ. یک سگ کوچولوی تند و تیز چه گازی از انگشت یارو گرفته! ها، ها، ها. چرا می لرزی کوچولوی خوشگل؟ این یارو آدم پستی است.
پروخور، سگ را صدا میزند و همراه با او دور میشود. جمعیت به خریوکین میخندد. آچومیهلوف او را تهدید میکند:
ـ آخرش یک روزی می گیرمت!
و در حالی که خودش را در شنلش می پوشاند، به راهش در میان بازار ادامه میدهد.
✍#آنتوان_چخوف
🍏🍎🍃
👍1
○
رفیق، زندگی را بدانگونه که مردمان به تو عرضه میدارند مپذیر. پیوسته به خود بقبولان که زندگی، زندگی تو یا دیگران، میتواند زیباتر از این باشد. به هیچ روی آن زندگی دیگر را مپذیر؛ آن زندگی آینده را که شاید تسلیبخشمان باشد و یاریمان دهد تا آسانتر به رنجهای این یک گردن نهیم. از روزی که رفتهرفته دریابی که مسئول بیشتر رنجهای زندگی نه خدا بلکه بشر است، دیگر بدان ها تن در نخواهی داد.
📕# مائده های زمینی
✍#آندره ژید
رفیق، زندگی را بدانگونه که مردمان به تو عرضه میدارند مپذیر. پیوسته به خود بقبولان که زندگی، زندگی تو یا دیگران، میتواند زیباتر از این باشد. به هیچ روی آن زندگی دیگر را مپذیر؛ آن زندگی آینده را که شاید تسلیبخشمان باشد و یاریمان دهد تا آسانتر به رنجهای این یک گردن نهیم. از روزی که رفتهرفته دریابی که مسئول بیشتر رنجهای زندگی نه خدا بلکه بشر است، دیگر بدان ها تن در نخواهی داد.
📕# مائده های زمینی
✍#آندره ژید
❤1
○
عده بسیار کمی از مردم
سرزنشهای مفید را؛
به تعریف های دروغین که از ایشان
بعمل می آید ،ترجیح میدهند.
✍#دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
عده بسیار کمی از مردم
سرزنشهای مفید را؛
به تعریف های دروغین که از ایشان
بعمل می آید ،ترجیح میدهند.
✍#دیل_کارنگی
🍏🍎🍃
❤1
09سرزمین گوجه های سبز,نویسنده هرتا مولر, مترجم غلامحسین میرزا صالح…
@behtarinhayesoti
📕✨📕
09 #سرزمین_گوجه_های_سبز
نویسنده: #هرتا_مولر
مترجم: غلامحسین میرزاصالح
گوینده: آنالی طاهریان
ناشر صوتی: آوانامه
ناشر متنی: انتشارات مازیار
🍏🍎🍃
09 #سرزمین_گوجه_های_سبز
نویسنده: #هرتا_مولر
مترجم: غلامحسین میرزاصالح
گوینده: آنالی طاهریان
ناشر صوتی: آوانامه
ناشر متنی: انتشارات مازیار
🍏🍎🍃
مرا به آرامی بکُش- فرانک- سیناترا
@injaZanVojuddarad
🎼❤️🎼
🎧 " مرا به آرامی بکُش " عاشقانه ای
دیگر با صدای رویایی فرانک سیناترا
Artist #Frank_Sinatra
Music #Killing_Me_Softly
عشق با همه ی
وجد ِ
بی زوالش
با همه ی رنج های ِ
جانکاهش
در دل او راه یافته است...
✍ #داستایوفسکی
🍏🍎🍃
🎧 " مرا به آرامی بکُش " عاشقانه ای
دیگر با صدای رویایی فرانک سیناترا
Artist #Frank_Sinatra
Music #Killing_Me_Softly
عشق با همه ی
وجد ِ
بی زوالش
با همه ی رنج های ِ
جانکاهش
در دل او راه یافته است...
✍ #داستایوفسکی
🍏🍎🍃
❤1
○
پاییز در قلبِ من؛
افتادن برگ برگِ آرزو هایم بود
زیر قدم هایِ ابریِ
فصل هایِ خشکِ بی باران؛
و دور شدنِ قدم هایِ تو...
در ازدحامِ پوچِ باورها؛
و تنها؛
نجوایِ مرغِ شب، مانده است
در تلاطمِ شاخه شاخه هایِ
عریانِ روح ام؛
که پاییز را؛ تمامِ فصل
می سراید!!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
پاییز در قلبِ من؛
افتادن برگ برگِ آرزو هایم بود
زیر قدم هایِ ابریِ
فصل هایِ خشکِ بی باران؛
و دور شدنِ قدم هایِ تو...
در ازدحامِ پوچِ باورها؛
و تنها؛
نجوایِ مرغِ شب، مانده است
در تلاطمِ شاخه شاخه هایِ
عریانِ روح ام؛
که پاییز را؛ تمامِ فصل
می سراید!!...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
○
غم از من؛
گريه از من،
ناله آوارگی از من
تو هم ای مرغ
شب بيدار شو
بانگی بزن امشب
✍#معینی_کرمانشاهی
🍏🍎🍃
غم از من؛
گريه از من،
ناله آوارگی از من
تو هم ای مرغ
شب بيدار شو
بانگی بزن امشب
✍#معینی_کرمانشاهی
🍏🍎🍃
👍2
To Faghat Bash
Mazyar Fallahi
🎼❤️🎼
🗣#مازیار_فلاحی
🎼#تو فقط باش…
تو فقط باش تموم کم و کسرش با من
با تموم دوری و طاقت و صبرش با من
تو فقط تب کن از این عشق بلاتکلیفم
مردن و سوختن و باقی زجرش با من
تو دلت قدم زدم تو روز بارونی بخواد
روزای بهاری و بارون و ابرش با من
پیرهن خاطره هاتو زیر بارون تن کن
خوندن ترانه و پاییز و عطرش با من
تو فقط باش تمومش با من ...
🍏🍎🍃
🗣#مازیار_فلاحی
🎼#تو فقط باش…
تو فقط باش تموم کم و کسرش با من
با تموم دوری و طاقت و صبرش با من
تو فقط تب کن از این عشق بلاتکلیفم
مردن و سوختن و باقی زجرش با من
تو دلت قدم زدم تو روز بارونی بخواد
روزای بهاری و بارون و ابرش با من
پیرهن خاطره هاتو زیر بارون تن کن
خوندن ترانه و پاییز و عطرش با من
تو فقط باش تمومش با من ...
🍏🍎🍃
❤1
.
الهی...
در هزار تویِ درد وامانده و پریشانیم
شاخ و برگ هایِ این جنگل
سترگ را؛ تارهایِ عنکبوتانِ کور
در هم تنیده ...
و شاخه هایِ تردِ نورس همه؛
در چنگِ بادِ
ویرانگر اسیرند
الهی!
خسته ایم از این همه خار
پشتِ این درهایِ بسته؛ پشتِ
این همه دیوار ...
الهی!
می خوانمت؛ می دانم
که می دانی، که می بینی
که می خوانی ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
الهی...
در هزار تویِ درد وامانده و پریشانیم
شاخ و برگ هایِ این جنگل
سترگ را؛ تارهایِ عنکبوتانِ کور
در هم تنیده ...
و شاخه هایِ تردِ نورس همه؛
در چنگِ بادِ
ویرانگر اسیرند
الهی!
خسته ایم از این همه خار
پشتِ این درهایِ بسته؛ پشتِ
این همه دیوار ...
الهی!
می خوانمت؛ می دانم
که می دانی، که می بینی
که می خوانی ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
👏1
○
سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس “تاپ” می آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس. اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی… تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم در می آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز می شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می شود و در لحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.
📕# ملت عشق
✍# الیف شافاک
🍏🍎🍃
سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس “تاپ” می آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس. اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی… تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم در می آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز می شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می شود و در لحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.
📕# ملت عشق
✍# الیف شافاک
🍏🍎🍃
👏1