معمای عشق
733 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
📕

هستند کسانی که از آنچه دارند؛
با شادی می‌دهند، و پاداشِ آن‌ها همان شادی‌ست.
و هستند کسانی که با درد می‌دهند، و آن درد تعمیدِ آن‌هاست.
و هستند کسانی که می‌دهند و از دَهش دردی نمی‌کشند، حتی شادی هم نمی‌خواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛
این‌ها چنان می‌بخشند که در دره‌های دوردست، بته‌ای عطر خود را در فضا می‌پراکند.
با دستِ این کسان است که خداوند سخن می‌گوید، و از پسِ چشمِ این کسان است که او به زمین لبخند میزند.

📚 #پیامبر_و_دیوانه
#جبران_خلیل_جبران

🍏🍎🍃
🍏🍎🍃
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○●○●○●○●

برقص آی؛
بگذار؛ ماه بدرخشد و
خورشید در کائنات بتابد
بگذار جوانه ها بشکفند؛
با ترنمِ عشق و شادی؛
در آغوشِ باد و باران و آتش؛
و در دستانِ سردِ خاک و خاکستر...
بگذار؛ ذره ذره های جامِ
بلورینِ هستی؛ لبریز شود
از ساغرِ گلگونِ تاک هایِ
سرخوش رقصان ...

بگذار انگور ها مست شوند؛
بگذار پای بکوبند؛
ساقی یانِ سرخوشِ مدهوش،
بر این گویِ خاک آلودِ بی مقدار
که تنها؛ بال هایِ شادی و عشق است
ارمغان این قلب ها و تن های خسته؛

بگذار دنیا و کائنات؛
برقص در آیند
که قرن هاست، "شادی"
جامِ شوکرانِ تعصب و گم گشتگی ست
و عشق؛ گناه کبیره ی ادیان؛
بگذار بوسه هدیه ای باشد
در چیدن یک سیب؛ و هبوط
به دنیای دونِ بی مقدار
بگذار عاشق باشیم؛
که تنها گوهر نایابِ هستی؛
عشق است .....

#فرح_فریماااا
📘#معمای_عشق۴
🍏🍎🍃
1
📕

میل آدم‌ها به بردگی قابل باور نیست...
خدایا! گاهی چنان آزادی‌شان را پرت می‌کنند
کنار که انگار داغ است و دست‌شان را می‌سوزاند...


📖 #جزء_از_کل
✍🏻 #استیو_تولتز

🍏🍎🍃
موج اشک
سالار عقیلی
🎼❤️🎼


🗣 #سالار_عقیلی
🎼#موج_اشڪ

عاشقی آواره ام در غربتِ چشمانِ تو ...
گریه پنهان کرده ام از حرمت چشمانِ تو ..‌‌‌...


🍏🍎🍃
📕

در جستجوی کار

به تمام مؤسسات کاریابی مراجعه کرده بود. بمحض اینکه آگهی استخدامی در روزنامه یا مجله‌ای میدید خودش را با عجله بآدرسی که ذکر شده بود می‌رسانید .
- شما. آدرس تونو مرحمت کنید ما بعداً با شما مکاتبه می‌کنیم .
و آنگاه که برگی از تقویم رومیزی با آدرس او پر می‌شد درمیافت که باید از خیر این کار نیز گذشت.
عصر هر روز که او بخانه باز می‌گشت زنش این سئوال را از او می‌کرد.
ببینم کاری پیدا کردی ؟
- نه بازم نشد، خدا شاهده انسان اگر پولی گم کنه بهتر می‌تونه پیدایش کند تا اینکه در این مملکت کاری پیدا کند. زنش با عصبانیت می‌گفت:
- من مرد بی‌دست و پائی مثل تو ، توی زندگی‌ام ندیدم. البته این مقدمه گفتارش بود و پس از آن شوهر بخت برگشته‌اش را با سخنان نیش دارش بمباران می‌کرد.
اتفاقا امروز یکی از دوستامو دیدم . قول داد که فردا کاری برام درست بکند.
- اینهم مثل رفقای دیگه‌ات هست و هیچ کاری که بتو دست با شلفتی بده نداره
- ولی قول داد
د خوب انشالله که اینطور باشه. ولی نگفتی کارش چه نوع کاریه؟
- فکر می‌کنم کار آبرومندانه و پر در آمدی باشه.
- فهميدم ولی این کار چه کاریه؟
کار سر پائی است که باید در حال نشستن انجام داد.
- منو مسخره کردی یا خودتو . این چه کار سرپائی است که باید نشسته انجام داد؟
حالا که اسرار می‌کنی میگم. کارش دوزندگی با چر‌خهای سر پائی است.
- خوب چقدر حقوق میده ؟
- ماهی ۳۰۰ ليره
آنشب انواع و اقسام سؤالها مطرح شده او بتمام آنها دست پاشکسته جواب داد. عصر فردا زنش پرسید : - - خوب چطور بود شروع بکار کردی؟
- از شانس بد من زن دوستم مرده بود و قرار شد روز چهار شنبه پیش او برم. چهارشنبه‌ها، شنبه‌ها، دروغها، وعده‌ها تمامی نداشت. تا اینکه روزی از روزها زنش رو باو کرده گفت:
- تو به تنبلی عادت کردی و باین زودی‌ها واسه‌ی خودت کاری دست و پا نمی‌کنی اگر تا فردا عصر کاری پیدا نکردی حق نداری بخونه بیای، من دیگه درو بروی تو باز نمی‌کنم.
آنروز هم طبق معمول بچند مؤسسه مراجعه کرده آدرس منزلش را برؤسای مربوطه داد. ولی باز کاری براش پیدا نشد.
وقتی عصر بخانه مراجعه کرد درب را بروی خود بسته یافت. از پشت در فریاد زد:
- عزيزم مژده بده . . . عزیزم مژده بده. امروز کاری واسه‌ی خودم پیدا کردم. زنش درب را بروی او باز کرد. اونقدر درباره‌ی کارش تعریف کرد که کار بر خودش نیز مشتبه شده در يك آن فکر کرد که واقعا کاری برای خود پیدا کرده است.
- پس بهتره زودتر بخوابی که فردا صبح دیر سر کارت نری.
زنش صبح زود فردا شوهرش را از خواب بیدار کرده او را تا دم در مشایعت کرد. آنروز مردک بیچاره بچند مؤسسه سرزده مدتی از وقتش را در پارک عمومی، کوچه پس کوچه‌ها و چند قهوه‌خانه گذراند. وعصر هنگام مانند هر شوهر کاری برای زنش گردن گرفته مدتی داد و فریاد بپا کرد.
۲۵ روز این زندگی پر امید ادامه یافت. هر چه آنها بسر برج نزديك می‌شدند ناراحتی بیشتری او را فرا می‌گرفت. او بچه نحو می توانست ۳۰۰ ليره حقوقی را که بز نش قول داده بود تهیه کند؟ او چگونه می‌توانست وعده وعیدهائی را که بزنش داده بود ندیده بگیرد.
ناچاراً بزنش پیشنهاد کرد که باتفاق بچه‌ها بخانه‌ی پدری‌اش رفته اول برج که او حقوق می‌گیرد بخانه بازگردند.
- زنش بدون اعتراض دست بچه‌ها را گرفته بخانه پدرش رفت.
او در این مدت تصمیم خود را گرفت ! او باید این مبلغ را هر طور شده ولو از راه دزدی بدست میآورد.
آپارتمانی را که مورد نظرش بود کاملا کنترل کرده وقتی از نبودن ساکنان مطمئن شد وارد آپارتمان گردید. اتفاقا ساکنان آپارتمان که اغلب در آن ساعات شب به شب نشینی یا سینما می‌رفتند فراموش کرده بودند درب آپارتمان را به بندند او جرأتی بخود داده چراغها را روشن کرد. و تازه دریافت که دزدی در این مملکت چقدر راحت و آسان بوده است ! . . .
وقتی خوب با طراف نگاه کرد متوجه شد که همه چیز قابل دزدیدن است.
در بوفه اطاق پذیرائی انواع و اقسام ظروف نقره‌ای با فنجان‌های طلائی دیده می‌شد. در کمد هم مقدار زیادی لباس‌های گران قیمت بچشم می‌خورد.
موقعی که او از جیب یکی از کت‌های صاحب‌خانه كيف بقلی‌اش را بیرون آورده و آنرا باز کرد کم مانده بود از دیدن اسکناس‌های داخل آن از حال برود.
چند بسته اسکناس ۵ لیره‌ای در داخل آن آسوده و آرام پهلوی یکدیگر قرار گرفته بودند وقتی کشو میز توالت خانم را بیرون کشید مقدار زیادی پول نو از آن بیرون ریخت. هر جا را می‌گشت با پول فراوانی روبرو می‌شد.
بالاخره ۳۰۰ لیره پول نو از کیف آقا برداشته یادداشتی بدین مضمون روی میز توالت خانم گذاشت.

ادامه...👇
🍏🍎🍃
📕👆
- آقای محترم:
- با وجود آنکه دزد نیستم و آرزو ندارم روزی جزء دزدان در این مملکت شوم، ولی از روی ناچاری بعنوان دزدی وارد خانه شما شده ۳۰۰ لیره از پول‌هایتان برداشتم. قول می‌دهم بمحض آنکه این مبلغ را تهیه کردم پول شما را برگردانم.
او پس از نوشتن این یادداشت یواشکی از راهی که آمده بود بیرون رفت. بله او بدین وسیله از نیش زبان‌های زنش بمدت حداقل یکماه آسوده می شد. او تصمیم گرفت آن ۳۰۰ لیره را جلوی زنش انداخته هر چه دل تنگش می‌خواست باو بگوید.
وقتی درب منزلش را با ذوق و شوق باز کرد در مقابل خود دو لوله هفت تیر دید یکی از آندو نفر گفت:
- مردیکه خجالت نمی‌کشی با این وضع هنوز زنده‌ای . الانه ۲ ساعت تمام است که در بدر دنبال پول می‌گردیم ولی يك دینار تو خونت پیدا نکردیم.
اثاثیه با ارزش هم نداری که آدم بدزده. حالا هر چی داری بده والا از شدت ناراحتی مجبورم ترا بکشم.
۳۰۰ لیره‌ای را که او دزدیده بود از جیبش در آوردند و در يك چشم بهم زدن از مقابل چشمان او دور شدند.
او تا موقعی که آفتاب طلوع کند دروغهائی را که می‌بایست بزنش تحویل دهد چندین بار تکرار کرد و تازه می‌خواست بخوابد که درب خانه بصدا در آمد.
حتما زنش بود که برای گرفتن حقوق آنقدر عجله داشت.
او فوراً از جای برخاسته درب را باز کرد و با کمال تعجب دو نفر پلیس را در مقابل خود دید. وقتی دقت بیشتری کرد دو نفر دزدی را که شب گذشته بزور از او ۳۰۰ لیره گرفته بودند در چند قدمی آنها شناخت. یکی از افراد پلیس گفت:
- ما دزدان خانه شما را دستگیر کردیم . آیا این سه اسکناس ۱۰۰ لیره‌ای مال شماست؟
او که می‌دانست در حقیقت آن پول‌ها مال او نیست برای رهائی آندو نفر گفت:
- خبر این پول‌ها مال من نیست.
- ولی اینها اعتراف کرده‌اند که ۳۰۰ لیره را بزور از تو گرفته‌اند!
- درسته مال منه.
شما این پول‌ها را از کی گرفتید؟
او بشنیدن این حرف رنگی از روش پرید آیا افراد پلیس در یافته بودند که او هم اون پول‌ها را از جائی دزدیده است؟
- واسه ی چی می‌پرسین؟
- برای اینکه این پولها تقلبی است.
- مردک پس از این گفتگو نتوانست چیزی بگوید فقط صدای یکی از پلیس‌ها را که می‌گفت:
- لطفاً با ما تا کلانتری تشریف بیاورید شنید.


نویسنده: عزیز نسین
مترجم: رضا همراه
🍏🍎🍃


زنی که با یک کتاب...
شعر...
آهنگ ...
یا حتی یک فنجان قهوه ...
حالش خوب می‌شود..
هیچ کس در برابر او ..
پیروز نمی‌شود...
حتی زندگی ..
در مقابلش شکست می‌خورد.

✍🏼#جبران_خلیل_جبران

🍏🍎🍃
🔆

در شبی ورشکسته
خسته
مردی به خانه باز می گردد
که دار و ندارش را...
چون محکومی که در شب معاشقه با دار
رنگ رخسارش را...

همبازی کدام قوم شده ایم
که شش صیغه باختن
در ما صرف می شود؟

#محسن_حسینی_طاها
🍏🍎🍃
1
دعای یک لب مست
پرواز همای
🎼❤️🎼
🗣#پرواز_همای
🎼#دعای یک لب مست

من آن یخم که از آتش گذشت و آب نشد 
دعای یک لب مستم که مستجاب نشد 
من آن گلم که در آتش دمید و پرپر شد 
به شکل اشک در آمد ولی گلاب نشد 
 نه گل که خوشه ی انگور گور خود شده ای 
که روی شاخه دلش خون شد و شراب نشد 
 پیمبری که به شوق رسالتی ابدی 
درون غار فنا گشت و انتخاب نشد 
نه من که بال هزاران چو من به خون غلتید 
ولی بنای قفس در جهان خراب نشد 
هزار پرتو نور از هزار سو نیزه 
به شب زدند و جهان غرق آفتاب نشد 
به خواب رفت جهان آنچنان که تا به ابد 
صدای هیچ خروسی حریف خواب نشد ...

#غلامرضا_طریقی

🍏🍎🍃
.
با نام و یاد حضرت عشق

🗓 امروز یکشنبه ♤🤍

☀️ ۱۳ شهریور ۱۴۰۱
🌙 ۷ صفر ۱۴۴۴
🎄 ۴ سپتامبر ۲۰۲۲

☀️قدم های فردا به عشق و امید
🍏🍎🍃
آهنگ زیبا_ خوابم یا بیدارم
حامی
🎼❤️🎼

🗣#حامی
🎼#خوابم یا بیدارم


🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔆

ای نسخه اسرار الهی که تویی
وای آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست
و هر چه در عالم هست

از خود بطلب هر
آن چه خواهی که تویی!!...

#مولانای_جان
🍏🍎🍃
🟩

صبح که
شعرم بیدار می‌شود
می‌بینم بسترم سرشار از
گُلِ عشقِ توست و
عشق تو آفتاب است
آنگاه که
درونم طلوع می‌کنی و
می‌بینمت...

#شیرکو_بیکس
🍏🍎🍃
⬛️

خیال قشنگی ست؛
شنیدن صدای خش خش برگ ها،
بر زیر پاهایمان...
قدم زدن دو نفره مان، در پاییز!
اما هنوز؛
نه تو آمده ای،
نه پاییز...

#عباس_معروفی
🍏🍎🍃
1
📕

میل آدم‌ها به بردگی قابل باور نیست...
خدایا! گاهی چنان آزادی‌شان را پرت می‌کنند
کنار که انگار داغ است و دست‌شان را می‌سوزاند...


📖 #جزء_از_کل
✍🏻 #استیو_تولتز

🍏🍎🍃
🟦

آبشارا!...
چند باشی نوحه گر آرام باش
همچو نی تا چند نالی از جگر
آرام باش

روز و شب،،، دیوانه سان دایم
زنی سر را به سنگ
میکشی فریاد چون مرغ سحر
آرام باش

هر بد و نیکی ،،، ز ما بگذشت
دیگر غم چه سود
باشد ... این دنیا فنا و در گذر
آرام باش

گر جفا دیدی ز بدکیشان عالم
در گذر
زانکه باشد؛ دور دنیا مختصر
آرام باش

باد و باران؛
گر به تو آموخت
رسم سرکشی
سرکشی بی حد مکن
آهسته تر آرام باش!!

#ح_صداقت
📚 #اشک_قلم۱
🍏🍎🍃
👏1
هایده - امیدم را مگیر از من خدایا
@bandari_music
🎶❤️🎶

🗣#بانو_هایده
🎼امیدم را مگير از،من خدایا


از حريم دلم رفته رنگِ هوس؛ روز و شب به كه گويم در درون قفس
وه كه دست قضا بسته بال مرا؛ روز و شب ز گلويم ناله خيزد و بس
ميزنم فرياد هرچه باداباد؛
واي از اين توفان
واي از اين بيداد ...

🍏🍎🍃